تبليغاتX
نیما شیر پسر
   
نیما شیر پسر
من و تویی که بزرگ می شوی
 
 
آرشيو مطالب

آبان 1388

مهر 1388

شهریور 1388

مرداد 1388

تیر 1388

خرداد 1388

اردیبهشت 1388

فروردین 1388

اسفند 1387

بهمن 1387

دی 1387

آذر 1387

آبان 1387

مهر 1387

شهریور 1387

مرداد 1387

تیر 1387

خرداد 1387

اردیبهشت 1387

فروردین 1387

اسفند 1386

بهمن 1386

دی 1386

آذر 1386

آبان 1386

مهر 1386

شهریور 1386

مرداد 1386

____________________
مطالب اخير

جمعه خوب

بهترین خبر

انسانی به نام مادر

29

mother

بتمن و دنیای پسربچه ها

کودک و خدا

روز جهانی کودک مبارک

اندر احوالات این روزهای ما

سپید زیبا

____________________
پیوندهای روزانه

اخبار ستارگان هالیوود

____________________
پیوند ها

آرش وروجك

مامان پرهام

مامان آنديا

مامان آرين

مامان ستايش

نونوش جان

مامان امير مهدي

مامان آرتا

مامان هيژا

مامان فراز

مامان شروين

آشپزخونه مامان شروين

مامان نازنين فاطمه

مامان ايليا توپولي

يه جاي دنج

مريم جون

دلنوشته هاي آيتك جون

نوشته هاي گل مريم

نيروانا جون

بهشت كوچك شيلا جون

من و يه آقاي شيك

گلپرخانم عزيز

مامان مهراد

مامان پرنيان

مامان ارشك

مامان ارشيا

مريم جون

آوات و هيوا

مامان آزاده

مادراني مثل من

يادداشتهاي يك زن

مامان هوچهر

آرزو جون

من و يك زندگي

فال حافظ! نیت کن!
انجمن گفتگو لیمونات
عکس بازیگران و مدل
نرم افزار
سایت تخصصی موبایل
قالب وبلاگ

____________________
امكانات جانبي

RSS 2.0

 
 
 

یکشنبه سی ام دی 1386

مامان پرکار

پنجشنبه شب جاتون خالی نیما رو بردیم سرزمین عجایب. البته باید تو پرانتز بگم که چون دوربینمون باهامون نبود و کیفیت عکس موبایل هامون هم خیلی جالب نمیشه عکسی در کار نبود. حالا برسیم به اصل ماجرا که اون هم اینه که بردن این فسقل ها به جاهای پر هیجان و پر از بازی اگرچه خوبه اما برگردوندشون به خونه عذاب الیمه. البته نمی دونم در مورد نی نی هاش شما هم اینجوریه یا نه ؟نیما انقدر خدا رو شکر بهش خوش گذشته بود و بازی بازی کرده بود حالا مگه میومد خونه. باید قیافه من و باباش رو موقعی که ساعت نه شده بود و می خواستیم برگردیم خونه می دیدید. جرات نداشتیم بهش بگیم می خوایم بریم. بعد هم که با هزار تا کلک سوار ماشین شدیم دقیقا یه تایم یک ساعت و ربع رو تا برسیم خونه تو اون ترافیک گریه کرد و جیغ زد که من هنوز میخوام قطار سوار بشم و بازم برگردیم. خدا رو شکر این ماشینها قفل کودکان دارند وگه نه چند بار در ماشین رو تو اتو بان باز کرد و ما همچین هول کردیم که نگو. خلاصه که نمیدونم این بچه رو ببریم ددر یا نبریم. بردنش یه عذابه و نبردنش هم یه عذاب. حالا بدتر از اون موقعی یه که میره خونه مامان بزرگش یعنی مادر شوهرم چون مگه دیگه میاد خونه. تازه ما رو هم بدرقه می کنه و میگه شما برید. سر همین قضیه تا حالا چند بار پیش اومده که سه روز سه روز موندیم خونه شون و خلاصه با گریه آقا نیما رو مثل این محکومهایی که نمیخوان برگردن برن تو بند آوردیم خونه. کلا نیما پسری یه که حواسش خیلی دیر پرت میشه و این یعنی این که اگه حواسش به یه چیز بره و بخوای اونو ازش بگیری اون وقت می بینی تا یه ساعت گریه می کنه و من واقعا موندم با این اخلاقش چکار کنم. نمونه اش هم دیشب بود که اومدم خیر سرم حقوقم رو که باید امروز از بانک می گرفتم یواشکی رو دسته چکم بنویسم که دیدم نیما پیداش شد و با یه حالت مرموز که خودم هم خنده ام گرفته بود گفت:مامان سلام(کلا وقتی مچ می گیره سلام می کنه - ادب رو داشته باشین) من هم گفتم علیک السلام حالا فرمایش؟ دیدم میگه چیکار می کردی؟ گفتم :یه کار بد. حالا میشه شما بری تا بنده بیشتر از این خجالت زده نشم. تا اینو گفتم نیما چشمش به گوشه دست چک من افتاد و حالا بگیر کی نگیر. من دست چک به دست داشتم تو خونه می دویدم و نیما هم گریه کنان دنبال من می دوید و آخر سر مجبور شدم دست چک رو یه جایی قایمش کنم. حالا جالب اینجا بود که بعد یه ساعت که نیما گریه کرد و خوابید خودم یادم رفته بود کجا گذاشته بودمش و خلاصه خودم هم یه ساعتی علاف پیدا کردنش شدم تا اینکه یادم افتاد بالای یحچال گذاشتم. حالا می نمیدونم شما ها وقت مفیدتون رو تو خونه چجوری می گذرونید ولی باور کنید تو خونه ما این قایم موشک بازی ها جزء برنامه روزانه مونه و اگه بازی نکنیم روزمون شب نمیشه!

در ضمن اومدم بهتون بگم که من شاید تا یکی دو هفته کمتر بنویسم چون جشنواره فجر داره شروع میشه و کار من هم خیلی سنگین می شه. کلی کار هم حالا ریخته سرم که نمیدونم از کجاش شروع کنم. بهر حال هر جا که هستید همگی خوش باشید و خرم.

 
 

یکشنبه بیست و سوم دی 1386

نیما محلی

اینم عکس آقا نیما در کسوت محلی ها که سر سفره یلدا نشسته

نيما محلي

. اون روز که عکس رو گرفتند اصلا یادم نبود قراره نیما رو تو مهد گریم هم بکنند چون گفتند گریم برای مدل لباس حیوانات است که چون لباسها اندازه نیما نیست گریمش نمی کنیم. عصر که جناب همسر نیما رو برده بود آرایشگاه موهاشو کوتاه کنه وقتی برگشتند دیدم ابروهای نیما یه جوریه و خلاصه فکر کردم تو آرایشگاه زیر ابروی پسرم رو برداشتند. بعدا کاشف به عمل اومد که ابروهای نیما بخاطر مداد ابرویی که براش کشیده بودن این شکلی شده بود و خلاصه قیافه محلی آقا نیما تا شب تداوم داشت. دیشب نیما یه خواب جالب دیده بود که گفتم براتون تعریف کنم: عصر دیروز می خواست تو پوشکش خراب کاری کنه و می گفت پوشکم رو ببند تا ... کنم من هم گفتم نمیشه مامان شما دیگه بزرگ شدی و باید بری دستشویی. بعد که دیدم گوش نمی ده گفتم پسرم اون بالا(بالای جا لباسی )یه آقا مارمولکه نشسته که خیلی ... داره ولی بهش گفتم بره دستشویی چون اگه اینجا ...کنه می ریزه رو سرمون. خلاصه دیدم نیما داره چپ چپ بالای آینه جا لباسی رو نگاه می کنه و قیافه اش مشکوک می زنه. بعد هم مثل یه بچه خوب رفت دستشویی اما همش می پرسید مارمولکه هم جیش کرد یا نه؟صبح که از خواب بیدار شد دیدم از من می پرسه مامان پوشکم رو بستی؟من هم چون شبها هنوز پوشکش می کنم گفتم آره پسرم بعد گفت آخه مارمولکه می خواست تو پوشک من جیش کنه و من گفتم نه! برو دستشویی. نیما هم میره تو دستشویی و دیگه تو پوشکش جیش نمی کنه. حالا امیدوارم واقعا اینطور بشه و اینجوری برای همیشه حتی تو خواب هم بتونم نیما رو از پوشک بگیرم. در ضمن این روزها هم همش داریم تو خونه سی دی فیلم عروسکی در به درها رو نگاه می کنیم. واقعا هم خودمون در به در شدیم از بی تلویزیونی. نیما که عاشق تئاتر و عروسکه و واقعا این فیلم رو از چهارشنبه بی اغراق بیست باری دیده و کلی باهاش خندیده. حالا خودمان در به در شديم بماند.

 

 
 

چهارشنبه نوزدهم دی 1386

یه سلام آفتابی

بالاخره بعد چند روز برف و برف بازی اومدیم سر کار. البته اومدن امروز رسمی بود چون ما این چند روز رو که هم همه تعطیل بودند باید تشریفمان را می آوردیم که بنده فقط سه شنبه اش رو اومدم. تازه کلی هم دلمو خوش کرده بودم که امروز هم فتیله می شه و باز هم آخ جون. یکشنبه که اونقدر برف بارید که من صبح که پرده رو زدم کنار و حیاط رو دیدم در مخیله ام هم نمی گنجید که نیما رو ببرم مهد و از اونجا بیام سر کار. در نتیجه یک روز خوب رو تو خونه با نیمای گلم سپری کردم و جاتون خالی یه آبگوشت محشر بار گذاشتم تا تو این روز برفی زدیم به بدن و بعد هم خر و پف. اصلا هم حوصله بیرون رفتن نداشتیم و حتی به نیما هم که می گفتیم بریم بیرون می گفت نه بشینیم کارتون پیشی ها(همون تام و جری) رو ببینیم. دیشب هم که خیلی خیلی سرد بود و واقعا تا صبح سه تایی قندیل بستیم. نصفه شب بلند شدم دیدم اثری از نیما نیست. بعد که چراغها رو روشن کردم دیدم یه چیز زیر لحاف قلمبه شده و نگو آقا نیما بوده که از سرما جرات نکرده سرشو بیاره بیرون. بعد هم دیدم جناب همسر دو تا دو تا لحاف کشیده روش و من دارم تیک تیک می لرزم. بلند شدم میگم خجالت نمی کشی انقدر انحصار طلب باشی و دیدم اون هم تو خواب میگه:خب دیدم تو دو سه تا لحاف زاپاس گذاشتی اینجا ورشون داشتم. من هم گفتم خب هر چی که زاپاسه که مال شما نیست. من هم ناسلامتی سردم میشه و خلاصه که همه رو کشیدم روی خودم و سرم رو هم زیرشون قایم کردم و تا صبح گرفتم تخت خوابیدم. این چند روزه هم از بس که تو خونه برف بازی کردیم مسخره عوام و خواص شدیم. نیما با این ظرف های لپ لپ گنده می رفت از تو حیاط برف ور می داشت و می یاورد وسط هال و می گفت حالا برف بازی کنیم و خلاصه وسط پخت و پز می دیدی گلوله برفه که داره می خوره به سر و صورتت. خلاصه که سرمای هوا یه طرف و برق بازی تو خونه هم یه طرف. امروز هم برم از این واحد سمعی بصری اداره مون چند تا کارتون باحال بگیرم برای آخر هفته نیما. یه خوبی تعطیلات اینه که آدم به کارهای عقب مونده اش می رسه و برای من عقب افتاده ترین کار همون فیلم دیدن بود که بالاخره بعد عمری توننستیم چند تا دی وی دی فیلم رو تموم کنیم. حالا هفته بعد هم میگن یه موج دیگه سرماست. فکر کنم امسال تلافی چند سال کم برفی در بیاد تا اینها هی تابستون که میشه نگن آب نداریم و ملت صرفه جوییی کنید و از این حرفها

نيماي گلم

نيماي عزيزم

 
 

شنبه پانزدهم دی 1386

صبح شنبه ابری و صد البته سردتون بخیر. من که حسابی خستگی هفته پیش رو با چند روز مرخصی شیک بدر کردم. چهارشنبه رو که به امر خیر مرخصی مشغول بودم و دیروز رو هم که جمعه بود و من بر خلاف همه شما که جمعه ها کلی خوشبحالتون میشه و من حسودی ام میشه باید بیام سر کار نیومدم و خلاصه با نیما جونم حسابی تو خونه بازی کردیم. می بینم وقتی من مرخصی می گیرم یعنی روز چهارشنبه برف می باره و من کلی خوش بحالم میشه که تو خونه ام. البته به خاطر برف مرخصی نگرفتم ها و یه وقت فکر نکنید پای تمبل بازی به میون بوده. باید میرفتم خونه بابام برای انجام یه کار اداری و خلاصه پدر و دختر کلی تو اون هوای برفی برای خودمون تو خیابونها سر خوردیم. کم کم داره به سرم می زنه کار رو بی خیال بشم بمونم ور دل بچه ام و صبح به صبح ساعت نه بیدار شم و مثل یه خانم خونه خوب و کدبانو بشینم پای زندگیم. واقعا که زندگی ما شده همش کار و بخدا بعضی موقعها انقدر خسته می شم که کم میارم. نمیدونم من دارم پیر میشم یا واقعا بنیه ام تحلیل رفته. البته روزایی رو هم که خونه ام بدتر خسته می شم چون یه عالمه کار تلمبار شده هست که واقعا پنج شنبه ها قیافه ام دیدنی میشه. تو این کارتون های تام و جری دیدید گاهی انقدر دنبال هم می کنند که شبیه گرد باد میشه و اون وسط گاهی سر یه تام و گهگداری سر یه جری می زنه بیرون. پنج شنبه ها هم من همین جوری ام و عین یه گردباد تو خونه می چرخم اینو ور می دارم اون جا رو می شورم و هزار تا کار دیگه. ولی بعد که همه کارها انجام شد و یه چای مشتی برای خودم ریختم اون لحظه لذت بخش ترین لحظه دنیاست البته به شرطی که آقا نیما همون موقع شیرش رو چپه نکنه رو فرش یا بدتر از اون یه گوشه موشه خونه جیش نکنه. ببخشید ها !خلاصه که هر روز بیشتر از دیروز تو دو دلی سرکار رفتن و خونه موندن گیر می کنم. دیروز همسری میگه میخوام بیفتم تو کار سرمایه گذاری و سر کار رفتن رو بی خیال شم. تو هم نگران نباش که کم و کسری داشته باشی. آخه نا سلامتی من نویسنده ام. دو تا خط چیز بنویسم. (البته راست میگه ها)من هم گفتم باشه ولی خواهشا هر جا سرمایه گذاری کردی برای من هم بکن تا من هم بشینم خونه و در کمال آرامش به کارم یعنی ترجمه رمان بپردازم(من هم راست میگم ها). حالا حاضرم همه طلاهامم بفروشم ببری سرمایه گذاری کنی(حالا بگو اصلا چقدر طلا داری!!!) و خلاصه که سرمایه گذاری شده بود دیالوگ روزمون. البته فکر نکنید که هوس سر کار نرفتن من بخاطر این دیالوگ بوده چون قبل از اینکه همسری به فکر سرمایه گذاری بیفته بنده زودتر این دودلی رو در خودم پیدا کرده بودم. چهارشنبه بعد ناهار حسابی با نیما برف بازی کردیم. آدم برفی هم درست کردیم که البته نیما در یک حرکت ضربتی رو کله بدبختش نشست و کل زحمت ما رو به باد داد. بعد هم گیر داده بود که باید برفها رو با خاک انداز جمع کنه بندازه تو آب جوب. ما هم دوربین به دست دنبالش . عکس ها رو بعدا حتما می ذارم. حالا بعضی دیالوگ های نیما تو این چند روز:

بابای نیما به نیما موقعی که سه شنبه عصر اومدن دنبالم: نیما مامان کو؟

نیما در حالیکه به شکمش اشاره می کنه:این توئه.

بابا:چرا اون توئه؟

نیما:خوردمش

بابا:چرا خوردیش؟

نیما:آخه خوشمزه بود.

بابا:منو نمی خوری؟

نیما:نه . چون تو بد مزه ا ی

بابا نیما= ضد حال اساسی

پ.ن.۱ من بچه که بودم یه شعر انگلیس تو کتاب شعرم داشتم که به انگلیسی می گفت:دختر بچه ها از چی درست شدند؟شکر و شکلات و هر چیز شیرین بعد شعره ادامه می داد: حالا بگید پسر بچه ها از چی درست شدن؟ مار و ملخ و هر چیز خطرناک. البته این شعره تو انگلیسی خیلی ریتمیکه و نمی دونم چرا این دیالوگ نیما و بابش منو یاد اون انداخت.

نیما چند روز پیش تو یکی از کابینت ها یه بسته نی پیدا کرد و حسابی ذوق زده شد. (آخه از موقع ترک شیشه شیر دیگه همه چی رو با نی می خوره و ما رو هم نی خور کرده. تو خونه جرات نداریم چایی رو با لیوان بخوریم چون به دستور ایشون فقط با نی. چند روز پیش هم فشارم افتاده بود پایین برای خودم آب قند درست کرده بودم و نیما گیر داد که یا باید فقط با نی بخوری یا بی خیالش بشی!)خلاصه که این بسته نی رو پیدا کرد و ببینید چه پدری از ما در آورد با این نی ها. اولا که حالا به جای یه دونه نی هر کدوم از ما باید با چند تا نی یه فنجون نوشیدنی رو می خوردیم. بعد هم این نی ها رو کرده بود دهن عروسک هاش و تا شب می گفت تو لیوانم شیر بریز اینها هم با نی بخورن.حالا مکالمه نیما با عروسکش:

نیما:نی نی با نی بخور .

دوباره نیما:نی نی با دو تا نی بخور. نریزی ها!مامانم دخت می کنه.

بعد رفته پیش بندش رو بسته به گردن عروسکه و میگه:حالا خوب شد. دیگه بریزه دخت نمی کنه. با نی بخور خب؟

بعد که شیشه شیر طبق معمول و پیش بینی قبلی چپه شد و شیرش همه فرش رو شرمنده کرد نیما میگه: مگه نگفتم نریز. بلد نیستی با نی بخوری؟بگو مامانم یادت بده. بچه بد!

 
 

دوشنبه دهم دی 1386

گردهمائی بوستان

این هم عکس آقا نیما و دوستان بر و بچ در گردهمائی بوستان. البته از این فکرهای اشتباه نکنید که خدای نکرده نیما از شدت خستگی (با توجه به اینکه از همه کوشولوهای شما زودتر اومده بود) تو ماشین خوابید یا که اصلا تو خونه خوابید. نه ایشون سانس بعدی شیطنشون رو تو خونه از سر گرفتند و تا دو نصفه شب که ما داشتیم برای خودمون فیلم می دیدم پا به پای ما بیدار بود و تازه وظیفه تفسیر فیلم هم با خودشون بود.بعد هم که شنبه عید غدیر همگی خونه مامان بزرگم جمع بودیم و یه خطر از بیخ گوشمون گذشت. اون هم بی دندون شدن مامانم بود. از اونجائیکه ایشون دو تا دندون خرگوشی خوشگل دارند آقا نیما دید بهتره یکی اش رو ریشه کن کنه در نتیجه موقع بپر بپر و بازی بازی یه دفعه کله اش رو کوبوند به دهن مامانم و این سانحه مصادف شد با جیغ مامان نازک نارنجی مادر من که به گفته همسری آستانه درد مادرزنشون خیلی پایینه و یه کوشولو لق شدن اون د ندون جلویی. فکر کنم باید بره دندونپزشکی از این چسپهای مخصوص بزنه. بعد هم دیدیم تا نیما خسارت های مادی و جسمی بیشتری به اصحاب مجلس نزده فلنگ رو ببندیم و باقی شب رو تو خونه مون باشیم. البته خدا رو شکر که زود شام خوردیم وگرنه حال گیری اساسی می شد.خلاصه که بخیر گذشت ولی همون طور که خودتون هم می دونید همیشه اینجور نمیشه. یه بار هم نیما همچین وسطهای پروسه یک ساعته خوابوندن ایشون کله اش رو به دماغم زد که برای یک لحظه ضعف کردم. خدای من انقدر درد داشتم که حتی نای جیغ کشیدن نداشتم و شده بودم مثل اون دوستم الهام که می گفت بچه که بود انقدر مظلوم بود که بی صدا گریه می کرد یعنی فقط اشک می ریخت و جیغش رو فاکتور می گرفت. من هم همینجوری اشک می ریختم و گفتم احتمالا باید به دنبال دماغ زاپاس بگردم که خدا رو شکر کار به این جای باریک کشیده نشد.البته بگم که بابائی نیما هم خیلی از دماغ شانس نداره و بچه که بوده بماند هفت هشت باری دماغش شکست بزرگ هم که شد و بابا هم که شد باز این ضربه های جانانه از طرف پسرشون ادامه یافت و خلاصه خدا خودش آخر و عاقبت ما را بخیر کنه

در ضمن ببخشید که نتونستم عکس بیشتر بذارم. اینجا تو اداره مون گیر دادند به من که شما عکس زیاد دانلود می کنی و خلاصه که پخ پخ. ما هم که بنده ایم و رعیت در نتیجه از خیر عکس بازی گذشتیم. حالا به من میگن تو اینترنت رو کند کردی. به حق چیزهای نشنیده. آخه من با دو تا عکس نیما چطوری می تون اینترنت رو برای شاید ۳۰۰ کاربر دیگه کند کنم. خلاصه که ماجرایی داریم. در ضمن ما اینجا پسوورد خودمون رو باید برای اینترنت بزنیم و این یعنی اینکه تا بری یه ساتی سریع ردت رو می زنن و ....

شرکت کنندگان:نیما (بلوز قرمزه)- مهدیار کوچولو(لباس ثرمه ای یه)- آندیا جون(لباس سفیده)- پرنیان جون(لباس صورتی یه)

این عکسه هم آقا نیما با ایلیا جون دلبر پسره. البته عکسه هم خودش حکایتی داره. ماجرا از این قرار بوده که آقا نیما ارادت خاصی به ایلیا جون پیدا می کنن و تابشون می دن. ایلیا جون هم که گویا تازه از خواب بیدار شده بودن و هنوز دم نکشیده بودن از این حرکت نیما خوشش نمی یاد و اول به زبون خوش به نیما میگه تابم نده ولی چون نیما ولی کن نبوده خلاصه از در قلدری وارد میشن و یه خورده نیما رو به وا می دارن. تا نیما باشه سر به سر همه نذاره

 
 

سه شنبه چهارم دی 1386

پرنده های قفسی

من هر روز صبح که میام اداره اولین کاری که می کنم مراجعه به یکی از دو سایت یاهو و ام اس ان و نگاه کردن به عکسهای خوشگل و مطالب جالب خانه و خانه داری اونهاست. امروز هم یاهو یه عکس جالب از یه پرنده گذاشته بود که دیدم بذارم اینجا:

به نظرتون خوشگل نیست؟من که خیلی خوشم اومد.پرنده های آزاد همیشه به من یه آرامش خاص میدن اما اونهایی که تو قفسن...البته بماند که خیلی از این پرنده های قفسی نباید آزاد شوند چون در این صورت طعمه حیوانات دیگر می شن یا بلاهای دیگه سرشون میاد. نمیدونم چرا ولی پرنده ها و زندگیشون یه جورهایی استعاره از زندگی خیلی از ما آدمهاست. نمیخوام بگم همه ولی خیلی از زنها زندگیشون مثل همین پرنده هاست. همیشه تو قفس البته یه قفس شیک که همه چی شون مهیا است. نونشون - آبشون و جای گرم و نرم شون. اینها هیچ وقت پرواز یاد نمی گیرن و شاید پرواز کردن رو هم فراموش کنن. از خطر می ترسن چون دفاع رو بلد نیستن و دفاع رو یاد نمی گیرن چون فکر نمی کنن یه روزی به اون احتیاج پیدا کنن. اما اگه...آره اگه کسی نباشه تا نونشون بده آبشون بده و پرو بالشونو مرتب کنه بازم تو این قفس هر چند خیلی شیک می مونن؟شاید این حرفها احتیاج به گفتن نداشته باشه اما همیشه برای من یه سواله. کدوم بهتره و کدوم بدتره؟و کدوم از زندگیش لذت واقعی رو می بره؟خیلی سوالهای اینجوری هست. سوالهایی که میخوام زودتر جوابشون رو پیدا کنم تا مادر بهتری باشم. همسر بهتری باشم. آدم بهتری باشم و ...

امروز برای نیما یه ست کامل مداد رنگی و ماژیک و دفتر نقاشی گرفتم و دادم مهدش. نیما خیلی نقاشی کردن رو دوست داره و برای همین عصرها که میرم خونه باهم می شینیم کلی ماژیک بازی می کنیم. یه ابتکار هم کردم و یه تی شرت سفید داشتم که دادم دستش روش با ماژیک همه چی بکشه و یادگاری نگهش دارم. پشتش هم جای دست و پاش رو با جوهر زدم و خلاصه که تی شرته کلی یه اثر انتزاعی شده.البته از ا ین چیزهای انتزاعی آقا نیما زیاد دارن. یه بار یه دوستی برای تولدش برامون یه دسته گل از اینهایی که پشتش یه تخته چوبی دارن آورده بود. تخته هه هم جالب بود و پایه داشت و دورش مثل یه قاب بود. من هم تصمیم گرفتم یه خورده سلیقه به خرج بدم و یه تابلو خوشگل از توش در بیارم. یه سری عکس های بچگی نیما رو چسپوندم و بعد هم یه چند تا یادگاری اون دورانش مثل پستونک کوچولش- اولین قاشقش کوچولوش - یه تره از موهاش که با روبان بسته بودم و اولین بار که بردیمش آرایشگاه یادگاری نگه داشته بودم و سنجاب تزئینی و کفشدوزک و این چیزها بهش چسپوندم که در کل خیلی خوشگل شده. یه پکیج کامل از بچگی آقا نیما. یه عکسی داره که خاله سانازش ازش گرفته و خیلی نازه. آب دهنش روونه و نشون میده که میخواد دندون در بیاره. چقدر پیشبند شوری داشتیم. !!چه شب بیداری ها و احیاهایی که با آقا نیما نگه داشتیم تا ایشون خوابیدن رو یاد بگیرن و نصفه شب سیزده بار تا صبح بیدار نشن. چه روزها!!حالا دیگه پسرم بزرگ شده و خیلی از کاردستی ها رو دو تایی انجا میدیم. چه لذتی داره وقتی می بینی داره با اون دستای کوشولوش یه چیز می سازه و بعد نشونت می ده و میگه:مامان!! ببین!! هواپیما ساختم یا مامان!ببین گل چشیدم(کشیدم). گاهی به نظرم دل ما مامانها برای این همه لذت بی غل و غش کوچیک و برای اینهمه صبر و تحمل در بزرگ کردن و به ثمر نشاندن این گلهای کوچیکمون بسی بزرگ است. عاشقتم نیمای گلم که برای لحظه لحظه بوییدنت نفس کم میارم.

 
 

یکشنبه دوم دی 1386

یادداشتی از خالد حسینی درباره زادگاه رنج کشیده اش افغانستان

این هم اون یادداشتی که گفته بودم. امیدوارم ترجمه اش خوب شده باشه. قصد دارم اونو برای خالد حسینی بفرستم و یادداشتی بود که خیلی منو تکون داد. البته ببخشید که اونو دارم تو وبلاگ نیما جونم می نویسم چون وبلاگ دیگه ای ندارم. فیلم بادبادک باز هم همین جمعه قراره اکران بشه و شاید جالب باشه که بدونید بازیگری که نقش بابا یعنی پدر امیر(قهرمان و راوی اصلی)رو بازی می کنه آقای همایون ارشادی یه که تو ایران زندگی می کنه. قبلا هم تو فیلم طعم گیلاس کیارستمی بازی کرده بود و این فیلم نخلی طلای کن رو گرفته بود.و حالا خود یادداشت:

« بادبادك باز» اولين رمان نويسنده افغاني «خالد حسيني» اين روزها همچنان پرفروش ترين كتاب بازار است. او در اين رمان زادگاهش افغانستان و چندين دهه جنگ و نابساماني در آنجا را دستمايه خلق اثري تكان دهنده درباره دوستي دو كودك از دو طبقه مختلف اجتماعي و سرنوشت آنان در خلال سالها جنگ و ناامني در اين كشور مي كند. «حسيني» كه دومين رمان او با نام «هزاران خورشيد تابان» باز به افغانستان جنگ زده از منظر ديگري با يك روايت متفاوت و زنانه مي پرداز د اخيرا يادداشتي درباره سفر تازه خود به افغانستان پس از سالها دوري از آنجا نوشته است كه در نشريه گاردين به چاپ رسيده است:

«بكبار مردن كافي نيست»

 

« يكبار ديدم طالبان زني را چنان كتك مي زندند كه آبا و اجدادش پيش چشمش آمده بود»

اين را كفاش پيري در كابل به من گفت در حاليكه هر دوي ما جلوي مغازه ا ش نشسته بوديم و ازدحام جمعيت در مسجد حاجي يعقوب را تماشا مي كرديم. اين جمله به هوعي احساس من را درباره سفرم به افغانستان پس از سه دهه غيبت خلاصه مي كند: وصلت فاجعه و شاعرانه ها.

هول بر هر لحظه چيره بود و از همان لحظه اي پا گرفت كه منظره شهر كابل از پنجره هواپيما جلو چشمانم ظاهر شد؛ شهري به رنگ گل و غبار كه شلخته وار يله شده بود؛عاري از آن درختان سبز و آبهاي نيلگوني كه در پرواز بر فراز شهرهاي ديگر ديده ام. اين هول تا وقتي كه هواپيماي 727 آريانا بر باند فرودگاه كابل فرود آمد ادامه داشت. تمام مسير باند با وانت هاي واژگون شده و لاشه هواپيماهاي قديمي ، تكه هاي سوخته آنها، و بقاياي بالهايي كه زنگ زده بودند مفروش بود. بيرون فرودگاه در ميان انبوهي از سربازان كلاشينكف به دست توسط گداياني با لبهاسهاي مندرس كه همه بچه بودند دوره شده بودم. يكي از آنها- پسربچه اي نحيف به سن شش يا هفت- مقهور بقيه شد. دست گلي او از روي آن اسكناس پنجي افغاني كه از شيشه ماشين بيرون گرفته بودم سر خورد و او آنچنان ناله ا ي دردمند سر داد كه تا پايان آن نخستين روز وحشتناك صدايش در گوشم پيچيده بود.

كابل از آخرين باري كه در سال 1976 ديدم خيلي عوض شده است. حالا ديگر ترافيك جانكاه شده است. عابران، گاري هايي كه با قاطر كشيده مي شوند و همين طور دوچرخه سواران راه خود را با احتياط از ميان صف طويلي از ماشينهايي كه يك بند بوق مي زنند باز مي كنند و سه ميليون آدم در شهري به وسعت 30 مايل مربع كه براي كمتر از نيمي از اين جمعيت طراحي شده است در هم مي لولند. هوا، بوي گازوئيل و دود درختاني را مي دهد كه مردم براي هيزم مي سوازانند و گاه گردباد غباري كه بر شهر مي وزد آنچنان غليظ مي شود كه نمي توان چند متر آنطرف تر را ديد.اين غبار بر دندانها، چشمها و گوشها مي نشينند و هركسي كه سوار ماشين است منتظر مي ماند تا اين گردباد فرو نشيند. در روز دوم سفرم به افغانستان، براي ديدن آنچه كه يك ربع قرن جنگ هاي مختلف بر سر يك شهر و مردم آن مي آورد مرا به كابل بردند. درهمان حال كه از شيشه ماشين به ويراني هاي بي پاياني كه يكي پس از ديگري جلو چشمانش رژه مي رفتند نگاه مي كردم متوجه شدم كه حتي يك خانه هم از جنگ در امان نمانده است. محله هاي اعيان نشين شهر، خانه هاي كثيف با شيشه هاي شكسته اي داشتند كه به حال خود رها شده بودند و خيابانها مفروش به چاله هاي بزرگي كه بچه اي كوچك مي توانست به راحتي در آن جا شود.محله هايي كه نشانه هاي جنگ مجاهدين را بر چهره داشت- كارته سه، كارته چهار و ده مزنگ- به سادگي با خاك يكسان شده بود و كمتر مي شد چيزي به جز خانه هاي ويران، آوار مدارس و سالن هاي سينما و داروخانه ها و مغازه هايي كه جز مشتي خاك و آجر چيزي از آنها مانده بود ديد. ويرانه دارالامان ، عمارت اربابي كهني كه در اوايل قرن بيستم توسط پادشاه امان الله بنا شده بود بخاطر مخوشك باران ها سوراخ سوراخ شده و در انتهاي خيابان خاكي دارالامان همچون يك ساختمان اعياني متروك و جن زده به حال خود رها شده بود. به ياد دارم كه پدرم ، من و برادرم را براي پيك نيك به محوطه بيرون اين عمارت اربابي مي برد اما از گلها، درختان و چمن آن جا ديگر خبري نيست. در آنسوي خيابان هم ، موزه كابل به انباري از اشياء هنري باستاني كه توسط طالبان چماق بدست آش و لاش شده اند تبديل شده است.

فقر و نابساماني در بسياري از مناطق به وصف نمي آيد. زن سالخورده اي را ديدم كه عينك ته استكاني ترك خورده اين را به چشم زده بود و داشت در ميان تلي از زباله كه باد جابجا كرده بود دنبال برگ هاي پلاسيده كاهو مي گشت. در گوشه اي از يك خيابان پرازدحام، اسب مرده اي را ديدم كه بخاطر نوشيدن آب باران از چاله اي كه يك كابل برق لخت داخل آن افتاده بود خشك شده بود. عابران به ندرت متوجه آن اسب بودند. قربانيان جنگ كه تنها يك پا دارند و برخي از آنها كودك هستند و مجاهدين سابقي كه معلول شده اند با عصا در خيابان ها راه مي روند يا آنكه به ديوار تكيه مي دهند و ترافيك خيابان را تماشا مي كنند گويي كه در انتظار چيزي هستند. به مزار احمد ظاهر، كي خواننده معروف افغان مي روم و به جاي گلوله هايي خيره مي شوم كه طالبان كينه توز بر سنگ قبر كسي كه بيش از بيست سال پيش كشته شده است شليك كرده اند. يك مرد جوان پنجشيري در قبرستان به من مي گويد:« در كابل يكبار مردن كافي نيست» در همان حال كه از مزار او دور مي شدم بار ديگر زنان برقه پوش و كودكان پابرهنه دوره ام كردند و بخشش (1) مي خواستند در حاليكه موهايشان از چرك و كثافت كدر شده بود، از صورتشان فلاكت مي باريد، و دندانهايشان پوسيده بود. آنها هر آنچه را كه دادم گرفتند و گفتند:«خداوند مال شما را زياد كند، كاكا. خدا كند كه هيچوقت غصه دار نشويد.» محلي ها به من گفتند بايد به حال بيوه ها دل سوزاند اما نبايد به اين بچه ها پول داد چون اين كار يك جور حمايت از گدايي است. شايد اين حرف درست باشد اما بعضي از كودكان آنطور كه از ديگران شنيده ام چنانچه شب با مبلغي پول به خانه برنگردند توسط پدرمادرشان به باد كتك گرفته مي شوند. بر بدن برخي از آنها جاي كبودي و سوختگي اي را ديده ام كه خبر از سر درون مي دهد.نااميدي چيز بدي است همين طور گرسنگي . نمي دانم پول دادن به آنها كار درستي بود يا نه فقط مي دانم بي اعتنايي به آنها توان و اراده اي مي خواست كه من در خود سراغ نداشتم. در كوههايي كه بر تارك شهر قد برافراشته بودند كودكان با پاي پياده كودكان با پاي پياده از خيابانهاي كثيف ارتفاع 200 فوتي را پايين مي آيند تا سر صف چاه بايستند و دبه ها و سطل هايشان را با آب پر كنند. سپس آنها را بر پشتشان كول مي كنند و مجددا مسير سر بالايي را مي پيمايند تا براي خانه شان آب ببرند؛ پروسه اي كه روزانه ساعتها وقت مي برد. سپس مادرانشان به دستشان چانه نان مي دهند و اين كودكان دوباره از كوه ها پايين مي روند تا اين بار سر صف تنور محلي بايستند تا آنها را بپزند. آنها نان پخته را لاي بقچه اي مي پيچند و دوباره سر بالايي را پيش مي گيرند.نگاهي سرد و مبهوت در چشمان اين كودكان است در حاليكه از كنارشان عبور مي كني و تصويرشان در غبار در قاب آينه ماشين گم مي شود. يك مرد افغاني كه سابقا افسر پليس بوده و حال به عنوان محافظ شخصي كار مي كند به من گفت پسرش در درس رياضيات تجديد آورده است و بايد كلاس سوم را از نو بخواند. او با لبخندي محزون به من گفت:«او پسر باهوشي است و مي خواهد معمار شود و براي كابل ساختمان بسازد اما چطور مي تواند درس بخواند وقتي مجبور سات تمام روز از كوه بالا و پايين برود.»

يك پليس كه اول مي خواست مرا به خاطر فيلمبرداري از او در يك چهار راه شلوغ دستگير كند ولي بعد مرا براي شام به خانه اش دعوت كرد(تعارفي كه محترمانه رد كردم)به من گفت كه ماهي 40 دلار مي گيرد تا شكم يك خانواده دوازده نفره را سير كند:همسرش ، چهار فرزندشان، دو همسر برادر مرحومش و پنج بچه آنها. او به من گفت كه در سه ماه گذشته حقوقي نگرفته است و از هر دوست و آشنايي كه مي شناخته پول قرض كرده است. او با تمسخر به ماشين لندكروز مشكي و شيك NGO نگاهي انداخت و شكايت كرد كه دولت پولهاي زيادي را به عنوان كمك به NGO  ها داده است كه آنها هم آن را صرف خريد ماشين هاي لوكس، دفاتر لوكس و مهمان خانه هاي لوكس مي كنند. او گفت:« اين NGO ها به چه دردي مي خورند؟هنوز نديده ام آنها دو تا آجر روي هم روي هم بچينند» او به من گفت كه دولت بايد به دنبال راههاي باشد تا اين پول ها را به جاهايي كه بيشتر از همه به آن نياز است يعني جيب مردم عادي بريزد. او اضافه كرد:« ما خدا را شكر مي كنيم كه طالبان رفته اند و حالا ديگر هنگام راه رفتن در خيابان، امنيت داريم اما مردم گرسنه هستند و دارند نااميد مي شوند.»

او ماجراي مردي را برايم تعريف كرد كه يك برش نان خريده بود بعد آنرا خرد كرده و به خرده ها مرگ موش زده بود وآنها را به هشت فرزندش داده و خودش هم از آن خورده بود. او افغاني ديگري را برايم مثال زد كه وقتي ديگر نتوانست  شكم بچه هايش را سير كند روي خودش بنزين ريخت و وسط خيابان خود را به آتش كشيد. آن مامور پليس، شورك را در نگاهم خواند و با حالتي محزون سرش را تكان داد و گفت: «همه اين حرفها راست است دوست من. راست است. اين را به مردم آمريكا بگوييد»

با مردم در خيابانها درباره زندگي در سالهايي كه مجاهدين مي جنگيدند و طالبان بر آنها حكومت مي كردند حرف زدم. محمد آقا، مردي لاغر اندام با صورتي نزار و سرما زده كه سنش از 33 سالي كه گفته بود بيشتر نشان مي داد به من گفت كه هيچ خانه اي در محله اش در فاصله 1996-1992 از موشك باران در امان نمانده است و تعريف كرد:«يك روز به خانه همسايه ام موشك خورد و من به زيرزمين آنها رفتم. پايي را در يك گوشه ديدم و دنده اي را در گوشه ديگر.همه جا تكه هاي گوشت آدمها پخش بود.»

آنها مي بايست مردگان را از روي لباسهايشان شناسايي مي كردن. خانه خودش هم يك روز وقتي كه سركار بود مورد اصابت موشك قرار مي گيرد و او هراسان به طرف خانه اش مي رود در حاليكه انتظار داشت از ميان آوار اجزاي بدن خانواده اش را بيرون بكشد اما در عوض پدرش را مي بيند كه زير يك درخت توت نشسته و تمام بچه هاي محمد آقا را كه به طرز معجزه آسايي آسيب نديده بودند بغل كرده است. محمد آقا به من گفت:« خدا بزرگ است؛ كلمات قاصرند» او باز برايم تعريف كرد كه يك روز در حاليكه مدت كوتاهي از اشغال كابل توسط طالبان مي گذشت از جلوي در خانه اي رد مي شده كه صداي جيغ وفرياد اهالي خانه را مي شنود. او ماموري را كه جلوي در خانه ايستاده بود از دوران مدرسه مي شناخت و توانست داخل خانه شود. در يكي از اتاقها سه زن جوان را مي بيند و در هال زن ديگري را كه با يك سرباز طالبان درگير شده بود. سرباز در هر انگشتش انگشتري انداخته بود اما انگشتري در دست زن مانده بود كه نمي توانست از انگشت او بيرون بكشد. او براي در آوردن آن يك انگشتر باقي مانده، انگشت زن را به دندان گرفته بود و در حاليكه خون از دهانش مي چكيد گوشت دست زن كنده مي شد. محمد آقا سرش را به علامت تاسف تكان داد و به من گفت اين صحنه يكي از فجيع ترين صحنه هايي بوده كه در عمرش ديد است. او افزود:« و من آدمهايي را ديده ام كه به سرشان ميخ كوبيده شده بود؛ بدنشان را با اره كوبيده بودند و يا آنكه چشمانشان را با دست از حدقه بيرون كشيده بودند.» او به من گفت كه چطور طالبان مردم را براي تفريح با تفنگ نشانه مي گرفتند؛آنها براي هر پياده 1000 افغاني، براي هر دوچرخ سوار 2000 و براي هر كسي كه سوار ماشين بود 3000 افغاني با يكديگر شرط بندي مي كردند. 1000 افاني 20 دلار است. او سپس از من پرسيد:« مي داني بدترين قسمت ماجرا چيست؟ » و ادامه داد:« بعضي از آن آدمها الان دراند براي دولت كار مي كنند و آن ماشين هاي شيك را زير پايشان انداخته اند.»

با راننده ام آودي خان، مردي چهل و چند ساله با صورتي گوشتالو و مهربان صحبت كردم. به او گفتم بعضي از آدمها در آمريكا مي گويند اخبار جنايات طالبان غلو شده است. او با شنيدن اين حرف لبخندي طعنه آميز زد و گفت:«پس در اين صورت جايشان پيش ما حسابي خالي بوده. هر جمعه يا يك جمعه در ميان، آدمها را دار مي زدند و هر هفته، هميشه دست مي بريدند. چهار شنبه ها از تلويزيون خبر آنرا اعلام مي كردند. فلاني از فلان پدر و مادر، از فلان محله به خاطر فلان جرم به دار آويخته مي شود. دستها...»و با گفتن اين كلمه مكثي كرد و ادامه داد:« آنها را به يك حلقه مي بستندو جلوي چشم مردم در استاديوم قاضي مي گرداندند.» او به من گفت كه چطور گاهي مجبور بود سه يا چهار بار نماز ظهر را بخواند و تعريف كرد:« داري براي خودت در خيابان راه مي روي كه كي از اين آدمهاي طالبان به تو مي گويد بايد به مسجد بروي و نماز بخواني. براي او قسم مي خوري كه همين الان نماز خوانده اي اما او تو را با تازيانه مي زند و دروغگو مي خواند. مجبوري يك بار ديگر نماز بخواني و همين كه از خيابان رد مي شوي دوباره يك طالبان ديگر جلويت را مي گيرد.»

با اين حال در افغانستان، حيرت انگيزترين چيز را هم ديدم: در پس همه اين استيصال، فلاكت و بيماري ، زيبايي و مهرباني اي ديدم كه مرا به زانو در آورد و چيزي را ديدم كه به افغانستان آمده بودم تا ببينم: نشانه هايي از تولد دوباره و اميد؛ نشانه هايي از مردمي كه كه بخ خودشان اجازه مي داند تا دوباره رويا داشته باشند. مرداني را ديدم كه بر فراز تپه اي كه به باغ بالا مي رسيد درخت و تاك مي كاشتند. با چوپان جواني صحبت كردم كه داشت بالاي آن تپه براي خودش ني مي زد در حاليكه صداي زنگوله بزهاي او در چراگاه در هوا طنين مي انداخت.او معتقد بود از زماني كه حكومت طالبان سرنگون شده است زندگيش خيلي بهتر شد و مي تواند دوباره ني بنوازد. بچه ها بر بالاي پش بامها بادبادك بازي را از سر گرفته اند و جوانان با زيرپوش و شلوار راحتي در پارك شارع نو واليبال بازي مي كنند.مردم مي خندندو دختر بچه ها ، صبح ها كه دست در دست هم لي لي كنان به مدرسه مي روند آواز مي خوانند.خيلي ها را ديدم كه خانه هاي قديمي را رنگ مي زدند، ساختمانهاي جديد مي ساختند، آبراه مي كندند، به سينما مي رفتند و در گوشه كنار خيابانها، آهنگهاي باليوودي يا موسيقي رباب مي گذاشتند. كباب پزها سيخهاي كباب گوسفندي را بر روي منقل باد مي زدند و نه يكبار كه چند بار تعارف كردند كه مهمان آنها باشم. آودي خان، مرا به يك بخشي از رودخانه كابل برد كه مردم آنرا تبديل به بازار كرده بودند. او به من گفت:«افغان ها از هر آنچه كه به آنها داده مي شود نهايت استفاده را مي برند.»خشكسالي رودخانه را خشك كرده بود در نتيجه مردم در بخشهايي از بستر رودخانه كه خشك شده بود مغازه برپا كرده بودند و فرش و لباس و جواهر بدلي مي فروختند.»آودي خان گفت:«آنرا شهر تايتانيكي صدا مي زنند»در مدتي كه آنجا بودم براي نخستين بار در چند سال گذشته باران باريد و ظرف چند روز رودخانه باز هم پر آب شد. آودي خان لبخند زنان گفت:« ديگر از شهر تايتانيكي خبري نيست اما مردم خوشحالند. ما براي چاهها و درختان به آب احتياج داريم. كابل بايد روزي دوباره سرسبز شود.» مردم كابل باز به گل و گياه علاقه پيدا كرده اند. آنها را از مغازه مي خرند و لب پنجره خانه هاي ويرانشان مي گذارند و يا گاه در غلاف موشك هاي قديمي طالبان مي كارند و آنها را گلهاي موشكي مي نامند. روز عروسي ماشين هايشان را با گلهاي صورتي و روبان سفيد تزئين مي كنند و در خيابانها بوق مي زنند. علي رغم فقر و فلاكتي كه بر زندگي آنها سايه افكنده، مانت افغان ها همچنان به قوت خود باقي مانده سات. يكبار خواستم به يك پسر جوان در كوته سنگي پول بدهم. او سرش را تكان داد و گفت:«كاكا، من گدا نيستم » و سپس مرا براي چاي به خانه اش دعوت كرد. آن «خانه»چيزي نبود جز ويرانه ايي از سه اتاق بي سقف كه وسط يكي از آنها گودالي به اندازه يك توپ خودنمايي مي كرد.»

هم اكنون به سرخانه و زندگي خودم در آمريكا بازگشته ام؛ زندگي اي كه كوچكترين مظاهر آسايش آن به ناگهان به نظرم جلف جلوه مي كند. چند روزي وقت داشتم تا درباره بازگشتم به افغانستان فكر كنم؛ وقتي با ماشين به طرف شهر مي رانم، وقتي سر صف صندوق در فروشگاه مي ايستم؛ وقتي ش در تخت خوابم دراز مي كشم و وقتي دو فرزندم در آرامش شب ايمن خوابيده اند. عمق آنچه كه بر سر زادگاهم آمده اسفناك است اما چيزي كه به سمت من منعكس مي شودنه فقر و فلاكت ،نه ويراني و نه تبعات سالها خشونت و وحشي گري ، نه نوستالژي آن حس رضايت خاطر از دوباره ديدن خانه پدرم در محله وزير اكبر خان – جايي كه بزرگ شدم- نه ديدن استقلال مدرسه سابقم ، نه سينما پارك ، جايي كه من و برادرم وسترن هاي قديمي بسياري را در آنجا مي ديدم و از همه اين فضاها در رمانم استفاده كردم هيچكدام نيستند. هيچكدام. به آنچه كه بيش از همه فكر مي كنم مردمي است كه چهره هايشان و لبخندهايشان را ديده ام و نامهايشان را شنيده ام. به داستان هايي فكر مي كنم كه آنها با سخاوت تمام با من در ميان گذاشتند و اينكه با چه اراده اي موفق به بقاء و ادامه زندگي در اين سرزمين شده اند به اين فكر مي كنم كه چطو متانت ، روياها و اميدهاشان را حفظ كرده اند و چطور همان طور خوش قلب مانده اند. به بردباري و استقامت افغان ها فكر مي كنم. به نوع دوستي شان و همينطور به لطف و خوش رفتاري حيرت برانگيزشان

 
 

Weblog Themes By Pars Theme