تبليغاتX
نیما شیر پسر
   
نیما شیر پسر
من و تویی که بزرگ می شوی
 
 
آرشيو مطالب

آبان 1388

مهر 1388

شهریور 1388

مرداد 1388

تیر 1388

خرداد 1388

اردیبهشت 1388

فروردین 1388

اسفند 1387

بهمن 1387

دی 1387

آذر 1387

آبان 1387

مهر 1387

شهریور 1387

مرداد 1387

تیر 1387

خرداد 1387

اردیبهشت 1387

فروردین 1387

اسفند 1386

بهمن 1386

دی 1386

آذر 1386

آبان 1386

مهر 1386

شهریور 1386

مرداد 1386

____________________
مطالب اخير

جمعه خوب

بهترین خبر

انسانی به نام مادر

29

mother

بتمن و دنیای پسربچه ها

کودک و خدا

روز جهانی کودک مبارک

اندر احوالات این روزهای ما

سپید زیبا

____________________
پیوندهای روزانه

اخبار ستارگان هالیوود

____________________
پیوند ها

آرش وروجك

مامان پرهام

مامان آنديا

مامان آرين

مامان ستايش

نونوش جان

مامان امير مهدي

مامان آرتا

مامان هيژا

مامان فراز

مامان شروين

آشپزخونه مامان شروين

مامان نازنين فاطمه

مامان ايليا توپولي

يه جاي دنج

مريم جون

دلنوشته هاي آيتك جون

نوشته هاي گل مريم

نيروانا جون

بهشت كوچك شيلا جون

من و يه آقاي شيك

گلپرخانم عزيز

مامان مهراد

مامان پرنيان

مامان ارشك

مامان ارشيا

مريم جون

آوات و هيوا

مامان آزاده

مادراني مثل من

يادداشتهاي يك زن

مامان هوچهر

آرزو جون

من و يك زندگي

فال حافظ! نیت کن!
انجمن گفتگو لیمونات
عکس بازیگران و مدل
نرم افزار
سایت تخصصی موبایل
قالب وبلاگ

____________________
امكانات جانبي

RSS 2.0

 
 
 

چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386

دیروز بابایی نیما مریض بود و انگار که نوبتی است که من و اون مریض بشیم در نتیجه خودم رفتم دنبال نیما و از مهد آوردمش خونه. تو راه خیلی بچه خوبی بود فقط مامانش را کمی از کتف و کول انداخت و تو راه سیرکی راه انداخته بودیم که نگو و نپرس . من بدو نیما بدو . خلاصه عرق ریزان و سبک(فکر کنم دو سه کیلو از چاقی سمج دوران حاملگی ام همه آب شده بودند)آمدیم خانه. بعد هنوز مانتو در نیاورده بابام زنگ زد و از آنجا که تلفن هایمان زیر ۳۰ دقیقه نیست نیما هم کلی وقت پیدا کردن تا واقعا یواشکی حسابی آتش بسوزاند. من هم که از همه جا بی خبر بودم دیدم که آقا رفته به رژ لبم  دست برد زده و آنرا مالیده به ۱ - تمام صورت و بدن خودش۲- میزهای عسلی۳ کف زمین آشپزخانه که ا ین روزها شبیه دفتر نقاشی شده ۴- و بازبه تمام  صورت و هیکلش . آخر سر هم آمده پیش من که مامانمن هم که به این جور سرگرمی های خانه خراب کن نیما عادت دارم تنها به بسنده کردم. بعد هم چون بابای اش نبود حسابی تا شب باز هم به وفور آتش سوزاند. می خواهم خودم را لو دهم. اما فقط یک خورده. باشه؟ نیما یک چهارم رگش مال یه کشور دیگه است یعنی مامان بنده مال یه کشور دیگه است:راهنمایی: آسیای جنوب شرقی با هوای گرم و شرجی. حالا حدس بزنید و دیشب براش یه سوپ پختم که مال اون جاهاست و خیلی مقوی . دستورش را می نویسم بهش میگن گومبو

  • بامیه :۳۰۰ گرم
  • پیاز و سیر داغ : یک فنجان
  • سینه مرغ: یک عدد
  • نمک و فلفل و برگ بو۱ عدد(می توانید از عطاری تهیه کنید و اگر نگذاشتید اشکالی ندارد)
  • گوجه فرنگی ۵ عدد درشت
  • تخم مرغ:۲ عدد
  • هویج و سیب زمینی نگینی : دو فنجان

بامیه را خرد کرده به همراه سیر داغ و پیاز داغ و هویج و سیب زمینی و مرغ می گذاریم با آب بپزد. وقتی نیم پز شد نمک و فلفل و برگ بو و گوجه فرنگی را اضافه می کنیم و وقتی جا افتاد تخم مرغ ها را داخل آن می شکنیم و تند تند هم می زنیم تا دلمه نبندد بعد از دو دقیقه آماده است.

اگر دوست داشته باشید دستور پخت غذاهای خوشمزه آن ملل را به شما آموزش می دهم. البته گاهی اوقات ولی این سوپ خیلی خوشمزه و مقوی است و تامین کننده انرژی که امثال نیماها موقع آتش سوزاندن می سوزانند.

عكس نيما در بندرتركمن- عيد امسال

 
 

چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386

الان کلی حرص خوردم. کلی مطلب نوشته بودم که یکدفه صفحه کامپیوترم پرید و همه چیز به باد رفت. اول حالا عکس ها را می گذارم و بعد مطالب را می نویسم[http://pic70.picturetrail.com/VOL1887http://pic70.picturetrail.com/VOL1887/9635893/17522218/273487256.jpg/9635893/17522218/273487260.jpg

 
 

سه شنبه سی ام مرداد 1386

دیروز کلی خوش بحالم شد البته فقط از این لحاظ که موندم خونه و با نیمام خونه بودیم. راستش یه خورده حال ندار بودم و مهمتر از همه اینکه مثل اون روزهایی که می رفتیم مدرسه و صبح ها خودمون رو به خواب می زدیم واقعا حسش نبود که برم سر کار. بدتر از همه هم اینکه می دونستم یه عالمه کار دارم. من و نیما هر دو مثل یه آقا و خانم متشخص صبح (بدون هر گونه هول یا عجله ای)از خواب بیدار شدیم. یک صبحانه مفصل به رگ زدیم و داشتم آقا نیما را حاضر می کردم که بابایی اش ببردش مهد که دیدم مثل من تنبلی اش می آید. گفتم نیما جون اگه قول بدی بچه خوبی باشی نمی بریمتگفت:بعد دیدیم راستی راستی نمی خواد بره و از شدت خوشحالی شروع کرد به ماچ کردن من و باباش و ناز کردن منبعد هم رقصیدن که آخ جونمی خلاصه ما هم با شازده مون حال کردیم و طفلک تا بعد از ظهر که بابای اش بیاید بچه حرف شنویی بود و یک ذره هم اذیتمون نکرد. جالب اینکه وقتی بهش گفتیم می بریمت مهد سریع رفت بالشش را آورد و گفت لالا(با اینکه تازه از خواب بیدار شده بود)یعنی حاضرم دوباره لالا(کاری که بدش می آید چون در کل بچه پر خوابی نیست=متولد سال خروس)کنم که منو پیش نی نی ها نبرید. الهی بگردم دورت مادر که دوست داری به خودت مرخصی بدیقربون تو بشم من!!!!خلاصه حالی کردیم و بعدش بعد از ظهر یه ددر مختصر مفیدی هم رفتیم(آرایشگاه و بعد هم خرید ماست و هله هوله سر راه برگشت) و مرخصی ما هم به خیر و خوش تموم شد. تازه دیشب خودم هم نی نی شدم چون وقتی ساعت ده نیما را خواباندم خودم هم ای دل غافل خوابم برد و بیچاره بابایی هم مجبور شد بدون من فیلم ببیند.تازه یادم رفت بگم که دیروز نیما حسابی پرواری شد چون خودم خونه بودم و به قول مادر شوهرم دستم همش تو دهن این بچه و مشغول دادن به به ها کلان و وافر به او بود:صبح دو تا پرتغال گنده>پفیلا>شیر که قاطی اش پسته تازه و گردو تازه بود که میکس کردم>ناهار:سوپ و یک تکه ماهیچه گنده>شیر>لالا ظهر>عصرانه:پن کک و شیر کاکائو>دو قاچ هندونه>کمی هله هوله متفرقه مثل چای بابایی اش که داشت بیچاره می خورد و نیما به زور ازش گرفت>شام:کوکو سیب زمینی+سوپ>شیر به وفور و خلاصه نیما شد توپ توپ توپ

 
 

یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386

امان از این عکس که باز نمی شود

باز هم همان عکس را می فرستم شاید این بار باز شودhttp://pic70.picturetrail.com/VOL1887/9635893/17522218/272692776.jpg

 
 

یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386

 
 

یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386

می خوام اینجا یک عکس معرفی از نیما براتون بذارم. ببخشید که عکس یه خورده پرسنلی یه . قول می دم بعدا عکس های جالب تر بذارمنيماي من

 
 

یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386

دو سالگي نيما

امروز يكشنبه، بيست و هشتم مرداد ماه اين وبلاگ را براي گل پسرم افتتاح كردم. البته چند وقت پيش به مناسبت تولد نيما آنرا در پرشين بلاگ افتتاح كردم كه همان اول بد جوري حالم را گرفت چون ظاهرا هك شده بود و اصلا قسمت نبود نيماي من اين وبلاگش را در روز تولدش ببيند. نيماي من چند روز پيش دو سالش شد. و چه جشني براش گرفتيم. واقعا كه خيلي خوشبحالش شداز آنجائيكه  بنده به دليل يكي يكدونه بودنم هيچ خاله يا دايي اي را براي تولدش نداشتيم كه دعوت كنيم مهماني با خانواده همسر گرام و مادر و پدر خودم و يك خاله ناتني (چون دختر عموي من است اما خاله ناتني نيما شده)و شوهرش و يكي از دوستان صميمي مان برگزار شد. براي نيما هيچ قسمتي از تولدش هيجان انگيز تر از خيره شده به فشفه هاي تولدش و فوت كردن آنها(همش فكر مي كرد كه بايد اونها رو مثل شمع فوت كنه تا خاموش بشن)نبود. بچه خواهر شوهر گرام هم كه در شيطنت چيزي كم نگذاشته بود و آن يكي بچه دوست گرام هم كه خيلي خيلي دوستش دارم و از الان او را عروس خودم صدا مي زنم پا به پاي همه بچه ها شيطنت كرده بود. موقع شام مادرش با يك قاشق دنبال او افتاده بود كه اي بچه! يك چيزي بخور و او هم كه گوشش به اين حرفهاي دلسوزانه بدهكار نبود يواشكي و دور از چشم همه داشت ماكاروني بچه آن يكي خواهر شوهر گرامم را مي خورد.البته اين وروجكي كه دارم از او مي نويسم فقط دو ماه از نيما بزرگتره اما نمكي داره كه نگو و نپرس.نمونه يك دختره بچه كلاسيك است با آن ادا و كرشمه بچه گانه و لباسهاي جينگيلي دخترانه كه مامانش به تنش مي كند تا خوردني تر شود. نيما تا سه نصفه شب براي خودش ورجه وورجه مي كرد و آنقدر با اسباب بازيهاي كادويي اش سرگرم بود كه پاك يادش رفته بود روزي روزگاري هر شب ساعت ده خواب هفت پادشاه را مي ديده و الان سه ساعت از بامداد گذشته است.بيچاره مامان نيما كه بايد پا به پاي او خرابكاريهايش را در اين ور و آن ور خانه اصلاح مي كرد. يه اتفاق جالب هم افتاد. شوهر گرام بنده كه ظاهرا موبايلش را كنار موبايل بنده گذاشته بود همان نصفه هاي شب از مفقود شدن آن خبر داد و ما هر چي شماره را مي گرفتيم بوغ آزاد بود كه مي زد و زنگي كه از هيچ كجا شنيده نمي شد خلاصه با توجه به هوش و ذكاوتي كه بنده در پيدا كردن اشياء مفقوده در منزل با توجه به دست گل هاي آقا نيما پيدا كرده ام حدس زدم كه احتمالا قاطي باقالي ها يعني آشغالها شده و موبايل بيچاره احتمالا دست يك رفتگر خوش شانس است يا دم در خانه به قول نيما لالاكرده.عمليات تجسسي انجام گرفت و دومين گزينه در مورد آن صدق كرد. بعد فهميديم كه احتمالا بچه ها در حين بازي آنرا يك اسباب بازي تكراري يافته بودند و آنرا قاطي آْشغالها بيرون انداخته بودند.بيچاره باباي نيما از دست اين وروووووووووووووجك هاخلاصه به هر ترفندي نيما را نزديكي هاي صبح بيهوش كرديم و خودمان هم غش كرديم و ديگر هيچ نفهميديم تا روز بعد. جالب ترين كادويي كه نيما گرفت يكي از آن چادر هاي اسباب بازي بود كه عمه جانش به او داد و البته ما هم مي خواستيم قبلا براي شازده تهيه كنيم كه به علت وفور اسباب بازي از خير آن گذشتيم. البته از بابت چنين كادوي خوبي بيچاره هم شده ايم چون نيما دانم ما را داخل آن مي برد و ما به علت كمبود شدييييييييييييييد جا در آن در آستانه خفگي قرار مي گيريم هر چه هم به او مي گوييم كه مامان اينجا خودت به زور جا مي شي دست از سر ما بردار اصرار دارد ما هم با او داخل خانه اش شويم. آخر سر باباي نيما به بهانه اينكه بايد چايي بياورد تا از مامان نيما پذيرايي كند در رفت و من را تا يك ربع در آن خانه پارچه اي بدون تهويه تنها گذاشت. هميشه مي گويند كه كارهاي آدم در شلوغي بدتر به هم مي ريزد و در مورد روز تولد نيما اين اتفاق افتاد. آشپزي از يك طرف و خراب شدن لوله سينك ظرف شويي هم از طرف ديگر  و بيچاره بابايي نيما كه از صبح مشغول تعمير كاري بودند و از اين حرفهاهميشه از دوسالگي نيما كمي مي ترسيده ام چون همه امور تربيتي اش را به بعد از دو سال موكول كرده ام از جمله : از شيشه گرفتن او، از پوشك گرفتن او ، خواباندن او در تختش و ... حالا هم بايد استارت همه اين كارها را بزنم كه خدا صبر دهد

 
 

Weblog Themes By Pars Theme