تبليغاتX
نیما شیر پسر
نیما شیر پسر

این وبلاگ مال یه شیر پسر مردادی است


شش شنبه

دست و دلم به نوشتن نمیره. دست و دلم به هیچ کار نمی ره. وقتی به کارهای با مزه پسرکم فکر می کنم به اینکه دیروز بهم گفت امروز(جمعه) شش شنبه است و نه جمعه و کلی استدلال آورد که ببین شنبه یک شنبه دو شنبه سه شنبه ...پس این هم شش شنبه !یا ناراحتی از اینکه چرا تولدش نمی شه و چرا تولد همه میشه  و چرا تولد او باز هم نمی شه  آرزو می کنم کاش می شد دوباره بچه شوم. بچه ای که نه سردرد می گرفت. نه غصه دوری عزیزانش را می خورد. نه نگران آینده عزیزانش می شد. نه شبها بیخوابی می آمد به سراغش و نه روزها اظطراب. ای کاش می شد فقط یک روز فقط یک روز باز هم بچه شد.

شنبه ششم تیر 1388 |

در این روزها

کمتر زمانی بود که انقدر بترسم. ترس را با گوشت و پوستم حس کنم. آن حس سردی را که انگار سالهاست ته یک اقیانوس بی کران افتاده ای و کسی نیست که نجاتت دهد. کمتر زمانی بود که حتی آغوش عزیزانم نمی توانست آرامم کند. این روزها وقتی کودکم را می بویم جز ترس چیزی در چشمانم نمی بیند. باید شجاع باشم. این نیز بگذرد. این روزها نیز بگذرد. این ترسها نیز بگذرد اما زخم ها خواهند ماند. خاطره این ترس خواهد ماند و این نگاه فراموش نخواهد کرد رنگ خون را و هزاران رنگ دیگر را در این روزها.

سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388 |

خوابزده

سایت ها را بالا و پایین می کنم. سایت هایی که ذهنم را از این فضا دور کنند. بچه داری. باغبانی. آشپزی. کتاب های رمانس. وبلاگ های مادران.انگار سر جلسه کنکور نشسته ام.نمی توانم تمرکز کنم. سوالها سخت است. سوالها جواب ندارند. جواب ها مغشوش شده. جواب ها شبیه همند. سرم دوران می رود. چطور کودک شادی تربیت کنیم؟ آفت های رایج گلدان های زینتی. کوفته چطور وا نرود؟ عشق بهتر است یا ثروت. مهد کودک خوب سراع ندارید؟ باز هم سرم دوران می رود. سایت ها را می بندم. خیلی هاشان از همان اول باز نشده اند. سرعت آنقدر کند است که مرایاد قیژ قیژ دور کند کولرهای کهنه در ظهر گرم تابستان می اندازد. یاد کسالت. یاد خمیازه و شربت گرمی که فقط بیشتر تشنه ات می کند. دستت به هیچ کاری نمی رود. نه شستن ظرف های تلمبار شده. نه خواندن. نه نوشتن. نه با بچه بازی کردن. نه از زندگی خوب حرف زدن. نه از زندگی بد غر زدن. چشمهایم را می بندم. پرنده خیال را رها می کنم تا ببینم مرا به کجا می برد. یک جای افتابی و ارام؟ گوشه دنج یک کتابخانه؟ فیلمی که دو ماه پیش آنرا دیده ام؟ ارامش تماشای ابرها؟ من خوابم یا بیدار؟ 

دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388 |

روز مادر

موبایل ها قطعه. اس ام اس ها قطعه. ظاهرا تبریک های امسال رو باید باید فقط تو دلمون بگیم.

*این روزها نخواهم نوشت. فقط خواهم خواند.

یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388 |

گل در گل

گل من ميان گلها

اند شاهكار

عزيز دلم

عكسها مربوط به نمايشگاه گل و گياهه كه چند وقت پيش برگزار شده بود. بسي فيض برديم بصورت بصري و بويايي. در يكي از اين غرفه ها فروشنده به نيما يه دونه شكلات داد و من به او گفتم: آقا در نمايشگاه گل كه شكلات نمي دن.گل ميدنبه بچه و اين شد كه آقا نيما صاحب يه دسته بزرگ گل اركيده هلندي شد اما دريغ از سالم رسيدن حتي يه دونه از اون گلهاي خوشگل به منزلاين هم تجربه من: بچه ها خودشون گل اند ديگه گل دستشون نديد!وگرنه دسته گل به آب ميدن و گلهاي بيچاره سر از جوي آب و زير پاي عابران و جيب خودشون و داخل پفك و اماكن نامعلوم ديگه در ميارن.

*عكس دوم رو هم كه مشاهده مي كنيد شاهكار هنرمند نيماي داوينچي است كه ديده دمپايي مامانش كاربرد  بهتري هم به عنوان وسيله اي براي نگهداري از مدادها مي تونه داشته باشه. اينجورياس كه ميگن بچه به مال و اموال آدم خسارت مي زنه ها!

شنبه شانزدهم خرداد 1388 |

زندگی ماشینی

صبح ها زودتر از نه و نیم موفق به کارت زدن نمی شوم. شبها زودتر از یک موفق به خوابیدن نمی شوم.در شبانه روز از ۲۴ ساعت ۳۶ ساعت کم می آورم و روزها آنچنان برایم با سرعت می گذرند که گویی لحظه هایم را دنبال کرده اند. وقتی به خانه می رسم مثل مشق شب بچه ها فهرستی از کارها بی صبرانه انتظارم را می کشند. گاهی می مانم که زندگی با من مسابقه گذاشته است یا من با زندگی؟ شاید هم هر دو یک روحیم در دو بدن؟ای زندگی شهری ماشینی کسالت بار پردود و غمگین هیچ به فکرت رسیده که من برای رسیدن به تو همه این راه را این روزها نه یک نفس بلکه لنگ لنگان می آیم؟کاش اجازه دهی که من هم نفسی تازه کنم.

دوشنبه یازدهم خرداد 1388 |

اندر حکایات نیما

  1. یک وانت قراضه سبز کوچه را روی سرش گذاشته که آی باقالی!باقالی کاشان!آتیش زدیم به مالمون! بیا باقالی بخر! بیا باقالی ببر! هول هولکی روسری ام رو سرم می کنم و دست نیمارو می گیرم و میریم سر کوچه. میگم ۳ کیلو باقالی میدید؟ فروشنده که مرد سیه چرده و صدا کلفتی است انگار که از او صدقه می خواهم می گوید: ۱۰ کیلو کمتر نمی فروشیم. راهم را می کشم که برگردم خانه که نیما در دفاع از من به او می گوید: اقا باقالی!مامانم خسته میشه. منم خسته می شم(فکر کنم منظورش پاک کردن اون همه باقالی بود). آخه مامانم میره سر کار. امروز تعطیله. به ما کم باقالی بده!پنج تا دونه. بعد شروع می کند به شمردن انگشتهایش.
  2. نیما گیر داده که از این آدامس های تند اربیت بهش بدهم. میگم مامان خیلی تنده ها! میگه: من بزرگ شدم دیگه. می تونم آدامش سوزونی(سوزوندنی)بخورم دیگه!
  3.  چند وقتی یه که نیما معنی جمله حقت بود رو خوب یاد گرفته. مثلا چند بار که روی مبل ها بپر بپر میکرد و پاش خورد به گوشه مبل و دردش گرفت گفتم از بس که شیطونی می کنی دیگه. حقت بود. یا موارد مشابه دیگه .دیروز بابای نیما کلی تو خواب عرق کرده بود از گرما(اصولا من سرمایی هستم اون گرمایی). صبح که اومد بره بیرون نیما بهش گفت: انقدر عرق کردی حقت بود. خب شب حموم نرفتی مثل من دیگه!
  4. چند وقت پیش که نیما رو برده بودم نمایشگاه گل و گیاه یه غرقه ای بیرون نمایشگاه بود که تجهیزات مربوط به پارک رو می فروختند و چند تا تاب سرسره ماکت خیلی کوچولو(قد عروسک های انگشتی) گذاشته بودن برای دیدن مردم. نیما تا اونا رو دید ذوقی کرد که نگو. بعد گفت مامان میدونی کیا سوار اینها میشن؟ گفتم کیا؟ گفت معلومه دیگه سوسک ها- پروانه ها- مورچه ها- تخمه ها(هر چیز ریزی که یادش بود رو اشاره می کرد)!
  5. نیما نمی دانست برای لباسی که به تنش کوچک می شود و می چسپد باید از واژه تنگ استفاده کند. امروز که یکی از تی شرت های سال پیشش را تنش کردم گفت: مامان چرا این پیرهنم انقدر به دنده ام سفت میشه!

چهارشنبه ششم خرداد 1388 |

من و تویی که داری بزرگ میشی

  • این روزها انقدر برای خودت عاقل شدی که دیگه می تونیم یه دیالوگ حسابی باهم داشته باشیم. اینکه کجا رفتم - با کی رفتم- روزم چطور بوده؟- خوشحالم - خسته ام؟ و گفت و شنودهایی که اگر چه باید سنجیده بهشون جواب داد اما منو غرق لذت می کنن و این یعنی اینکه بزرگ شدی و من ثاینه های رشدت رو مثل این گلی که دیشب در گلدانم کاشته ام دیده ام و بوییده ام اگرچه همیشه نه از نزدیک.
  • این روزها انقدر خوب یاد گرفتی احساساتت رو نشون بدی که وقتی بهم میگی دوستم داری انگار تمام خوشبختی دنیا رو به یکباره به من هدیه می کنن و این یعنی اینکه بزرگ شدی و می فهمی محبت رو باید با محبت جواب داد.
  • این روزها وقتی هدیه ای می گیری یا کسی چیزی بهت می ده دیگه فراموش نمی کنی ازش تشکر کنی و خوشحالی ات رو چندین و چند بار گفتن دستت درد نکنه ابراز کنی و این یعنی اینکه انقدر بزرگ شدی که زندگی اجتماعی و مناسباتش رو درک کنی.
  • این روزها ادب و تربیت خوبت انقدر منو در حضور مربی هات ودوستان و اقوام سربلند کرده که با خودم فکر می کنم بچه صالح چه نعمت بزرگی یه و این یعنی شکر.
  • این روزها اگرچه سخت اما انقدر شیرین دارن برام می گذرن که رویا پردازی هام هم رنگ دیگه ای به خودشون گرفتن.کاش می تونستم تو رو برای همیشه همینجوری برای خودم داشته باشم. کاش بزرگ نمی شدی تا این روزها را از دست بدهم یا نه کاش زودتر بزرگ شوی تا از دیدن موفقیت هات بیشتر به خودم ببالم.

مادر بودن سخت ترین اما لذت بخش ترین تجربه دنیاست!

یکشنبه سوم خرداد 1388 |

ارزش کار مادران

چند وقت پیش یکی از سایت های خارجی به مناسبت روز جهانی مادر یه مطلب خیلی خیلی جالب از نظر من گذاشته بود. مطلب مقاله ای بود نسبتا علمی- آماری از طرف یه شرکت آماری درباره ارزش کار مادران(شاغل و خانه دار)و اینکه اگه بخوان برای کار مادر(مثل هر کار دیگه ای در دنیا که در اجتماع براش دستمزدی تعیین و پولی پرداخت میشه) رقمی رو بعنوان دستمزد تعیین کنن این رقم چقدر خواهد بود. برای تعیین این رقم هم چیزهای مختلفی ملاک قرار داده میشد. مثلا تعداد بچه ها. سن بچه ها. شاغل بودن یا خانه دار بودن آن مادر و در نهایت بر اساس فاکتورهایی مثل دستمزد مشاغل مختلف در جامعه که خیلی شبیه شغل مادری هستند رقمی به افرادی که مشخصات خودشون رو می دادن تعیین می شد. البته لازم به ذکره که برای تعیین دستمزد واقعی شغل مادری برایندی از دستمزد مشاغل دیگه که مادر بودن و مادر شدن همه اونها رو در بر می گیره مثل آشپز(درست کردن غذا و فرنی و کیک و چیزهای خوشمزه و البته خوش رنگ و لعاب برای بچه که یادتونه؟)-روان شناس(سر و کله زدن با مسائل تربیتی بچه ها که معرف حضورتون هست؟)- راننده سرویس(بردن و آوردن بچه ها به مقصدهای مختلف مثل مهد و کلاسهای مختلف رو هم که در جریانید؟)-نظافتچی(با عرض معذرت شستشو و تمیزی ریخت و پاداش این وروجک ها رو هم که قبول دارید؟)و .... تعیین و دستمزد واقعی شغل مادر رو بر اساس اون تعیین می کنن. البته این مقاله مخالفان و موافقان خودش رو داشت از جمله خود خواننده های خارجی که انواع فحش ها (بخاطر ارزش گذاری مالی بر کاری معنوی )و تقدیر ها(بخاطر اینکه سرانجام یک بنده خدای حقوقی پیدا شده تا مزد معوقه شون رو حداقل محاسبه کنه)رو نثار این مطلب کردند تا انتقاد همسر خود بنده که پس چرا برای کار پدرها دستمزدی تعیین نمی کنن؟!!!!!(حالا جالبه که چون نویسنده مطلب اینجای کار رو هم پیش بینی می کرده دستمزد پدرها رو هم تعیین کرده که در روز پدر بهش پرداخته میشه) رو بهمراه داشت اما برای من نفس خود مقاله جالب بود و اینکه واقعا مادر بودن از هر جهت میتونه یه شغل تمام وقت محسوب بشه و دیگه اون دوره(حداقل برای ما و امثال ما)تموم شده که بچه رو رو هوا بزرگ کنن و نه فکر حال اش باشن و نه آینده. نه دنیا و نه آخرت. به نظر من نسل مادران امروزی همه جوره بچه اش رو حمایت می کنه و این مستلزم زحمت و انرژی زیادی یه که اگر چه البتی منتی نیست اما حداقل به رسمیت شناختن اون جای شکر دارد چون همین رو هم خیلی ها قبول ندارن. نشنیدید شوهرایی رو که به زناشون میگن:مگه از صبح که خونه بودی با بچه چی کار کردی ؟ شاخ غول شکوندی؟ این مقاله و اعداد و ارقام اون نشون میده که بله! خانم یا همان مادر نه هر روز بلکه یک عمر شاخ غول می شکند ولی دریغ از یه قدر شناسی یا حداقل اذعان به زحمات شبانه روزی او. من مشخصات خودم رو به جدول محاسبه ارزش مالی کارم بعنوان مادر کارمند یه بچه -پسر -۴ ساله دادم و دستمزد سالانه بنده بین حداقل ۴۰ تا ۱۱۶ هزار دلار(بطور متوسط ۷۰ هزار دلار)تعیین شده بود!!!! فکر کنم همین روزها از زور خوشی برای پولی که نه داده و نه گرفته شده(چیزی تو مایه های مهریه خودمون)برم استعفا بدم بشینم نه فقط بچه خودم بچه های مردم رو هم نگه دارم.

سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388 |

اندر احوالات نمایشگاه کتاب با تاخیر

راستش از اینکه کتاب جدیدم هنوز تو پیچ و خم ارشاد گیر کرده و نتونسته به موقع برای نمایشگاه کتاب امسال برسه یه جورایی هم لجم گرفته بود و هم به ذوقم خورده بود و هم خستگی رو تو تنم نگه داشته بود و هم... و همه اینها بهانه ای شدند تا نخوام امسال رو برم نمایشگاه کتاب اما رسیدن چند فقره بن اهدایی و توفیق اجباری نزدیک بودن محل کار بنده به نمایشگاه همه و همه باز دست بدست هم دادن تا برم. این رفتن اگرچه اولش با ذوق و شوق نبود اما تبدیل شد به تجربه ای که ارزشش رو داشت چون به جز خرید چند کتاب برای نیما و خودم دید و بازدیدی شد با دو تا از کتابهام که سالهای گذشته چاپ شده بودند و خیلی دوست داشتم بدونم استقبال ازشون چقدره. شاید هیچ حسی نتونه خوشحالی یه مترجم رو وقتی که می بینه کتابش رو با تعریف و تمجید می خرن و از خریدشون راضی هستن توصیف کنه. وقتی رفتم غرفه نشر افق تا راجع به فروش ماجرای ماجرای عجیب سگی در شب بپرسم یکجور شوق کودکانه ته دلم وول می زد. دلم می خواست واکنش ها رو ببینم. بپرسم فروشش چقدر بوده. احتمال چاپ جدید هست؟ کیا می خرن؟ همین طوری می خرن یا کسی بهشون پیشنهاد می ده؟ و هزار تا سوال دیگه. من تجربه خوبی از کار با این ناشر داشتم. رفتار خوب با مترجم. قرارداد منصفانه. پرداخت منصفانه تر و مهم تر از همه احترام. نمی تونم حسم رو بگم اما بی اغراق هر کتابی که روش کار می کنم درست مثل بچه ای یه که براش زحمت کشیدم و وقتی می بینم ازش استقبال شده انگار که بچه ام خوشبخت شده و براش خوشحالی می کنم. بعد رفتم سراغ شرکت انتشارات علمی فرهنگی برای گرفتن سراغ از یک کودک دیگرم که سال ۸۳ از من جدا شد. کتابی به اسم اندی و تامیکا که قبل از داشتن نیما روش کار کرده بودم. سالها بود بی خبر مونده بودم از فروش این کتاب و موجود بودن اون تو بازار و همین که اونو پشت ویترینشون دیدم بازم مثل بچه ها ذوق کردم. رفتم و با کلی تخفیف چند نسخه دیگه از کتابم رو گرفتم تا بدم مهد نیما و چند تا از دوستای بچه دارم. دو ساعت بعد با چند کیسه خرید که پر بودند از کتابهایی برای نیما و بابای نیما از نمایشگاه بیرون اومدم. روحم سیراب شده بود و دیگه پیشمون نبودم از اومدن به نمایشگاه. هیچ چیزی شیرین تر از برداشت محصولی که براش زحمت کشیدی نیست. چه بچه خودت و چه کاری که براش زحمت کشیدی و بهش افتخار می کنی!

*این پست رو هیچ وقت به نیت تبلیغ و اینها ننوشتم. فقط یه جور ثبت حس خوب امروزم بود.

چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388 |



نيماي من يك شير پسر است از نوع مردادي اما تا حدودي خجالتي. در ايجا از شيرين كاري هاي او مينويسم. از اينكه تمام زندگيم است و همه زحماتش مثل جان شيرين و با تمام جانم خريدني.دوستت دارم عزيز دل!


دریافت جدیدترین نرم افزز ها
سایت تخصصی موبایل
سرویس وبلاگ رایگان سپهر
هاست و دامنه برای وبلاگ
خدمات هاستینگ و دامنه
فتوبلاگ رایگان
دانلود موزیک
تبلیفات رایگان
آرش وروجك
مامان پرهام
مامان آنديا
مامان آرين
مامان ستايش
نونوش جان
مامان امير مهدي
مامان آرتا
مامان هيژا
مامان ماني
مامان فراز
مامان شروين
آشپزخونه مامان شروين
مامان نازنين فاطمه
مامان ايليا توپولي
يه جاي دنج
مريم جون
دلنوشته هاي آيتك جون
نوشته هاي گل مريم
نيروانا جون
بهشت كوچك شيلا جون
من و يه آقاي شيك
گلپرخانم عزيز
مامان مهراد
مامان پرنيان
مامان ارشك
مامان ارشيا
مريم جون
آوات و هيوا
مامان آزاده
مادراني مثل من
يادداشتهاي يك زن
قالب وبلاگ


Designed By ParsTheme