تبليغاتX
نیما شیر پسر
   
نیما شیر پسر
من و تویی که بزرگ می شوی
 
 
آرشيو مطالب

آبان 1388

مهر 1388

شهریور 1388

مرداد 1388

تیر 1388

خرداد 1388

اردیبهشت 1388

فروردین 1388

اسفند 1387

بهمن 1387

دی 1387

آذر 1387

آبان 1387

مهر 1387

شهریور 1387

مرداد 1387

تیر 1387

خرداد 1387

اردیبهشت 1387

فروردین 1387

اسفند 1386

بهمن 1386

دی 1386

آذر 1386

آبان 1386

مهر 1386

شهریور 1386

مرداد 1386

____________________
مطالب اخير

جمعه خوب

بهترین خبر

انسانی به نام مادر

29

mother

بتمن و دنیای پسربچه ها

کودک و خدا

روز جهانی کودک مبارک

اندر احوالات این روزهای ما

سپید زیبا

____________________
پیوندهای روزانه

اخبار ستارگان هالیوود

____________________
پیوند ها

آرش وروجك

مامان پرهام

مامان آنديا

مامان آرين

مامان ستايش

نونوش جان

مامان امير مهدي

مامان آرتا

مامان هيژا

مامان فراز

مامان شروين

آشپزخونه مامان شروين

مامان نازنين فاطمه

مامان ايليا توپولي

يه جاي دنج

مريم جون

دلنوشته هاي آيتك جون

نوشته هاي گل مريم

نيروانا جون

بهشت كوچك شيلا جون

من و يه آقاي شيك

گلپرخانم عزيز

مامان مهراد

مامان پرنيان

مامان ارشك

مامان ارشيا

مريم جون

آوات و هيوا

مامان آزاده

مادراني مثل من

يادداشتهاي يك زن

مامان هوچهر

آرزو جون

من و يك زندگي

فال حافظ! نیت کن!
انجمن گفتگو لیمونات
عکس بازیگران و مدل
نرم افزار
سایت تخصصی موبایل
قالب وبلاگ

____________________
امكانات جانبي

RSS 2.0

 
 
 

دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386

نیما شاعر

زندگیمون شکر خدا برگشت به روال عادی اش. منظورم بعد از مریضی گل پسر و تموم شدن دوران قرنطینه آقا بود. حالا هم دو روزه که بدون بهونه داره مهد میره و تازه خودش صبح زود از خواب بلند میشه. دیروز دیدم نیما داره برای خودش شعر زمزمه می کنه. بهش گفتم چی داری میگی مامان و اون هم شروع کرد به خوندن شعر گل همه رنگش خوبه - بچه زرنگش خوبه - تنبلی کار زشته - تنبل همیشه خوابه- جاش توی رختخوابه و ... و البته ورژن خودش رو می خوند یعنی می گفت نیما زرنگش خوبه و این واژه زشته رو همچی با مزه می گفت که آدم خنده اش می گرفت(می گفت زی شته و سرش رو این ور و  اون ور تکون می داد) بعد هم شعر عروسک قشنگ منو خوند که البته خلاصه اش می کرد و می گفت:عروسک قشنگ من قرمز پوشیده - مامان خریده- رفته بازار-خودش هم خوابیده- قشنگ تر از مامان من هیچکس ندیده- و باز من کلی خندیدم به این شعر خوندن آقا. قربونش برم که مثل طوطی شده و همه چی رو پشت سرمون تکرار می کنه. جمعه این هفته اگه خدا بخواد میخوام نیما رو ببرم کنسرت کودکان طوطی و بازرگان که تو تالار وحدت برگزار میشه. شاید به پسرعمه شیطونش هم گفتم بیاد. البته قراره بلیطش رو عمو مهدی نیما برامون جور کنه. دعا کنید اونجا روسفیدمون کنه و خودش کنسرت نشه همه ما رو تماشا کنن. دیروز هم رفتم برای نیما یه خرید کوچولو از شهر آرا کردم که خیلی لباساشون خوشگل و مامانی اند. البته بیشتر برای دخترها لباسهای جینگیلی دارندو آدم برای لحظه ای حسرت می خوره که چرا دختر نداره. آقا نیما هم که همش می رفت تو اتاقهای پرو سرک می کشید و چراغاشون رو خاموش روشن می کرد و خلاصه چنان آبرویی از من اونجا برد که واقعا اگه بخاطر خرید جنس از فروشنده ها نبود از مغازه با اردنگی بیرونم می کردند. خلاصه که لباس خریدن واسه این وروجک ها با خودشون خیلی سخته و آدمو کله پا می کنند. خدا رو شکر که آخر سر هم اون چیزی رو که می خواستم بالاخره پیدا کردم.

نيما آوازه خوان

اينجا آقا نيما صورتشون رو حسابي با ماژيك خوشگل نمودند:

اين دو عكس هم كشتي بازي دو پسر عمه وروجك است:

نيما و امير حسين

 
 

شنبه بیست و ششم آبان 1386

روز از نو روزی از نو

امروز شکر خدا نیما دیگه حالش خوب شد و با یه گواهی دکتر راهی مهد شد البته صبح به اندازه وفور کولی بازی در آورد و اصلا میخواست مهد رو بی خیال شه ولی خب بعد راضی شد و تا بچه ها رو دید فیلش هوای هندوستان کرد. این هم یه گزارش تصویری از هفته پیش نیما که خونه بود و حسابی برای مامان باباش آتیش سوزوند.

نيما جوش جوشي

جوشهاي نيما با ذره بين در عكس بالا قابل رويتند

نيماي گلم

نيما با هاپو

نيما تو ....

تاريخ اين دو تا عكس اشتباه شده و مال ديروزند. اگه گفتيد اين شيطون بلا كجاست؟تو كمده ديگه!!!

نيما شيطونك

حالا چند تا عكس آرشيوي(البته همه مال همين ماهند)اين هم آقا نيما كارمند نمونه و ۲۰اداره مامانش!

نيما كارمند

اين هم آقا نيما با برو بچ مهد

نيما اول از سمت راست

نيماي خودم

اينجا مثلا تولد مامان نيماست. حالا كلاه و كيك رو كه صاحاب شد هيچ همش مي گفت تولد منه!!

نيماي منه

ميگم يادش بخير اون جشن تولدهاي مشتركي رو كه با يه اكيپ دوست و مهمون من و بابايي براي خودمون مي گرفتيم...حالا كي جرات داره براي خودش تولد بگيره؟اون هم با بيست تا مهمون؟

نيما و باباش

 
 

چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386

مرغهای بی ملاحظه

الان که دارم این پست را می نویسم یک عالمه کار عقب افتاده دارم. این هفته از بس من و بابایی نیما شیفتی اومدیم سر کار نفهمیدیم داریم کار می کنیم یا بچه داری. نیما خدا رو شکر بهتر شده و دکترش گفته به امید خدا شنبه می تونه برگرده مهد.به نیما که شخصا این هفته خیلی خوش گذشته چون همش یا خونه پیش ماها بوده یا پیش مامان بزرگش یعنی مادر شوهرم. مریض بود ولی کم هم آتیش نسوزاند. حالا خلاصه کارهای نیما:

پ.ن.۱ دو سه روز پیش نیما رفت سراغ اتو توی کمد و گیر داد که توش آب بریزم(دیده بود من برای اتو کشیدن با بخار توی آن آب می ریزم)خلاصه من هم فرستادمش پی نخود سیاه و حواسش رو پرت کردم و سریع اتو رو قایم کردم.بعد نگو نیما دیرزو رفته دوباره سراغ اتو و این دفعه دیده کار خودش رو بکنه بهتر از منت کشی یه و در  نتیجه شیشه شیرش رو باز کرده و خالی کرده تو اون.من هم امروز صبح زود که اومدم مقنعه ام رو اتو کنم دیدم بجای بخار آب داره از توش بخار شیر می زنه بیرون. خلاصه که الان اتوی ما کاربردهای بهتری داره چون میشه ازش بجای پارچ استفاده کرد

پ.ن۲ مادر بزرگ نیما(مادر شوهرم )اسمش پروانه است و پری صدایش می زنند. نمیدونم نیما از کجا این پروانه رو فهمیده که دیروز این آرم بی بی تی وی رو که پروانه هستش رو به من نشون داده و گفت:مامانی

پ.ن.۲ نیما اوایل خیلی از دکترش می ترسید چون یک خورده هیکلی و گندمگون تشریف دارند ولی تازگیها یعنی از موقعی که با چراغ قوه گلویش را معاینه کرد خیلی از این کار خوشش اومد و حالا حسابی باهاش رفیق شده. پریروز که رفتیم دکتر یه مریض تو مطب داخل اتاق بود و ما باید کمی منتظر می شدیم. آقا نیما به غیرتشون بر خورد و گفت:دکتر منه!!مال منه!!!و در حالیکه محکم به در اتاق می کوبید:میگم مال منه!!بیا بیلون(بیرون). اون مریض هاب بدبخت هم با عذاب وجدان فرار را برقرار ترجیح دادند و این جوری شد که از منتظر نشستن نجات پییدا کردیم.

پ. ن.۲ دیروز فیلم تولد نیما رو داشتم به خودش نشون می دادم و اون هم کلی ذوق کرده بود. اسم فیلم رو گذاشته کارتون نیما. بعد یه جایی از فیلم تصویر من رفت و دوربین روی یک نفر دیگه زوم کرد. دیدم نیما میگه :پس مامان من تو؟(کو؟)و بعد پشت تلویزیون و لای سیمها داشت دنبال من می گشت.

 
 

یکشنبه بیستم آبان 1386

یک چیزی که توش مرغ داره

از آن جائیکه آقا نیمای ما خیلی خارجی تشریف دارند مریض شدنشون هم خارجیه. تو این فصلی که همه یا سرماخوردگی دارند یا گلو درد چهارشنبه عصر متوجه شدیم که بله!!!! این جوشهای ریزی که فکر می کردیم  به خاطر حساسیت به پوشکه آبله مرغان هستند و دست گل به آب داده شد و به قول خارجیها ویک اند یعنی تعطیلات خوبی داشته باشید. در راستای پیدا کردن نیروی کمکی هم نتیجه ها بی حاصل بود و همه یا نگرفته بودند(چه معنی داره آدم بزرگ آبله مرغون نگرفته باشه)و یا یادشان نمی آمد که گرفته اند یا نه یا گرفته بودند و مریض داری بلد نبودند. خلاصه مثل همیشه مامان نیما برنده میشه و خودش می مونه با حوضش و یه بچه مریض و تب دار که همش میگه منو بخارونید. طفلی پسرم مگه تونست دو شب اول بخوابه. همش بدنش می خارید و من هم خارشگر متبحری شدم برای خودم. البته نمی خاریدم چون میگن جاش می مونه و ممکنه جوشها کنده بشه بلکه بیشتر آروم با دستم جای جوشها رو می مالیدم تا خارششون برطرف بشه البته آقا دکتره به نیما یه پماد هم داد که برای رفع خارش اونو بهش می زدم. چیزهای جدیدی که از این مریضی بی ملاحظه دستم اومده اینه که اگه یه روز دیدید بچه تون جوش زد و جوشها آب دار بود (آب+بله مرغون)می تونید خوشحال باشید که یه چند روزی مرخصی استعلاجی خواهید داشت و رنگ و روی خونه موندن رو برای ده روزی به چشم خواهید دید.خلاصه که الان اگه منو ببینید قیافه ام از بی خوابی و خستگی دیدنی تر از خود نیما شده و البته ازش عکس هم گرفتم که بعدا می ذارم. در ضمن میگن بچه اگه زودتر بگیری خیلی خوبه و خفیف تر می گیره و خودش هم زیاد اذیت نمیشه. من که فکر می کنم راست میگن چون آبله مرغونی که خودم گرفته بودم در مقایسه با مال نیما اصلا قابل مقایسه نیست.حالا هر کی داوطلبه بگه نیما رو بیارم پیشش؟

 
 

چهارشنبه شانزدهم آبان 1386

حافظه کودکان

چند وقت پیش در جایی خوانده بودم که نوزاد بین ۷ تا ۱ سالگی تصویر خودش را در آینه تشخیص می دهد و کلا مهارتهای زبانی با تشخیص تصاویر مختلف و تمایز آنها از همدیگر در ارتباط بسیار زیادی هستن. این یعنی اینکه بچه هایی که زودتر با تصویر ارتباط برقرار می کنند زودتر زبان باز می کنند اگر چه لزوما همیشه هم همینطور نیست و زبان باز کردن بچه به عوامل محیطی ذاتی و اجتماعی مختلفی بر می گرده. این حرف ها را زدم تا بگم این روزها بر خلاف دوره ما که واقعا قحطی اسباب بازی های رنگارنگ بود و تازه اگه هم بود پدرمادرهای ما فکر می کردند خریدن چیزی به جز عروسک برای دختر بچه ها و ماشین برای پسر بچه ها دور ریختن پول است وفور انواع اسباب بازیهای فکری آموزشی است. چند روز پیش رفتم برای نیما از یه فروشگاه خوب اسباب بازی فروشی که بیشتر اسباب بازیهای فکری می فروشد و واقعا تنوع جنسهایش عالی است یک پازل حیوانات جالب خریدم. در این پازل هر کدام از حیوانات دو تکه هستند و هر دو تکه داخل یک قالب دایره شکل که عکس آن حیوان را دارد قرار می گیرد. این بازی به بچه کمک می کند تا حیوانات را از هم تشخیص بدهد و با اجزای بدن آنها آشنا شود. اولش فروشنده به من گفت این پازل برای بچه های سه سال به بالاست و من هم آنرا خریدم تا وقتی نیما سه سالش شد باز کنم اما وقتی رسیدم خانه نیما آنرا داخل کیفم پیدا کرد و مثل همیشه گیر داد که بازش کنم. من هم گفتم بذار امتحان کنم شاید بلد بود. همانجا دیدم نیما چند تا حیوانش را مثل خرگوش و ماهی و گربه و سگ را که می شناخت درست کنار هم قرار داد و در این چند روز هم حیوانات دیگر را یاد گرفته و فقط دو سه تا حیوان مانده تا آنها را هم یاد بگیرد. با خودم فکر کردم که خریدن این جور اسباب بازیها به جای یک مشت ماشین و آدم آهنی موزیکال یا خرس پشمالو که بجای بچه خودمان بیشتر باهاش حال می کنیم چقدر می تواند مفید باشد. هم بچه را سرگرم می کند و هم از هر لحاظ هوش او را تقویت می کند. در ضمن قدرت ارتباط او را با تصاویر زیادتر می کند که همانطور که گفتم برای افزایش بقیه مهارتهای او هم خوب است.یک اسباب بازی خوب دیگر به نظرم این پاپت ها یعنی عروسکهای انگشتی است. اگر بدانید چقدر قدرت تخیل بچه را بالا می برد. یکبار دیدم نیما دو سه تا از آنها را در انگشتهای مختلفش کر ده و با آنها حرف می زند. مثلا به یکی شان می گفت لالا کن به اون یکی می گفت مامانت تو ؟(کو) و خلاصه حسابی مشغول بود.تنها مشکل نیما ا ین است که خیلی زود حوصله اش از دست اینها سر می رود و اسباب بازیهایش تکراری می شوند به همین خاطر من و چند تا از دوستام که بچه داریم فکر جالبی کردیم و اون طاق زدن اسباب بازیهای بچه هایمان برای یک مدت کوتاه است تا هم مجبور نشویم که هر دفعه اسباب بازی نو بخریم و اتاقشان پر از اسباب بازی بلا استفاده شود و هم اینکه تنوع داشته باشند و با اسباب بازی همدیگر آشنا شوند. شماها چه اسباب بازیهای برای بچه هاتو می خرید و چقدر اونها فکری هستند؟

 

 
 

جمعه یازدهم آبان 1386

نیما و موزه

دیروز به آقا نیما یه حال اساسی دادیم و بردیمشون موزه حیات وحش پارک پردیسان. البته بماند که نیما هم برگشتنی به ما یه حال اساسی دارد و تا برسیم خونه انقدر تو ماشین پشتک زد و بپر بپر کرد که رانندگی بابایی خنده دار شده بود. البته از گذاشتن عکس ها معذورم چون۱ باطری دوربینم تموم شده بود(این دوربین ما واقعا در حال گیری ۲۰ چون همیشه سر بزنگاه اعلام مرگ مغزی می کنن)۲- نوشته بودند عکسبرداری ممنوع(و چون ما آدمهای با فرهنگی هستیم و در کار فرهنگی هم هستیم دست از پا خطا نکردیم). وقتی رسیدم نیما کلی ترسید چون همه جور حیوانات خشک شده از شیر و گوزن و روباه رو پیش روی خودش دید ولی موقع رفتن همچین باهاشون پسر خاله شد که بوس می فرستاد و براشون قر افتخاری هم میداد. قسمت جالب کار اونجا بود که نیما در آستانه خودمانی شدن با آقا پلنگه(همون چشم قشنگه )بود که یه هو صدای آقا پلنگه و همزمان با اون غرش آقا شیره بلند شد(ظاهرا با نزدیک شدن بهشون سیستمی طراحی شده بود که صداشون در بیاد و اعلام وجود کنن) و نیما مثل چی پا به فرار گذاشت.یه قسمت از موزه هم مربوط به حیوانات قاره اروپا بود و ما که آدمهای اروپا رو ندیدیم خوب شد نمردیم و حیواناتشون رو حداقل دیدیم. بعد هم از اونجا چون بابایی می خواست بنزین بزند و صفش طولانی بود(در ادامه چشم و هم چشمی بنزین با نان)رفتیم پارک و آقا نیما در آنجا کلی از تاب و سرسره و وسایل ورزش بزرگسالان فیض بردند و پیرمردهای بیچاره رو از روی وسایل ورزششان پایین می آوردند که خودشون ورزش کنند. من هم که طبیعتا احتیاجی به ورزش نداشتم و کتف و کولم حسابی ورزش نکرده ورزیده شد و آماده کشتی با آقا نیما بعد از برگشتن به خانه. البته با رسیدن به خانه چندی بعد بچه شیطان و ورجک روزگار خواهر شوهرم سر و کله اش پیدا شد و نیما با امیر حسین سری سوم شیطنت و آتش سوزانی شان رو شروع کردند و ما رو از اون کشتی ای که ذکر خیرش بود بی نیاز کردند.وسط بازی این دو یه صحنه خیلی جالب پیش اومد. امیر حسین اومد گیتار اسباب بازی نیما رو برداره و نیما چون به اون ارادت خاصی داره و محبوب ترین اسباب بازی اشه این بار از در زور وارد شد(از مزایا یا محسنات مهد کودک رفتن) و یه بامبی کوبوند تو کله امیر حسین . امیر حسین بی نوا هم که از این حرکت انقلابی نیما حیرت کرده بود زبونش چند ثانیه بند اومد و واقعا نمی دونست چکار کنه و در فکر بود که یه بامب کوچولوتر دیگه فرود اومد رو سرش و یک دفعه دیدم با گریه میگه و می زنه به سرش که :خاک عالم تو سر من کنن. ببینید قسمت من چی شده!!(در حالیکه نیما را نشان می داد)این هم شد زندگی؟ و من از شدت خنده به معنای واقعی روده بر شدم.(به نظرم این دیالوگ رو جایی برای روز مبادا یاد گرفته بود.

راستی این عکسها رو ببینید چقدر جالبند . مال یه پدر و مادر آمریکایی یه که خیلی خوشبحالشون شده و خدا بهشون عنایت وافر داشته و بهشون سه قلو داده. اینهم عکس از قلها :

 
 

سه شنبه هشتم آبان 1386

کمبود وقت

نمیدانم در مورد شما هم همینجوری است یا که من خیلی کم جون و غرغرو شده ام. واقعا از ۲۴ ساعت شبانه روز چند ساعت هم کم می آورم و واقعا گاهی به هیچ کارم نمی رسم. عصرها یا به عبارت بهتر در این روزها که هوا زود تاریک می شود شبها به خانه می رسم آنقدر سرم به جمع آوری و رفت و روب و آشپزی گرم می شود که وقتی نیما را ساعت ده شب می خوابانم یکی هم باید خودم را بخواباند. از لحاظ قوای جسمانی هم با اینکه فقط ۲۷ سالم است گاهی حس می کنم کم می آورم و من که تا پیش از بچه دار شدن جون اونو داشتم که تا ۲ نصفه شب فیلم نگاه کنم و بگم و بخندم گاهی این روزها برای جواب دادن هم کلی فکر می کنم که انرژیم را صرف بحث های الکی نکنم. البته همه اینها یک بخشی اش مربوط به خستگی کاره چون روزهایی که خونه هستم این جوری نیستم و خیلی حال و روزم بهتره اما به نظرم بچه داری یه کار تمام وقته که وسطش نمیشه استراحت کرد. بعضی ها میگن بچه داری این دو سه سال اولش سخته و بعد که بچه یاد بگیره که خیلی از کارهاش رو خودش انجام میده همه چی روتین میشه و مادر هم انقدر خسته نمیشه. باور کنید که بعضی شبها اصلا دیگه نا ندارم چند بار بیدار بشم و برای نیما از تو یخچال شیر درست کنم. اگه هم ندم یک قشقرقی به پا می کنه که همسایه ها رو بیدار می کنه و انقدر جیغ و داد می کنه و می می می می میگه که آدم از خیر خواب می گذره. رو مردها هم که نمیشه حساب درست و حسابی در مورد بچه داری باز کرد. مثلا دیرزو که اومدم خونه دیدم نیما با همون پیرهن کرکی ای که صبح تنش کرده بودم و هوا چون یه خورده سرد بوده اونو پوشونده بودم داره بدو بدو می کنه و عرق هم از سر و کولش می ریزه. نه اینکه باباش نخواد به خودش زحمت عوض کردن پیرهنشو بده بلکه با خودش فکر کرده خوب این هم پیرهنه دیگه. نمیدونم منظورم رو می فهمید یا نه. نمیخوام انتقاد بکنم فقط دارم میگم اونها مثل ما وسواس به خرج نمی دهند اگر چه خیلی از زنها و مادرها هم همین طورند. شاید این به وجدان خودم هم بر می گرده چون من آدمی ام که این وجدان فلان فلان شده واقعا گاهی پدرم رو در آورده. اونموقع که بچه بودم همش وجدان درد نمره ۲۰ رو داشتم. بعد که شوهر کردم وجدان درد همسرداری ۲۰ رو داشتم و حالا وجدان درد بچه داری ۲۰ رو. گاهی از دست خودم لجم می گیره و میگم پس کی وقت کنم به خودم برسم اما بعد....نمیدونم چی بگم. شما هم از این وجدانها دارید؟دیروز دقیقا ۱ ساعت و نیم تو اتاق نیما بودم و داشتم می خوابوندمش. خیلی کیف کردم و کلی از بودم کنار پسر گلم لذت بردم ولی واقعا وقتی از اتاقش بیرون اومدم و اون در نهایت ساعت ۱۱ شب خوابید خودم هم کف کرده بودم و واقعا انگار یه تراموا از روم رد شده بود. بعد دیگه از زور خستگی حوصله مسواک زدن هم نداشتم و کلی کار نکرده که همش رو هم تلنبار شدند. فقط میخواستم بخوابم و بیهوش بشم. هر روز اینجوری می گذره و می بینم زندگی چقدر مکانیکی و خسته کننده شده. فقط کار و کار و کار.

پ.ن.۱ تازگیها نیما از کار این خواننده معروفه محسن نامجو و سی دی مجازش خوشش اومده. نمیدونم کار رو شنیدید یا نه ولی واقعا محشره. اشعار حافظ و خواجو کرمانی رو خیلی قشنگ به شکل پاپ خونده و چه خوندنی. واقعا به نظرم این آدم نابغه است. البته کارش سلیقه ای یه یعنی ممکنه بعضی ها اصلا خوششون نیاد ولی کسی که دوست داشته باشه واقعا لذت می بره. نمیشه مقایسه کرد ولی یه چیز دور شبیه کار الا ای آهوی وحشی فرامرز اصلانی. الان هم شنیدم که هلند رفته. داشتم میگفتم نیما انقدر از کار اون با وجودی که اصلا به سن و سالش نمی خوره خوشش میاد که تو ماشین با اون آهنگ مثل آدم بزرگها میره تو فکر و سرش رو با ریتم آهنگ ترنج اون تکون میده. اینها هم بچه های قرن بیست و یکن دیگه

 

 
 

شنبه پنجم آبان 1386

نیما و تعارف بازی

چند روز پیش که خودم رفته بودم دکتر نیما رو هم با خودم بردم دکتر. سر راه هم براش یه خورده مغز گردو و یه چیپس (البته برای خودم ولی مثل همیشه به نام مامان نیما و به کام خود نیما)گرفتم تا تو مطب سرش به خوردن گرم بشه و از در و دیوار اونجا نره بالا. آقا تمام گردو و این چیپس رو خیرات کرد. یعنی هر کی میومد مطب اول یه مشت بهمش میداد و بعد هم انقدر به منشی بدبخت اونجا گردو داد که داشت میترکید. فکر کنم تو عمرش اونقدر گردو نخورده بود. بعد هم که آب سرد کن رو پیدا کرد و برای همه یکی یه لیوان آب ریخت. طفلک پسرم حسابی تمرین گارسونی کرد. ما رو باش که چه آرزوهایی برای ایشون داریم. دکتر؟مهندس؟خلبان؟

خلاصه که وقتی رفتیم توی اتاق آقا دکتره تا اونو دید زد زیر گریه چون فکر می کرد میخوان آمپولش بزنن(هر کی روپوش سفید بپوشه همین فکر رو می کنه)بعد هم با یک جمله اساسی آقا دکتره رو حسابی خجالت زده کرد. تا اونو دید گفت آقا من پی پی دارم. دکتره هم نه گذاشت و نه برداشت و گفت خب میگی چی کار کنم؟خلاصه که بنده با جد و آبادم از خجالت آب شدم رفتم زیر زمین و اصلا یادم رفته بود واسه چی اومدم دکتر؟

پ.ن.۱ تازگیها نیما خیلی فضول شده. دیروز برده بودمش دست شویی و مشغول بود که مثل اینکه دست بابای نیما خورده بود به در و داشت آخ آخ می کرد و نیما صدایش را شنید و داد زد:بابا چی شده و (بعد از چند ثانیه با صدای بلندتر) میگم چی شده؟

پ.ن.۲ دیروز صبح خیر سرم نشسته بودم دو صفحه از رمانی رو که فکر می کنم یه قرنی میشه شروعش کرده بودم رو می خوندم که دیدم نیما شیر جه زد تو ورقهاش و گفت:مامان بشین اینجا با نیما بازی کن. بعد هم کتاب را از دستم گرفت و انداخت تو سطل آشغال اتاقش و گفت:اه اه پیف پیف (در حالیکه قیافه می گرفت) 

 
 

Weblog Themes By Pars Theme