تبليغاتX
نیما شیر پسر
   
نیما شیر پسر
من و تویی که بزرگ می شوی
 
 
آرشيو مطالب

آبان 1388

مهر 1388

شهریور 1388

مرداد 1388

تیر 1388

خرداد 1388

اردیبهشت 1388

فروردین 1388

اسفند 1387

بهمن 1387

دی 1387

آذر 1387

آبان 1387

مهر 1387

شهریور 1387

مرداد 1387

تیر 1387

خرداد 1387

اردیبهشت 1387

فروردین 1387

اسفند 1386

بهمن 1386

دی 1386

آذر 1386

آبان 1386

مهر 1386

شهریور 1386

مرداد 1386

____________________
مطالب اخير

جمعه خوب

بهترین خبر

انسانی به نام مادر

29

mother

بتمن و دنیای پسربچه ها

کودک و خدا

روز جهانی کودک مبارک

اندر احوالات این روزهای ما

سپید زیبا

____________________
پیوندهای روزانه

اخبار ستارگان هالیوود

____________________
پیوند ها

آرش وروجك

مامان پرهام

مامان آنديا

مامان آرين

مامان ستايش

نونوش جان

مامان امير مهدي

مامان آرتا

مامان هيژا

مامان فراز

مامان شروين

آشپزخونه مامان شروين

مامان نازنين فاطمه

مامان ايليا توپولي

يه جاي دنج

مريم جون

دلنوشته هاي آيتك جون

نوشته هاي گل مريم

نيروانا جون

بهشت كوچك شيلا جون

من و يه آقاي شيك

گلپرخانم عزيز

مامان مهراد

مامان پرنيان

مامان ارشك

مامان ارشيا

مريم جون

آوات و هيوا

مامان آزاده

مادراني مثل من

يادداشتهاي يك زن

مامان هوچهر

آرزو جون

من و يك زندگي

فال حافظ! نیت کن!
انجمن گفتگو لیمونات
عکس بازیگران و مدل
نرم افزار
سایت تخصصی موبایل
قالب وبلاگ

____________________
امكانات جانبي

RSS 2.0

 
 
 

دوشنبه سی ام مهر 1386

من عاشق دختر تام کروز هستم و همینطور دختر آنجلینا جولی. قبلا هم نوشته بودم که اسم دختر تام کروز ایرانیه :سوری به معنای گل سرخ. گذاشتن یه همچین اسمی در هالیوود که اکثرا به اسمهای خارجی و عجیب بچه هاشون می بالند کمی عجیب بود. مادر سوری کوچولو هم کتی هولمزه که یک بازیگره و در بتمن ۳ هم بازی کرده بود. البته آقا تام کروز این روزها دارن غیرت بازی در میارن و به همسرشون گفتن فعلا قید کار رو بزنن و بمونن خونه بچه داری کنن. البته خونه نگو قصر. خونه ماها کجا و خونه اونها کجا؟واقعا امپراطوری دارند. البته سوری خانم که چه عرض کنم یه خورده شیطنت کرده بودندی و قبل از عروسی مامان باباش بدنیا اومد(این تو هالیوود مشکلی نیست و تازه کلی پزه که ببیند ما چقدر همدیگه رو می خواستیم و تازه بچه مون هم می تونه تو عکس یادگاری عروسیمون باشه)و از همین رو افتخار آنرا داشت که در عروسی مامان باباش قر بده و عکس یادگاری باهاشون بندازه. حالا حداقل بزرگ بشه نمیپرسه مامانش عروس که شد چجوری شد یا گله کنه که چه عروسی شلوغ پلوغی؟!این هم از محاسن یا معایب؟!!شهرت در دنیای سینمای آمریکاست دیگه.یه عکس از سوری جون با مامان و باباش

سوري و بابا تام كروز

اين هم با مامانش

اگه گفتين اين كيه كه بغل سوري نشسته؟رومئو بكهام پسر بكهام فوتباليسته !!

حالا بگيد ببينم اين پسره كيه؟البته اوني كه بغلش كرده باباش نيست و بادي گاردشه)محافظ. اين پسره كوچكتري پسر بريتني اسپيرزه(خواننده معروفه)و اسمش هم هست جيدن جيمز .

اين هم مامانش با پسر اوليش كه پشت سرشه:اسم پسر اوليه شان پرستون است

اين خانمه رو كه حتما مي شناسيد؟بابا آنجلينا جولي يه ديگه . همون بازيگر معروفه . اگه خودتون نشناسيد شوهرهاتون حتما مي شناسند. شهره آفاقه اين خانم! البته يه شوهر خوب هم داره كه اسمش براد پيت است. آها آشنا در اومدشوهره كه به هيچ وجه در و پيت نيست بر خلاف فاميلي پيتش . خوشتيپه و پولدار و عاشق آنجلينا خانم. بچه شون هم اوني كه تو بغل مامانشه بچه واقعي شونه. آخه اينها سه تا پچه خونده هم دارند و مي گن خانواده اينها رنگين كمونيه يعني بچه ها هر كدوم از يك قاره و رنگند بجز بچه خودشون شيلو كه آمريكايي نابه و مال مامان باباش.

اين هم يه عكس از مدونا و دخترش لوردس. اينو ديگه حتما مي شناسيداوني يه كه چهار خونه پوشيده

دوست دارم بهم بگيد چقدر اين آدمها رو مي شناسيد و كلا چقدر اهل سينماي هاليوود هستيد. براي من زندگي اينها يعني نوع بچه داري شون خيلي جالبه. نظرتون رو بگيد. منتظرم

در ضمن یه عکس جالب دیگه هم دارم که همتون حتما و مطمئنا و بدون شک اونو می شناسید:خانم جنیفر لوپز(لپ لپ بانوی هالیوود و خانم محترمه آقای مارک آنتونی که فکر می کنم چندمین شوهر ایشان است و گوش شیطون کر زندگیشون هم پر از تفاهمه)این خانم به مبارکی منتطر یه نی نی نوگل خندان هستند و در واقع باردارند ولی معلوم نیست چند ماهه؟

جنيفر خانم با شكم بر آمده

 
 

یکشنبه بیست و نهم مهر 1386

پارک

 

دیروز این آقا نیمای پرانرژی رو بردیم پارک تا کلی به قول خودش تاب تاب عباسی کنه. دیروز نوبت بابای نیما بود تا اونو از مهد بیاره خونه و من که یه خورده بعد اونها رسیدم خونه همون سر کوچه مون صدای نیما رو شنیدم که داشت با یه پیشی یه دعوا می کرد. قضیه از این قرار بوده که ظاهرا نیما داشته بستنی میل می کرده که یه دفعه حواسش به آب دادن باغچه می ره و بستنی از دستش می افته پایین و بعد هم باباش میگه پیشی میخواد بستنی نیما رو ببره چون اه شده و خلاصه این آقا نیما چنان از دست این پیشی یه بی نوا که روحش از ماجرا خبر نداشت عصبانی می شه که می خواست با اردنگی اونو از تو حیاط بندازه بیرون. بعد هم رفتیم پارک و جای همه کوچولوهاتون خالی نیما یه دل سیر بازی کرد اما بیشتر حواسش به بازی بچه های دیگه بود. روی تاب هم اومد یکی دوباری سرش رو بخارونه و نزدیک بود کار بده دستمون چون یکهو دستش رو ول می کرد. بعد هم یه نی نی یه بود که از این کلاههای جینگیلی سرش بود و کلاهه دو تا گوش داشت و تا نیما دید گفت:اه این که پیشی یه مامان و من کلی از خجالت مردم.

بعد هم اومدیم خونه و چون دیر شده بود تصمیم گرفتیم برای شام هات داگ بزنیم به رگ و آشپزی رو بی خیال شیم. نیما هم که سر سهم خودش بلاهای مختلفی آورد. بخشی اش را خورد. بخشی اش را با سس فراوان کرد تو دهم بابا و در حقیقت تپوند چون با دهن پر بابا رو مجبور می کرد از هات داگ خودش بخوره. بعد بخش دیگرش را به شیوه ای که مامانش به نیما غذا می دهد (یعنی هواپیما بازی و دنبال بازی)داد به مامانش. بخشی اش را پخش کرد زیر میز. دو تکه را انداخت توی ماشین لباس شویی. یک سری را با دست قیمه قیمه کرد تا پودر شدند و از سوسیس شدنشان مثل سگ پشیمان شدند و بعد هم دو سه تا تکه باقیمانده را فرو کردند توی لوله قهوه جوش(این اتفاق موقعی افتاد که موبایل بابایی زنگ زد و مجبور شد یک دقیقه سنگر آشپزخانه را ترک کند و مامان بیچاره هم نمی دانم در آن لحظه کجا بود. )خلاصه کل مایکروفر اینجانب به همراه کف آشپزخانه جمعا نوچ و سسی شد و من تا شب مشغول تمیز کاری بودم.به این میگن یه روز پرکار و البته پربار برای خانواده .

نيما در حال بدو بدو

اين عكس آرشيوي يه . ديروز خواستم از رو دسك تاپم برش دارم گفتم اول نشونتون بدم. اينجا هم سر كار بنده است و عكس مربوط به هفت ماه پيش. اداره مون نمايندگي هاي مختلف در شهرستانها دارد و همه براي سفره هفت سين اينجا شيريني هاي سنتي شان را فرستاده بودند ولي چه فايدهبه ما كه ندادند نوش جان كنيم. به جاش ميگو ميدندكه آي كي يو مون بره بالا و دندونامون خراب نشه

نيما معترض به عكاسي مامان

 
 

چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386

مادر زندانی

وقت ندارم مفصل بنویسم آخه امروز باید یکی دوساعتی جیم بزنم برای بابای نیما کادو بخرم. حقوقمون رو هم که ندادند و در نتیجه فکر نمی کنم که امسال کادوی شاهانه ای گیرش بیاید. بر خلاف سال قبل که حسابی از کادوش ذوق کرد براش یه ساعت خیلی شیک خریدم که همیشه وقت شناس باشه و بعد از ظهرها زود بیاد دنبالم حالا امسال موندم چی بخرم.فقط اومدم بگم دیروز چه بلایی این آقا نیما به سر من بی نوا آورده بود

عرضم به حضور مبارکتون که انشا..بلاهای این چنینی ازتون دور باشهبنده یک یک ساعتی دیروز تو توالت از دست این نیمای بس وروووووووووووووجک

در مستراح زندانی بودم. ماجرا از این قرار بود که وقتی من رفتم دستشویی ایشان طبق عادت معمول بنای گریه رو گذاشتند و جیغ و داد که من هم بیام تو(آخه تا یه مدت دو نفری میرفتیم دست شویی)و همیشه اون تو دعوامون میشد. شازده سریع می رفت سراغ توالش شوی و اون برس و د بمال به همه جا و معمولا من با کلی داد و بیداد میومدم بیرون و از دست شویی رفتن منصرف می شدم. باور کنید تا همین جاش هم ناراحتی کلیه نگرفتم جای بسی شکر است چون در توالت هم آسایش نداشتم .بعد هم کلی به خودم فحش می دادم که باید هر چه زودتر این اخلاق نیما رو زودتر از سرش بندازم. دیروز هم همین وضعیت پیش اومده بود و من مصمم شدم هر چی گریه کرد کوتاه نیام و در رو باز نکن. بعد دو دقیقه گریه دیدم آقا نیما ساکت شده و بعد یه صدای کشیده شدن یک چیزی رو شنیدم. نگو رفته در حموم رو باز کرده و صندلی حموم رو برداشته و آورده دستشویی و از اون طرف(چون در دستشویی ما متاسفانه هم از تو و هم از بیرون قفل می شود)در رو قفل کرده.حالا تصورش را بکنید. من که از همه جا بی خبر بودم قربان صدقه نیما می رفتم که آفرین مامان ببین چه پسر خوبی شدی و گریه نمی کنی. مگه شما میری توالت من گریه می کنم؟و خلاصه وقتی خواستم بیام بیرون با در قفل شده مواجه شدم. بعد هم مگه در رو باز می کرد. باور کنید نیم ساعتی تقلا کردم و با زبان بازی ازش خواستم در رو باز کنه و نیما هم از اون طرف می گفت:مامان در باز نشد. خلاصه آخرهاش به ضرب زور و تههدید من در رو باز کرد و من نیم ساعتی اون تو به معنای واقعی حبس بودم. بعد هم که اومدم بیرون تصور کنید چه بلایی سر نیما آوردم. یک کتک خوب نوش جان کرد چون اگه خدای نکرده نمی تونست قفل رو باز کنه تکلیف من تا شب که بابای نیما بیاد چی می شد. به این نتیجه رسیدم که یه خط تلفن هم توی توالت بکشم برای روز مبادا. مثل چادری که توی حیاط همیشه رو بند آویزونه چون اگه نیما در رو ببنده من می مونم با لباس لختی پشت در و دیگه نمیشه کاری کرد.

 
 

سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386

به پیش واز تولد

جمعه تولد بابای نیماست و چون فردا سرم خیلی شلوغه و نمی رسم چیزی بنویسم تصمیم گرفتم از امروز برم پیشواز تولد بابایی.

بابابی گل انشاالله سالها سلامت و در کارت همیشه موفق باشی و سایه ات بالای سر من و نیما. دوستت دارم انقدرکه بهترینها در همه چیز را برایت آرزو می کنم;

انشااالله که من و تو و نیما گلمان همیشه در کنار هم باشیم

 

 

 
 

سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386

میگو

دیروز نیما کلی میگو بازی کردلابد می پرسید این چه جور صیغه ای یه ؟حالا بهتون میگم:ماجرا از این قرار بود که دیروز اداره مون متوجه شد که ظاهرا آی کی یو کارمنداش کلی پایین اومده و بهره وری کاریشون کم شده و به همین خاطر در یک اقدام بسی عجیب و نادر به ما دو کیلو میگو دادند. اگر بدونید چه بویی تمام اتاق های محل کارمون رو برداشته بود. هر که از یک قدمی اونجا رد می شد فکر می کرد الان یه مشت ماهیگیر تو اتاقها نشستن. بیچاره خدماتی ها که تا شب داشتن آب میگو از روی سرامیک ها پاک می کردند. خلاصه میگو های چشمک زن رو بردیم خونه مون و نیما طبق همیشه که من کار می کنم شروع کرد به گیر دادن که اینها چیه و چرا این شکلی اند؟میگو ها هم یه شاخک هایی داشتن که مثل کارد تیز بود. نیما که به این جونورهاای سخت پوست میگفت جوجو و من و باباش گفتیم اسمش میگوئه. بعد هم میگفت«مگو» ما هم سر به سر نیما می ذاشتیم و می گفتیم:چی را مگوییم؟من و بابا که حرفی برای قایم کردن از شما نداریم. خلاصه دیشب ما گذشت به ور رفتن به یک سری موجودات کریه المنظر اما بسی لذیذ و افزایش دهنده هوش و آقا نیما هم نگو دور از چشم ما تا من یه دقیقه از آشپزخانه می رفتم بیرون صندلی را می برد دم ظرفشویی و یکی از میگوها رو می برد می انداخت یا تو مستراح یا توی یخچال. خلاصه که خونه مون کلی میگویی شد و هیکلمون بوی دریا گرفت.

پ.ن.۱. این آقا نیما تازگیها همش به من و باباش میرسه میگه مامان منه! بابای منه! یعنی نمیذاره من و باباش مال هم باشیم. فقط قراره مامان بابای نیما باشیم. بعد هم رو من و باباش و چیزای خودش حس مالکیت پیدا کرده. دیروز هم تا می خواستیم میگو ها رو از دستش بگیریم می گفت:میگو منه. و از دور (چون خودش چندشش می شد)نازشون می کرد و گاه یه بوس هم براشون می فرستاد

 
 

دوشنبه بیست و سوم مهر 1386

نیما قارچی

دیروز شازده مون رو بردیم اصلاح. فکر کوتاه کردن موهاش هم این جوری به ذهنم رسید که داشتم از مهد میاوردمش(از اونجائیکه فوتبال استقلال پرسپولیس بود)و بابای نیما در اینگونه مواقع کاملا خانه نشین می شوند و من مجبوریم همه کارهای نیما را انجام دهم ویرم گرفت موهاش رو کوتاه کنم چون حدس زدم به خاطر فوتبال آرایشگاههای مردانه خلوت خلوت اند که همینطور هم بود. در واقع آرایشگره که اصلا فوتبالی هم نبود و با شوهرم سلام علیک دارد داشت مگس می پراند و تا ما را در خیابان دید با اصرا رخواست موهای بچه رو کوتاه کنیم و به این اتفاق جالب می گویند "دل به دل راه دارد" خلاصه موهای آقا نیما رو قارچی زدیم. یک نکته جالب در مورد آرایشگر نیما این است که از ترس اینکه بچه را دیر به دیر بیاوریم پیشش موهای او را خیلی کم می زند و در حقیقت مرتب می کند و بابای نیما هم که در این جور مواقع رودرواسی دارد چیزی به او نمی گوید اما من دیروز هر چی که می زد می گفتم بیشتر بزند و اینگونه شد که کله آقا نیمای ما واقعا شبیه قارچ شد. بعد هم که آرایشگره کارش را تمام کرد با نارضایتی گفت:حالا که موهاش انقدر کوتاه شده لابد صبر می کنید عید بیاریدش و من هم قول دادم سر چهل روز نیما رو بیارم. موقع کوتاه کردن مو هم نیما اصلا شینطنت نکرد و فقط آب نبات توی دهنش را کلی مویی کرد و موهای خودش رو که رو زمین می افتاد می گفت موی آقاست(و با دستش مردی را نشان می داد که با موهای پرپشت و قلندوار و شبیه صوفی ها نشسته بود صندلی بغل نیما)و من همش می گفتم هیس!بعد هم توی کیفش چون صبح یک دونه از این تفنگ لیزری های اسباب بازی را گذاشته بودم آنرا قبل از اصلاح در آورد و آرایشگر بیچاره را صد بار به گلوله بست و اون هم هی مجبور بود فیلم بازی کنه که واقعا صحنه جالبی شده بود

 
 

سه شنبه هفدهم مهر 1386

بدون شرح

روزت مبارک کوچول موچولوی مامان!

نيما در آتليه ظهوري

 
 

دوشنبه شانزدهم مهر 1386

مبارکه کوچولوها

روز جهانی کودک به همه کوچولوهای فینگیلی و مامان باباهای سوپرمنشون مبارک. حالا چرا سوپرمن چون جدا و حقیقتا و واقعا بچه داری تو این دوره زمونه با مامان باباهایی که از صبح تا عصر جفتی سر کارند و هزار مشغله دارند و تازه خونه که میان شیفت دوم و سوم کاری شون شامل بازی بازی با این وروجکها و آشپزی و خرید و هزار کار دیگه شروع میشه کار حضرت فیله!قبول ندارید؟من که کم آوردم. شما چه طور؟.به هر حال تبریک به بچه ها برای این همه آتش سوزی در خانه و مهد و صبح و شب و بعد هم به مامان باباهاشون برای داشتن صبر ایوب و این همه عشق وافر. دلم می خواد همه الان برای همه کوچولوها یه دعای خوب بکنیم. دعا کنیم که همیشه سایه پدر مادرهای مهربون بالای سر بچه هاشون باش همه بچه ها کودکی خوب و پر خاطره ای داشته باشند و در روز جهانی کودک تو تاکسی از رادیو نشنیم که چهل در صد بچه های ایران سوء تغذیه دارند. دعا کنیم که بچه های بیمار زودتر خوب بشن و به کانون گرم خانواده شان بروند و از هیچ بچه ای فرصت تحصیل و دانش اندوزی در سنین پایین گرفته نشود. دعا کنیم که صفحات حوادث روزنامه ها از گزارشات کودک آزاری و کودک ربایی پاک شود و خیلی از کوچولو ها مجبور به کار نشوند و قانون کار هر کشوری برای حل این مغضل چاره ای بیندیشد و خلاصه دعا کنیم و دعا کنیم که کودکان سرزمینمان همیشه سربلند و شاد باشند و در آبادانی ایران عزیزمان بکوشند. الهی آمین

پ.ن.۱ دیروز یعنی دیشب این آقا نیما بابای من را در آورد و تازه به بابای خودش هم رحم نکرد. نمیدانم چرا بی خوابی به سرش زده بود ؟با اینکه عصر دیر رسیدیم خانه و تا دیروقت با امیر حسین پسر عمه جان شیطانش بازی کرد و آتش سوزاند و خیلی هم دیر خوابید تا صبح بیدار بود و من که داشتم از بی خوابی و خستگی می مردم تا خود صبح نتونستم بخوابم و در نتیجه امروز هم بسی دیر به سر کار رسیدم. نمیدونم در مورد بچه های شما هم همین جوریه یا نه؟نیما تا یکسال اول تولدش که شبی سیزده چهار ده بار رو شیرین بیدار می شد و تا خود صبح شیر می خورد.باور کنید تا صبح سه شیشه شیر رو تموم می کرد و تازه صبح که پا می شد اشتهاش وا می شد. بعد هم خیلی کم می خوابید و بقول مادرشوهرم صرف نمی کرد که ظهرها نیما رو بخوابونیم چون می دیدم که داریم یک ساعت می خوابونیمش و اون یه چرت یک ربعه می زد. الان خیلی بهتر شده و خوابش منظم تر شده ولی نمی دونم چرا نصفه شب ساعتهای سه یا چهار بیدار میشه و شنگول شنگول. انگار که خوابش به دو چرخه تقسیم شده باشه و از ساعت ۱۰ شب تا ۲ عمیق می خوابه و تو خواب هن هن و فیت فیت نمی کنه و بعد ۲ تا ۴ خواب سبک و ده بار بیدار شدن و خمیازه کشیدن و بعد از ساعتهای ۵ صبح دوباره خوابش عمیق میشه تا هشت صبح. نمیدونم واقعا وسط این دو تا چرخه چه اتفاقی می افته ؟انگار که زنگ تفریح شبانه است و ما هم اوج خواب و تصورش را بکنید که هر شب چی می کشیم از دست این وروجک. تازه دیشب هم همش میومد اتاق ما حاضر نمی شد تو اتاقش بخوابه. کم کم دارم از فکر جدا خوابوندن اون منصرف میشم چون واقعا شب ها کم می آرم.

نيما و خواب؟محاله!!!!!!!!!!

پ.ن.۲ دیروز تا بیایم خونه نیما دونه دونه لباسهاش اعم از جوراب و ژاکت و حتی شلوارش را تو ماشین در آورد و وقتی ازش پرسیدم که چرا اینکار رو می کنه گفت: آخه بیرون بارون سرده نیما از تو گرمه(و ایننو همچین با ناز و کرشمه می گفت که انگار ازش پرسیده بودیم لباس دامادی برات چی بخریم.)

پ.ن.۲ دیروز بابای نیما در راه پله ها یه مارمولک کوچولو دید و اونو با دستمال گرفت تا بندازه تو حیاط. مارمولکه هم چون خیلی به مارمولک بازی معروفن خودشه زده بود به مردن که بلایی سرش نیاریم. بادیدن این صحنه که مارمولکه چشماشو بسته بود نیما به من که صدای ضبط خونه بلند بود گفت:مامان هیس! مامولک لالا کرده !!داغ داغ(نیما به چراغ میگه داغ)تاموش(خاموش )تن(کن)لالا تنه(کنه). پیش پیش.

 

 
 

شنبه چهاردهم مهر 1386

گزارش تعطیلات

آخیش!کلی حال کردیم! کلی فیض بردیم!کلی نیما داری کردیم! بابا تعطیلات رو میگم. جدا چقدر خوب بود. یه دل سیر با نیما بودم و همینطور با بابای نیما. کلی این چند روزه خانواده داری کردم و بسی هنرهای کدبانویی ام را به رخ کشیدم. مثلا اینکه آش رشته و دلمه پختم. خونه رو برق انداختم و تمام در و دیوار رو از جای انگشتهای کاکائویی شازده پسر پاک کردم و هزار کار دیگه که واقعا کار خانمهای کدبانوئه. خب تعطیلی یه دیگه. البته یکی دو تا مهمونی هم وسطش رفتیم و نیما هم حسابی برای خودش تعطیلات داشت. رفتیم خونه مامان بزرگش که یه خرگوش خوشگل و تپل مپل نشونش داد و نیما همچین زود با خرگوشه پسر خاله شد که دیگه مگه میشد بیاریمش خونه. همش تو راه میگفت: کرگوش. بدبخت بیچاره رو مادرزادی کر هم کرد. بعد هم اینکه یکی از بزرگترین پروژه های زندگیم بعد از البته کنکور و ازدواج و بچه دار شدن رو شروع کردم:منسوب به پروژه از پوشک گیری آقا نیما. نتیجه اش هم خوب بود فقط هفت هشت باری مجبور شدم کل خونه زندگیمون رو بشورم. بقول بابای نیما نماز خوندن در شبهای قدر رو این فرش ها کلی ثوابشو بیشتر می کنه. حالا همه میگن نیما به فکر بابا مامانش نیست. بیچاره بچه ام میخواد کلی خدمت دنیا و آخرت رو بکنه! تازه یه اتفاق جالب تر هم اینکه چون دارم روی جدا خوابیدن نیما کار می کنم و شبها اونو تو جاش می خوابونم به این نتیجه رسیدم که من خرس گنده بهتره خودم برم تو تختش بخوابم و همینطور هم شده. تصورش رو بکنید؟واقعا شانس آوردم تا حالا تختش نشکسته. اینجور حداقل داره نیمچه عادتی می کنه. اندر متلک های بابای نیما هم اینکه میگه بهتره تو بری تو تخت نیما بخوابی و من و نیما تو اطاقموم. آخه زن!بچه شدی ها؟اولین شبی که این کار رو کردم خیلی جالب بود چون نیما که خوابید من هم بغل دستش تو تختش خوابم برد و بابایی کلی داشت دنبال من می گشت. خب به این میگن سر کار گذاشتن از نوع بچه گانه. حالا شما چکار کردین؟در ادامه از پوشک گیری آقا نیما دیدم پنجشنبه صبح یه گوشه خراب کاری نوع خوبش را کرده بود و من یه کوچولو اخم کردم که ای داد بیداد باز هم که تو....دیدم پنج دقیقه بعد نیما داره با یه هاپو خیالی حرف می زنه و میگه :

نیما:هاپو...هاپو...

هاپو(مثلا هاپو داره جواب میده):چی؟چی؟

نیما:نیما جیش کرده اینجا. مامانش دخ کرده نیما.تو هم جیش کردی اینجا داد بیدا(یعنی همان ای داد بیداد)

هاپو(به قسمت هاپو که می رسید صداش رو یه نمه عوض می کرد)نه !هاپو جیش کرده درشویی(یعنی دست شویی).

بعد هم برای هاپو دست زد.

من که کلی ریسه رفتم از شنیدن این دیالوگ. به نظرم نیما نمایشنامه نویسی چیزی بشود

 
 

دوشنبه نهم مهر 1386

زنگ بازی

پس امروز صبح قراره بازی کنیم. ماجرا اینه که مامان آرتا جون منو سر صبحی به یه بازی آدم بزرگها دعوت کرده و اون هم معرفی خودمونه و به قول خودم لو دادن خودمونه. من هم سعی خواهم کرد اندکی که باعث رسوایی نشود خودم را لو بدهم و از مامان آرش ورجک مامان پرهام مامان شایان یه مامان نیمای دیگهمامان آندیا مامان نیکان مامان پگاه و داداشی ها مامان آرین و مامان سارا دعوت می کنم در این بازی جالب شرکت کنند.

  1. من مامان نیما(البته می دانم که احیتاج به گفتن ندارد)متولد دوم آبان ۵۹(بچه ها تولدم نزدیکه)هستم .
  2. در کار فرهنگی هستم(البته معلم نیستم) و فقط اینرا بگویم که با هنرپیشه های خارجی و اخبار مربوط به آنها خیلی سر و کار دارم.
  3. من خودم تک بچه خانواده هستم(البته به هیچ وجه لوووووووووووووووس نیستم- قسم می خورم)و نیما کوچولوی من هم از طرف خانواده مادری اش تنها نوه است.(خیلی خوشبحال نیمائه مگه نه؟)
  4. عاشق شوهر و مادر شوهرم هستم(واقعا راست می گویم)و بی اغراق مادرشوهرم را حتی از مادر خودم بیشتر دوست دارم(باز هم واقعا راست می گویم)مادر شوهر من با شوهرم فقط ۱۴ سال اختلاف سنی دارند و خودش هم زن باحال و خونگرمی است و واقعا هر کاری از دستش بر آید برای ما می کند. همیشه هم از بس که نیما را دوست دارد می گوید بچه بادادم است و نوه مغز بادام.
  5. شوهرم هم در کار فرهنگی است و سر دبیر یک نشریه است.
  6. شوهرم آدم خیلی خونسردی است و واقعا صبور بودن را من از او یاد گرفتم. من اوایل خیل غرغرو بودم و طفلی بابای نیما بود که انقدر منو تحمل کرد که از رو رفتم و حالا اصلا هیچی بهم بر نمی خوره.
  7. عاشق واقعی رنگ قرمز هستم و اگه به خودم بود خونه مون رو قرمز می کردم.
  8. همیشه دوست دارم وزنم ۵۵ کیلو بمونه که بعد از تولد نیما با کلی تخفیف دادن به خودم شدم حالا ۵۸ کیلو ولی سه کیلو دیگه زحمتش به گردن نیماست که با بدو بدو بیشتر ورزش روزانه بیشتر بهم بده.
  9. خیلی در همه کار پشت کار دارم و کمتر چیزی مایوسم می کنه. اگر هم تصمیم بگیرم کاری رو بکنم باید هر جور شده انجامش بدم. گاهی ویرم می گیره که دکور خونه رو عوض کنم و باور کنید سه سوته این کار رو می کنم.
  10. از بد قولی نفرت دارم و دوستی من و شوهر گرامی هم با یه بد قولی شروع شد. ماجراش بماند برای بعد.
  11. هیچ زحمت و لطفی را بی پاسخ نمی گذارم و از آدمهای نمک نشناس و نا سپاس نفرت واقعی دارم.
  12. از دوستهای بی وفا هم لجم می گیرد و چون خودم در دوستی سنگ تمام می گذارم دوست ندارم دوستی مرا مچل کند و من هی نازش را بکشم.
  13. کلا آدم خیلی اجتماعی ای نیستم یعنی هستم منظورم این است که از جای شلوغ و ولوله وشو خوشم نمی آید. اگر فراغتی داشته باشم ترجیح می دهم فیلم نگاه کنم یا کتاب بخوانم و یا بخوابم.
  14. تا حدی رک هستم یعنی از دروغ گویی و هنداوانه گذاشتن زیر بغل این و آن خوشم نمی آید.
  15. چون ما در ایران نبودیم خواندن و حرف زدن به فارسی را از سن ۱۱ سالگی یاد گرفتم و در دوره مدرسه هم دلتان بسوزد چون کلی مشق ننوشتم و از آنجائیکه خیلی درس نخوان بودم تجدید هم آوردم.
  16. بعد ورق برگشت و همچین درسخوان شدم که از افلاطون جلو زدم و هی مامانم می گفت بسه انقدر درس نخون مردی تو بچه و من می گفتم:شما که تک نمی گیرید من می گیرم و خلاصه سر این درس زیاد خواندن من تو خونه دعوا بود.
  17. تنها فامیلی که باهاش صمیمی بودم همین دخترعموم است که حالا خاله ناتنی نیما شده.
  18. مامانم وکیل و بابام مهندس نساج است ولی چون مادرم آمد ایران نتوانست با مدرک وکالتش کار کند مجبور شد در زمنیه انگلیسی کار کند.
  19. نیما را مثل جونم دوست دارم اما بچه داری برام خیلی سخته چون بچه ای دور و برم نبوده و خواهر برادری یا خاله ای یا کسی رو ندارم که کمکم کنه. مامانم هم بچه داری بلد نیست و کلا در فضای بچه داری نیست و تازه من به او یاد می دهم. واقعا به نظرم به بچه داری آدم به داره.
  20. به آشپزی علاقه وافری دارم و همه جور غذا می پزم و به استفاده از ادویه های مختلف هم علاقه مندم و کلا آشپزی برام یه تفریحه.
  21. ورزش مورد علاقه ام شنا و ترد میل است(البته به خاطر وجود پربرکت آقا نیما چند سالی است که رنگ آب استخر را ندیده ام)
  22. به تمیزی علاقه دارم و کلا دوست دارم همیشه خانه ام تمیز و مثل خانه کد بانو ها باشد.
  23. قرتی نیستم ولی دوست دارم به روز لباس بپوشم(البته باز هم آقا نیما خرج باباش را کم کرده چون نمیدازه مامانش به قر و فرش برسه)
  24. به تمیزی نیما هم خیلی اهمیت می دهم و بدم می آید بچه هپلی باشد و خودم هم تحت هیچ شرایطی آرایشم را کنار نمی گذارم چون برام مثل لباس تنمه.
  25. زیباترین خاطرات زندگیم بدنیا آمدن نیما و ازدواج با بابای نیما بود و عروسی نگرفتن و در عوض خرج کردن همه پولش برای یه ماه عسل توپ توپ بود(کلی فامیل را با این حرکت انقلابی مون سرکار گذاشتیم و به ریششون خندیدیم)
  26. بزرگترین آرزویم سلامت و سعادت خانواده ام و بودن در کنار همدیگر در جایی است که واقعا احساس خوشبختی کنیم.
  27. قدم ۱۶۰- چشمهایم تا حدی بادامی- شماره عینک چشمم ۳ و سن ام هم ۲۷ سال است و لیسانس زبان اسپانیایی هستم.
  28. دیگر عرضی ندارم جز آرزوی موفقیت برای همه

 
 

یکشنبه هشتم مهر 1386

باز هم آمپول

دیروز شازده نیما رو برده بودیم آمپول. فکر زدن واکسن آنفولانزا هم خیلی اتفاقی به ذهنم رسید. یادم بود که سال پیش همین موقع ها اومد به داروخانه ها و خیلی زود هم تمام شد. خلاصه به هزار مکافات نیما رو بردیم پیش خانم آمپول زنه تا بهش یه آمپول کوچولو بزنیم. قبلش هم باز بهش گفتیم یه جوجو می خواد نیما رو یه کوچولو گاز بگیره ولی خوب لازمه.طفلی نیما همچین دراز کشیده بود و اجازه داد پوشکش رو وا کنیم که دلم واسش کلی سوخت بعد هم خودم زدم که البته کولی بازی مامان نیما خیلی بیشتر بود. تازه به آمپول زنه گفتم منو نبینید که بزرگم من از این بچه بیشتر از آمپول می ترسم. خلاصه کلی قسمش دادم که آروم بزنه و از این حرف های دلگرم کننده.بعد که اومدیم خانه نیما رو بردم حموم و تا پوشکش رو باز کردم پنبه ای که گذاشته بودن افتاد. وقتی اونو برداشتم نیما فکر کرد که میخوام دوباره بهش آمپول بزنم و دیدم همچی گارد گرفته که نگو بعد برگشته مثل موش به من میگه :مامان اینجام دیگه اوخ شده دیگه نیما آمپول نه!!منم همون جا نیما رو چلوندمش و کلی بوسش کردم و بعد هم کلی باهم آب بازی کردیم و اونقدر تو حموم موندیم که دیگه آب گرمی برای بابای نیما که می خواست بعد ما بره حموم نموند.بابای نیما هم هپلی موند

پ.ن.۱ چند روز پیش نیما رو برده بودم خونه یکی که باهاش یه خورده رو در واسی هم داشتم. اومدم لیمو شیرین بخورم که نیما خواست و من هم ازشون یه لیوان کوچولو خواستم تا آب لیمو شیرین برای نیما بگیرم تا لیمو رو تو دستم چلوندم دیدم نیما میگه: مامان مامان این داره جیش می کنه(منظورش به لیمو شیرینه بود که داشت تو دستم چلانده می شد)

پ.ن.۲ دیروز یه سر افطار رفتیم از همون کوچه بالایی خونه مون که هر شب افطاری می دن افطاری بگیرم که نیما دائم می گفت من آش می خوام من آش میخوام. بعد که آقاهه اومد به من فقط یه آش بده دیدم نیما معترض گفت:من آش نخور؟!و اون آقاهه هم گفت:چرا شما هر چی آش خواست بخورو خلاصه کلی مکالمه این دو نفر ژاپنی شده بوده

این عکس نیما رو داشته باشین:به این میگن تغذیه همزمان

نيما شكمو

نيما به ياد دوران نوزادي

عشق مامان و بابا

نيما با قوم و خويشش يعني دختر عمه و پسر عمه وروجك امير حسين

 
 

شنبه هفتم مهر 1386

به نام خداوند بخشنده مهربان

امروز مثل هر روز خوب خدا نیما را بردم مهد اما اتفاقی در مسیر آمدنم به سر کار افتاد که باعث شد به حکمت خداوند بیندیشم و شکر او را بیش از پیش به جا آورم. مسیر من هر روز به تخت طاووس است ولی امروز یه تاکسی جلوم ترمز کرد و گفت من فاطمی میرم و اگه رفتن شما از فاطمی به تخت طاووس ایرادی نداشته باشد سوار شوید. من تا بحال پیش نیامده بود تاکسی فاطمی به تخت طاووس را بگیرم اما از آنجائی که دیرم نشده بود و وقت اضافه هم داشتم سوار شدم. سر راه میدان فاطمی یه مرد شریفی رو دیدم که داشت واکس می زد و دختر بچه سه چهار ساله اش هم کنارش نشسته بود و با خودش و وسایل کفاشی پدرش بازی می کرد. نمی دانم چه شد که تصمیم گرفتم همانجا پیاده شوم و بدهم کفشم را واکس بزند. معلوم بود که تازه کار است و در کارش مهارتی ندارد اما واقعا سعی می کرد واکس خوبی بزند. خیلی دلم برای دختر بچه اش سوخت چون امروز صبح هوا یه خورده سرد بود و حس کردم دخترک لباس کافی نپوشیده. اسمش را پرسیدم و اون با صورت قشنگش یه لبخند شیرین تحویلم داد و گفت یلدا. چه اسم قشنگی. از وقتی بچه دار شده ام نمی دانم چرا دقتم به بچه های دیگر خیلی شده. در اشمشان در لباسشان در طرز حرف زدنشان در بزرگ شدنشان خیلی دقت می کنم و گاها آن را با نیما و مهارتهای خودم در بچه داری مقایسه می کنم و واقعا آن لحظه دلم به درد آمد که چرا باید کودکانی باشند که پدرمادرشان وسع تهیه خیلی چیزها را برای آنها نداشته باشند. مگر این کودک چه کم از نیمای من دارد که این موقع روز به جای خواب شیرین یا بازی با هم سن هایش باید گوشه سرد خیابان بنشیند و با یک کش لاستیکی کثیف به جای اسباب بازی بازی کند و باز هم آن دنیای پاک و بی ریای کودکانه اما شاید نه خیلی زیبا را داشته باشد و این روزها را مثل نیمای من به شب برساند اما شاید نه با خاطرات زیبای بازی و لذت دوران کودکی.سعی کردم با پرداخت دستمزدی بیشتر برای پدرش لبخندی را بر صورت شکننده این کودک زیبا بنشانم و وای خوشحالی ای که در چشمان پدر او دیدم واقعا مثل یک وعده غذای سیر خوردن نیما گرفتن پاداش آخر ماه و یا دیدن نیما که از خنده غش می کند و هزاران هزار خوشحالی غیر قابل وصف دیگر بود. خدایا خودت کمک کن که بر لبان همه این کودکان لبخند شادی بنشیند . الهی آمین

 
 

سه شنبه سوم مهر 1386

تلاش برای خود کفا کردن نیما

میگم خوشبحال اونهایی تون که در مورد بچه هاتون فقط دو پروژه یعنی از پوشک گیری و از شیشه گیری رو دارید. من که از تنبلی و بیشتر از ترس هیچکدوم این پروژه ها رو شروع نکردم و میترسم خیلی دیر شه. تازه یه پروژه عظمی تری رو هم باید شروع کنم و اون پروژه خوابوندن نیما در تخت خودش. این شازده ما همچی عادت کرده که پیش ما بخوابه که انگار از اول صاحاب این تخت ما بوده و اگه یه روز جای دیگه ای بخوابه انقدر می ترسه و ما رو می خوابونه و هی بیدار می کنه که نمی فهمیم اصلا خوابیدیم یا نه. تا اینجاش مشکلی نیست مشکل عظمی اینه که ما شدیم عین این ملت های آواره و هر شب توی یه اتاق می خوابیم. نیما انقدر تو خواب مشت و لگد می پرونه که واقعا صبح که بیدار می شیم حس می کنیم توی رینگ مشت زنی خوابیدیم. نمی دونم چطوری اونو عادت بدم که تو جاش بخوابه. میگن بچه ها بهتره که دو سال به بعد یاد بگیرن تو اتاق خودشون بخوابن ولی واقعا در مورد نیما به نظرم این پروژه داره محال میشه. نظری دارید؟تازه شبها هم که باید با کشتی واقعی بخوابونیمش از بس که انرژی داره و میخواد تا صبح بیدار بمونه.واقعا دارم فکر می کنم که این بچه ها رو اگه کسی نخوابونه خودشون هیچوقت نمی خوابن. مثالش روز تولد نیما بود که چون کسی موجود نبود تا اونو بخوابونه و هممون بعد رفتن مهمون ها گرم تمیز کردن و جمع آوری بود تا ساعت سه صبح که خودمون بخواببیم پا به پامون بیدار موند و حسابی از تولدش  کیف کرد.به نظرتون این برای یه بچه دو ساله طبیعیه؟

این چند عکس یادگاری مال مهد آقا نیماست

نيما وسطه روي تاب

نيما تاب تاب

نيما در حال بازي

نيما تنها

به نظر شما اين پسله داره چكار مي كنه؟راهنمايي:اون چيزي كه جلوشه قوطي كرمهاي مامانه!!!

راستي نترسيد ها . صورت نيما اينجا توسط خود ايشان رژ لبي شده

 

 
 

یکشنبه یکم مهر 1386

شیر پسر بابا

این نیما شیر پسر داره کم کم دست به یک انقلاب مخملی می زنه. می دونید منظورم چیه؟یعنی اینکه خیلی آروم آروم داره بابایی میشه و از شیر پسر مامان کم کم داره میشه شیر پسر بابا. تازگیها شبها تا باباش بغل دستش دراز نکشه نمی خوابه و انقدر گریه می کنه که اون بیچاره رو تا از جلوی تلویزیون نیاره پیش خودم ول کن نیست. البته روزهای اول بابا فقط یه بهونه برای نخوابیدن و بازی بازی بود اما حالا قضیه داره جدی میشه و واقعا بابایی رو برای خواب می خواد. تا اینجاش خوبه چون مامان طفلکی هم وقت می کنه به شیفت سوم کارهاش یعنی یه خورده تمیزکاری آخر شب خونه یه خورده کتاب خوندن و شاید هم یه خورده تلویزیون دیدن برسه اما تازگیها داره منو با خشونت پس می زنه که یعنی من به شما احتیاج ندارم و فعلا بابام رو میخوام. مامان هم میشهاز دست این گل پسرش. البته نیما آخر شب با اومدن پیش من و کز کردت تو بغلم جبران میکنه و از دل مامانی اش در میاره

پ.ن.۱راستی امروز در مهد کودک نیما تغییر تحولات فراوانی ایجاد شد. اول اینکه چون اول مهر بود نی نی ها رو همه از زیر قرآن رد کردند و بعد هم دیدم به به چه رسیدند به مهد و همه جا نونوار شده  و کلی قشنگ. نیما هم کلی سر کیف اومده بود. باز خدا رو شکر که اینها دارند همچین کارهایی می کنند چون مهدهای دیگر را که شنیدم بسیار پولکی تشریف دارند و بچه بهانه ای است برای طلب پول بیشتر.

پ.ن.۲ دیرز نیما یه کلک یاد گرفت اون هم اینه که چون عاشق بازی بازی با پنبه و بتادینه همش می گه اینجام و اونجام اوخ شده تا به این بهونه بتونه پنبه و بتادین به چنگ بیاره و بماله به صورت و گوش و تمام هیکلش.

پ.ن.۳ دیروز نیما صدای چند حیوون جدید رو یاد گرفت. مثل قارقار برای کلاغ مومو برای گاو . یه شعر انگلیسی هست که جون می ده برای یاد دادن صدای حیوانان مختلف به بچه ها . اسم شعره هم هست:الد مك دونالد و به اين مضمون(با ترجمه)كه يه آقايي هست به اسم الدمك دونالد كه دامدار است و يك مزرعه دارد و توي مزرعه اش يه حيوان دارد به اسم ...(يك حيوان) با صداي... و اين ترجيع بند هي تكرار مي شود. سابقا مامانم يه نوار بچه هاي انگليسي خيلي قشنگ داشت كه بايد پيداش كنم.

پ. ن ۴ دم خونه مون يه جايي هست كه ماه رمضون ها هر روز افطاري مي دن. ديرزو من پام يه خورده رگ به رگ شده بود و از جلوي اونجا كه رد شديم بابايي نيما گفت حال داري بريم افطاري بگيريم و من گفتم نه در نتيجه خودش و نيما رفتند. موقع گرفتن آش نيما به آقاهه گفت: آقا به مامان به به ميدي؟ و اون آقا هه هم كلي خوشش اومده بود و به بابا و مامان نيما دوتادوتا آش داد.نتيجه اخلاقي:بچه ها به درد اين جور جاها مي خورند:نان گرفتن بي نوبت و ....

نيما خوش خنده

نيما خوش خنده 2

شوخي بي شوخي

باز هم كه فضولي!

نيما خرابكار

 
 

Weblog Themes By Pars Theme