|
سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386 |
|
کاشکی گاهی زمان بایستد |
 |
|
تا حالا شده دلتان برای نی نی تان وقتی که کنارتان است تنگ شود. منظورم را جور دیگه ای بگویم:خیلی وقتها قراره به علت سفری یا کاری از عزیزترین کسانمان دور شویم و هنوز دور نشده و به سفر نرفته در حالیکه پیششان نشسته ایم دلتنگ آنها می شویم. برای من خیلی از این موقعیت ها پیش آمده. بعضی موقعها آنقدر دلم برای نیما تنگ می شود که خدا می داند چون پیش خودم فکر می کنم این لحظه قشنگ که نیما دارد از ته دلش به من قهقهه می زند شیرین زبانی می کند و از من دل می برد وقتی که بزرگ شود شاید پیش نیاید. مادرم همیشه می گفت شیرین ترین سن یک بچه بین دو تا چهار سال است و حالا به حرفش پی می برم. هر چقدر از آن دنیای کودکی فاصله می گیرید شخصیت ها بیشتر شکل می گیرند و آن صفا و خلوص کودکانه جای خود را به ذکاوت و تیزبینی رونشفکرانه می دهد. دیگر این لحظه ها برنمی گردند یعنی نیمای من دیگر هیچوقت دو سال و یک ماه و یازده روزه نمی شود.روز به روز بزرگ و بزرگ تر می شود و انشاالله که باعث افتخار من و پدرش شود اما این تنها خاطره شیرین کودکی اوست که برایم می ماند. بعضی وقت ها که از سر کار به خانه می آیم آنقدر نیما را می بوسم و می چلانم که مبادا حسرت این لحظه ها و تیک تاک ثانیه هایی را که انقدر سریع مثل برق و باد می گذرند را بخورم. وای که این نوستالژی کودکی در وجود هر آدمی است و همه ما که بزرگ می شویم همیشه دوست داریم بخشی از کودکی خود را حفظ کنم و به نظرم چه چیزی بهتر از این خاطرات قشنگ. برای من شخصا زیباترین لحظات زندگیم گاهی لحظاتی است که به دوران کودکی بی غل و غش خودم فکر می کن. به مادر بزرگ مادری خدابیامرزم. به کشوری به غیر از ایران که در آنجا بزرگ شدم.تا غروب زیبایش که واقعا می شد ساعتها در تماشای آن غرق شد بازی می کردم عصرها با دوچرخه به خانه می آمدم و بعد هم همش بازی و بازی و بازی. وای که چه لذتی دارد. همه اینها در قاب ذهنم برای همیشه حک شده اند. یادم می آید وقتی مادربزگ خدا بیامرزم روزها آخر عمرش را سپری می کرد و من برای دیدن او چهار سال پیش به کشور مادرم سفر کردم مرا همچنان کوچک و کودک می دید. ذهنش در آن تصویر کودکی من متوقف شده بود و نمی توانست تصور کند که نوه اش بزرگ شده همسری دارد و یا در آینده ای نزدیک بچه دار می شود. واقعا دیدن صحنه ای که در عالم خیالش از من می خواست عروسکهایم را نشانش بدهم هم درد آور بود و هم عجیب. برای او من هیچوقت بزرگ نمی شدم چون با کودکی من زیسته بود و کودکی مرا لحظه به لحظه در ذهنش قاب کرده بود. هر تکه از خاطرات کودکی من مثل یه پازل در وجود او حک شده بود و او اگر یک تکه از این پازل را جا به جا می کرد دیگر تصویر کاملی از من نداشت. من امروز یک مادرم و آرزویم این است که بتوانم برای کودکم کودکی ای را ارزانی بدارم که هر لحظه اش برای او خاطره باشد و به داشنشان افتخار کند. شاید که روزی که نیما مثل من صاحب کودکی شود زیباترین لحظاتش در اوج خستگی یادآوری کودکی خودش در کنار من و پدرش و خواستن همان قشنگ ترین خاطرات برای نوه مان باشد.عزیزم شیرین ترین رویای بیداری ام دوستت دارم به اندازه صدها آغوش خاطرات زیبای کودکیم. |
|
|
|
|
|
| |
|
دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386 |
|
امان از دست این نیما وروجک |
 |
دیروز از اون روزها بود. باور کنید تا شب که بخوابم صدای گریه این اقا نیما تو گوشم بود و مخم داشت مثل قطار سوت که نه جیغ می کشید. باور کنید بعضی اوقات این نیما وروجک انقدر تو خونه بهانه می گیرد و خرابکاری می کند که مثل این زنهایی که با شوهرشان قهر می کنند نیما را تهدید میکنم که می روم خونه بابام (بابای خودم) و اون موقع دیگه مامان بی مامان. دیروز که بزنم به تخته آنقدر از مهد که آوردمش انرژی داشت که واقعا من ماندم این همه کالری را از کجا می آورد. فکر می کنم هر یه لقمه غذای مورچه واری که این وروجک ها می خورند انرژی اش به توان هزار می شود و خرج ما مامانها می شود. تا آوردمش خانه اول رفت سراغ کابینت و قوطی پودر رختشویی را برداشت و خالی کرد کف آشپزخانه و چون قبلا هم در گوشه ای دور از چشم من اول یه خورده آب ریخته بود همه جا را کف و حباب گرفت و ما هم نیم ساعتی از وقتمان به حباب بازی و کف مالی و بازی بازی گذشت. بعد هم گیر دادند که بذارمشان روی میز و آنقدر گریه کرد تا بالاخره گفتم تسلیم!!!بعد هم روی میز به خرابکاری مخفیانه مشغول شد چون من مشغول غذا پزان بودم و یک سری کتابهای باباش را که روی میز بود خط خطی کرد و بعد هم رفت سراغ قوطی ویتامین ث جوشان و تک تک آنها را در لیوان آب حل کرد و با لذت به فش فش حل شدن قرصها داخل آب گوش داد. خلاصه که من تا شب شدم از دست این انرژی. جالب اینجاست که بچه ام نه خیلی بخوره و نه خیلی بخواب. به نظر شما این کالریهای اضافی با توجه به اینکه اهل هله هوله خوردن هم نیست از کجا می یاد؟
راستی عکس آتلیه ای نیما رو می ذارم ولی فعلا این عکسهای بستنی خوران را داشته باشید




|
|
|
|
|
|
| |
|
شنبه بیست و چهارم شهریور 1386 |
|
من و نیما |
 |
تعطیلات من و نیما یه خورده به مریض داری گذشت. هم من پنچر شده بودم هم نیماو هم بابایی نیما. همش هم تقصیر این ویروس جدیدای (خدا بگم چکارشان کند) است که نمی گذارند توی پاییز و زمستان آب خوش از گلویمان پایین برود. نیما هم که طفلی وقتی دیگر رمقی برای شیطنت پیدا نمی کرد ولو می شد اینور و آن ور خانه و دستور می داد که پشتش را بمالم تا خوابش ببرد. خلاصه شده بودیم ماساژور آقا نیما. در خانه هم همش دستم به الکل و وایتکس بود تا همه جا را ضد عفونی کنم. خدا رو شکر خودم بهترم و انشاااله تا چند روز دیگه خندون و سرحال میام بقیه ماجراهای این چند روزه رو می نویسم. فعلا این عکسها رو داشته باشید









|
|
|
|
|
|
| |
|
چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386 |
|
|
 |
|
|
| |
|
دوشنبه نوزدهم شهریور 1386 |
|
نیما و بابا جون |
 |
|
|
| |
|
سه شنبه سیزدهم شهریور 1386 |
|
نیما و مامان نیما |
 |
|
|
| |
|
یکشنبه یازدهم شهریور 1386 |
|
نیما بهونه گیر |
 |
|
|
| |
|
|
گزارشات قرار وبلاگي |
 |
خيلي خوش گذشت. جاي همه توي كه نيومده بوديد بخصوص مامان آرزو با اون آرش وروجك شيطونش خيلي خالي. دفعه اول بود كه به يه قرار وبلاگي مي رفتم و در نتيجه نمي دونستم چي به چي بود و كي به كي بود. يكدفعه ديدم چند تا مامان دارن از ني ني ها عكس مي گيرن كه دو زاري ام افتاد و به اون ها پيوستم. نيما كه انقدر خسته شده بود كه ساعت ۹ شب كه از بوستان رفتيم خوابش برد و البته اين فقط سانس اول خواب بود چون تو خونه بيدار شد و تا يك بيدار بود و براي خودش حالي و حولي . بچه ام انقدر سيب زميني سرخ كرده تو بوستان خورده بود كه واقعا هر كي ميديد مي گفت اين بچه از قحطي سيب زميني فرار كرده. باباش هم نظر داد: گوگن نقاش يه تابلو داره اسمش هست سيب زميني خورها)يه چيزي تو همين مايه ها) كه آدم رو ياد نيما مي اندازه.البته ظاهرا تو اون تابلو چند آدم فقير از زور بي پولي دارن سيب زمين مي خورن و در مورد آقا نيما ايشون از زور ارادت به چيزهاي سرخ كردني الا الخصوص سيب زميني داشتند اون طور براي يه مشت سيب زميني كولي بازي در مي آوردند. عكس هم كه به زور چند تايي گرفتيم تا بعدا بذارم تو وبلاگش. در هر صورت خيلييييييي خيليييييييييييي خوش گذشت مخصوصا به آقا نيما كه ميون اون همه دختر تك افتاده بود. تا باشه از اين قرارهاي دخترونه |
|
|
|
|
|
| |