تبليغاتX
نیما شیر پسر
   
نیما شیر پسر
من و تویی که بزرگ می شوی
 
 
آرشيو مطالب

آبان 1388

مهر 1388

شهریور 1388

مرداد 1388

تیر 1388

خرداد 1388

اردیبهشت 1388

فروردین 1388

اسفند 1387

بهمن 1387

دی 1387

آذر 1387

آبان 1387

مهر 1387

شهریور 1387

مرداد 1387

تیر 1387

خرداد 1387

اردیبهشت 1387

فروردین 1387

اسفند 1386

بهمن 1386

دی 1386

آذر 1386

آبان 1386

مهر 1386

شهریور 1386

مرداد 1386

____________________
مطالب اخير

جمعه خوب

بهترین خبر

انسانی به نام مادر

29

mother

بتمن و دنیای پسربچه ها

کودک و خدا

روز جهانی کودک مبارک

اندر احوالات این روزهای ما

سپید زیبا

____________________
پیوندهای روزانه

اخبار ستارگان هالیوود

____________________
پیوند ها

آرش وروجك

مامان پرهام

مامان آنديا

مامان آرين

مامان ستايش

نونوش جان

مامان امير مهدي

مامان آرتا

مامان هيژا

مامان فراز

مامان شروين

آشپزخونه مامان شروين

مامان نازنين فاطمه

مامان ايليا توپولي

يه جاي دنج

مريم جون

دلنوشته هاي آيتك جون

نوشته هاي گل مريم

نيروانا جون

بهشت كوچك شيلا جون

من و يه آقاي شيك

گلپرخانم عزيز

مامان مهراد

مامان پرنيان

مامان ارشك

مامان ارشيا

مريم جون

آوات و هيوا

مامان آزاده

مادراني مثل من

يادداشتهاي يك زن

مامان هوچهر

آرزو جون

من و يك زندگي

فال حافظ! نیت کن!
انجمن گفتگو لیمونات
عکس بازیگران و مدل
نرم افزار
سایت تخصصی موبایل
قالب وبلاگ

____________________
امكانات جانبي

RSS 2.0

 
 
 

جمعه سی ام آذر 1386

تئاتر عروسکی

امان از این اینترنت ها ی اینجا که چهار شنبه انگار طلسم شده بودند تا من نتونم آپ کنم. من و نیما و عمه اش و امیر حسین وروجک که معرف حضورتون هست چهارشنبه رفتیم تئاتر عروسکی« ماهی »که تو تالار هنر اجرا می شد. راستی از همین جا بگم که مرسی خاله ساناز جون برای تئاتر حالا من می خواستم به چند نفری خبر بدم که اگه دوست داشتن بیان و این اینرنت خراب شده به حال گیری افتاده بود.خلاصه که بسی حرص خوردیم و ...اما بشنوید از خود تئاتر که خیلی خوب بود و جای همه شما خالی. من نمی دونستم ولی ظاهرا این تالار هنر بیشتر اختصاص داره به نمایش های عروسکی ویژه کودکان و نیما که خیلی دوست داشت تا به امروز همش داره ماجرای اون ماهی و پیرمرده رو که دیده بود تعریف می کنه. فکر نمی کردم انقدر از تئاتر خوشش بیاد ولی واقعا عاشقشه و تجربه خیلی خوبی بود. خالا به همسری که دانشگاهش بغل دست این تالار هنر هست گفتم هر وقت کار کودکان خوب داشتند به من بگه.حالا جالب اینجاست که بابای نیما رشته فوقش ادبیات نمایشی است و مدیر مهد نیما که اینو فهمیده چپ میره راست میره میگه به شوهرت بگو بیاد برامون تئاتر اجرا من که نمی دونم ارتباط ادبیات نمایشی با عروسک گردانی چیه و موندم چی جوری بگم که بابا اینها دو چیز متفاوت هستند. ولی خدائیش اینهایی که تئاتر اجرا می کنند باید حنجره خیلی قوی ای داشته باشند و حتی شنیدم که یه واحد درسی صدا و این جور چیزها دارند. در ادامه ماجراها  اینو بگم که هفته پیش آقا نیما سرما هم خورد و تب هم کرد و غرغر هاش هم که به راه بود ولی سعی کردبرای چهارشنبه شب زیاد بدحال نباشه چون اصولا بفهمه که قراره بریم پارک و ددر حالش خوب میشه.البته حالش که واقعا خوب نبود ولی چهارشنبه خیلی بهتر شد. امیر حسین هم که پیشش بودو جمعشون جمع بود و ما تا شب با دو تا وروجک بلا تو این ترافیک گیر کردیم. حالا وسط راه نیما یه پارک هم دید که دیگه واویلا. من اصلا نمی فهمم چه معنی داره این تاب سرسره ها از تو خیابون معلوم بشه تا بچه ها گیر بدن که حتما باید تو اون سرما که سوز برف داشت بریم پارک. خلاصه که از انجائیکه بارون هم اومده بود و سرسره ها خیس  بودند نیما و امیر حسین حسابی با شلوارهاشون تمام بارون اون سرسره ها رو پاک کردندو زحمت بقیه رو که می خواستند بعد ما برن پارک و حسابی بازی کنند رو کم کردند. بعد هم  بعد کلی بازی و قندیل بستن من و خواهر شوهرم که از سرما همیدگه رو بغل کرده بودیم و برای هم ابراز احساسات می کردیم راضی شدند بریم خونه. البته رفتنی هم ماجرایی داشتیم چون از جلوی یه جیگرکی رد شدیم و این نیما مثل این زن های حامله ای که ویار دارند باز گیر داد که دوغ بخریم. من نمی دونم این بچه به کی رفته انقدر عاشق دوغه. حالا باز بخوابه خوبه مشکل این ه که دوغ ها هم تقلبی شدند و بچه بد تر شنگول میشه. فکر می کنم چیزهای دیگه قاطی اش می کنن بخصوص اونهایی که نیما می خوره. خلاصه که اون شب نیما همش خواب ماهی و دوغ دید. البته بعد که رفتیم دوغ بخریم(فقط هم دوغ خانواده رو رضایت می ده بخوره) گفت بستنی بگیر و من که نیما رو می دیدم چجور ی با ملچ ملوچ تو اون هوا بستنی می خوره تمام بدنم مثل بید می لرزید.تازه اینو هم یادم رفت بگم که نیما الان سه روزه که تو ترکه. بله دیگه!!!شبها هم همش به خودش می پیچه و می گه ایش(شیر)تو شیشه!ما هم هر چی شیشه بوده قایم کردیم و شیشه بی شیشه!!بابا مردیم از بس این شیشه رو با خودمون بردیم این ور و اون ور. بعد هم دیدیم اگه دیگه ازش نگیریم میشه مثل امیر حسین که با داشتن چهار سال سن هنوز هم شبها از تو شیشه شیر می خوره.یادمه که یه جا تو اخبار عجیب و غریب خونده بودم که یه مرد هجده ساله تو مکزیک هنوز داشت می می مامانش رو می خورد.فکر نمی کنید مامانش یه خورده دیر از شیر گرفته بچه شو. آخی  طفلکی خلاصه که نیما همه جای خونه رو در جستجوی شیشه گشته و هر بار عصبانی که میشه میگه:پس این همه شیشه من تو؟(کو) ما هم با بابای نیما یه چشمکی رد و بدل می کنیم ولی خوب چه میشه کرد . بچه مون تو ترکه.!!

راستی شب یلدا تون مبارک باشه. انشاالله که عمرتان به بلندی این شب و زندگیتان مثل دانه های اناری که سر سفره یلدا می ذارن همیشه قرمز و پرطراوت باشه

پ.ن. یه یادداشت خیلی خیلی جالب از خالد حسینی نویسنده رمان پرفروش بادبادک باز ترجمه کردم که اگه دوست داشتید می ذارم. نمی دونم بادبادک باز رو خوندید یا نه ولی معرکه است. فیلمش هم فکر کنم ۲۶ دسامبر یعنی امروز فردا تو آمریکا میره رو پرده. واقعا نویسنده شریف و توانایی یه. پیشنهاد می کنم این رمان رو ختما بخونید. التبه من هم انگلیسی و هم فارسی اش رو خوندم و به نظرم همه ترجمه ها(مال غبرایی یا پریسا گنجی زاده)خوبند. ویرایش یادداشت رو انجام دادم می ذارم تو وب

 
 

جمعه بیست و سوم آذر 1386

بالاخره رفتیم کنسرت

پنجشنبه شب بالاخره موفق شدیم این وروجک نیما رو ببریم کنسرت کودکان. خبر این کنسرت که به دستم رسید خیلی اسمش برام جالب بود:کنسرت حشرات من هم که همیشه خدائی یه خورده گیج می زنم واقعا فکر کردم حشرات قراره آواز بخونند. مثلا می خوان بگن جیرجیرکها بیان پشت سن. بعد با همکاری همکاران محترم اداره دو زاری ام از کجی در اومد و کاشف به عمل اومد  که این یه کنسرت کودکان است و عروسکهای کنسرت به شکل حشرات مثلا سوسک و شاپرک یا زنبور و مگس هستند. حالا پنجشنبه هم مهمون داشتم و خلاصه یه قیمه اورژانسی درست کردم و نیما رو سه سوت(واقعا خودم هم تعجب کردم)خوابوندم و ساعت چهار رفتیم فرهنگسران نیاوران که کنسرت اونجا اجرا می شد. این کنسرت قراره که آذر و دی راس ۳۰/۵ در سالن گوشه این فرهنگسرا اجرا بشه و بلیطش هم دو هزار تومانه. خیلی باحال بود به خصوص مگسه که با عینک دودی و موهای سیخ سیخی اش رپ می خوند. حالا هم به شوهرم گفتم با یکی از عروسک گردانهای این کنسرت که دوستشه صحبت کنه ببینه حاضر میشه کنسرت رو تو مهد نیما هم اجرا کنن یا نه. نیما تمام مدت دست می زد و بیشتر از این تعجب کرده بود که چرا همه جا رو تاریک کردن. همش به من می گفت:مامان لالا کنیم. بچه دوستم هم که همسن نیما است و با اونها رفته بودیم هم کلی کیفور شد و خلاصه شب به این وروجک ها کلی خوش گذشت. خدا رو شکر .واقعا به نیما که خوش می گذره به من صد برابر خوش می گذره و کلا فکر میکنم زنها که مامان میشن خوش شون به خوشی بچه شونه. مگه نه؟ بعد هم رفتیم یه پیتزا فروشی همون نزدیکی ها که واقعا پیتزاهاش محشره و کلی از خودمون و بچه هامون آبروی از دست رفته به جا گذاشتیم چون تمام زیر میزمون با سس و سیب زمین و خورده دستمال کاغذی پر شد. واقعا با این بچه ها رستوران رفتن آبروریزی یه. یا دارن جیغ و هوار می کشن و یا مشغول بریز و بپاش اند. خلاصه کلی از قناری های دل داده اونجا(منظور زن و شوهرهای بی بچه است)برای هفت پشتشون از بچه دار شدن پشیمون شدند و فرار بر قرار در مجاورت ما رو ترجیح دادند. بعد هم با نیمای فول انرژی برگشتیم و تا شب کشتی و قصه خاله سوسکه(نیما بعد رفتن به این کنسرت همش می گفت قصه خاله سوسکه رو بگو و کلا میونه اش با سوسک خوب شده و دیگه چندشش نمی شه)رو داشتیم.چند وقت پیش خونه بابام بغل شومینه شون یه سوسک مرده افتاده بود که خدا رو شکر نیما کشفش کرد وگرنه اگه من پام می رفت روش که دیگه پامو می کندم می انداختم دور. بعد هم از دور به بابام دستور اکید دادم که سوسکه رو ورداره و استراحتگاه سوسکه رو صد بار با وایتکس بشوره. حالا به نیما میگم باید سوسکها رو چکار کنیم میگه نازشون کنیم. بیا بچه رو بردیم کنسرت بد آموزی داشت. حالا که کتاب خاله سوسکه رو برای آقا می خونم میگه این چشمشه این دهنشه و این اعضای بدنشه. من تو دنیا فقط خاله سوسکه رو دوست دارم. چشم دیدن هیچ سوسکی رو هم ندارم. والسلام ختم کلام!!

این هم یه عکس از گل مامان وقتی که فقط ده روزش بود:


Decorate Your Own Photo

 
 

سه شنبه بیستم آذر 1386

عکس باران

چند وقت پیش می خواستم عکس بعضی از اسباب بازی های فکری نیما را بذارم که وقت نمی شد. یکی از اسباب بازیهاش همین مگنتی یه که مشاهده می کنید. درست مثل این وایت بردها و گیره های روشون می تونید اشکال مختلف هندسی رو روی صفحه مگنت بچینید و شکل های حیوان و گل و ... درست کنید. نیما که خیلی از این اسباب بازی خوشش میاد. یا داره قایق و تخم مرغ درست می کنه یا خونه چون نهایتا با دو سه شکل هندسی مثل مثلث و مربع درست میشن. بعد هم اینکه نیما خیلی به این جور بازیها علاقه داره و نمیدونم چرا اصلا ماشین بازی دوست نداره و اصلا ماشین براش هیچ جذابیتی نداره.حالا چکار کنم از ماشین خوشش بیاد نمی دونم.

 

پ.ن.۱ صحبت کردن نیما کم کم داره روون میشه و از اون حالت تقلید طوطی وار داره میاد بیرون. امروز صبح که داشتیم قهوه می خوردیم نیما هم خواست. من هم براش یه ذره تو لیوانش ریختم و موقع ریختن کمی روی اپن آشپزخانه ریخت. دیدم نیما میگه:مامان اینجا رو که قهوه ای کردی!(منظورش این بود که قهوه ریخته). دیروز هم باباش بهش گفت:نیما من خیلی دوستت دارم و نیما هم جواب داد:من هم این بابام رو خیلی دوست دارم.(چه کیفی کرده بابا جونش با این بلبلش)

پ. ن.۲ دیشب غذا بادمجان شکم پر درست کردم. نیما قبلا شکل بادمجون سرخ کرده رو دیده بود ولی اینکه بادمجون وسطش با مخلفات پر بشه براش جالب بود . دیدم رفته یه نارنگی رو با دقت یه جوری پوست کنده که خیلی پوستش پاره نشه. بعد هم از مخلفات وسط بادمجونها یه خورده با قاشق برداشت و ریخت توش و به من گفت:مامان! مامان!ببین!مثل اینها (بادمجونها)شده. اینها هم به به خوردن.قربون تو پسر گلم بشم که آشپزی ات انقدر خوب شده. تازه یه عادت بدی هم که پیدا کرده اینکه که میگه صندلی بذارید من جلوی گاز وایستم ببینم رو گاز چی داری درست می کنه. چند شب پیش که داشتم کباب تاوه ای درست می کردم اون هم برای خودش کباب های کوچولو درست می کرد و با کمک من سرخشون می کرد. البته همشون قد نخود بودند. ولی بعد با همچین ولعی می خوردتشون که کیف کردم. تازه می گفت اون کباب نخودی ها رو برام بذارید لای نون ساندویچی.این دفعه عکس کباب های مرد افکن نیما رو می ذارم

نیما میخکوب بی بی تی وی:

باز هم نیما و طوطی بیچاره که از دست نیما مجبوره همه چی از جمله شکلات هم بخوره. فکر کنم در حال ترک رژیم گیاه خواری باشه.

اینجا نیما گیر داده که بده من سیر رو رنده کنم:

 

وقتی اتاق نیما مثل بمب منفجر می شود و من بیچاره مجبورم تا شب صد بار محتویات کشو ها رو بچینم

این هم نیما با عروسک مجبوبش قورقوری.این عروسک رو در یک اقدام آکروباتیک از ویترین یه مغازه برداشت و د در رو و ما هم مجبور شدیم حساب کنیم. این هم یه جور خریده دیگه:

راستی می خوام یه عکس دو سه روزگی نیما رو بذارم اما دنبال یه قاب خوشگل اینترنتی براش می گردم. از این قابهای آماده ای که توی بعضی سایتها هست. می تونید راهنمائی ام کنید. البته با فوتو شاپ هم میشه ولی تو خونه کی می تونه با این وروجکها فتوشاپ کار کنه

 
 

جمعه شانزدهم آذر 1386

خونه مادر شوهره

امروز مرخصی ام. نترسید روحم نمی نویسه چون این پست رو دیروز نوشتم.البته بماند که ده باری به خاطر وضعیت اینترنت های اسقاطی ده باری پرید و الان هم دارم با انشاالله ماشاالله این یکی رو می نویسم. چند روز پیش مادر شوهرم نقاشی و اسباب کشی داشت و امروز دارم میرم تو چیدن وسایلش بهش کمک کنم.حالا بریم سر اصل قضیه یعنی تعطیلات با آقا نیما

پ.ن.۱ دیروز رفتیم برای نیما کفش بخریم. حالا بماند که تمام کفشها رو می خواست امتحان کنه و بپوشه و بدوه بره بیرون. تو مغازه یه کفش دکوری داشتند قد یه بند انگشت و نیما به همون گیر داده بود که باید پاش کنه. آخر سر هم انقدر ما رو هول کرد و از سر و کولمون تو مغازه بالا رفت که دیگه حواس برامون نموند. بابای نیما از یه کفش خوشش اومد و از اونجایی که خیلی حواس براش مونده بود بدون اینکه نصف روزنامه های توشو برداره تو پای نیما کرد و بعد از کلی تعجب به فروشنده گفت خانم این که خیلی کوچیکه. فروشنده هه هم یه نگاه به پای نیما کرد و بعد یه نگاه به کفش و من که خودم چشمام شیش تا شده بود گفتم برم ببینم واقعا کوچیکه یا نه.  تا پای نیما رو در آوردم دیدم بلللللللللللله!!فقط نصف پای نیما تو کفشه و بقیش روزنامه پیچه. خلاصه که خرید با این وروجکها مثل صخره نوردی یه  و پر از حادثه و تلاش و عرق ریختن.

پ.ن.۲ دیروز من و بابای نیما بعد خرید یه کمی ولو شده بودیم جلوی تلویزیون و از اونجائیکه تو خونه ما دیگه نمیشه بجز تام و جری و بی بی تی وی چیز دیگه ای دید داشتیم نیما رو همراهی می کردیم. نیما همکلی شنگول و داشت ذرت پفیلا می خورد. انقدر به من پفیلا داده بود که واقعا داشتم می ترکیدم و آخر سر دیدم دیگه جا ندارم و گفتم:مامان جون خودت بخور باشه. ما سیریم. دیدم فورا غیبش زد و رفت آشپزخونه و وقتی برگشت یه بوته سیر دستش بود. بهش گفتم این دیگه چیه مامان. اون هم گفت:سیر اینه. مامان بابا مامان بابائه. دیالوگ را داشته باشین که چقدر فلسفی بود.

پ.ن.۲ در ادامه پفیلا خوردن بابای نیما تقربیا نیمه بیهوش بود و نیما هی چپ می رفت و راست می رفت و یه پفیلا می کرد تو دهنش. بعد هم که بابا رفت اتاق خواب تا کاملا بیهوش بشه نیما هر پنج دقیقه یکبار با اصرار می رفت تو اتاق و اول چراغ رو روشن می کرد و بعد لای چشم باباش رو باز می کرد و یه پفیلای دیگه. خلاصه که بعد یک ربع خواب با اعمال شاق بابا این شکلیو این شکلیاز اتاق اومد بیرون و من هم که مگه با بچه میشه خوابیدو کلی نخوابیدن های عقده شده تو دلم که خوب شد تو هم فهمیدی.بعد که پفیلاها تموم شد و خواب باباش پرید گفت:حالا برو لالا تن(کن) به به هم خوردی.

 
 

دوشنبه دوازدهم آذر 1386

انرژی مثبت

امروز خیلی خوشحالم و این خوشحالی به اتفاق خوبی بر می گرده که دیروز افتاد. چند روزی بود که دائم خواب یکی از دوستهای قدیمی ام رو که ده سالی ازش بی خبر بودم رو می دیدم تا اینکه پریروز یک لحظه نگرانش شدم و با خودم گفتم دلیلی نداره که من خواب یه آدم رو چند بار پشت سر هم ببینم. اسم این دوستم رضوانه و زمانی دور خیلی باهم صمیمی بودیم و تقریبا از دوره اول دبیرستان همدیگه رو می شناختیم.البته سرنوشت ما رو هر کدوم به یه مسیر متفاوت سوق داد و اون الان تا اونجا که من می دونم دفتر کار داره و هنوز ازدواج نکرده و من با یک بچه در کار دیگری هستم و نستبا هم در کار خودم موفق. خلاصه که دیروز تنها شماره تلفنی رو که ازش داشتم و با هزار مصیبت پیدا کرده بودم گرفتم و کلی از پیدا کردن همدیگه ذوقیدیم و قربون صدقه هم رفتیم و قرار شد همین روزها یه قرار بذاریم و همدیگه رو ببینیم. نکته ای که در مورد اخلاق من هست اینه که برای دوستی هام ارزش قائلم و برای تداوم و شکوفایی شون وقت و انرژی میذارم. منظورم اینه که از سر تفنن و وقت گذرانی با کسی دوست نمی شوم و کلا چون در خانواده تک بچه بودم خیلی با تنهایی بیگانه نیستم و برایم چیزی غریبی نیست. یادم میاد اون موقع ها که دانشگاه می رفتم و سرم به درس و کتاب بود خیلی مواقع پیش می اومد که تنهایی برم پیاده روی یا رستوران و کلا عادت ندارم یه جماعت رو دنبال خودم یدک بکشم اما اگه دوست خوب داشته باشیم واقعا از جون براشون مایه گذاشتم اگرچه همیشه این وفاداری رو از بقیه ندیدم و به خیلی از دوستی هام هم به خاطر دو رویی اونها و احترام قائل نشدنشون برای یه رابطه دوستانه و عاطفه ای که آدم به پای بعضی ها می ریزه به هم زدم و اصلا هم پشیمون نیستم.حالا هم خوشحالم که یکی از این دوستهای واقعا دوستم رو پیدا کردم واقعا گاهی یه اتفاق کوچیک چقدر می تونه انرژی مثبت به آدم بده و روزش رو متفاوت از بقیه روزها و شاد تر کنه. کاشکی همیشه بهانه ای برای تولید این انژی های مثبت باشه. پیدا کردن یه دوست- تولد یه عزیز- کمک به یه نیازمند- ارتقاء پیش بینی نشده شغلی-رسیدن پولی که روش حساب نمی کردی- یه سفر و خلاصه خیلی چیزهای دیگر. گاهی به نظرم زندگی انقدر تکراری میشه که این بهانه های زیبا برای خوشحالی و باهم بودن رو ازمون می گیره. گاهی انقدر سرمون به کارهای مختلف گرم میشه که واقعا یادمون می ره زندگی خیلی بیشتر از این چیزهاست و خیلی بهتر از غصه روزمرگی خوردن.آدم گاهی به یه تلنگر احتیاج داره تا یاد اون گفته قدیمی بیفته که کار می کنم تا زندگی کنم- زندگی نمی کنم تا کار کنم. رضوان جان اگه این مطلب رو داری می خونی (چون آدرس این وبلاگ نیما رو بهت دادم)بدون که همیشه یه گوشه ذهنم درگیر تو بوده و همیشه به فکرت بودم اگرچه پیشت نبودم. برایت بهترین ها را در زندگی آرزومندم و مشتاق دیدن روی ماهت.

 
 

شنبه دهم آذر 1386

تلخ و شیرین

میگم امان از دست این بچه ها. بخصوص نوع دو ساله شان. در انگلیسی یه واژه ای برای سن دو سالگی بچه ها بکار می برند که یه چیزی تو مایه زلزله است. یعنی هر جا این واژه رو که الان اصلا حضور ذهن ندارم بکار می برن طرف می فهمه که صحبت از یه بچه دو ساله است. این جستجوگرهای کنجکاو یعنی فضول تمام زندگی آدم رو چپه - زیر و رو- شلم شوربا و خلاصه هر واژه ای که به ذهنتون می رسه می کنن. البته خدای نکرده تقصیر خودشون نیست ها(من دیگه چقدر رو دارم)از بس که می خوان بیشتر از مامان باباهاشون بفهمن چی به چیه و کی به کیه این شیطنتها و خرابکاریها رو می کنن. البته باز من شنیدم که میگن بچه ها دو دسته اند اونهایی که وقتی خیلی کوچیکن (تا قبل پنج سال)شیطنتشون زیاده بعدا آروم میشن و اونهایی که قبلا کمتر هوس شیطنت می کنند بعدا دخل همه رو در میارن. من این موضوع را به عینه در مورد بقیه دیده ام. نمونه اش همسری اینجانب که مامانش میگه انقدر شیطون بوده منو صد بار به ......حالا بماند. بعد (منظورم در سن دبستان است و نه حالا البته الانش هم خوبه)همچی آروم شده که همه انگشت به دهن مونده اند. حالا هم نیما خان تو مرز این دو تاست . یعنی مادر شوهرم میگه این که بچه آرومیه و شما برید خداتون و شکر کنید و این حرفها و من موندم این همه خرابکاری و شیطنت و کی به بار میاره. لابد من و باباش. شاید هم عصرها میگیم بچه همسایه بیاد خونه مون. خلاصه که همه اینها رو گفتم که بگم دیروز شازده مون زد عینک آفتابی بس گران بابای عزیزشان را(که بدبختانه همه می گفتند خیییییییییییییییلی بهش میاد و همه آدرس عینک فروشی رو ازمون گرفته بودند)رو در یک حرکت بسیار سریع و ماهرانه توی ماشین ار تو داشبورد در آورد و من هم چون در آن لحظه دستم بند بود و داشتم یه خرابکاری دیگه رو راست و ریست می کردم شکوند. خلاصه همونجا آه از نهاد همسر بلند شد و بقیه اش رو هم خودتون حدس بزنید. همه چیزها افتاد گردن من که چرا یه دقیقه نمی تونم بچه رو نگه دارم و از این حرفها. خدائیش شما از این مصیبتها ندارید؟آدم که شونصدتا چشم و دست نداره. والا ما سخت پوست بدنیا می اومدیم بد نبود . هم کلی پا داشتیم و کلی دست و هم پس کله هامون هم چشم داشتیم. پوستمون هم که کلفت بود. خلاصه که یه خورده این آقا نیما میونه من و باباش رو شکر آب کرد و خودش گرفت تخت خوابید(حالا هر وقت از مهمونی بر می گردیم تا دو ساعت بعدش تو خونه ملق می زنه)و خر و پف اش بلند شد و ما موندیم با اعصاب خرد که چرا یه چیز سالم تو خونه مون نمونده و چرا جناب همسری انقدر فکر می کنن من ل ل ه بچه ام نه مادرش. حالا مهمونی می ریم و خونه مردم رو از ترس اینها بابد بپاییم یه طرف حرف شنیدن ها هم یه طرف. البته بعد آشتی کردیم و اونهم متوجه شد که نباید تندی می کرد(بابا این نیما موقع رفتن هم چون از خواب بیدار شده بود انقدر گریه کرد که صداش دو کوچه اون ورتر رو هم پر کرده بود)اما باز هم میگن امان از دست این وروجکهای مهربون که با یه جمله مامی ددی آی لاو یو(مامان بابا دوست دارم)که از مهد یاد گرفته ما رو حسابی ..شرمنده خودشون می کنن. احتمالا خاله شهلا مهد نیما هم این جمله رو واسه این موقع ها که آمپرمون در حد ترکمان است یاد داده

میگم اینجا اصلا به من میاد؟مامان بابام نفهمن ها این حرف ها و کارها چیه به من نسبت میدن. بزرگتری گفتن کوچکتری گفتن. آخه به من میاد؟

عسلك مظلوم مامان

 
 

دوشنبه پنجم آذر 1386

یه روز خوب

میگم امان از دست این پشت میز نشینی. از صبح پشت این کامپیوتریم تا عصر که بریم خونه. البته این وسط به مقدار وفور تنقلات هم می خوریم و همین باعث میشه که آخر هفته تمام نقشه های رژیم گرفتنمون به باد بره. ولی خدائیش بعضی موقع ها نمیدونم در مورد شما هم پیش اومده یا نه که آدم تا یه چیزی نخوره و پشت بندش یه قهوه یا چایی ننوشه نمی تونه تمرکز کنه.من که دیروز یه خط ترجمه می کردم و یه خط می خوردم. خلاصه که بعد ترجمه شدم توپ و کلی عذاب وجدان گرفتم که چرا انقدر این دهن می جنبید و کالری می فرستاد به رگ. خلاصه که کار کردن ما هم بعضی موقعها اینجوری میشه. توام با وجدان درد مثل موقعهایی که تو خونه یه سوپ مقوی که توش همی چی بجز لنگه دمپایی پیدا میشه درست کردی و این شازده کوچولوها نمی خورن و آی حرص میخوری که پس من این غذا رو واسه عمه ام درست کردم!!حالا برسیم به دیروز که حسابی سر به سر نیما گذاشتم و حرص بچه ام رو در آوردم. آخه نمیشه که همش اینها ما رو حرص بدن.ماجرا از این قرار بوده که سر من باهم دعوامون شد. یعنی عصری آلبومهای نیما رو آودم و به خودش نشون دادم. یه دفعه دیدم تو یه عکس که من نیما رو بغل کرده بودم و چلونده بودم نیما غیرتی شده و میگه مامان منه!منم گفتم نه این خانمه مامان منه(حالا خودمم ها) خلاصه من بگو نیما بگو تا اینکه دیدم عصبانی شده رفته پیش باباش بهش میگه:بابا به مامان بگو این مامان منه. مامان تو نیست. خلاصه که کلی خندیدیم و نوبت بابا شد. بابا هم گفت این مامان منه و این دفعه نیما انقدر حرصش در اومد که آلبوم رو پرت کرد یه ور و تا می خواست بزنه زیر گریه رفتیم بغلش کردیم. حالا لابد پیش خودتون میگید اینها عجب مردم آزارندولی باور کنید انقدر می چسپه وقتی نیما هی اصرار داره بگه همه چی مال خودشه. حتی یه کبریت که یه جا می افته میگه مال منه!

امروز صبح هم تو راه مهد تو ماشین جلویی ما یه سگ شیطون بود که هی سرش رو از شیشه میاورد بیرون. یه دفعه دیدم نیما خیلی جدی به سگه می گه:هاپو سرت رو در بیار تو. بابا دعوا می کنه ها. اوخ میشی ها. بشین. بشین. و اینهم یه دیالوک تادیبی و مفید سر صبح

امروز صبح هم از بس سردم بود گفتم یه عکس خیلی تابستونی بذارم تا یه خورده انرژی بگیرم و انقدر دست و پام یخ نکنه

 
 

شنبه سوم آذر 1386

ضد حال

دیروز نیما اولین ضد حال زندگی اش رو دریافت کرد. اون هم مربوط به همون کنسرت کودکان طوطی و بازرگان بود که قولش رو بهش داده بودیم اما متاسفانه به عرض ما رسوندند که برای بچه های زیر ۸ سال بلیط نمی فروشند و به عبارتی دیگر کنسرت بی کنسرت. ظاهرا تشخیص دادند که بچه های زیر دو سال بچه تشریف ندارند و باید بشیندد خونه برنامه های نوزادان مثل بی بی تی وی رو نگاه کنند یا اینکه در حسرت کنسرت طوطی و بازرگان مثل عکس زیر نیما طفلکی به خونه اقوام طوطی دار پناه ببرند

جيگرم 

و از خیر طوطی آوازه خوان بگذرند و به نوع قفسی اش رضایت بدهند. خلاصه که ما دیروز به جای کنسرت سر از خونه مادربزرگه در آوردیم و اونجا نیما انقدر با بچه های بازیگوش عمه اینجانب بازی کرد و بستنی خورد که دل کنسرت گذاران بسوزه از هر کنسرتی بهتر بود. حالا هم نیما یه مشما پر از سیم و باتری و چراغ قوه داره که از خونه اونها آورده و حسابی باهاشون سرگرمه.

پ.ن.۱ ديروز چه هوايي بود. بارون. رعدبرق. آفتاب خلاصه قر و قاتي بود اما خوب بود و پنجشنبه شبش من و نيما يه خوردكي زير بارون خيس شديم. حالا نيما اين شعر بارون بارون رو هم ياد گرفته و ديروز كه بردمش حموم ديدم به دوش اشاره مي كنه و ميگه مامان بارون بارونه. حس شاعرونه رو داشته باشيد تا بعد.

اينجا هم پشت بومه با اجازه تون. از بس كه آقا گير داده بود بريم بالا ببينم اونجا چيه. امان از دست اين فضولها:

عزيز ترينم

اين هم آقا نيما سر صبح موقع رفتن به مهد كه اصلا هم خوابش نمي ياد و آماده است تا پر انرژي به استقبال از خاله شهلاش تو مهد بره:(اين بابايي هم ياد نگرفته كه عكس ما رو انقدر از كله ناقص نكنهمعلوم نيست هستيم يا نيستييم. خلاصه دالي موشيه:

 

 

 
 

Weblog Themes By Pars Theme