تبليغاتX
نیما شیر پسر
   
نیما شیر پسر
من و تویی که بزرگ می شوی
 
 
آرشيو مطالب

دی 1388

آذر 1388

آبان 1388

مهر 1388

شهریور 1388

مرداد 1388

تیر 1388

خرداد 1388

اردیبهشت 1388

فروردین 1388

اسفند 1387

بهمن 1387

دی 1387

آذر 1387

آبان 1387

مهر 1387

شهریور 1387

مرداد 1387

تیر 1387

خرداد 1387

اردیبهشت 1387

فروردین 1387

اسفند 1386

بهمن 1386

دی 1386

آذر 1386

آبان 1386

مهر 1386

شهریور 1386

مرداد 1386

____________________
مطالب اخير

خدای نیما

راه من

خوب بودن

كريسمس و بادكنك

آشیانه عشق

عطر صد خاطره

من و تو

جمعه خوب

بهترین خبر

انسانی به نام مادر

____________________
پیوندهای روزانه

اخبار ستارگان هالیوود

____________________
پیوند ها

آرش وروجك

مامان پرهام

مامان آنديا

مامان آرين

مامان ستايش

نونوش جان

مامان امير مهدي

مامان آرتا

مامان هيژا

مامان فراز

مامان شروين

آشپزخونه مامان شروين

مامان نازنين فاطمه

مامان ايليا توپولي

يه جاي دنج

مريم جون

دلنوشته هاي آيتك جون

نوشته هاي گل مريم

نيروانا جون

بهشت كوچك شيلا جون

من و يه آقاي شيك

گلپرخانم عزيز

مامان مهراد

مامان پرنيان

مامان ارشك

مامان ارشيا

مريم جون

آوات و هيوا

مامان آزاده

مادراني مثل من

يادداشتهاي يك زن

مامان هوچهر

آرزو جون

من و يك زندگي

فال حافظ! نیت کن!
انجمن گفتگو لیمونات
عکس بازیگران و مدل
نرم افزار
سایت تخصصی موبایل
قالب وبلاگ

____________________
امكانات جانبي

RSS 2.0

 
 
 

دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386

افکار پروانه وار یه ذهن پردغدغه

خبر برنده شدن محمدرضا ناجی بازیگر ایرانی فیلم جدید مجید مجیدی به نام آواز گنجشک ها دیروز به دستم رسید. خیلی خوشحالم برای اینکه یه بازیگر ایرانی برای اولین بار تونست از جشنواره فیلم برلین جایزه خرس نقره ای بگیره. وقتی جشنواره خودمون میاد محمدرضا ناجی رو نادیده می گیره و جایزه بهترین بازیگر مرد رو به یه بازیگر عوام پسند میده اونموقع است که لذت پیروزی یه بازیگر ایرانی که مستحق دریافت سیمرغ تو جشنواره امسال بود بیشتر به دلت می شینه. در نهایت اینکه خوشحالم بخاطر اینکه بهانه ای پیدا شده تا دنیا از ایران صرفا به خاطر اینکه همسایه عراق است و هزار چیز دیگه می تونه تصویر دیگه ای پیدا کنه. فیلم کارتونی پرسپولیس رو هم خیلی تعریفش رو شنیدم. دوست دارم هر چه زودتر ببینمش. این چند وقته از فیلم دیدن کلی عقب موندم. فیلم تاوان و خون به پا خواهد شد رو هم دوست دارم ببینم. خیلی با سینمای تجاری هالیوود حال نمی کنم ولی کارهای ساندنسی رو خیلی دوست دارم. بخصوص سینمای هنری اروپا که کم کم میخوام دایره آشنایی ام رو با این فیلمها زیاد کنم. چند روز پیش بود که داشتم به جناب همسر می گفتم که آدم گاهی احتیاج به دوپینگ های روحی داره. مثلا می بینید تابستونها آدم ویرش می گیره که هی مسافرت و گردش بره و تو خونه بند نشه. یا روزهای برفی و ابری بشینه تو خونه و هی کتاب بخونه و بخونه و بخونه. الان من هم شدیدا احتیاج به دوپینگ فیلم دارم. به شرطی که وسطش مجبور نشم شونصد بار نیما رو ببرم دستشویی- بهش شیر بدم- میوه بدم- برم تو اتاقش - اسباب بازی هاشو جمع کنم- غذا بپزم- تلفن جواب بدم- موبایل جواب بدم و هزار کار دیگه که آخرش هم نفهمم فیلمه چی بود و درباره کی بود؟البته به دوپینگ های دیگه هم احتیاج دارم ها که نه فکر کردن بهش فایده داره و نه به زبون آوردنش. شاید همش رو بشه تو این عبارت خلاصه کرد: آرامش وجود.نمی خوام غر بزنم ولی حس می کنم این زندگی ماشینی و پر از بدو بدو داره فرسوده ام می کنه. گاهی فقط دوست دارم تو آرامش تو تخت دراز بکشم و به معنای واقعی خیالبافی کنم. برای چند ساعت ذهنمو رها کنم تا هر کجا که دوست داشت بره و شاید به همین خاطره که عاشق خوابم. البته اگه دستم بیاد. می خوابم تا بیشتر رویا ببینم و برم اون دور دورها. جاهایی که دوست دارم و نمیتونم و نمیشه و نمی خوام تو بیداری برم. آدم تو خواب دیگه بهونه ای نداره. برای نرفتن و رفتن برای دیدن و ندیدن برای گفتن و نگفتن. در حال حاضر خواب دنیای مجازی من شده. دیروز صبح هوا بهاری بهاری بود و به سرم زد به جناب همسر بگم دنیا و کار و بی خیال شیم و نیما رو هم برداریم و بریم سمت جاده چالوس. همون موقع بود که موبایلم زنگ زد و ازم پرسیدن فلان مطلب شما رو پیدا نکردیم و خودتون که میایید منتظر بشیم؟ گوشی رو که قطع کردم حس کردم دوباره پرت شدم به دل روزمرگی. خیالبافی هام از یادم رفت. اون حس قشنگ و بی دغدغه یادم رفت و اون روح تشنه آرامشم از یادم رفت و یادم اومد که : ساعت یه ربع به نه صبحه و من هنوز نرسیدم و کارتم رو نزدم- تا آخر هفته باید کتاب مورد نظر برای ترجمه ام رو تموم و خلاصه اونو برای ناشر بفرستم- ظهر زنگ بزنم مهد نیما و در مورد شهریه این ماه و ماه فرودرین و نحوه پرداخت عیدی به مربیان صحبت بکنم- یه دونه مطلب مربوط به لوک بسون رو تحویل بدم- برم تا آخر هفته دنبال کارت ....- برای نیما یه کیف بگیرم- وقت دکتر ارتوپد بگیرم چون داروهام تموم شده- پرده هایی رو که سفارش دادم حتما تا آخر این هفته تحویل بگیرم-و برم و برم و برم تا چرخهای این زندگی ماشینی با سرعت ۱۲۰ منو به مادر خوب شدن- همسر خوب شدن- کارمند خوب شدن- عروس خوب شدن- و دختر خوب شدن برسونن.

 
 

شنبه بیست و هفتم بهمن 1386

ولنتاین

ولنتاین همه شما دوستای گلم مبارکنمی دونم تا چه حد با داستان شکل گیری روز ولنتاین آشنا هستید اما می خوام بگم که این روز صرفا برای دختر پسرهای عاشق نیست و می تونه ولنتاین همه کسایی باشه که همدیگه رو دوست دارن. مادر و بچه - دو تا دوست- یه زوج و ...پس روز عشق بر همه شما مبارک. دیروز حس کردم انقدر خستگی تلنبار شده روم زیاده که باید یه دوپینگ خواب کنم و نیام سر کار. در نتیجه کار رو بی خیالش شدم و با کمال تشکر از آقا نیما که همکاری وافری در این زمینه کردند خانواده ما تا ساعت یازده و نیم صبح (البته ظهر نشد ها)خفته بود. دیروز حرف ولنتاین شد دیدم جناب همسر اظهاراتی برایم داشت که گفتم اینجا بنویسم. می گفت ما ایرانیها هم روز ولنتاین داریم که روز اسپندان (فکر می کنم همین رو گفت)است و آخرهای اسفنده. تو ایران باستان و هنوز برخی روستاهای دور افتاده الان رسم بوده که تو اون روز زن ها فرمانروایی می کردند و مردها از روستا خارج می شدند تا حکومت شهر برای یه روز دست زنها باشه و خلاصه که اون روز کلی زنها رو تحویل می گرفتند و خواسته هاشون رو اجابت می کردند و در کل کاری می کردند که این جنس لطیف تر از گل(که الان دیگه با توجه به پوست کلفت شدن این گونه انسانی دیگه عمرا این چنین باشه- البته استثناها یادتون نره)بهش خوش بگذره. حتی تو اون روز دخترها اجازه داشتند همسر آینده خودشون رو انتخاب کنند و کسی به شهامت یا جسارت اون ها تو این روز ایراد نمی گرفت. خلاصه که دیروز بحث خونه ما همین بود. ولنتاین تو دنیا و اینکه چقدر این روز می تونه مهم باشه. من شخصا فکر می کنم روز خاصی مهم نیست و اون بهانه دوست داشتنه که مهمه. ولنتاین حکم همون دوپینگ عشق و داره و وقتی میاد فرصتی پیش می یاد تا آدم کارش رو کنار بذاره و مشغله های فکری اش رو برای یه ساعت یا یه روز کنار بذاره تا فقط به یه چیز فکر کنه:عشقی که داره و باید براش بیشتر از این وقت بذاره تا شاداب بشه. به نظر من عشق مثل یه گله و باید آبیاری بشه و رسیدگی بشه تا بتونی از بوش و حس داشتنش لذت ببری. این حرف خیلی رمانتیکه و لی عین حقیقته. کلا عشق ورزی هم ممارست می خواد و اون هم ممارست یک عمر و وقتی خودم به این جمله می رسم آه از نهادم بلند می شه چون می بینم زندگی ها انقدر ماشینی و بدو بدو شده که واقعا واقعا سخته که آدم تو همه چی کم نیاره چه برسه به عشق. پس بهتره دعا کنیم که خداوند اون توان و استصاعت روحی و جسمی رو به ما بده که هر روز عاشق تر از پیش بشیم و فراموش نکنیم که عشق غذای روحه و بدون اون انسان دلمرده میشه و از بین میره.باز هم ولنتاین همه تون مبارک

یه تجربه:دیروز گفتم بیام تمام بالشت ها رو وا کنم و پنبه تو شون رو یه کم پف بدم و به عبارتی کار خطیر لحاف دوزان بخصوص پنبه زنان رو خودم ا نجام بدم. اگه بدونید نیما چه همکاری ای با من کرد. شاید این تنها کاری بود که از همکاری اش خوشحال و متشکرشدم. همش هم به من می گفت: مامان این بالشه؟من هم می گفتم:نه مامانم پنبه است. اینها رو باید جمع کنی و بذاریم تو رو بالشی تا بشن بالش. بعد دیدم میگه:پس حالا که پنبه است بهم بتامین(بتادین)بده بزنم روش بعد بزنم پام که اوخ شده.من هم همونجا کلی چلوندمش و به پنبه بازی خودمان ادامه دادیم. البته بماند که چه پدری ازم در اومد که همه اون پنبه ها رو که لای فرش رفته بود رو با ناخن کشیدم بیرون

 
 

سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386

ای وقت کجایی؟

نمیدونم شما هم اینجوری شدید و هستید یا که فقط منم انقدر کمبود وقت دارم. جالبه که روز تعطیل هم که خونه ام باز کمبود وقت دارم و خلاصه میگم کاشکی خدا شبانه روز مامانها رو بهش یه ۲۰ ساعت دیگه اضافه می کرد تا مجبور نبودیم از وقت خواب یا حتی حموممون برای خیلی کارها بزنیم. جشنواره تموم شد و من باید مثلا حالا کلی وقتم آزاد باشه ولی می دونید چی شده؟یه پروژه دیگه ریخته رو سرم و اونم درست این روزهای آخر سال که هزار تا خرید و کار و گرفتاری دارم که همه بهم پیچیدن و من هر شب که میخوابم مثل اسکارلت تو دلم به خودم امیدواری میدم و میگم فردا روز دیگری است. فردا بهش فکر می کنم. ماجرای این پروژه از این قراره که من همون سالی که حامله بودم یه کتاب از یه نویسنده انگلیسی رو که بعد از هری پاتر خیلی سر و صدا به پا کرده بود رو ترجمه می کنم و خدائیش داستانش خیلی جالبه و این کار تو ایران چاپ میشه و در حال حاضر هم داره به چاپ سوم می رسه. بعد این کتاب ناشر کار دوم اون بابا رو هم بهم پیشنهاد می کنه و من چون همون موقع داشتم رو یه کار دیگه به اسم «دردانه دلبندم» کار می کردم و از طرفی نیما هم بدنیا اومده بود و خودتون می دونید که چقدر اون روزها و ماههای اول آدم بهم می ریزه به لحاظ زمانی گفتم که نمیشه ! و برید دنبال یه مترجم دیگه بگردید. خلاصه که هفته پیش ناشر یه کسی رو واسطه می کنه تا منو متقاعد کننن که این کار رو ترجمه کنم. من هم اول زیر بار نرفتم ولی گفتند همه جوره باهات راه می آییم و این کتاب قرار بوده زودتر از اینها بیاد بازار و ما صبر کردیم(احتمالا منظر بودن نیما عروسی کنه بعد من قبول کنم ولی طاقتشون تموم شد)و...و خلاصه که بله رو گفتیم و حالا خودمون رو انداختیم تو هچل. واقعا میگن خود کرده را تدبیر نیست. حالا کتابه میدونید چند صفحه است؟۵۰۲ صفحه ناقابل و من نمیدونم واقعا وقت ترجمه اش رو از کجا بیارم. این چند روزه هم که سرمای حسابی خوردم(در ادامه اون خوش شانسی های روز چهارشنبه)و واقعا به این نتیجه رسیدم که مریض شدم برم هتل چون تو خونه که نمیشه استراحت کرد. دیروز در حسرت فقط یک ربع خواب بودم و نیما حالا مگه می خوابید؟ اصلا نمیدونم چرا انقدر خوابش کم شده!! رفتیم براش از این شربتهای روغن ماهی امگا ۳ خریدیم که مثلا انرژی و خوابش رو تعدیل کنه فکر کنم دوپینگ شده. خلاصه که نه خواب شب داره نه ظهر و نه روز. اوایل ده می بردم می خوابوندمش تا حداکثر یازده می خوابید ولی حالا دیگه زودتر از ۱۲ قرآن خدا غلط می شه اگه که بخوابه. خلاصه که دیروز اومدم یه ربع بخوابم و تو همون یک ربع انواع اقسام چیزها تو چشم و گوشم رفت و بعد یک ربع دیدم نیما با این تفنگ لیزری اش که صداش تو گوش آدم می پیچه اومده بالای سر کله مبارک وایستاده و اون لوله تفنگه رو کرده تو دماغم و خودش هم ذوق کرده که با وجود انجام چنین حرکتی هنوز اون چراغ تفنگه روشن میشه و خلاصه که کم مونده تو دماغ من همین روزها باروت منفجر بشه. بعد هم که بیدار شدم انقدر سرم درد می کردو سوت می کشید که مثل.... دور از جون خودم البته شده بودم. بعد هم گیر داد به همون کتابی که گفتم و از ناشر تحویل گرفتم و حالا اینهمه کتاب خودش داره میخواد اونو بخونه. منم از دستش گرفتم و انداختم بالای کتابخونه که از شانس بد من افتاد پشت کتابخونه و ما تا شب مثل این کارتونهای پت و مت مجبور شدیم کل کتابخونه رو جابجا کنیم و کتابهاش رو در بیاریم تا مثلا یه دونه کتاب رو از اون پشت در بیاریم. نیما هم که اون وسط لای اون همه کتاب با ارزش باباش که خیلی بهشون حساسیت داره عروسی گرفته بود و شیرجه هایی می زد دیدنی!! خلاصه که ما نرفتیم سراغ خونه تکونی ولی مثل این که مجبوریم انجام بدیم. این هم ماجرای یه روز تعطیل ما و لذت وافری که از استراحت تو خونه بردیم و یه ربع مثلا خوابیدیم و تا شب خرده ا سباب بازی شکسته- قندهای بیرون افتاده از تو قندون- لنگه دمپایی- پودر رختشویی ریخته- خمیر اسباب بازی مالیده شده به فرش و کش سر های بسته شده اینجانب به دستگیره های در و مبل و ...جمع کردیم .یادم رفته بود که بگم یکشنبه نیما رو بردیم تئاتر کودکان قصه پادشاه پر غصه تو همون تالار هنر که خوش گذشت و کار نسبتا خوبی بود. یه جای نمایش پادشاهه داشت نون ساندویجی می خورد که نیما که همون ردیف های جلویی نشسته بودیم گیر داد که من هم نون می خوام. حالا هی شکلات و آب نبات می دادیم و اون هم مصر تر که نون می خوام و فقط نون پادشاه. خیلی دیدنی بود!همه خنده شون گرفته بود و پادشاه بیچاره که می خواست حواسش پرت نشه و نمایش رو ادامه بده از خیر ساندویج خوردن گذشت و بقیه اش رو داد به معاونش و اون جای نمایش تغییر کرد.خودشم گفت:این ساندویج های شما هم که مانده وزیر. !!خودتان صرف کنید بهتر است!(یعنی با ساندویج بزن به چاک تا این بچه هه یقه مونو نگرفته).

 
 

شنبه بیستم بهمن 1386

زندگی بهتر از این نمیشه!(لطفا با ریتم بخوانید)

عرضم به حضورتون که چهارشنبه برای من از اون روزها بود ها. از اون روزها!. شنیدید از قدیم می گفتن روزت رو با بسم الله شروع کن. من به این خیلی اعتقاد دارم و اگه لفظا هم نگم حتما تو دلم می گم ولی نمی دونم چهارشنبه چه روز طلسم شده ای واسم بود که هر کاری می کردم بد می آوردم و این تا شب که دیگه زارزار نشستم گریه کردم ادامه داشت. واقعا راسته که میگن بعضی روزها روز آدم نیست و بقول معروف اون روز بلاست كه از آسمون رو سرت نازل ميشه. حالا بشنويد ماجرا رو:

صبح مثلا خير سرم يه عالمه كار داشتم و بايد زود مي اومدم كه خواب موندم و دير رسيدم بعد نيما رو كه تحويل مهدش دادم مربي هميشگي اش نيومده بود و مجبور شدم نيما رو بدم به يه خانمي كه نمي شناختم و اعصابم خرد شد. بعد كه توسط جناب همسر به اداره تحويل داده شدم(تو راه خدا رو شكر به خير گذشت و اتفاق خاصي نيفتاد)گفتند زود بار و بنديلتون و جمع كنيد كه مي خوان ماشين بگيرن براي سينما صحرا چون يه فيلم بود كه بايد مي ديديم و من براش يه مطلب ترجمه مي كردم. تو اين هير و وير دو تا دكمه مانتو ام به فاصله پنج دقيقه افتادند در نتيجه رفتم نماز خونه تا كار وصله پينه رو شروع كنم. نگو اونها هم ماشين رو گرفته و تشريف برده بودند و در نتيجه بنده جا موندم و مجبور شدم تا خود سنيما صحرا كه همه مي دونيد چقدر بد مسيره با تاكسي برم كه با احتساب ترافيك كلي وقتم تلف شد. شيرين ترين قسمت ماجرا اينه كه همونجا متوجه شدم كه بانك پاسارگاد اسپانسر جشنواره فجر براي بچه هاي مطبوعاتي و رسانه اي شده و ما مي تونيم كارت شناسايي چشنواره مون رو با كپي شناسنامه تحويلشون بديم و اونا در قبال بهمون يه كارت اعتباري با ۵۰ هزار تومان اعتبار اوليه مي دن. ولي مي دونيد چي شده بود؟رو كارت شناسايي من اسم فاميلم يه حرفش اشتباهي به جاي س خورده بود م و با شناسنامه ام تطبيق نمي كردو خيلي راحت از شر بدو بدو هاي بعدي اش خلاص شدم و ۵۰ تومان ناقابل از جيب مباركم پريد. بعد رفتم فيلم ديدم كه جاتون خالي خود فيلمه خوب بود اما من فقط كله ديدم. چون فكر مي كنم دو تا آدم زرافه نما جلوم نشسته بودم و هر چي من قدم رو بلند تر مي كردم اونا هم قدشون رشد مي كرد و خلاصه تا آخر فيلم همش در حال وول خوردن تو جام براي شكار تصوير بودم. بعد سوار تاكسي شدم رفتم پل چوبي و به راننده گفتم شايد مسيرش آزادي باشه و من بتونم سر شادمان پياده بشم. اون گفت نه ولي ظاهرا اتوبوسهاي تندرو هستش و خيلي راحت تر و ارزون تر از تاكسي يه. من قبلا سوار اتو بوس خيلي مي شدم ولي از موقع نيما دار شدن ديگه رنگ اتوبوس رو نديدم و اين اتوبوسها جديده و اصلا سيستمش فرق داره. حالا بماند كه بجاي رفتن به غرب رفتم شرق و اتوبوس امام حسين رو سوار شدم و مجبور شدم يه ايستگاه برگردم. بعد هم سر شادمان رو متوجه نشدم و با خود ا ون اتو بوسه رفتم تا آزادي. بعد هم چون برگشتني اتو بوس نبود تقريبا تا شادمان رو پياده اومدم و اين يعني يه يه ساعتي پياده روي در حاليكه عجله داري زودتر برسي چون مثلا براي ساعت ۵ بعد از ظهر وقت آرايشگاه گرفتي. بعد هم بد شانسي بعدي اينكه آرايشگاهه تعطيل كرده بود چون ساعت ۶ و ۱۰ دقيقه رسيدم و اونجا شش تعطيل مي كننن . گفتم حالا كه ديگه كار از كار گذشته لااقل به فكر شام باشم. سر راه ده تا تخم مرغ خريدم و خوشگل با اون ريخت و قيافه آرايشگاه نرفته و از صبح دويده رفتم و همين كه دستكشم رو در آوردم تا زنگ بزنم كيسه تخم مرغ ها از دستم افتاد و همشون شكست. خلاصه كه نيماي فول انرژي رو تحويل گرفتم و بعد جناب همسر رفتند بيرون و من و پسري مونديم خونه. اگه بدونيد چه بلايي به سرم نياورد. هر شيطنتي كه تو چنته داشت اون روز بيرون كشيد و از كشيدن موهام گرفته تا سيخ و ميخ كردن تو چشام همه رو انجام داد. بعد هم خيلي شيك شامش رو نخورد چون ميل نداشت و ماست رو چپه كرد تو يخچال و دراورهاي ميز توالت و محتوايشون رو برد حموم و دونه دونه تفتيش كرد و بعد كه باباش اومد من ديگه رسما داشتم زار مي زدم و با قيافه هپلي به بدشانس بودنم تو اون روز اعتراف كردم. بعد جناب همسر گفتن ديگه دست به سياه و سفيد نزن تا از بيرون پيتزا سفارش بدم. منم استقبال وافر كردم چون گفتم اگه يه تكون ديگه بخورم باز يه گندي بالا مياد. من پيتزا قارچ سفارش دادم و اون هم پيتزا پپروني و براي اينكه بد شانسي آخرم رو داشته باشم مي دونيد چي تحويل گرفتم: پيتزا من شده بود پيتزا سبزيجات و پر نخودو بادمجون و از اين چيزها كه اصلا تو پيتزا دوست ندارم. اين هم چهارشنبه به ياد ماندني من!

 
 

دوشنبه پانزدهم بهمن 1386

یه سلام کوچولو

خب من بعد یه غیبت نیمچه کبری اومدم. البته همین جاها بودم ها ولی نه وقت خاروندن سرم رو داشتم و نه وقت دیدن قیافه دیدنی خودم رو تو آینه. حالا تو این اوضاع بلبشو کاری آقا نیما هم فیلشون یاد مریضی کرد و در نتیجه باعث شد من دیروز زودتر برم خونه و بعد بردن نیما به دکتر وقت کنم حداقل حموم کنم. جمعه واقعا قیافه ام از حالا هم دیدنی تر شده بود و وقتی بخاطر شیفت اومدم اداره دیدم مثل اینکه همه از شب اونجا بودن چون چپ چپ نگام می کردن که انگاری خیلی دیر رسیده بودم. یکی نیست به اینها بگه ناسلامتی جمعه است ها!!شنبه که نیست! اداره ما واقعا تو این زمینه خارجی عمل می کنه!خلاصه که از اونحایی که همون جمعه اش آقا نیما یه دو ساعتی مهمون ما بود تو اداره تا بابابزرگ و عمه اش بیان دنبالش ببرندش همه جا رو کن فیکن کرد. اول یه دل سیر از لاک در آورد. البته از نوع غلط گیرش و من بیچاره تا امروز هر وقت می رسم خونه با پنبه و استون یه گوشه ا ز لباس بافتنی نیما رو مشغول پاک کردن و سابیدن اثر لکش می شم. موقع رفتن ایشون هم باز قیافه خودش و دیگران هم دیدنی شده بود. خودش که تمام صورتش رو با لاک غلط گیر سفید کرده بود و شده بود سفید برفی. بقیه هم چون مسلما به کارشون نرسیده بودن و آقا نیما اونا رو با خرده فرمایش هاشون سرگرم سرگرم کرده بود می خواستن منو بزنن. البته شوخی می کنم ولی واقعا هیشکی اون دو ساعت رو نتونست کار کنه. بعد هم طبق معمول رفت سراغ آب سرد کن و به بهونه خردن آب حسابی سیل راه انداخت. حالا دیگه آبدارچی ها هم داشتند منو چپ چپ نگاه می کردند. بعد چون نیما موهاش خیس شده بود و به هم ریخته بود از کیفم یه شونه در آوردم و خوب شد که شونه رو دید چون مثل این ندید بدیدها می خواست موی همه(البته آقایون رو که پیدا بود)شونه کنه و کاری نداشت که کی کچله و کی مو داره. حتی موهای رئیسم رو هم شونه کرد!!!!ببینید من اون لحظه چه سکته نازی زدم! خلاصه که هنوز ده دقیقه مونده به اومدن اکیپ امداد رسان بعنی بابابزرگ و عمه نیما من پایین بودم و منتظر ظهورشون!برگشتنی هم نیما یه حال حسابی بهشون داد و گویا رفته بودن مغازه مایونز بخرند نیما در جا به عمه جونش سفارش دو تا لپ لپ و کلی هله هوله و بعد هم سی دی در بدرها رو می ده. ما انقدر تو خونه مون از این سی دی داریم که نگو. به فکر افتادیم یه شو فروش سی دی در بدرها رو بذاریم . بعد هم که محموله تحویل باباجونشون داده شد که تو این مدت هکاری وافر رو در امر پخت و پز و بچه داری کردند. البته همچین بی منت هم نبود ها! چند روز قبلش جناب همسر داشتند با خواهرشون گپ و گفتگو می کردند که دیدم خواهر شوهرم میگه پس جمعه که شیلا می ره سر کار کی می خواد نیما رو نگه داره؟دیدم همسر جان با لحن بسیار جالب و مطبوعی می گه خب معلومه! مگه ل له بچه مرده؟پس من چی کاره ام؟و همین شد که گفتم آخ جون سوژه بحثمون جور شد و خلاصه شب طی عملیات حال گیری اساسی و اعلام وجود مبنی بر اینکه مگه من دارم میرم خوش بگذرونم و مگه من دوست ندارم تو خونه بمونم و مگه.... احساسات فمنیستی ام رو بروز دادم و بدین ترتیب موفق شدم شغل شریف بچه داری رو به بابای بچه سپردم تا بفهمه بچه داری چه بابایی از آدم در میاره و قرار نیست همیشه مامی جان بچه داوطلب شه!حالا هم روزشماری می کنم تا زودتر این چند روزه هم سپری و این جشنواره تموم شه. البته ما اینجا فقط کار کردیم و فیلم دیدن مال از ما بهترون بود ولی تصمیم دارم هفته بعد که شاید حجم کارم کمتر شد فیلم هم ببینم چون قطعا یه خورده استراحت و دودره کردن کار ثواب هم داره.در ضمن ببخشید که این چند وقته نتونستم وب هاتون رو بخونم قول میدم جبران کنم!

 
 

یکشنبه هفتم بهمن 1386

برف برف برف

تو جایی که کار می کنم فقط من یه نفر (البته تو یه محیط۸ نفره)خانومم و بقیه آقا و حالا تصور کنید کار کردن همینجوریش تو چنین فضایی چقدر سخته. از آقایون هم فقط دو نفر بچه دار هستند و بقیه متاهل بدون بچه و البته یه مجرد هم داریم که از مورچه بی آزارتره. حالا همه اینها رو گفتم تا بگم دیروز اون روحیه فمنیستی ام(با عرض معذرت از همه شما که دارید و من ندارم)گل کرد چون این روزها سرمون به لحاظ کاری خیلی شلوغه و جلوی روی من رئیسمون گفت من هیچ مرخصی تو این چند روز قبول نمی کنم و بچه ام مریضه و این حرفها سرم نمیشه که البته روی صحبتش با من بود چون اون یکی آقای بچه دار بچه اش هم مریض بشه زنش سر کار نمی ره و نه خودش. خیلی دلم می خواست بگم شما ها خودتون اگه بچه تون مریض بشه واقعا چی کار می کنید؟غیر از اینه که به مامانش می گید تو نرو سر کار بمون خونه مواظب بچه باش. پس من هم مامانم و طبیعی یه که شوهرم به من بگه تو مریضی نیما نرم سر کار. همه این حرفها رو زدم که بگم چقدر خوبه آدمها ملاحظه همدیگه رو بکنن. اگه بالفرض یه آقایی یه ماشین زیر پای زنشه و لازم نیست مثل شوهر من صبح به صبح من و نیما رو برسونه پس لطفا اظهار خوشحالی نکنه که من هر روز صبح خیلی راحت میام سر کار و هیشکی لازم نیست مرخصی بگیره . بعد هم اینکه مریضی یا حادثه خبر نمی کنه و مطمئنا کسی دلش نمی خواد مریض بشه و گوشه خونه بیفته و از کار و زندگیش عقب بمونه ولی وقتی پیش بیاد از دست خود آدم هم خارجه پس خیلی بی مورده که به کسی بگی بچه ام مریض شد و این حرفها حالیم نمیشه!کلی غر غر کردم ولی خوب لازم بود چون سبک شدم. من کلا آدم با مسئولیتی سر کارم هستم و تا حالا نشده از کارم کم بذارم با کاری رو که باید انجام بدم دیر تحویل بدم یا حتی اجازه بدم کسی کاری رو به من گوشزد کنه ولی وقتی این حرفها رو می شنوم به این نتیجه می رسم که ظاهرا دو دره بازی خیلی هم بد نیست و نباید کاری کرد که دیگران از آدم متوقع شوند.

نيما تو روز برفي

 
 

شنبه ششم بهمن 1386

دالی سلام

بین همه این مشغله های کاری و هزار جور ترجمه برای جشنواره فیلم فجر امروز صبح گفتم بیام اینجا. دیروز رو که جمعه بود و من جمعه ها باید سر کار باشم نیومدم و موندم خونه و تک تک سلولهای تشنه مرده خوابم حسابی یه خواب سیر بعد از ظهر و شب رو تجربه کردند. ظهر که انقدر خوابم عمیق بود بیدار که شدم نفهمیدم عصره یا صبح زوده و من معمولا وقتی که خوابم خیلی سنگین باشه و به ا صطلاح اون سلوهای خاکستری مغزم نئشه خواب باشند اینجور میشم. البته موقع خواب متوجه شدم که یه ده باری کله مبارکم به کتابخونه خورد از بس که نیما بغلم وول خورد و سرش رو میخواست بتپونه زیر بغلم. آخه مدل خوابیدنش اینجوریه و گاهی خودم هم خنده ام می گیره که این چه جور خوابیدنه. سرش رو باید تو یه کنج که معمولا بین بازو و دنده هامه قایم کنه و تا بخوابه می بینی خیس عرق شده . بعد هم من هر وری که بچرخم اونم دنبال اون یه گوشه کنج خودشو می چرخونه. خلاصه که خوابیدن ما فیلمبرداری داره. سه شنبه هفته پیش کارم تو اداره خیلی زیاد بود و مجبور بودم تا هشت بمونم در نتیجه نیما که قبلا وقت دندونپزشکی داشت رو باباش برد مطب. نیما قبل از یه سال فکر کنم قبلا هم نوشتم شبی سیزده چهارده بار بیدار می شد و این برای من بی نوا یعنی اینکه هر یه ربع یه بیداری و واقعا من تو اون یک سال همه جوره تحلیل رفتم. اون موقع شغل بابای نیما یه شغل مدیریتی حساس بود و به همین خاطر ایشون از شب بیداری معاف بودند چون فرداش هزار جور جلسه داشت و باید هوشیار و بیدار می رفت سر کار. خلاصه که خیلی به من سخت گذشت و فکر کنم شش ماهی مثل ملت آواره فلسطین تو اتاق آقا نیما می خوابیدم و آواره بودم. تو اون مدت نیما از بس تا صبح شیر می خورد و با اینکه من از شش ماهگی دندونش رو مسواک می زدم دندون جلویی اش یه کوچولو پوسیدگی پیدا کرد و به خاطر همین از مهدش گفتند ببریدش دندونپزشک. چیزی که میخوام براتون بگم در مورد این دندون پزشکی یه و به خدا اصلا تبلیغ اون نیست و تازه اگه هم باشه چه ایرادی داره چون کسی که کارش خوبه مستحق تبلیغه. این دندون پزشک مخصوص بچه هاست و تا اونجا که میدونم تنها دندونپزشک مورد تایید یونیسف تو ایرانه. این آقا دندون پزشکی رو برای بچه ها یه تجربه خوشایند می کنه تا بچه هیچوقت از دندون کشیدن و پر کردن نترسه. مطبش به گفته شوهرم یه جای مخصوص بازی بچه ها داره که رو میزش پازل هایی به شکل دندون و برای آشنا کردنشون هست. بعد یه چند تا عروسک گنده داره که تو دهناشون پر دندونه و بچه ها می تونن با مسواک دندوناشون رو تمیز کنن. بعد هم هزار جور کتاب قصه و شعر و موسیقی راجع به دندنون. خودش هم اول با بچه دوست میشه. تازه شنیدم که صورت بچه ها رو هم نقاشی می کنن و خلاصه خود مطب دکتره یه پا سرزمین عجایبه. این جور که باباش می گفت نیما که خوشش نمی یاد کسی سر به سر خودش و دندوناش بذاره انقدر از اونجا خوشش اومده بود که نمی خواست بیاد بیرون و خلاصه با گریه مطب رو ترک کرد. داشتم به این فکر می کردم که چقدر رفتارهای این جوری می  تونه تو رفتار بچه ها موثر باشه و چه خوبه که بچه انقدر راحت با پزشک و دکتر کنار بیاد. برای شخص من که تجربه خوبی بود(البته با توجه به حرفهای باباش چون من نیما رو نبردم). نیما قبلا یه دکتر داشت که کارش حرف نداشت ولی خیلی با بچه خشن رفتار می کرد و این کارش واقعا باعث تعجب من بود چون کسی بود که یه عمر با درمان بچه سرکار داشت. بالفرض می خواست بچه رو معاینه کنه می گفت به ما که دست و پاشو بگیرد تا من گوشی ام رو رو دلش بذارم و همیشه از مطبش صدای گریه و جیغ بچه ها بلند بود. سر همین رفتارهاش دیگه نیما رو نبردم پیشش هر چند کارش عالی بود. دکتر فعلی نیما انقدر دالی موشه و جوجو بازی می کنه تا وسط همین بازی ها دهن و شکم نیما رو معاینه می کنه و این رفتارش خیلی خوبه. برای مریض ها هم وقت میذاره چه تلفنی و چه حضوری. رفتار بعضی دکترها که واقعا فقط حرص پول رو می زنن نه تنها انسانی نیست بلکه در شان اونها نیست و این واقعا باعث تاسفه.

پ.ن.۱ نیما دیروز داشت با پاستل نقاشی می کرد دیدم رنگ سفید رو برداشته و هی می کشه ولی رنگ نداره. آخر سر عصبانی شده اومده به من میگه: مامان این رنگش خرابه. ببین. خرابه. تا حالا هم هر کاری کردم نیما واژه پاستل رو برای اونها بکار ببره میگه مداد رنگی. چون پاستل براش پاستیل یعنی همون خوردنی هاست و به هیچ وجه هم توجیه نمیشه.

پ.ن.۲ دیروز اومدن اتو بزنم حواسم نبود این شیشه شیرهای نیما رو که پشت میز اتو قایم کرده بودم و نمیدونم برای چی قایم کرده بودم یکدفعه افتادند بیرون. نمی دونید نیما چی کار کرد. الان یه ماهی یه که شیشه رو ترک کرده و اصلا هم یادش نبوده. حالا تصور کنید همه اونها رو یکجا پیدا کرد. تا شب منو بیچاره کرد انقدر گفت شیشه. من هم همشون رو سر به نیست کردم.

پ.ن.۳ این سی دی کارتون در به درها همچنان اکرانش تو خونه ما ادامه داره . ما هم شدیم آپاراتچی و هی باید از صبح تا شب اونو برای آقا نیمابذاریم. نیما که دیالوگ هاش رو حفظه. یه شخصت تو این فیلم هست که خیلی پخمه است و با لهجه یزدی میگه:من که هیچ کاری نمی کنم برات - نمیدونم چی کار می کنم برات بذارم برم؟نیما هم اینو حفظ شده و وقتی می خونه فقط باید قورتش داد. خلاصه که دیدن این سی دی رو به همه شما توصیه می کنم. البته فیلم شنگول منگول رو هم گرفتیم که اون هم جالب بود.

 

 
 

Weblog Themes By Pars Theme