این هم اون یادداشتی که گفته بودم. امیدوارم ترجمه اش خوب شده باشه. قصد دارم اونو برای خالد حسینی بفرستم و یادداشتی بود که خیلی منو تکون داد. البته ببخشید که اونو دارم تو وبلاگ نیما جونم می نویسم چون وبلاگ دیگه ای ندارم. فیلم بادبادک باز هم همین جمعه قراره اکران بشه و شاید جالب باشه که بدونید بازیگری که نقش بابا یعنی پدر امیر(قهرمان و راوی اصلی)رو بازی می کنه آقای همایون ارشادی یه که تو ایران زندگی می کنه. قبلا هم تو فیلم طعم گیلاس کیارستمی بازی کرده بود و این فیلم نخلی طلای کن رو گرفته بود.و حالا خود یادداشت:
« بادبادك باز» اولين رمان نويسنده افغاني «خالد حسيني» اين روزها همچنان پرفروش ترين كتاب بازار است. او در اين رمان زادگاهش افغانستان و چندين دهه جنگ و نابساماني در آنجا را دستمايه خلق اثري تكان دهنده درباره دوستي دو كودك از دو طبقه مختلف اجتماعي و سرنوشت آنان در خلال سالها جنگ و ناامني در اين كشور مي كند. «حسيني» كه دومين رمان او با نام «هزاران خورشيد تابان» باز به افغانستان جنگ زده از منظر ديگري با يك روايت متفاوت و زنانه مي پرداز د اخيرا يادداشتي درباره سفر تازه خود به افغانستان پس از سالها دوري از آنجا نوشته است كه در نشريه گاردين به چاپ رسيده است:
«بكبار مردن كافي نيست»
« يكبار ديدم طالبان زني را چنان كتك مي زندند كه آبا و اجدادش پيش چشمش آمده بود»
اين را كفاش پيري در كابل به من گفت در حاليكه هر دوي ما جلوي مغازه ا ش نشسته بوديم و ازدحام جمعيت در مسجد حاجي يعقوب را تماشا مي كرديم. اين جمله به هوعي احساس من را درباره سفرم به افغانستان پس از سه دهه غيبت خلاصه مي كند: وصلت فاجعه و شاعرانه ها.
هول بر هر لحظه چيره بود و از همان لحظه اي پا گرفت كه منظره شهر كابل از پنجره هواپيما جلو چشمانم ظاهر شد؛ شهري به رنگ گل و غبار كه شلخته وار يله شده بود؛عاري از آن درختان سبز و آبهاي نيلگوني كه در پرواز بر فراز شهرهاي ديگر ديده ام. اين هول تا وقتي كه هواپيماي 727 آريانا بر باند فرودگاه كابل فرود آمد ادامه داشت. تمام مسير باند با وانت هاي واژگون شده و لاشه هواپيماهاي قديمي ، تكه هاي سوخته آنها، و بقاياي بالهايي كه زنگ زده بودند مفروش بود. بيرون فرودگاه در ميان انبوهي از سربازان كلاشينكف به دست توسط گداياني با لبهاسهاي مندرس كه همه بچه بودند دوره شده بودم. يكي از آنها- پسربچه اي نحيف به سن شش يا هفت- مقهور بقيه شد. دست گلي او از روي آن اسكناس پنجي افغاني كه از شيشه ماشين بيرون گرفته بودم سر خورد و او آنچنان ناله ا ي دردمند سر داد كه تا پايان آن نخستين روز وحشتناك صدايش در گوشم پيچيده بود.
كابل از آخرين باري كه در سال 1976 ديدم خيلي عوض شده است. حالا ديگر ترافيك جانكاه شده است. عابران، گاري هايي كه با قاطر كشيده مي شوند و همين طور دوچرخه سواران راه خود را با احتياط از ميان صف طويلي از ماشينهايي كه يك بند بوق مي زنند باز مي كنند و سه ميليون آدم در شهري به وسعت 30 مايل مربع كه براي كمتر از نيمي از اين جمعيت طراحي شده است در هم مي لولند. هوا، بوي گازوئيل و دود درختاني را مي دهد كه مردم براي هيزم مي سوازانند و گاه گردباد غباري كه بر شهر مي وزد آنچنان غليظ مي شود كه نمي توان چند متر آنطرف تر را ديد.اين غبار بر دندانها، چشمها و گوشها مي نشينند و هركسي كه سوار ماشين است منتظر مي ماند تا اين گردباد فرو نشيند. در روز دوم سفرم به افغانستان، براي ديدن آنچه كه يك ربع قرن جنگ هاي مختلف بر سر يك شهر و مردم آن مي آورد مرا به كابل بردند. درهمان حال كه از شيشه ماشين به ويراني هاي بي پاياني كه يكي پس از ديگري جلو چشمانش رژه مي رفتند نگاه مي كردم متوجه شدم كه حتي يك خانه هم از جنگ در امان نمانده است. محله هاي اعيان نشين شهر، خانه هاي كثيف با شيشه هاي شكسته اي داشتند كه به حال خود رها شده بودند و خيابانها مفروش به چاله هاي بزرگي كه بچه اي كوچك مي توانست به راحتي در آن جا شود.محله هايي كه نشانه هاي جنگ مجاهدين را بر چهره داشت- كارته سه، كارته چهار و ده مزنگ- به سادگي با خاك يكسان شده بود و كمتر مي شد چيزي به جز خانه هاي ويران، آوار مدارس و سالن هاي سينما و داروخانه ها و مغازه هايي كه جز مشتي خاك و آجر چيزي از آنها مانده بود ديد. ويرانه دارالامان ، عمارت اربابي كهني كه در اوايل قرن بيستم توسط پادشاه امان الله بنا شده بود بخاطر مخوشك باران ها سوراخ سوراخ شده و در انتهاي خيابان خاكي دارالامان همچون يك ساختمان اعياني متروك و جن زده به حال خود رها شده بود. به ياد دارم كه پدرم ، من و برادرم را براي پيك نيك به محوطه بيرون اين عمارت اربابي مي برد اما از گلها، درختان و چمن آن جا ديگر خبري نيست. در آنسوي خيابان هم ، موزه كابل به انباري از اشياء هنري باستاني كه توسط طالبان چماق بدست آش و لاش شده اند تبديل شده است.
فقر و نابساماني در بسياري از مناطق به وصف نمي آيد. زن سالخورده اي را ديدم كه عينك ته استكاني ترك خورده اين را به چشم زده بود و داشت در ميان تلي از زباله كه باد جابجا كرده بود دنبال برگ هاي پلاسيده كاهو مي گشت. در گوشه اي از يك خيابان پرازدحام، اسب مرده اي را ديدم كه بخاطر نوشيدن آب باران از چاله اي كه يك كابل برق لخت داخل آن افتاده بود خشك شده بود. عابران به ندرت متوجه آن اسب بودند. قربانيان جنگ كه تنها يك پا دارند و برخي از آنها كودك هستند و مجاهدين سابقي كه معلول شده اند با عصا در خيابان ها راه مي روند يا آنكه به ديوار تكيه مي دهند و ترافيك خيابان را تماشا مي كنند گويي كه در انتظار چيزي هستند. به مزار احمد ظاهر، كي خواننده معروف افغان مي روم و به جاي گلوله هايي خيره مي شوم كه طالبان كينه توز بر سنگ قبر كسي كه بيش از بيست سال پيش كشته شده است شليك كرده اند. يك مرد جوان پنجشيري در قبرستان به من مي گويد:« در كابل يكبار مردن كافي نيست» در همان حال كه از مزار او دور مي شدم بار ديگر زنان برقه پوش و كودكان پابرهنه دوره ام كردند و بخشش (1) مي خواستند در حاليكه موهايشان از چرك و كثافت كدر شده بود، از صورتشان فلاكت مي باريد، و دندانهايشان پوسيده بود. آنها هر آنچه را كه دادم گرفتند و گفتند:«خداوند مال شما را زياد كند، كاكا. خدا كند كه هيچوقت غصه دار نشويد.» محلي ها به من گفتند بايد به حال بيوه ها دل سوزاند اما نبايد به اين بچه ها پول داد چون اين كار يك جور حمايت از گدايي است. شايد اين حرف درست باشد اما بعضي از كودكان آنطور كه از ديگران شنيده ام چنانچه شب با مبلغي پول به خانه برنگردند توسط پدرمادرشان به باد كتك گرفته مي شوند. بر بدن برخي از آنها جاي كبودي و سوختگي اي را ديده ام كه خبر از سر درون مي دهد.نااميدي چيز بدي است همين طور گرسنگي . نمي دانم پول دادن به آنها كار درستي بود يا نه فقط مي دانم بي اعتنايي به آنها توان و اراده اي مي خواست كه من در خود سراغ نداشتم. در كوههايي كه بر تارك شهر قد برافراشته بودند كودكان با پاي پياده كودكان با پاي پياده از خيابانهاي كثيف ارتفاع 200 فوتي را پايين مي آيند تا سر صف چاه بايستند و دبه ها و سطل هايشان را با آب پر كنند. سپس آنها را بر پشتشان كول مي كنند و مجددا مسير سر بالايي را مي پيمايند تا براي خانه شان آب ببرند؛ پروسه اي كه روزانه ساعتها وقت مي برد. سپس مادرانشان به دستشان چانه نان مي دهند و اين كودكان دوباره از كوه ها پايين مي روند تا اين بار سر صف تنور محلي بايستند تا آنها را بپزند. آنها نان پخته را لاي بقچه اي مي پيچند و دوباره سر بالايي را پيش مي گيرند.نگاهي سرد و مبهوت در چشمان اين كودكان است در حاليكه از كنارشان عبور مي كني و تصويرشان در غبار در قاب آينه ماشين گم مي شود. يك مرد افغاني كه سابقا افسر پليس بوده و حال به عنوان محافظ شخصي كار مي كند به من گفت پسرش در درس رياضيات تجديد آورده است و بايد كلاس سوم را از نو بخواند. او با لبخندي محزون به من گفت:«او پسر باهوشي است و مي خواهد معمار شود و براي كابل ساختمان بسازد اما چطور مي تواند درس بخواند وقتي مجبور سات تمام روز از كوه بالا و پايين برود.»
يك پليس كه اول مي خواست مرا به خاطر فيلمبرداري از او در يك چهار راه شلوغ دستگير كند ولي بعد مرا براي شام به خانه اش دعوت كرد(تعارفي كه محترمانه رد كردم)به من گفت كه ماهي 40 دلار مي گيرد تا شكم يك خانواده دوازده نفره را سير كند:همسرش ، چهار فرزندشان، دو همسر برادر مرحومش و پنج بچه آنها. او به من گفت كه در سه ماه گذشته حقوقي نگرفته است و از هر دوست و آشنايي كه مي شناخته پول قرض كرده است. او با تمسخر به ماشين لندكروز مشكي و شيك NGO نگاهي انداخت و شكايت كرد كه دولت پولهاي زيادي را به عنوان كمك به NGO ها داده است كه آنها هم آن را صرف خريد ماشين هاي لوكس، دفاتر لوكس و مهمان خانه هاي لوكس مي كنند. او گفت:« اين NGO ها به چه دردي مي خورند؟هنوز نديده ام آنها دو تا آجر روي هم روي هم بچينند» او به من گفت كه دولت بايد به دنبال راههاي باشد تا اين پول ها را به جاهايي كه بيشتر از همه به آن نياز است يعني جيب مردم عادي بريزد. او اضافه كرد:« ما خدا را شكر مي كنيم كه طالبان رفته اند و حالا ديگر هنگام راه رفتن در خيابان، امنيت داريم اما مردم گرسنه هستند و دارند نااميد مي شوند.»
او ماجراي مردي را برايم تعريف كرد كه يك برش نان خريده بود بعد آنرا خرد كرده و به خرده ها مرگ موش زده بود وآنها را به هشت فرزندش داده و خودش هم از آن خورده بود. او افغاني ديگري را برايم مثال زد كه وقتي ديگر نتوانست شكم بچه هايش را سير كند روي خودش بنزين ريخت و وسط خيابان خود را به آتش كشيد. آن مامور پليس، شورك را در نگاهم خواند و با حالتي محزون سرش را تكان داد و گفت: «همه اين حرفها راست است دوست من. راست است. اين را به مردم آمريكا بگوييد»
با مردم در خيابانها درباره زندگي در سالهايي كه مجاهدين مي جنگيدند و طالبان بر آنها حكومت مي كردند حرف زدم. محمد آقا، مردي لاغر اندام با صورتي نزار و سرما زده كه سنش از 33 سالي كه گفته بود بيشتر نشان مي داد به من گفت كه هيچ خانه اي در محله اش در فاصله 1996-1992 از موشك باران در امان نمانده است و تعريف كرد:«يك روز به خانه همسايه ام موشك خورد و من به زيرزمين آنها رفتم. پايي را در يك گوشه ديدم و دنده اي را در گوشه ديگر.همه جا تكه هاي گوشت آدمها پخش بود.»
آنها مي بايست مردگان را از روي لباسهايشان شناسايي مي كردن. خانه خودش هم يك روز وقتي كه سركار بود مورد اصابت موشك قرار مي گيرد و او هراسان به طرف خانه اش مي رود در حاليكه انتظار داشت از ميان آوار اجزاي بدن خانواده اش را بيرون بكشد اما در عوض پدرش را مي بيند كه زير يك درخت توت نشسته و تمام بچه هاي محمد آقا را كه به طرز معجزه آسايي آسيب نديده بودند بغل كرده است. محمد آقا به من گفت:« خدا بزرگ است؛ كلمات قاصرند» او باز برايم تعريف كرد كه يك روز در حاليكه مدت كوتاهي از اشغال كابل توسط طالبان مي گذشت از جلوي در خانه اي رد مي شده كه صداي جيغ وفرياد اهالي خانه را مي شنود. او ماموري را كه جلوي در خانه ايستاده بود از دوران مدرسه مي شناخت و توانست داخل خانه شود. در يكي از اتاقها سه زن جوان را مي بيند و در هال زن ديگري را كه با يك سرباز طالبان درگير شده بود. سرباز در هر انگشتش انگشتري انداخته بود اما انگشتري در دست زن مانده بود كه نمي توانست از انگشت او بيرون بكشد. او براي در آوردن آن يك انگشتر باقي مانده، انگشت زن را به دندان گرفته بود و در حاليكه خون از دهانش مي چكيد گوشت دست زن كنده مي شد. محمد آقا سرش را به علامت تاسف تكان داد و به من گفت اين صحنه يكي از فجيع ترين صحنه هايي بوده كه در عمرش ديد است. او افزود:« و من آدمهايي را ديده ام كه به سرشان ميخ كوبيده شده بود؛ بدنشان را با اره كوبيده بودند و يا آنكه چشمانشان را با دست از حدقه بيرون كشيده بودند.» او به من گفت كه چطور طالبان مردم را براي تفريح با تفنگ نشانه مي گرفتند؛آنها براي هر پياده 1000 افغاني، براي هر دوچرخ سوار 2000 و براي هر كسي كه سوار ماشين بود 3000 افغاني با يكديگر شرط بندي مي كردند. 1000 افاني 20 دلار است. او سپس از من پرسيد:« مي داني بدترين قسمت ماجرا چيست؟ » و ادامه داد:« بعضي از آن آدمها الان دراند براي دولت كار مي كنند و آن ماشين هاي شيك را زير پايشان انداخته اند.»
با راننده ام آودي خان، مردي چهل و چند ساله با صورتي گوشتالو و مهربان صحبت كردم. به او گفتم بعضي از آدمها در آمريكا مي گويند اخبار جنايات طالبان غلو شده است. او با شنيدن اين حرف لبخندي طعنه آميز زد و گفت:«پس در اين صورت جايشان پيش ما حسابي خالي بوده. هر جمعه يا يك جمعه در ميان، آدمها را دار مي زدند و هر هفته، هميشه دست مي بريدند. چهار شنبه ها از تلويزيون خبر آنرا اعلام مي كردند. فلاني از فلان پدر و مادر، از فلان محله به خاطر فلان جرم به دار آويخته مي شود. دستها...»و با گفتن اين كلمه مكثي كرد و ادامه داد:« آنها را به يك حلقه مي بستندو جلوي چشم مردم در استاديوم قاضي مي گرداندند.» او به من گفت كه چطور گاهي مجبور بود سه يا چهار بار نماز ظهر را بخواند و تعريف كرد:« داري براي خودت در خيابان راه مي روي كه كي از اين آدمهاي طالبان به تو مي گويد بايد به مسجد بروي و نماز بخواني. براي او قسم مي خوري كه همين الان نماز خوانده اي اما او تو را با تازيانه مي زند و دروغگو مي خواند. مجبوري يك بار ديگر نماز بخواني و همين كه از خيابان رد مي شوي دوباره يك طالبان ديگر جلويت را مي گيرد.»
با اين حال در افغانستان، حيرت انگيزترين چيز را هم ديدم: در پس همه اين استيصال، فلاكت و بيماري ، زيبايي و مهرباني اي ديدم كه مرا به زانو در آورد و چيزي را ديدم كه به افغانستان آمده بودم تا ببينم: نشانه هايي از تولد دوباره و اميد؛ نشانه هايي از مردمي كه كه بخ خودشان اجازه مي داند تا دوباره رويا داشته باشند. مرداني را ديدم كه بر فراز تپه اي كه به باغ بالا مي رسيد درخت و تاك مي كاشتند. با چوپان جواني صحبت كردم كه داشت بالاي آن تپه براي خودش ني مي زد در حاليكه صداي زنگوله بزهاي او در چراگاه در هوا طنين مي انداخت.او معتقد بود از زماني كه حكومت طالبان سرنگون شده است زندگيش خيلي بهتر شد و مي تواند دوباره ني بنوازد. بچه ها بر بالاي پش بامها بادبادك بازي را از سر گرفته اند و جوانان با زيرپوش و شلوار راحتي در پارك شارع نو واليبال بازي مي كنند.مردم مي خندندو دختر بچه ها ، صبح ها كه دست در دست هم لي لي كنان به مدرسه مي روند آواز مي خوانند.خيلي ها را ديدم كه خانه هاي قديمي را رنگ مي زدند، ساختمانهاي جديد مي ساختند، آبراه مي كندند، به سينما مي رفتند و در گوشه كنار خيابانها، آهنگهاي باليوودي يا موسيقي رباب مي گذاشتند. كباب پزها سيخهاي كباب گوسفندي را بر روي منقل باد مي زدند و نه يكبار كه چند بار تعارف كردند كه مهمان آنها باشم. آودي خان، مرا به يك بخشي از رودخانه كابل برد كه مردم آنرا تبديل به بازار كرده بودند. او به من گفت:«افغان ها از هر آنچه كه به آنها داده مي شود نهايت استفاده را مي برند.»خشكسالي رودخانه را خشك كرده بود در نتيجه مردم در بخشهايي از بستر رودخانه كه خشك شده بود مغازه برپا كرده بودند و فرش و لباس و جواهر بدلي مي فروختند.»آودي خان گفت:«آنرا شهر تايتانيكي صدا مي زنند»در مدتي كه آنجا بودم براي نخستين بار در چند سال گذشته باران باريد و ظرف چند روز رودخانه باز هم پر آب شد. آودي خان لبخند زنان گفت:« ديگر از شهر تايتانيكي خبري نيست اما مردم خوشحالند. ما براي چاهها و درختان به آب احتياج داريم. كابل بايد روزي دوباره سرسبز شود.» مردم كابل باز به گل و گياه علاقه پيدا كرده اند. آنها را از مغازه مي خرند و لب پنجره خانه هاي ويرانشان مي گذارند و يا گاه در غلاف موشك هاي قديمي طالبان مي كارند و آنها را گلهاي موشكي مي نامند. روز عروسي ماشين هايشان را با گلهاي صورتي و روبان سفيد تزئين مي كنند و در خيابانها بوق مي زنند. علي رغم فقر و فلاكتي كه بر زندگي آنها سايه افكنده، مانت افغان ها همچنان به قوت خود باقي مانده سات. يكبار خواستم به يك پسر جوان در كوته سنگي پول بدهم. او سرش را تكان داد و گفت:«كاكا، من گدا نيستم » و سپس مرا براي چاي به خانه اش دعوت كرد. آن «خانه»چيزي نبود جز ويرانه ايي از سه اتاق بي سقف كه وسط يكي از آنها گودالي به اندازه يك توپ خودنمايي مي كرد.»
هم اكنون به سرخانه و زندگي خودم در آمريكا بازگشته ام؛ زندگي اي كه كوچكترين مظاهر آسايش آن به ناگهان به نظرم جلف جلوه مي كند. چند روزي وقت داشتم تا درباره بازگشتم به افغانستان فكر كنم؛ وقتي با ماشين به طرف شهر مي رانم، وقتي سر صف صندوق در فروشگاه مي ايستم؛ وقتي ش در تخت خوابم دراز مي كشم و وقتي دو فرزندم در آرامش شب ايمن خوابيده اند. عمق آنچه كه بر سر زادگاهم آمده اسفناك است اما چيزي كه به سمت من منعكس مي شودنه فقر و فلاكت ،نه ويراني و نه تبعات سالها خشونت و وحشي گري ، نه نوستالژي آن حس رضايت خاطر از دوباره ديدن خانه پدرم در محله وزير اكبر خان – جايي كه بزرگ شدم- نه ديدن استقلال مدرسه سابقم ، نه سينما پارك ، جايي كه من و برادرم وسترن هاي قديمي بسياري را در آنجا مي ديدم و از همه اين فضاها در رمانم استفاده كردم هيچكدام نيستند. هيچكدام. به آنچه كه بيش از همه فكر مي كنم مردمي است كه چهره هايشان و لبخندهايشان را ديده ام و نامهايشان را شنيده ام. به داستان هايي فكر مي كنم كه آنها با سخاوت تمام با من در ميان گذاشتند و اينكه با چه اراده اي موفق به بقاء و ادامه زندگي در اين سرزمين شده اند به اين فكر مي كنم كه چطو متانت ، روياها و اميدهاشان را حفظ كرده اند و چطور همان طور خوش قلب مانده اند. به بردباري و استقامت افغان ها فكر مي كنم. به نوع دوستي شان و همينطور به لطف و خوش رفتاري حيرت برانگيزشان