|
دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386 |
|
نیما شاعر |
 |
|
|
| |
|
شنبه بیست و ششم آبان 1386 |
|
روز از نو روزی از نو |
 |
امروز شکر خدا نیما دیگه حالش خوب شد و با یه گواهی دکتر راهی مهد شد البته صبح به اندازه وفور کولی بازی در آورد و اصلا میخواست مهد رو بی خیال شه ولی خب بعد راضی شد و تا بچه ها رو دید فیلش هوای هندوستان کرد. این هم یه گزارش تصویری از هفته پیش نیما که خونه بود و حسابی برای مامان باباش آتیش سوزوند.

جوشهاي نيما با ذره بين در عكس بالا قابل رويتند



تاريخ اين دو تا عكس اشتباه شده و مال ديروزند. اگه گفتيد اين شيطون بلا كجاست؟تو كمده ديگه!!!

حالا چند تا عكس آرشيوي(البته همه مال همين ماهند)اين هم آقا نيما كارمند نمونه و ۲۰اداره مامانش!

اين هم آقا نيما با برو بچ مهد


اينجا مثلا تولد مامان نيماست. حالا كلاه و كيك رو كه صاحاب شد هيچ همش مي گفت تولد منه!!

ميگم يادش بخير اون جشن تولدهاي مشتركي رو كه با يه اكيپ دوست و مهمون من و بابايي براي خودمون مي گرفتيم...حالا كي جرات داره براي خودش تولد بگيره؟اون هم با بيست تا مهمون؟

|
|
|
|
|
|
| |
|
چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386 |
|
مرغهای بی ملاحظه |
 |
|
|
| |
|
چهارشنبه شانزدهم آبان 1386 |
|
حافظه کودکان |
 |
|
چند وقت پیش در جایی خوانده بودم که نوزاد بین ۷ تا ۱ سالگی تصویر خودش را در آینه تشخیص می دهد و کلا مهارتهای زبانی با تشخیص تصاویر مختلف و تمایز آنها از همدیگر در ارتباط بسیار زیادی هستن. این یعنی اینکه بچه هایی که زودتر با تصویر ارتباط برقرار می کنند زودتر زبان باز می کنند اگر چه لزوما همیشه هم همینطور نیست و زبان باز کردن بچه به عوامل محیطی ذاتی و اجتماعی مختلفی بر می گرده. این حرف ها را زدم تا بگم این روزها بر خلاف دوره ما که واقعا قحطی اسباب بازی های رنگارنگ بود و تازه اگه هم بود پدرمادرهای ما فکر می کردند خریدن چیزی به جز عروسک برای دختر بچه ها و ماشین برای پسر بچه ها دور ریختن پول است وفور انواع اسباب بازیهای فکری آموزشی است. چند روز پیش رفتم برای نیما از یه فروشگاه خوب اسباب بازی فروشی که بیشتر اسباب بازیهای فکری می فروشد و واقعا تنوع جنسهایش عالی است یک پازل حیوانات جالب خریدم. در این پازل هر کدام از حیوانات دو تکه هستند و هر دو تکه داخل یک قالب دایره شکل که عکس آن حیوان را دارد قرار می گیرد. این بازی به بچه کمک می کند تا حیوانات را از هم تشخیص بدهد و با اجزای بدن آنها آشنا شود. اولش فروشنده به من گفت این پازل برای بچه های سه سال به بالاست و من هم آنرا خریدم تا وقتی نیما سه سالش شد باز کنم اما وقتی رسیدم خانه نیما آنرا داخل کیفم پیدا کرد و مثل همیشه گیر داد که بازش کنم. من هم گفتم بذار امتحان کنم شاید بلد بود. همانجا دیدم نیما چند تا حیوانش را مثل خرگوش و ماهی و گربه و سگ را که می شناخت درست کنار هم قرار داد و در این چند روز هم حیوانات دیگر را یاد گرفته و فقط دو سه تا حیوان مانده تا آنها را هم یاد بگیرد. با خودم فکر کردم که خریدن این جور اسباب بازیها به جای یک مشت ماشین و آدم آهنی موزیکال یا خرس پشمالو که بجای بچه خودمان بیشتر باهاش حال می کنیم چقدر می تواند مفید باشد. هم بچه را سرگرم می کند و هم از هر لحاظ هوش او را تقویت می کند. در ضمن قدرت ارتباط او را با تصاویر زیادتر می کند که همانطور که گفتم برای افزایش بقیه مهارتهای او هم خوب است.یک اسباب بازی خوب دیگر به نظرم این پاپت ها یعنی عروسکهای انگشتی است. اگر بدانید چقدر قدرت تخیل بچه را بالا می برد. یکبار دیدم نیما دو سه تا از آنها را در انگشتهای مختلفش کر ده و با آنها حرف می زند. مثلا به یکی شان می گفت لالا کن به اون یکی می گفت مامانت تو ؟(کو) و خلاصه حسابی مشغول بود.تنها مشکل نیما ا ین است که خیلی زود حوصله اش از دست اینها سر می رود و اسباب بازیهایش تکراری می شوند به همین خاطر من و چند تا از دوستام که بچه داریم فکر جالبی کردیم و اون طاق زدن اسباب بازیهای بچه هایمان برای یک مدت کوتاه است تا هم مجبور نشویم که هر دفعه اسباب بازی نو بخریم و اتاقشان پر از اسباب بازی بلا استفاده شود و هم اینکه تنوع داشته باشند و با اسباب بازی همدیگر آشنا شوند. شماها چه اسباب بازیهای برای بچه هاتو می خرید و چقدر اونها فکری هستند؟
|
|
|
|
|
|
| |
|
|
کمبود وقت |
 |
نمیدانم در مورد شما هم همینجوری است یا که من خیلی کم جون و غرغرو شده ام. واقعا از ۲۴ ساعت شبانه روز چند ساعت هم کم می آورم و واقعا گاهی به هیچ کارم نمی رسم. عصرها یا به عبارت بهتر در این روزها که هوا زود تاریک می شود شبها به خانه می رسم آنقدر سرم به جمع آوری و رفت و روب و آشپزی گرم می شود که وقتی نیما را ساعت ده شب می خوابانم یکی هم باید خودم را بخواباند. از لحاظ قوای جسمانی هم با اینکه فقط ۲۷ سالم است گاهی حس می کنم کم می آورم و من که تا پیش از بچه دار شدن جون اونو داشتم که تا ۲ نصفه شب فیلم نگاه کنم و بگم و بخندم گاهی این روزها برای جواب دادن هم کلی فکر می کنم که انرژیم را صرف بحث های الکی نکنم. البته همه اینها یک بخشی اش مربوط به خستگی کاره چون روزهایی که خونه هستم این جوری نیستم و خیلی حال و روزم بهتره اما به نظرم بچه داری یه کار تمام وقته که وسطش نمیشه استراحت کرد. بعضی ها میگن بچه داری این دو سه سال اولش سخته و بعد که بچه یاد بگیره که خیلی از کارهاش رو خودش انجام میده همه چی روتین میشه و مادر هم انقدر خسته نمیشه. باور کنید که بعضی شبها اصلا دیگه نا ندارم چند بار بیدار بشم و برای نیما از تو یخچال شیر درست کنم. اگه هم ندم یک قشقرقی به پا می کنه که همسایه ها رو بیدار می کنه و انقدر جیغ و داد می کنه و می می می می میگه که آدم از خیر خواب می گذره. رو مردها هم که نمیشه حساب درست و حسابی در مورد بچه داری باز کرد. مثلا دیرزو که اومدم خونه دیدم نیما با همون پیرهن کرکی ای که صبح تنش کرده بودم و هوا چون یه خورده سرد بوده اونو پوشونده بودم داره بدو بدو می کنه و عرق هم از سر و کولش می ریزه. نه اینکه باباش نخواد به خودش زحمت عوض کردن پیرهنشو بده بلکه با خودش فکر کرده خوب این هم پیرهنه دیگه. نمیدونم منظورم رو می فهمید یا نه. نمیخوام انتقاد بکنم فقط دارم میگم اونها مثل ما وسواس به خرج نمی دهند اگر چه خیلی از زنها و مادرها هم همین طورند. شاید این به وجدان خودم هم بر می گرده چون من آدمی ام که این وجدان فلان فلان شده واقعا گاهی پدرم رو در آورده. اونموقع که بچه بودم همش وجدان درد نمره ۲۰ رو داشتم. بعد که شوهر کردم وجدان درد همسرداری ۲۰ رو داشتم و حالا وجدان درد بچه داری ۲۰ رو. گاهی از دست خودم لجم می گیره و میگم پس کی وقت کنم به خودم برسم اما بعد....نمیدونم چی بگم. شما هم از این وجدانها دارید؟دیروز دقیقا ۱ ساعت و نیم تو اتاق نیما بودم و داشتم می خوابوندمش. خیلی کیف کردم و کلی از بودم کنار پسر گلم لذت بردم ولی واقعا وقتی از اتاقش بیرون اومدم و اون در نهایت ساعت ۱۱ شب خوابید خودم هم کف کرده بودم و واقعا انگار یه تراموا از روم رد شده بود. بعد دیگه از زور خستگی حوصله مسواک زدن هم نداشتم و کلی کار نکرده که همش رو هم تلنبار شدند. فقط میخواستم بخوابم و بیهوش بشم. هر روز اینجوری می گذره و می بینم زندگی چقدر مکانیکی و خسته کننده شده. فقط کار و کار و کار.
پ.ن.۱ تازگیها نیما از کار این خواننده معروفه محسن نامجو و سی دی مجازش خوشش اومده. نمیدونم کار رو شنیدید یا نه ولی واقعا محشره. اشعار حافظ و خواجو کرمانی رو خیلی قشنگ به شکل پاپ خونده و چه خوندنی. واقعا به نظرم این آدم نابغه است. البته کارش سلیقه ای یه یعنی ممکنه بعضی ها اصلا خوششون نیاد ولی کسی که دوست داشته باشه واقعا لذت می بره. نمیشه مقایسه کرد ولی یه چیز دور شبیه کار الا ای آهوی وحشی فرامرز اصلانی. الان هم شنیدم که هلند رفته. داشتم میگفتم نیما انقدر از کار اون با وجودی که اصلا به سن و سالش نمی خوره خوشش میاد که تو ماشین با اون آهنگ مثل آدم بزرگها میره تو فکر و سرش رو با ریتم آهنگ ترنج اون تکون میده. اینها هم بچه های قرن بیست و یکن دیگه
|
|
|
|
|
|
| |
|
|
نیما و تعارف بازی |
 |
چند روز پیش که خودم رفته بودم دکتر نیما رو هم با خودم بردم دکتر. سر راه هم براش یه خورده مغز گردو و یه چیپس (البته برای خودم ولی مثل همیشه به نام مامان نیما و به کام خود نیما)گرفتم تا تو مطب سرش به خوردن گرم بشه و از در و دیوار اونجا نره بالا. آقا تمام گردو و این چیپس رو خیرات کرد . یعنی هر کی میومد مطب اول یه مشت بهمش میداد و بعد هم انقدر به منشی بدبخت اونجا گردو داد که داشت میترکید . فکر کنم تو عمرش اونقدر گردو نخورده بود. بعد هم که آب سرد کن رو پیدا کرد و برای همه یکی یه لیوان آب ریخت. طفلک پسرم حسابی تمرین گارسونی کرد. ما رو باش که چه آرزوهایی برای ایشون داریم. دکتر؟مهندس؟خلبان؟
خلاصه که وقتی رفتیم توی اتاق آقا دکتره تا اونو دید زد زیر گریه چون فکر می کرد میخوان آمپولش بزنن(هر کی روپوش سفید بپوشه همین فکر رو می کنه)بعد هم با یک جمله اساسی آقا دکتره رو حسابی خجالت زده کرد . تا اونو دید گفت آقا من پی پی دارم. دکتره هم نه گذاشت و نه برداشت و گفت خب میگی چی کار کنم؟خلاصه که بنده با جد و آبادم از خجالت آب شدم رفتم زیر زمین و اصلا یادم رفته بود واسه چی اومدم دکتر؟
پ.ن.۱ تازگیها نیما خیلی فضول شده. دیروز برده بودمش دست شویی و مشغول بود که مثل اینکه دست بابای نیما خورده بود به در و داشت آخ آخ می کرد و نیما صدایش را شنید و داد زد:بابا چی شده و (بعد از چند ثانیه با صدای بلندتر) میگم چی شده؟
پ.ن.۲ دیروز صبح خیر سرم نشسته بودم دو صفحه از رمانی رو که فکر می کنم یه قرنی میشه شروعش کرده بودم رو می خوندم که دیدم نیما شیر جه زد تو ورقهاش و گفت:مامان بشین اینجا با نیما بازی کن. بعد هم کتاب را از دستم گرفت و انداخت تو سطل آشغال اتاقش و گفت:اه اه پیف پیف (در حالیکه قیافه می گرفت)




|
|
|
|
|
|
| |