|
|
عکس باران |
 |
|
چند وقت پیش می خواستم عکس بعضی از اسباب بازی های فکری نیما را بذارم که وقت نمی شد. یکی از اسباب بازیهاش همین مگنتی یه که مشاهده می کنید. درست مثل این وایت بردها و گیره های روشون می تونید اشکال مختلف هندسی رو روی صفحه مگنت بچینید و شکل های حیوان و گل و ... درست کنید. نیما که خیلی از این اسباب بازی خوشش میاد. یا داره قایق و تخم مرغ درست می کنه یا خونه چون نهایتا با دو سه شکل هندسی مثل مثلث و مربع درست میشن. بعد هم اینکه نیما خیلی به این جور بازیها علاقه داره و نمیدونم چرا اصلا ماشین بازی دوست نداره و اصلا ماشین براش هیچ جذابیتی نداره.حالا چکار کنم از ماشین خوشش بیاد نمی دونم.




پ.ن.۱ صحبت کردن نیما کم کم داره روون میشه و از اون حالت تقلید طوطی وار داره میاد بیرون. امروز صبح که داشتیم قهوه می خوردیم نیما هم خواست. من هم براش یه ذره تو لیوانش ریختم و موقع ریختن کمی روی اپن آشپزخانه ریخت. دیدم نیما میگه:مامان اینجا رو که قهوه ای کردی!(منظورش این بود که قهوه ریخته). دیروز هم باباش بهش گفت:نیما من خیلی دوستت دارم و نیما هم جواب داد:من هم این بابام رو خیلی دوست دارم. (چه کیفی کرده بابا جونش با این بلبلش)
پ. ن.۲ دیشب غذا بادمجان شکم پر درست کردم. نیما قبلا شکل بادمجون سرخ کرده رو دیده بود ولی اینکه بادمجون وسطش با مخلفات پر بشه براش جالب بود . دیدم رفته یه نارنگی رو با دقت یه جوری پوست کنده که خیلی پوستش پاره نشه. بعد هم از مخلفات وسط بادمجونها یه خورده با قاشق برداشت و ریخت توش و به من گفت:مامان! مامان!ببین!مثل اینها (بادمجونها)شده. اینها هم به به خوردن.قربون تو پسر گلم بشم که آشپزی ات انقدر خوب شده. تازه یه عادت بدی هم که پیدا کرده اینکه که میگه صندلی بذارید من جلوی گاز وایستم ببینم رو گاز چی داری درست می کنه. چند شب پیش که داشتم کباب تاوه ای درست می کردم اون هم برای خودش کباب های کوچولو درست می کرد و با کمک من سرخشون می کرد. البته همشون قد نخود بودند. ولی بعد با همچین ولعی می خوردتشون که کیف کردم. تازه می گفت اون کباب نخودی ها رو برام بذارید لای نون ساندویچی. این دفعه عکس کباب های مرد افکن نیما رو می ذارم
نیما میخکوب بی بی تی وی:


باز هم نیما و طوطی بیچاره که از دست نیما مجبوره همه چی از جمله شکلات هم بخوره. فکر کنم در حال ترک رژیم گیاه خواری باشه.

اینجا نیما گیر داده که بده من سیر رو رنده کنم:

وقتی اتاق نیما مثل بمب منفجر می شود و من بیچاره مجبورم تا شب صد بار محتویات کشو ها رو بچینم

این هم نیما با عروسک مجبوبش قورقوری.این عروسک رو در یک اقدام آکروباتیک از ویترین یه مغازه برداشت و د در رو و ما هم مجبور شدیم حساب کنیم. این هم یه جور خریده دیگه:
راستی می خوام یه عکس دو سه روزگی نیما رو بذارم اما دنبال یه قاب خوشگل اینترنتی براش می گردم. از این قابهای آماده ای که توی بعضی سایتها هست. می تونید راهنمائی ام کنید. البته با فوتو شاپ هم میشه ولی تو خونه کی می تونه با این وروجکها فتوشاپ کار کنه |
|
|
|
|
|
| |
|
|
انرژی مثبت |
 |
|
امروز خیلی خوشحالم و این خوشحالی به اتفاق خوبی بر می گرده که دیروز افتاد. چند روزی بود که دائم خواب یکی از دوستهای قدیمی ام رو که ده سالی ازش بی خبر بودم رو می دیدم تا اینکه پریروز یک لحظه نگرانش شدم و با خودم گفتم دلیلی نداره که من خواب یه آدم رو چند بار پشت سر هم ببینم. اسم این دوستم رضوانه و زمانی دور خیلی باهم صمیمی بودیم و تقریبا از دوره اول دبیرستان همدیگه رو می شناختیم.البته سرنوشت ما رو هر کدوم به یه مسیر متفاوت سوق داد و اون الان تا اونجا که من می دونم دفتر کار داره و هنوز ازدواج نکرده و من با یک بچه در کار دیگری هستم و نستبا هم در کار خودم موفق. خلاصه که دیروز تنها شماره تلفنی رو که ازش داشتم و با هزار مصیبت پیدا کرده بودم گرفتم و کلی از پیدا کردن همدیگه ذوقیدیم و قربون صدقه هم رفتیم و قرار شد همین روزها یه قرار بذاریم و همدیگه رو ببینیم. نکته ای که در مورد اخلاق من هست اینه که برای دوستی هام ارزش قائلم و برای تداوم و شکوفایی شون وقت و انرژی میذارم. منظورم اینه که از سر تفنن و وقت گذرانی با کسی دوست نمی شوم و کلا چون در خانواده تک بچه بودم خیلی با تنهایی بیگانه نیستم و برایم چیزی غریبی نیست. یادم میاد اون موقع ها که دانشگاه می رفتم و سرم به درس و کتاب بود خیلی مواقع پیش می اومد که تنهایی برم پیاده روی یا رستوران و کلا عادت ندارم یه جماعت رو دنبال خودم یدک بکشم اما اگه دوست خوب داشته باشیم واقعا از جون براشون مایه گذاشتم اگرچه همیشه این وفاداری رو از بقیه ندیدم و به خیلی از دوستی هام هم به خاطر دو رویی اونها و احترام قائل نشدنشون برای یه رابطه دوستانه و عاطفه ای که آدم به پای بعضی ها می ریزه به هم زدم و اصلا هم پشیمون نیستم.حالا هم خوشحالم که یکی از این دوستهای واقعا دوستم رو پیدا کردم واقعا گاهی یه اتفاق کوچیک چقدر می تونه انرژی مثبت به آدم بده و روزش رو متفاوت از بقیه روزها و شاد تر کنه. کاشکی همیشه بهانه ای برای تولید این انژی های مثبت باشه. پیدا کردن یه دوست- تولد یه عزیز- کمک به یه نیازمند- ارتقاء پیش بینی نشده شغلی-رسیدن پولی که روش حساب نمی کردی- یه سفر و خلاصه خیلی چیزهای دیگر. گاهی به نظرم زندگی انقدر تکراری میشه که این بهانه های زیبا برای خوشحالی و باهم بودن رو ازمون می گیره. گاهی انقدر سرمون به کارهای مختلف گرم میشه که واقعا یادمون می ره زندگی خیلی بیشتر از این چیزهاست و خیلی بهتر از غصه روزمرگی خوردن.آدم گاهی به یه تلنگر احتیاج داره تا یاد اون گفته قدیمی بیفته که کار می کنم تا زندگی کنم- زندگی نمی کنم تا کار کنم. رضوان جان اگه این مطلب رو داری می خونی (چون آدرس این وبلاگ نیما رو بهت دادم)بدون که همیشه یه گوشه ذهنم درگیر تو بوده و همیشه به فکرت بودم اگرچه پیشت نبودم. برایت بهترین ها را در زندگی آرزومندم و مشتاق دیدن روی ماهت. |
|
|
|
|
|
| |
|
|
ضد حال |
 |
|
دیروز نیما اولین ضد حال زندگی اش رو دریافت کرد. اون هم مربوط به همون کنسرت کودکان طوطی و بازرگان بود که قولش رو بهش داده بودیم اما متاسفانه به عرض ما رسوندند که برای بچه های زیر ۸ سال بلیط نمی فروشند و به عبارتی دیگر کنسرت بی کنسرت. ظاهرا تشخیص دادند که بچه های زیر دو سال بچه تشریف ندارند و باید بشیندد خونه برنامه های نوزادان مثل بی بی تی وی رو نگاه کنند یا اینکه در حسرت کنسرت طوطی و بازرگان مثل عکس زیر نیما طفلکی به خونه اقوام طوطی دار پناه ببرند
و از خیر طوطی آوازه خوان بگذرند و به نوع قفسی اش رضایت بدهند. خلاصه که ما دیروز به جای کنسرت سر از خونه مادربزرگه در آوردیم و اونجا نیما انقدر با بچه های بازیگوش عمه اینجانب بازی کرد و بستنی خورد که دل کنسرت گذاران بسوزه از هر کنسرتی بهتر بود. حالا هم نیما یه مشما پر از سیم و باتری و چراغ قوه داره که از خونه اونها آورده و حسابی باهاشون سرگرمه.
پ.ن.۱ ديروز چه هوايي بود. بارون. رعدبرق. آفتاب خلاصه قر و قاتي بود اما خوب بود و پنجشنبه شبش من و نيما يه خوردكي زير بارون خيس شديم. حالا نيما اين شعر بارون بارون رو هم ياد گرفته و ديروز كه بردمش حموم ديدم به دوش اشاره مي كنه و ميگه مامان بارون بارونه. حس شاعرونه رو داشته باشيد تا بعد.
اينجا هم پشت بومه با اجازه تون. از بس كه آقا گير داده بود بريم بالا ببينم اونجا چيه. امان از دست اين فضولها:

اين هم آقا نيما سر صبح موقع رفتن به مهد كه اصلا هم خوابش نمي ياد و آماده است تا پر انرژي به استقبال از خاله شهلاش تو مهد بره:(اين بابايي هم ياد نگرفته كه عكس ما رو انقدر از كله ناقص نكنه معلوم نيست هستيم يا نيستييم. خلاصه دالي موشيه:

|
|
|
|
|
|
| |