تبليغاتX
نیما شیر پسر
   
نیما شیر پسر
من و تویی که بزرگ می شوی
 
 
آرشيو مطالب

آبان 1388

مهر 1388

شهریور 1388

مرداد 1388

تیر 1388

خرداد 1388

اردیبهشت 1388

فروردین 1388

اسفند 1387

بهمن 1387

دی 1387

آذر 1387

آبان 1387

مهر 1387

شهریور 1387

مرداد 1387

تیر 1387

خرداد 1387

اردیبهشت 1387

فروردین 1387

اسفند 1386

بهمن 1386

دی 1386

آذر 1386

آبان 1386

مهر 1386

شهریور 1386

مرداد 1386

____________________
مطالب اخير

جمعه خوب

بهترین خبر

انسانی به نام مادر

29

mother

بتمن و دنیای پسربچه ها

کودک و خدا

روز جهانی کودک مبارک

اندر احوالات این روزهای ما

سپید زیبا

____________________
پیوندهای روزانه

اخبار ستارگان هالیوود

____________________
پیوند ها

آرش وروجك

مامان پرهام

مامان آنديا

مامان آرين

مامان ستايش

نونوش جان

مامان امير مهدي

مامان آرتا

مامان هيژا

مامان فراز

مامان شروين

آشپزخونه مامان شروين

مامان نازنين فاطمه

مامان ايليا توپولي

يه جاي دنج

مريم جون

دلنوشته هاي آيتك جون

نوشته هاي گل مريم

نيروانا جون

بهشت كوچك شيلا جون

من و يه آقاي شيك

گلپرخانم عزيز

مامان مهراد

مامان پرنيان

مامان ارشك

مامان ارشيا

مريم جون

آوات و هيوا

مامان آزاده

مادراني مثل من

يادداشتهاي يك زن

مامان هوچهر

آرزو جون

من و يك زندگي

فال حافظ! نیت کن!
انجمن گفتگو لیمونات
عکس بازیگران و مدل
نرم افزار
سایت تخصصی موبایل
قالب وبلاگ

____________________
امكانات جانبي

RSS 2.0

 
 
 

سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386

کاشکی گاهی زمان بایستد

تا حالا شده دلتان برای نی نی تان وقتی که کنارتان است تنگ شود. منظورم را جور دیگه ای بگویم:خیلی وقتها قراره به علت سفری یا کاری از عزیزترین کسانمان دور شویم و هنوز دور نشده و به سفر نرفته در حالیکه پیششان نشسته ایم دلتنگ آنها می شویم. برای من خیلی از این موقعیت ها پیش آمده. بعضی موقعها آنقدر دلم برای نیما تنگ می شود که خدا می داند چون پیش خودم فکر می کنم این لحظه قشنگ که نیما دارد از ته دلش به من قهقهه می زند شیرین زبانی می کند و از من دل می برد وقتی که بزرگ شود شاید پیش نیاید. مادرم همیشه می گفت شیرین ترین سن یک بچه بین دو تا چهار سال است و حالا به حرفش پی می برم. هر چقدر از آن دنیای کودکی فاصله می گیرید شخصیت ها بیشتر شکل می گیرند و آن صفا و خلوص کودکانه جای خود را به ذکاوت و تیزبینی رونشفکرانه می دهد. دیگر این لحظه ها برنمی گردند یعنی نیمای من دیگر هیچوقت دو سال و یک ماه و یازده روزه نمی شود.روز به روز بزرگ و بزرگ تر می شود و انشاالله که باعث افتخار من و پدرش شود اما این تنها خاطره شیرین کودکی اوست که برایم می ماند. بعضی وقت ها که از سر کار به خانه می آیم آنقدر نیما را می بوسم و می چلانم که مبادا حسرت این لحظه ها و تیک تاک ثانیه هایی را که انقدر سریع مثل برق و باد می گذرند را بخورم. وای که این نوستالژی کودکی در وجود هر آدمی است و همه ما که بزرگ می شویم همیشه دوست داریم بخشی از کودکی خود را حفظ کنم و به نظرم چه چیزی بهتر از این خاطرات قشنگ. برای من شخصا زیباترین لحظات زندگیم گاهی لحظاتی است که به دوران کودکی بی غل و غش خودم فکر می کن. به مادر بزرگ مادری خدابیامرزم. به کشوری به غیر از ایران که در آنجا بزرگ شدم.تا غروب زیبایش که واقعا می شد ساعتها در تماشای آن غرق شد بازی می کردم عصرها با دوچرخه به خانه می آمدم و بعد هم همش بازی و بازی و بازی. وای که چه لذتی دارد. همه اینها در قاب ذهنم برای همیشه حک شده اند. یادم می آید وقتی مادربزگ خدا بیامرزم روزها آخر عمرش را سپری می کرد و من برای دیدن او چهار سال پیش به کشور مادرم سفر کردم مرا همچنان کوچک و کودک می دید. ذهنش در آن تصویر کودکی من متوقف شده بود و نمی توانست تصور کند که نوه اش بزرگ شده همسری دارد و یا در آینده ای نزدیک بچه دار می شود. واقعا دیدن صحنه ای که در عالم خیالش از من می خواست عروسکهایم را نشانش بدهم هم درد آور بود و هم عجیب. برای او من هیچوقت بزرگ نمی شدم چون با کودکی من زیسته بود و کودکی مرا لحظه به لحظه در ذهنش قاب کرده بود. هر تکه از خاطرات کودکی من مثل یه پازل در وجود او حک شده بود و او اگر یک تکه از این پازل را جا به جا می کرد دیگر تصویر کاملی از من نداشت. من امروز یک مادرم و آرزویم این است که بتوانم برای کودکم کودکی ای را ارزانی بدارم که هر لحظه اش برای او خاطره باشد و به داشنشان افتخار کند. شاید که روزی که نیما مثل من صاحب کودکی شود زیباترین لحظاتش در اوج خستگی یادآوری کودکی خودش در کنار من و پدرش و خواستن همان قشنگ ترین خاطرات برای نوه مان باشد.عزیزم شیرین ترین رویای بیداری ام دوستت دارم به اندازه صدها آغوش خاطرات زیبای کودکیم.

 
 

دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386

امان از دست این نیما وروجک

دیروز از اون روزها بود. باور کنید تا شب که بخوابم صدای گریه این اقا نیما تو گوشم بود و مخم داشت مثل قطار سوت که نه جیغ می کشید. باور کنید بعضی اوقات این نیما وروجک انقدر تو خونه بهانه می گیرد و خرابکاری می کند که مثل این زنهایی که با شوهرشان قهر می کنند نیما را تهدید میکنم که می روم خونه بابام (بابای خودم) و اون موقع دیگه مامان بی مامان. دیروز که بزنم به تخته آنقدر از مهد که آوردمش انرژی داشت که واقعا من ماندم این همه کالری را از کجا می آورد. فکر می کنم هر یه لقمه غذای مورچه واری که این وروجک ها می خورند انرژی اش به توان هزار می شود و خرج ما مامانها می شود. تا آوردمش خانه اول رفت سراغ کابینت و قوطی پودر رختشویی را برداشت و خالی کرد کف آشپزخانه و چون قبلا هم در گوشه ای دور از چشم من اول یه خورده آب ریخته بود همه جا را کف و حباب گرفت و ما هم نیم ساعتی از وقتمان به حباب بازی و کف مالی و بازی بازی گذشت. بعد هم گیر دادند که بذارمشان روی میز و آنقدر گریه کرد تا بالاخره گفتم تسلیم!!!بعد هم روی میز به خرابکاری مخفیانه مشغول شد چون من مشغول غذا پزان بودم و یک سری کتابهای باباش را که روی میز بود خط خطی کرد و بعد هم رفت سراغ قوطی ویتامین ث جوشان و تک تک آنها را در لیوان آب حل کرد و با لذت به فش فش  حل شدن قرصها داخل آب گوش داد. خلاصه که من تا شب شدماز دست این انرژی. جالب اینجاست که بچه ام نه خیلی بخوره و نه خیلی بخواب. به نظر شما این کالریهای اضافی با توجه به اینکه اهل هله هوله خوردن هم نیست از کجا می یاد؟

راستی عکس آتلیه ای نیما رو می ذارم ولی فعلا این عکسهای بستنی خوران را داشته باشید

آخ جون بستني!

باز هم كه بستني

اين هم مدل نشسته

يه خورده هم سيب زميني بخورم

 
 

شنبه بیست و چهارم شهریور 1386

من و نیما

تعطیلات من و نیما یه خورده به مریض داری گذشت. هم من پنچر شده بودم هم نیماو هم بابایی نیما. همش هم تقصیر این ویروس جدیدای (خدا بگم چکارشان کند)است که نمی گذارند توی پاییز و زمستان آب خوش از گلویمان پایین برود. نیما هم که طفلی وقتی دیگر رمقی برای شیطنت پیدا نمی کرد ولو می شد اینور و آن ور خانه و دستور می داد که پشتش را بمالم تا خوابش ببرد. خلاصه شده بودیم ماساژور آقا نیما. در خانه هم همش دستم به الکل و وایتکس بود تا همه جا را ضد عفونی کنم. خدا رو شکر خودم بهترم و انشاااله تا چند روز دیگه خندون و سرحال میام بقیه ماجراهای این چند روزه رو می نویسم. فعلا این عکسها رو داشته باشید

تولد دو سالگي نيما در خانه

نيما دوساله

نيما همچنان دوساله در مهد

كيك نيما

پسري تو تختش

پسري در حال ظرفشويي

پسري در حال بخور بخور

بلال خوران

خوردن به شيوه بربرها

 
 

چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386

خدا رو شکر. این تنها چیزی یه که می تونم بگم و اونو روزی هزار بار میگم. خدایا از اینکه بابای نیما رو سالم تحویل ما دادی هزاران هزار باز شکرت را می گویم. واقعا که مهربانی و بخشنده و ما بندگان باید هر روز شکر تو را بیشتر از پیش به جا آوریم. بابای نیما آمد و لی دکتر به او دو هفته استراحت مطلق داده تا حالش کاملا خوب شود. واقعا چقدر جایش در خانه پیش من و نیما خالی بود. وقتی نیما باباش را دید نمی دانید چه ذوقی کرد. فورا گفت:بابایی من سلام. فکر کنم یه همچین جمله ای خستگی را از تن هر پدر مادری در می کند و بابایی هم آنقدر خوشحال شده بود که نیما را می بوسید و می بویید. دیروز نیما خیلی با من همکاری کرد تا باباش اذیت نشود. با صندلیهای آشپزخانه برای خودش قطار درست کرد و بازی کرد. بعد هم هر خوراکی ای که به دستش می دادم فورا می برد برای باباش. هر وقت هم از اتاق بیرون می رفتیم می گفت داغ لالا. یعنی چراغ(داغ)را خاموش کن تا بابا لالا کند. شب هم طفلی زود خوابید تا من به کارهام برسم.ولی چشمتان روز بعد نبیند چون امروز صبح به هیچ وجه حاضر نبود برود مهد و می خواست پیش باباش بماند. خلاصه با هزار ترفند و گفتن اینکه آقا دکتره می خواد بیاد به بابایی آمپول بزنه و بابا بابد لالا کنه اونو بردم و بهش قول دادم تاب سوارش کنم. بغل مهد نیما یه پارکه و من هر وقت می رم دنبال نیما بیچاره ام چون بابد یه دور پارک هم ببرمش و اصولا خانه رفتن بدون زیارت آن پارک محال است. صبح تا رسید دم مهد دیدم قول تاب یادش مانده در نتیجه او را یه پارک و تاب بازی کوچولو بردم و بعد تحویل خاله شهلایش در مهد دادمنیما هم کلا بهانه گیری اول صبحش را فراموش کرد و خوشحال اما یه خورده دلخور از دست من رفت مهد. الهی قربون این نی نی گلم بشم که مجبوره هر روز بره سر کار. واقعا مادرهای شاغل کارشان یه طرف و عذاب وجدان مهد بردن بچه ها یک طرف.ولی خوب چه می شود کرد که زندگی شهرنشینی و ترقی اجتماعی یعنی همین. باید سوخت و ساخت.امروز میرم چند تا عکس نیما را که ظاهر کرده ام تحویل بگیرم و عکس آتلیه ای اش هم آماده شده اگر چه خیلی خنده رو نبود. هفته بعد انشاالله آنها را در وبلاگ این شیر پسر می ذارم از دعای همه شما برای بابایی نیماممنونم.

 
 

دوشنبه نوزدهم شهریور 1386

نیما و بابا جون

بابایی نیما خیلی حالش بهتره. شکر خدا تا دو سه روز آینده مرخص میشه. برای بعضی ها موندن تو محیط بیمارستان فوق العاده رنج آوره و در مورد بابای نیما هم همینطوره. طفلی کلی از خورد و خوراک افتاده و میگه غذای اینجا به جونم نمی چسپه. راست میگه. غذاها همش آب پز و رژیمی هستن. دیروز سرم خیلی شلوغ بود. مرخصی گرفته بودم اما به اندازه یه روز کاری کار داشتم. همش بدو بدو. صبح که نیما رو بردم مهد رفتم دنبال ثبت نام کارهای بابایی نیما برای دانشگاهش که البته نذاشتن جای اون ثبت نام کنم و برگه بردم و گفتند باید در شورا مطرح کنند تا ببیننند چه میشود. عصر هم که آمدم خانه برای بابایی نیما غذا پختم تا شاید اشتهایش با غذای خانگی باز شود و بردم بیمارستان. نیما را نمی توانم ببرم بیمارستان و حالا هر دو طرف دلشان برای همدیگر لک زده. نیما که همش میگه بابام اوخ شده و بابایی که دلش برای نیما پر می زنه. دیروز نیما دائم از من می پرسید بابا خوب شده؟بعد از ظهر هم پیش عمه جونش بوده و اذیتش نکرده و پسر آقایی بوده که نگو و نپرس. فقط عمه جون یه خورده آلرژی فصلی داشت و نیما هم هی به صورت عمه دست می کشیده و مثلا نازش میکرده و اون هم هی عطسه و عطسه. خلاصه که دوستی خاله خرسه بوده. شب هم با امیرحسین شیطون بلا که پسر عمه شان باشند و من به چشمم دیدم که از دیوار راست بالا می روند و وروجک روزگار هستند حسابی بازی کرد تا آنکه بیهوش شد و گفت مامان من لالا دارم و من هم چون خیلی خیلی کم پیش می اومد که نیما بگه من لالادارم(ببینید چقدر اضافه بر سازمان خسته شده که همچین اعترافی رو کرده)وقتی امیر حسین می آید من یک جورایی خوشحال می شوم چون نیما انقدر پا به پای او بدو بدو می کند که شب واقعا خسته می شود ولی خانه ما منفجر می شود چون اتاق نیما تبدیل به یک انباری بزرگ اسباب بازی می شود و سر و صدای این دو انقدر آلودگی صورتی ایجاد می کند که انگار آدم وسط بازار است. در ضمن این امیر حسین خیلی شیطوون است. یادم میاد یک بار به بابای نیما گفتم اگه یه هفته امیر رو بیارن بذارن پیش بابات آدم میشه(این حرف را از این جهت زدم که در یک مقطعی امیر خیلی لوس شده بود و دیگران هم جرات نمی کردند چیزی به او بگویندو واقعا خانه هر کی می رفت آنجا زلزله می شد) و بابای نیما گفت:مشکل اینه که اون موقع دیگه بابام آدم نمیشه و من انقدر از این حرف خندیدم که نگو(چون پدر شوهرم یه آدم مقرراتی است و اهل لوس کردن بچه نیست).خلاصه از امیر حسین خیلی ماجرا ها هست که باید دیگر  آنها را مامانش بنویسد. امروز هم بعد از ظهر زودتر می روم تا به بابایی نیما سر بزنم. خدا رو شکرت که بهتر کردی عزیزم روانشاالله که همه تنشون سالم و سایه همه پدرمادرها بالای سر بچه هاشون باشه.راستی با ماه رمضون چکار می کنید ؟ما که اداره مون یه ساعت زودتر مرخصمون می کنه و تو روزنامه ها دیدم که ساعت کار هم نه صبح میشه. آخ جووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووونمیییییییییییییییییییبزن قدش!!خوشبحال نیمایه آخ جونننننننننننننننننننننننننن هم از طرف اون و همه نی نی هایی که ماماناشون می تونن یه خورده تنبلی بزنن تو رگ

 
 

شنبه هفدهم شهریور 1386

نیمای پکر

سلام به همه دوستای خوبم

من و نیما ممکنه نتونیم تا چند روز برای شما بنویسیم آخه بابا جون نیمای من حالش پنجشنبه شب خراب شد و بردیمش بیمارستانطفلی خیلی درد کشید و واقعا برای من دنیا داشت به آخر می یومد. واقعا بدترین چیز تو دنیا اینه که آدم ناخوشی عزیزهاش رو ببینه و حتی از مریضی خود آدم هم هزار برابر بدتره. واقعا شب تا صبح راه رفتم و دعا کردم. سر شب گفت گردنم و پشتم کمی درد می کنه و ما هم فکر کردیم قولنج کرده. کمی ماساژ دادم و زیر سرش کیسه آب گرم گذاشتم اما درد بدتر شد و دیگه امانش رو برید. خلاصه ساعت دو و نیم شب گریه کنان اورژانس را خبر کردیم و عزیزم رو بردن بیمارستان. دیگه دل تو دلم نبود. خدا رو شکر یکی بود که باهاش بره چون من نمی تونستم نیما رو تو خونه تنها بذارم و باهاش برم. مگه صبح میشد. انقدر راه رفتم و گریه کردم که داشتم دیوونه می شدم. نیما هم که انگار یه چیزهایی رو فهمیده بود همش بیدارمی شد و من می رفتم تا بخوابونمش.آخر سر بغلش کردم و پیرهن باباش رو هم بغل کردم و همون جور رو تخت خوابم برد و یه کابوس خیلی بد دیدم و با صدای گریه خودم بیدار شدم. دیدم تلفن زنگ زد و بقیه هم خبردارشدن. صبح با مادرشوهرم رفتیم بیمارستان و نیما را آن پایین زن دایی باباش نگه داشت. خدا نکنه که آدم تو این بیمارستان های دولتی و اون هم روز تعطیلی گرفتار بشه. شاگرد دکترهای مختلف می اومدن و هر کدوم یه نظر پرتی می دادن. یکی می گفت از ریه اش است و دیگری می گفت از اعصاب است. حتی یکیشون از بابای که نمی تونست حرف بزنه داشت می پرسید نکنه با خانومت دعوا کردی و من کم بود بزنمش و بگویم مرتیکه آخه این که اولا نمی تونه با این حال حرف بزنه و شما هی دارید ازش بازخواست می کنید بعد هم یه خورده بهتره به جای این خاله زنک بازیهای کارتون رو درست انجام بدید. خلاصه انقدر تو دلم فحششون دادم. بعد هم نمیذاشتن بابایی رو به یک بیمارستان دیگه منتقل کنیم. می گفتن از اورژانس یه بیمارستان دولتی به بیمارستان دولتی دیگه غیر قانونی یه و وقتی ما از راننده آمبولانس هم شب خواستیم ببردش مرکز قلب قبول نکردند و گفتند تا وقتی دم خونه تون بیمارستان هست نمیشه بردش آونجا. واقعا دیوانه کننده است. همه چیز و همه چیز. خدایا فقط خودت کمکش کن تا زودتر خوب شه. امروز یه متخصص قلب بابایی رو دیده بود و گفته بود پرده قلبش ملتهب شده و تو قلبش آب رفته. البته این دکتره کارش خوبه و یه جوری آشنامون هم در اومده ولی باز باید دنبال یه دکتر خییلی خییلی خوب بگردم تا ریشه یابی بشه. طفلی نیما این دوروز جیکش در نیومد. فهمیده بود اوضاع غیر عادی یه. تو بیمارستان ازش پرسیدم بابا کو و اون گفت: بابام اوخ شده و وقتی پرسیدم کجاش اوخ شده دلش رو نشون داد. چون فکر می کنم نیما اکثر اوقات تنها درد قابل فهمی که به سراغش میاد دلشه و بهم می فهمونه و فکر می کنه همه اوخ شدن ها به دل آدم برمی گرده که یه جورهایی هم درسته. بابایی اگه بدونی دیشب چقدر جات خالی بود. وقتی می رفتی ماموریت ما هیچ وقت اینجوری بی تابی ات رو نمی کردیم که دیشب کردیم. خدا به حق پنج تن همه این کوچولو ها رو نگه داره و سایه مامان باباهاشون رو هم رو سرشون نگه داره . خدایا خودت کمک کن تا بابای این نیما کوچولو زودتر خوب بشه و برای همیشه خوب شه. خودت کمک کندر ضمن دیروز خاله بهیه که با شوهرشون دوست خانوادگی مان هستند و واقعا هر دوشون فرشته ا ند خیلی به کمکون اومدند که دستشون درد نکنه. اشاالله تو شادیها کمکتون کنیم .فردا باید برم دنبال یک سری کارهای بابای نیما که هفته پیش فوق قبول شدن. خدا کنه بتونم انجامشون بدم

 
 

چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386

جاهایی که با وروجک نمی توان رفت

دیروز خاله ناتنی نیما(همونی که می شناسیدش یعنی دختر عموم)زنگ زد و ما رو به کنسرت جمعه شب شوهر جانشان در تالار هنرمندان دعوت کرد(شوهر هنرمندی داره که نگو و نپرس)- یاد بگیرید این جوری به خاله ها حال میدن تا بعدا روز مبادا بچه مون رو نگه داره). ولی حیف. اگه گفتید برای چی؟ چون با نیما که نمیشه رفت و جفت بابابزرگ ها و مامان بزرگ ها یا کار دارن یا این سرمای لعنتی زودهنگام پاییزی رو خوردنحالا مامان نیما مونده و حوضش. میگید با یه بچه دوساله میشه کنسرت موسیقی رفت؟اگه بریم مطمئنا کنسرته تبدیل به سیرک میشه و بقیه اش رو خودتون حدس بزنید. در ضمن بگم که بابایی جون نیما فوق لیسانس قبول شدن(بابایی مبارک باشه اشاالله )و سرشون خیلی شلوغه و احتمالا سر من شلوغ تر میشه چون دیگه یار کمکی هم بای بای یه چیز جالب از خاله ناتنی نیما بگم. اینها یه طوطی دارن که یه خورده لال تشریف دارن. البته می دونید که طوطی ها باید حرف بزنند ولی طوطی ایشان فعلا (یعنی پنج سالیه )که اعتصاب حرف زدن کرده و ما هر چی میگیم بابا فهمیدم که بلدی حرف نزنی و حالا یه خورده حرف بزن گوش نمیده. فکر کنم هم آخرش نیما زودتر از اون به حرف زدن کامل بیفته. تازه این طوطی یه یه خورده هم ت..تشریف دارن چون وقتی قیافه خودشون رو تو شیشه اجاق گاز می بینه یه خورده هول می کنه و بهش بر میخوره که ای دل غافل اینا پس رفتن برای من شوهر گرفتن و خودم هم خبر نداشتن. خیلی جدی نگیرید. طوطیه دیگه.میخوام برای نیما یه حیوون بی خطر که تر و خشک کردنش هم راحت باشه بگیرم ولی نمیدونم موقعی که خونه نیستیم چکارش کنیم. یه پرنده؟یه لاک پشت؟یه همستر؟می ترسم نیما دست و پاشو بکنه و بدبخت رو فلج کنه. اون موقع باید یه عمر وجدان درد هم بگیریم. یه حاطره جالب دیگه .یه روز خیلی قبل تر از اینکه نیمایی بدنیا بیاد و ما نیما دار بشیم شوهرم تو حیاط دو تا گربه نگه می داشت و یه روز که یه دامپزشک رو براشون آوردیم دامپزشکه یه توله سگ بصورت امانی به ما داد تا یه شب نگهش داریم و اگه دوست داشتیم بخریمش. نمیدویند شب چه بساطی با این آقا توله هه داشتیم. عین یه بچه مراقبت می خواست.شب بیدار می شد و شیر می خواست. تازه صبح که شده بود نمی دونستم کجا بذاریمش. پدرشوهرم طبقه دوم ما می شیند و نمی خواستیم که او بفهمد که در خانه سگی هست و نجاستی هست و از این برنامه ها. مکه رفته و به پاکی و نجسی خیلی اعتقاد دارد. خلاصه خودمان ساعت یازده ظهر رفتیم سر کار و توله هه رو با کلی ناز و نوازش که زود میاییم و برات قاقالی میخریم و بچه خوبی باش گذاشتیم خانه.خلاصه بعد از ظهر که آمدیم دیدیم توله ها تمام خانه را کرده نجاستیو من بدبخت تمام زندگیم به ... کشیده شد. نکته جالب این بود که پدرشوهرم عصرش زنگ زد که بچه ها من امروز خیالاتی شدم و همش صدای عو عوی سگ می شنیدم. بنده خدا نمی دانست که پایین یه توله کوچولو داره عو عو واقعی می کنه. البته ماجرای اون روز رو هنوز لو ندادیم. خلاصه سگه رو بقچه پیچ و در حالیکه دهانش را بسته بودیم تا صدایش در نیاید از حیاط رد کردیم و دادیم به صاحبش و گفتیم آقا مال بد بیخ ریش صاحابش. ببا و ما توله و این حرفها نخواستیم. خودمون تو خونه زیادی ایم و ما رو چه به توله داری. هنر کنیم بچه میاریم. حالا که آقا نیما هست دارم فکر می کنم چه حالی می کرد اگه اون توله هه بود.پس آقا دامپزشکه باز بیارششوخی کردم بابا!!!

راستی آدرس یه اسباب بازی فروشی بزرگ رو سراغ ندارید بهم بدید؟دنبال یه عروسک پشمالوی خاص میگردم برای یه نی نی خیلی خیلی خوردنی که جایی پیدا نمی کنم. اگه آدرسی دارید خوشحال می شم بدونم

 
 

سه شنبه سیزدهم شهریور 1386

نیما و مامان نیما

دیروز رفتم دکتر برای یه چکاپ ساده و هول هولکی خودم رو رسوندم خونه چون بابای نیما باید می رفت سر کار و من باید یک محموله بس پر انرژی و شنگول از نوع شیطون را تحویل می گرفتم. نیما اینجوری بود که یه حریف تازه نفس برای بازی و بدو بدو پیدا کرده و مامان نیما اینجوری که خسته و کوفته باید شیفت دوم کاری رو از سر بگیره. فردا داریم میریم به نیما هم یه آمپول بزنیم تا ذخیره آهن بدنشو اندازه بگیرم و از آلان دلم برای این فسقلی کبابه. بهش گفتیم یه پشه هه میخواد نیما رو یه گاز کوچولو بگیره و بعد هم باهاش دوست بشه. رسم پشه داریه دیگه صبح انقدر خوابم می اومد که وقتی نیما بیدار شد تا ایش بخواد (یعنی شیر به زبان نیما)به جای شیشه شیرش شیشه آب طالبی اش را دادم و دیدم بعد پنج دقیقه اومده میگه:مامان ایش بده آب میوه نه و من حواس پرت دیدم که بیچاره به بچه ام سر صبح آب طالبی خنک داده ام و حسابی شنگول شده و خواب از سرش پریده بعد جالب اینکه وقتی می خواستم شیشه شیرش را بدهم تند تند گفت ای بابا ای بابا .دیده وقتی ما کار اشتباهی می کنیم می گیم ای بابا . یه بار هم بهش گفتیم مگه همش تقصیر باباست و اون هم گفت خب ای مامان و ما هم حالاچند تا عکس آرشیوی یعنی قدیمی نیما را می ذارم ولی زیر سبیلی ردش کنید تا بعد عکس جدید بذارم

نيما سبيلو

نيما تركمن

نيما فضولچه

نيما كوچك خان

نيما آركي

نيما تشت نشين

 
 

یکشنبه یازدهم شهریور 1386

نیما بهونه گیر

دیروز شیفت من بود که برم دنبال شازده نیما. دیدم همچی خوشحال شده که مامانش زود اومده دنبالش که نگو. معمولا بعد از مسافرتها نیما بهونه گیر میشه و تو خونه بند نمیشه که دیروز از همون روزها بود. تو راه یه بسته پاستیل و یه بسته اسمارتیز رو که خورد و بعدش هم نمیدونم چرا انقدر پر دل و جرات شدم که تصمیم گرفتم با نیمای وروجک برم آرایشگاه. آنجا فقط کم مانده بود آرایشگره موهای خودش را بکشداز دست این نیما وروجک. هی با صندلیها و شاسی هایشان ور می رفت و بعد کیفش را باز کرد و تمام لباسها و پوشکهای تمیزش را روی زمین پخش کرد و آنها را به هر جایی که چیزی شبیه به قلاب داشت آویزان کرد بیچاره آرایشگره و بیچاره تر مامان نیما که فکر می کنم باید دفعه باید آرایشگاهشو عوض کنه چون احتمالا دیگه راهم نمیدن.ابروهای بنده هم که لنگه به لنگه شدند و رفتنند پی کارشان. بعد هم تو راه من بدو نیما بدو و همان بازی بدو بدو همیشگی تو خیابان تا برسیم به خانه. باور کنید نیما پیش کسی بماند خدمت بزرگی به او کرده چون کلی از چربیهای تنش آب می شوند و خوشگل و خوش اندام می شود. بعد هم که رسیدیم خانه مستقیما رفت سراغ ظرفشویی و یک صندلی کوچک را کشان کشان برد تو آشپزخانه و شروع کرد به آب بازی. خلاصه که کشتی ما با آقا نیما نتیجه بخش نبود و مجبور شدم وروجک رو ببرم حموم تا به اصطلاح برای شیره مالیدن سر آقا بقیه آب بازی را آنجا انجام دهیم. در حمام هم آنقدر سراغ شامپو و صابون می رود که واقعا یادم می رود که سر خودم را شامپو زده ام یا نه. بعد هم نشستیم پای شام درست کردن با آقا نیما که حسابی در ریخت و پاش آشپزخانه و اتاقها به مامانشان کمک کردند و بدیت ترتیب مدتی را ساکت بودند و من توانستم یه چیزی درست کنم تا بابای نیما شب شامی برای خوردن داشته باشند. البته دیروز کشف به عمل آمد که آقا نیما یه دست گل دیگه هم یواشکی و کی ؟ خدا می داند به آب داده و صدایش را هم در نیاورده و آن خراب کردن جای سیم تلویزیون بود بطوریکه الان تصویر ما برفکی شده.وقتی هم که باباش پرسید کی این کار رو کرد؟ با خونسردی گفت:مامانبیچاره مامان که تازگیها هر اتفاقی یه جوری به اون مربوط میشه.قربون این موش موشک فضولم برم که بلده از معرکه ها فرار کنه و انقدر با سیاسته. خراب کن قربونت برم چون من و بابات سر گنج نشستم و خودمون هم خبر نداریم. همه اینها فدای یه تار موی بچه ام

 
 

شنبه دهم شهریور 1386

همه چیز به خوبی و خوشی گذشت

این هم از سفر تابستانی آقا نیما. خدا رو شکر که مریض نشد و حالمان هم گرفته نشد. به نیما که خیلی خوش گذشت و کلی به قول خودش دریا آب بازی کرد. حالا هم که برگشتیم وقتی صبح خوابالو می خواستم ببرمش مهد تو راه بهش گفتم نیما کجا بریم و اون هم کم نیاورد و گفت: دریا آب بازیبچه ام همش تو خواب دریا و آب بازی یه. وقتی موجها بهش می خوردند که دیگه نگو و نپرس. قهقه می زد و خلاصه کلی خوشبحالش شد. تنها چیزی که حالمون رو گرفت یکی خراب شدن سی دی ماشینمان بعلت شیطنت به وفور نیما و اعصاب خردی بابای نیما بود که تازه هفته پیش داده بود این سی دی را نصب کنند.آقا نیمای فضول سی دی را در آورده بود و به جای آنکه آنرا در جای مخصوصش فرو کند آنرا داخل پنل ظبط هل داده بود و باقی ماجرا را خودتان حدس بزنید. بعد هم که فهمیده بود که کار بسیار بدی کرده خودش را فورا به خواب زد و تا برسیم ویلا چشمهایش را باز نکرد. به این می گویند فرار زیرکانه از معرکه یعنی دعوای مامان بابا با یک فسقلی. تو این چند روز هم که از بس هیجان سفر گرفته بودتش از خورد و خوراک افتاد و فقط به ایش (نیما به شیر می گوید ایش و چرا نمی د انم)بسنده کرد. کلی هم در بالا رفتن از پله مهارت پیدا کرد چون ویلایمان پله داشت و چه پله های تیزی و هر چی ما میاوردیمش پایین او می رفت بالا و جالب اینکه برای توجیه کردن بالا رفتنش هر کس که می رفت بالا پشت سر او راه می افتاد و وقتی به او می گفتیم تو دیگه چرا دنبالش می کنی می گفت آخه بالا یعنی من مامور ایشونم و باید مواظب ایشون باشم. خلاصه روز آخر فکر می کنم می تونست چشم بسته هم از پله ها بره بالا. حکایت ماهی ای که در آنجا نیز پختیم خیلی جالب بود. بنده با بابای نیما رفتیم ماهی تازه خریدیم تا مثلا سرخش کنیم و هنر ماهی پزی ماه را نشان دهیم که متاسفانه خیلی قشنگ تمامش چسپید به ماهی تابه و در نتیجه ناهار ماهی چرخ کرده به شیوه تن ماهی خوردیم. اولش بابای نیما تعجب کرد و پرسید که مگر ماهی تن خریده بود و یادش نبود که گفتیم نه بابا مشکل از آشپز ماهی بوده که همه اش خمیر شد. کار نیما که راحت شد چون ماهی ها لهیده شده بودند و خوردنشان راحت. در ضمن نیما باز شیشه شیرش را با وجود احتیاط چهار چشمی من از شیشه ماشین پرت کرد بیرون که باز نمی دونم تو سر کدوم بنده خدایی افتاد و دیگه تنیبه شد و تا برسیم تهران از ایش و هر گونه خوردنی آبکی محروم شد.

در ادامه آب بازي

 
 

یکشنبه چهارم شهریور 1386

مسافرت

مامانای خوب

من فردا دارم با نیما کوچولو و بابابی و مامان بزرگ نیما میرم مسافرت و شمال و تفریح و استراحت(به روی خودتون نیارید که این کارها با یه پسر بچه شیطوون امکان پذیره) و هواخوری و گردش و خلاصه همه این کارهای خوب رو قراره انجام بدم. دعا کنید خوش بگذرههیشکی مریض نشههیشکی اذیت نکنه(منظورم نیماست ها!!!فکر بد نکنید!!!) و خلاصه یه استراحت خانوادگی بزنیم به رگ و توپ توپ بیایم تهران. اداره مون یه ویلا تو نوشهر بهمون داده که نمی دونم چه جوریه ولی میگن بد نیست. مهمان هم زیاد نمی تونیم با خودمو ببریم چون ماشینمون یه صندوق هلو تشریف دارند و با مامان بزرگ نیما دیگه ظرفیت تکمیل تکمیله. من و مامان بزرگ نیما از هر دوستی تو دنیا باهم دوست تریم و واقعا یه زن ماهیه که نگو و نپرس. دو سال زحمت نیما رو کشید و هر چی می خواستیم بچه مون رو ببریم مهد میگفت مگه من می ذارم و از این حرف ها. خلاصه با کلی مصیبت نیما رو ازش تحویل گرفتیم. تا بحال عروس انقدر عاشق مادر شوهر دیده بودید؟ خلاصه که دعا کنید خوش بگذره. فقط نمیدونم نیما رو تو ماشین چه جوری سرگرم کنم. احتمالا اون خودش پیش قدم میشه و ما رو سرگرم می کنه و فکر میکنم نتونم جاده رو ببینم چون باید همش بگیرمش. نمی دونم چرا این نای نای ماشین و آینه و سویچ و دکمه های کولی و بخاری و همه مخلفات داشبورد هیچوقت برای نیما تکراری نمیشن . اگه از اسباب بازی هاش خسته بشه که معمولا هم همیشه زود اتفاق می افته محاله که با دم و دستگاه جلو ماشین کار نداشته باشه. خدا بیامرزد کسی را که برای این صندوق های هلو و شیشه های برقی جلوشان قفل کودک گذاشت تا نیما نتونه دائم اونها رو بده پایین بالا- پایین بالا- و این عمل به توان بی نهایت. تا بحال هم صد باری شیشه شیرش را پرت کرده که تو سر و کله عابرین بیچاره خیابان خورده. بازهم خدا بیامرزد کسی را که یخچال قفل دار را درست کرده اگرچه ما نداریم و حسرت می خوریم که چرا در این یخچال از دست آقا نیما هیچوقت روی بسته شدن رو به خودش نمی بینه.

 
 

یکشنبه چهارم شهریور 1386

گزارشات قرار وبلاگي

خيلي خوش گذشت. جاي همه توي كه نيومده بوديد بخصوص مامان آرزو با اون آرش وروجك شيطونش خيلي خالي. دفعه اول بود كه به يه قرار وبلاگي مي رفتم و در نتيجه نمي دونستم چي به چي بود و كي به كي بود. يكدفعه ديدم چند تا مامان دارن از ني ني ها عكس مي گيرن كه دو زاري ام افتاد و به اون ها پيوستم. نيما كه انقدر خسته شده بود كه ساعت ۹ شب كه از بوستان رفتيم خوابش برد و البته اين فقط سانس اول خواب بود چون تو خونه بيدار شد و تا يك بيدار بود و براي خودش حالي و حولي . بچه ام انقدر سيب زميني سرخ كرده تو بوستان خورده بود كه واقعا هر كي ميديد مي گفت اين بچه از قحطي سيب زميني فرار كرده. باباش هم نظر داد: گوگن نقاش يه تابلو داره اسمش هست سيب زميني خورها)يه چيزي تو همين مايه ها) كه آدم رو ياد نيما مي اندازه.البته ظاهرا تو اون تابلو چند آدم فقير از زور بي پولي دارن سيب زمين مي خورن و در مورد آقا نيما ايشون از زور ارادت به چيزهاي سرخ كردني الا الخصوص سيب زميني داشتند اون طور براي يه مشت سيب زميني كولي بازي در مي آوردند. عكس هم كه به زور چند تايي گرفتيم تا بعدا بذارم تو وبلاگش. در هر صورت خيلييييييي خيليييييييييييي خوش گذشت مخصوصا به آقا نيما كه ميون اون همه دختر تك افتاده بود. تا باشه از اين قرارهاي دخترونه

 
 

یکشنبه چهارم شهریور 1386

و اينك عكس ها

بلاخره موفق شدم چند تا عكس از اين نيما تو وبلاگش بذارم. مرسي پرستو جون كه راهنمايي ام كردي. بلاخره ما هم كارمان را كرديم.نيماي چند ماه مانده به دو سال در عيد 86نيما در حال آب بازيhttp://pic70.picturetrail.com/VOL1887/9635893/17522218/273487260.jp

gنيما در بندرتركمن با لباس محلي

 
 

جمعه دوم شهریور 1386

اگر عاشق تام کروز هستید بخوانید

یادم رفت که بگم یکی از علایق من که در ارتباط زیاد با کارم نیز هست دنبال کردن اخبار ستارگان هالیوود است. اینجا وب لاگ آقا نیما است اما بد نیست هر از گاهی عکس یکی از آن بچه ستاره های هالیوودی را بگذارم. مثل عکس بچه تام کروز یا پسر بریتنی اسپیرز. می شناسیدش؟دختر تام کروز یک سال و نیمشه و اسمش ایرانیه:سوری یعنی گل سرخ. تصور کنید تام کروز داره اونو سوری خانم صدا می کنه.یا مامانش میگه: سوری جونم بیا بشین سر لگن.اين هم يه عكس از سوري فسقله خانم با مامان بازيگرشون و همسر گرام تام كروز سوپر پولدارسوري كروزسايت popsugar

 
 

جمعه دوم شهریور 1386

نیما در اداره مامانش

الان که دارم این مطلب را می نویسم جمعه است و من به دلایل کاری مجبورم در اداره باشم و بچه داری هم بکنم. چرا؟ چون بابایی اش قرار بوده بابابزرگ نیما را برساند جایی و بعد بیاید دنبال نیما. این شیر پسر دارد آتیشی می سوزاند ها. اول رفته سراغ صندلی های کامپیوتر و دکور را عوض کرده.بعد رفته سراغ تلفن و مثلا زنگ زدن به مامانی اش که من اینجایم و چقلی من. بعد خرابکاری گنده را کرده و من مجبور شدم برم بقالی پوشک بخرم و با بدبدختی عوضش کنم. بعد هم سراغ شیشه شیرش را گرفته که چون نداشتم مجبور شدم با به به های دیگر سرگرمش کنم. بعد هم کامپیوتر بازی و دختر بازی با کارمندهای خانم. بابای نیما تو رو خدا زود بیا از کار هم نپرسید که از موقعی که رسیدم دارم بچه داری می کنم. پس کجایی بابایی نیمازوووووووووووووووووووووود بیییااااااااااااااااااااااااااااااااا

 

 
 

Weblog Themes By Pars Theme