|
|
|
 |
من عاشق دختر تام کروز هستم و همینطور دختر آنجلینا جولی. قبلا هم نوشته بودم که اسم دختر تام کروز ایرانیه :سوری به معنای گل سرخ. گذاشتن یه همچین اسمی در هالیوود که اکثرا به اسمهای خارجی و عجیب بچه هاشون می بالند کمی عجیب بود . مادر سوری کوچولو هم کتی هولمزه که یک بازیگره و در بتمن ۳ هم بازی کرده بود. البته آقا تام کروز این روزها دارن غیرت بازی در میارن و به همسرشون گفتن فعلا قید کار رو بزنن و بمونن خونه بچه داری کنن . البته خونه نگو قصر. خونه ماها کجا و خونه اونها کجا؟واقعا امپراطوری دارند. البته سوری خانم که چه عرض کنم یه خورده شیطنت کرده بودندی و قبل از عروسی مامان باباش بدنیا اومد(این تو هالیوود مشکلی نیست و تازه کلی پزه که ببیند ما چقدر همدیگه رو می خواستیم و تازه بچه مون هم می تونه تو عکس یادگاری عروسیمون باشه)و از همین رو افتخار آنرا داشت که در عروسی مامان باباش قر بده و عکس یادگاری باهاشون بندازه . حالا حداقل بزرگ بشه نمیپرسه مامانش عروس که شد چجوری شد یا گله کنه که چه عروسی شلوغ پلوغی؟!این هم از محاسن یا معایب؟!!شهرت در دنیای سینمای آمریکاست دیگه.یه عکس از سوری جون با مامان و باباش




اگه گفتين اين كيه كه بغل سوري نشسته؟رومئو بكهام پسر بكهام فوتباليسته !!

حالا بگيد ببينم اين پسره كيه؟البته اوني كه بغلش كرده باباش نيست و بادي گاردشه)محافظ. اين پسره كوچكتري پسر بريتني اسپيرزه(خواننده معروفه)و اسمش هم هست جيدن جيمز .

اين هم مامانش با پسر اوليش كه پشت سرشه:اسم پسر اوليه شان پرستون است

اين خانمه رو كه حتما مي شناسيد؟بابا آنجلينا جولي يه ديگه . همون بازيگر معروفه . اگه خودتون نشناسيد شوهرهاتون حتما مي شناسند. شهره آفاقه اين خانم! البته يه شوهر خوب هم داره كه اسمش براد پيت است. آها آشنا در اومد شوهره كه به هيچ وجه در و پيت نيست بر خلاف فاميلي پيتش . خوشتيپه و پولدار و عاشق آنجلينا خانم. بچه شون هم اوني كه تو بغل مامانشه بچه واقعي شونه. آخه اينها سه تا پچه خونده هم دارند و مي گن خانواده اينها رنگين كمونيه يعني بچه ها هر كدوم از يك قاره و رنگند بجز بچه خودشون شيلو كه آمريكايي نابه و مال مامان باباش.

اين هم يه عكس از مدونا و دخترش لوردس. اينو ديگه حتما مي شناسيد اوني يه كه چهار خونه پوشيده

دوست دارم بهم بگيد چقدر اين آدمها رو مي شناسيد و كلا چقدر اهل سينماي هاليوود هستيد. براي من زندگي اينها يعني نوع بچه داري شون خيلي جالبه. نظرتون رو بگيد. منتظرم
در ضمن یه عکس جالب دیگه هم دارم که همتون حتما و مطمئنا و بدون شک اونو می شناسید:خانم جنیفر لوپز(لپ لپ بانوی هالیوود و خانم محترمه آقای مارک آنتونی که فکر می کنم چندمین شوهر ایشان است و گوش شیطون کر زندگیشون هم پر از تفاهمه)این خانم به مبارکی منتطر یه نی نی نوگل خندان هستند و در واقع باردارند ولی معلوم نیست چند ماهه؟

|
|
|
|
|
|
| |
|
یکشنبه بیست و نهم مهر 1386 |
|
پارک |
 |
|
|
| |
|
چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386 |
|
مادر زندانی |
 |
|
|
| |
|
سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386 |
|
به پیش واز تولد |
 |
|
|
| |
|
سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386 |
|
میگو |
 |
|
|
| |
|
دوشنبه بیست و سوم مهر 1386 |
|
نیما قارچی |
 |
|
|
| |
|
|
بدون شرح |
 |
روزت مبارک کوچول موچولوی مامان!

|
|
|
|
|
|
| |
|
|
باز هم آمپول |
 |
دیروز شازده نیما رو برده بودیم آمپول. فکر زدن واکسن آنفولانزا هم خیلی اتفاقی به ذهنم رسید. یادم بود که سال پیش همین موقع ها اومد به داروخانه ها و خیلی زود هم تمام شد. خلاصه به هزار مکافات نیما رو بردیم پیش خانم آمپول زنه تا بهش یه آمپول کوچولو بزنیم. قبلش هم باز بهش گفتیم یه جوجو می خواد نیما رو یه کوچولو گاز بگیره ولی خوب لازمه.طفلی نیما همچین دراز کشیده بود و اجازه داد پوشکش رو وا کنیم که دلم واسش کلی سوخت بعد هم خودم زدم که البته کولی بازی مامان نیما خیلی بیشتر بود. تازه به آمپول زنه گفتم منو نبینید که بزرگم من از این بچه بیشتر از آمپول می ترسم. خلاصه کلی قسمش دادم که آروم بزنه و از این حرف های دلگرم کننده.بعد که اومدیم خانه نیما رو بردم حموم و تا پوشکش رو باز کردم پنبه ای که گذاشته بودن افتاد. وقتی اونو برداشتم نیما فکر کرد که میخوام دوباره بهش آمپول بزنم و دیدم همچی گارد گرفته که نگو بعد برگشته مثل موش به من میگه :مامان اینجام دیگه اوخ شده دیگه نیما آمپول نه!! منم همون جا نیما رو چلوندمش و کلی بوسش کردم و بعد هم کلی باهم آب بازی کردیم و اونقدر تو حموم موندیم که دیگه آب گرمی برای بابای نیما که می خواست بعد ما بره حموم نموند.بابای نیما هم هپلی موند
پ.ن.۱ چند روز پیش نیما رو برده بودم خونه یکی که باهاش یه خورده رو در واسی هم داشتم. اومدم لیمو شیرین بخورم که نیما خواست و من هم ازشون یه لیوان کوچولو خواستم تا آب لیمو شیرین برای نیما بگیرم تا لیمو رو تو دستم چلوندم دیدم نیما میگه: مامان مامان این داره جیش می کنه(منظورش به لیمو شیرینه بود که داشت تو دستم چلانده می شد)
پ.ن.۲ دیروز یه سر افطار رفتیم از همون کوچه بالایی خونه مون که هر شب افطاری می دن افطاری بگیرم که نیما دائم می گفت من آش می خوام من آش میخوام. بعد که آقاهه اومد به من فقط یه آش بده دیدم نیما معترض گفت:من آش نخور؟! و اون آقاهه هم گفت:چرا شما هر چی آش خواست بخور و خلاصه کلی مکالمه این دو نفر ژاپنی شده بوده
این عکس نیما رو داشته باشین:به این میگن تغذیه همزمان

نيما به ياد دوران نوزادي


نيما با قوم و خويشش يعني دختر عمه و پسر عمه وروجك امير حسين

|
|
|
|
|
|
| |
|
|
به نام خداوند بخشنده مهربان |
 |
|
امروز مثل هر روز خوب خدا نیما را بردم مهد اما اتفاقی در مسیر آمدنم به سر کار افتاد که باعث شد به حکمت خداوند بیندیشم و شکر او را بیش از پیش به جا آورم. مسیر من هر روز به تخت طاووس است ولی امروز یه تاکسی جلوم ترمز کرد و گفت من فاطمی میرم و اگه رفتن شما از فاطمی به تخت طاووس ایرادی نداشته باشد سوار شوید. من تا بحال پیش نیامده بود تاکسی فاطمی به تخت طاووس را بگیرم اما از آنجائی که دیرم نشده بود و وقت اضافه هم داشتم سوار شدم. سر راه میدان فاطمی یه مرد شریفی رو دیدم که داشت واکس می زد و دختر بچه سه چهار ساله اش هم کنارش نشسته بود و با خودش و وسایل کفاشی پدرش بازی می کرد. نمی دانم چه شد که تصمیم گرفتم همانجا پیاده شوم و بدهم کفشم را واکس بزند. معلوم بود که تازه کار است و در کارش مهارتی ندارد اما واقعا سعی می کرد واکس خوبی بزند. خیلی دلم برای دختر بچه اش سوخت چون امروز صبح هوا یه خورده سرد بود و حس کردم دخترک لباس کافی نپوشیده. اسمش را پرسیدم و اون با صورت قشنگش یه لبخند شیرین تحویلم داد و گفت یلدا. چه اسم قشنگی. از وقتی بچه دار شده ام نمی دانم چرا دقتم به بچه های دیگر خیلی شده. در اشمشان در لباسشان در طرز حرف زدنشان در بزرگ شدنشان خیلی دقت می کنم و گاها آن را با نیما و مهارتهای خودم در بچه داری مقایسه می کنم و واقعا آن لحظه دلم به درد آمد که چرا باید کودکانی باشند که پدرمادرشان وسع تهیه خیلی چیزها را برای آنها نداشته باشند. مگر این کودک چه کم از نیمای من دارد که این موقع روز به جای خواب شیرین یا بازی با هم سن هایش باید گوشه سرد خیابان بنشیند و با یک کش لاستیکی کثیف به جای اسباب بازی بازی کند و باز هم آن دنیای پاک و بی ریای کودکانه اما شاید نه خیلی زیبا را داشته باشد و این روزها را مثل نیمای من به شب برساند اما شاید نه با خاطرات زیبای بازی و لذت دوران کودکی.سعی کردم با پرداخت دستمزدی بیشتر برای پدرش لبخندی را بر صورت شکننده این کودک زیبا بنشانم و وای خوشحالی ای که در چشمان پدر او دیدم واقعا مثل یک وعده غذای سیر خوردن نیما گرفتن پاداش آخر ماه و یا دیدن نیما که از خنده غش می کند و هزاران هزار خوشحالی غیر قابل وصف دیگر بود. خدایا خودت کمک کن که بر لبان همه این کودکان لبخند شادی بنشیند . الهی آمین |
|
|
|
|
|
| |
|
|
تلاش برای خود کفا کردن نیما |
 |
|
میگم خوشبحال اونهایی تون که در مورد بچه هاتون فقط دو پروژه یعنی از پوشک گیری و از شیشه گیری رو دارید. من که از تنبلی و بیشتر از ترس هیچکدوم این پروژه ها رو شروع نکردم و میترسم خیلی دیر شه. تازه یه پروژه عظمی تری رو هم باید شروع کنم و اون پروژه خوابوندن نیما در تخت خودش. این شازده ما همچی عادت کرده که پیش ما بخوابه که انگار از اول صاحاب این تخت ما بوده و اگه یه روز جای دیگه ای بخوابه انقدر می ترسه و ما رو می خوابونه و هی بیدار می کنه که نمی فهمیم اصلا خوابیدیم یا نه. تا اینجاش مشکلی نیست مشکل عظمی اینه که ما شدیم عین این ملت های آواره و هر شب توی یه اتاق می خوابیم. نیما انقدر تو خواب مشت و لگد می پرونه که واقعا صبح که بیدار می شیم حس می کنیم توی رینگ مشت زنی خوابیدیم. نمی دونم چطوری اونو عادت بدم که تو جاش بخوابه. میگن بچه ها بهتره که دو سال به بعد یاد بگیرن تو اتاق خودشون بخوابن ولی واقعا در مورد نیما به نظرم این پروژه داره محال میشه. نظری دارید؟تازه شبها هم که باید با کشتی واقعی بخوابونیمش از بس که انرژی داره و میخواد تا صبح بیدار بمونه.واقعا دارم فکر می کنم که این بچه ها رو اگه کسی نخوابونه خودشون هیچوقت نمی خوابن. مثالش روز تولد نیما بود که چون کسی موجود نبود تا اونو بخوابونه و هممون بعد رفتن مهمون ها گرم تمیز کردن و جمع آوری بود تا ساعت سه صبح که خودمون بخواببیم پا به پامون بیدار موند و حسابی از تولدش کیف کرد.به نظرتون این برای یه بچه دو ساله طبیعیه؟
این چند عکس یادگاری مال مهد آقا نیماست




به نظر شما اين پسله داره چكار مي كنه؟راهنمايي:اون چيزي كه جلوشه قوطي كرمهاي مامانه!!!

راستي نترسيد ها . صورت نيما اينجا توسط خود ايشان رژ لبي شده
|
|
|
|
|
|
| |
|
|
شیر پسر بابا |
 |
این نیما شیر پسر داره کم کم دست به یک انقلاب مخملی می زنه. می دونید منظورم چیه؟یعنی اینکه خیلی آروم آروم داره بابایی میشه و از شیر پسر مامان کم کم داره میشه شیر پسر بابا. تازگیها شبها تا باباش بغل دستش دراز نکشه نمی خوابه و انقدر گریه می کنه که اون بیچاره رو تا از جلوی تلویزیون نیاره پیش خودم ول کن نیست. البته روزهای اول بابا فقط یه بهونه برای نخوابیدن و بازی بازی بود اما حالا قضیه داره جدی میشه و واقعا بابایی رو برای خواب می خواد. تا اینجاش خوبه چون مامان طفلکی هم وقت می کنه به شیفت سوم کارهاش یعنی یه خورده تمیزکاری آخر شب خونه یه خورده کتاب خوندن و شاید هم یه خورده تلویزیون دیدن برسه اما تازگیها داره منو با خشونت پس می زنه که یعنی من به شما احتیاج ندارم و فعلا بابام رو میخوام. مامان هم میشه از دست این گل پسرش. البته نیما آخر شب با اومدن پیش من و کز کردت تو بغلم جبران میکنه و از دل مامانی اش در میاره
پ.ن.۱راستی امروز در مهد کودک نیما تغییر تحولات فراوانی ایجاد شد. اول اینکه چون اول مهر بود نی نی ها رو همه از زیر قرآن رد کردند و بعد هم دیدم به به چه رسیدند به مهد و همه جا نونوار شده و کلی قشنگ. نیما هم کلی سر کیف اومده بود. باز خدا رو شکر که اینها دارند همچین کارهایی می کنند چون مهدهای دیگر را که شنیدم بسیار پولکی تشریف دارند و بچه بهانه ای است برای طلب پول بیشتر.
پ.ن.۲ دیرز نیما یه کلک یاد گرفت اون هم اینه که چون عاشق بازی بازی با پنبه و بتادینه همش می گه اینجام و اونجام اوخ شده تا به این بهونه بتونه پنبه و بتادین به چنگ بیاره و بماله به صورت و گوش و تمام هیکلش.
پ.ن.۳ دیروز نیما صدای چند حیوون جدید رو یاد گرفت. مثل قارقار برای کلاغ مومو برای گاو . یه شعر انگلیسی هست که جون می ده برای یاد دادن صدای حیوانان مختلف به بچه ها . اسم شعره هم هست:الد مك دونالد و به اين مضمون(با ترجمه)كه يه آقايي هست به اسم الدمك دونالد كه دامدار است و يك مزرعه دارد و توي مزرعه اش يه حيوان دارد به اسم ...(يك حيوان) با صداي... و اين ترجيع بند هي تكرار مي شود. سابقا مامانم يه نوار بچه هاي انگليسي خيلي قشنگ داشت كه بايد پيداش كنم.
پ. ن ۴ دم خونه مون يه جايي هست كه ماه رمضون ها هر روز افطاري مي دن. ديرزو من پام يه خورده رگ به رگ شده بود و از جلوي اونجا كه رد شديم بابايي نيما گفت حال داري بريم افطاري بگيريم و من گفتم نه در نتيجه خودش و نيما رفتند. موقع گرفتن آش نيما به آقاهه گفت: آقا به مامان به به ميدي؟ و اون آقا هه هم كلي خوشش اومده بود و به بابا و مامان نيما دوتادوتا آش داد.نتيجه اخلاقي:بچه ها به درد اين جور جاها مي خورند:نان گرفتن بي نوبت و ....





|
|
|
|
|
|
| |