تبليغاتX
نیما شیر پسر
   
نیما شیر پسر
من و تویی که بزرگ می شوی
 
 
آرشيو مطالب

آبان 1388

مهر 1388

شهریور 1388

مرداد 1388

تیر 1388

خرداد 1388

اردیبهشت 1388

فروردین 1388

اسفند 1387

بهمن 1387

دی 1387

آذر 1387

آبان 1387

مهر 1387

شهریور 1387

مرداد 1387

تیر 1387

خرداد 1387

اردیبهشت 1387

فروردین 1387

اسفند 1386

بهمن 1386

دی 1386

آذر 1386

آبان 1386

مهر 1386

شهریور 1386

مرداد 1386

____________________
مطالب اخير

جمعه خوب

بهترین خبر

انسانی به نام مادر

29

mother

بتمن و دنیای پسربچه ها

کودک و خدا

روز جهانی کودک مبارک

اندر احوالات این روزهای ما

سپید زیبا

____________________
پیوندهای روزانه

اخبار ستارگان هالیوود

____________________
پیوند ها

آرش وروجك

مامان پرهام

مامان آنديا

مامان آرين

مامان ستايش

نونوش جان

مامان امير مهدي

مامان آرتا

مامان هيژا

مامان فراز

مامان شروين

آشپزخونه مامان شروين

مامان نازنين فاطمه

مامان ايليا توپولي

يه جاي دنج

مريم جون

دلنوشته هاي آيتك جون

نوشته هاي گل مريم

نيروانا جون

بهشت كوچك شيلا جون

من و يه آقاي شيك

گلپرخانم عزيز

مامان مهراد

مامان پرنيان

مامان ارشك

مامان ارشيا

مريم جون

آوات و هيوا

مامان آزاده

مادراني مثل من

يادداشتهاي يك زن

مامان هوچهر

آرزو جون

من و يك زندگي

فال حافظ! نیت کن!
انجمن گفتگو لیمونات
عکس بازیگران و مدل
نرم افزار
سایت تخصصی موبایل
قالب وبلاگ

____________________
امكانات جانبي

RSS 2.0

 
 
 

دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386

شمارش معکوس تا 87

هنوز نوشتن ۸۷ برام ثقیله. چه از نوع تایپی اش و چه از نوع خودکاری اش و این عمر ماست که داره با چرخش و تغیر این اعداد و پس و پیش شدنشون همینطور مثل اسبی چموش گاه پرهدف و گاه بی هدف و گاه در مسیر و گاه خارج از مسیر به جلو حرکت می کنه و ما رو هم به دنبال خودش می بره.در رفتن گریزی نیست اما در چگونه رفتنه که زندگی همه ماها متفاوت از دیگری می شه و می بینی یکی داره با دل خوش میره و سلانه سلانه و اون یکی با یه دنیا غم و بریده بریده. سال ۸۶ برای من سال بدی نبود اما شاید هم سالی نباشه که ازش بخوام به عنوان یه سال استثنایی در تقویم عمرم یاد کنم . راضی ام اما یه جورهایی هم حس می کنم دچار اون بی هدفی و روزمرگی شدم که همیشه ازش می ترسیدم و آرزو می کردم هیچوقت سرم نیاد اما وقتی می بینم نیمای گل و خانواده خوبم رو دارم خدا رو شکر می کنم برای همه داده ها و نداده هاش و مهمتر از همه تن سالمی که به هممون داده تا قدرش رو بدونیم.باور کنید همین نعمت خانواده و تعلق داشتن به یه کانون گرم و پر امید خودش یه نعمت بزرگه که گاهی ازش غافل میشیم و من تو یکی از همین روزهای آخر سال با دیدن یه پسربچه سه ساله که مادر و پدرش معتاد بودن و یکی از دوستام سرپرستی اونو قبول کردن و شب عیدی به خانواده شون پذیرفتن متوجه اهمیت و لذتش شدم. بچه ای که به قول خودشون مادرش اونو به یه کولی فروخته بود و اونها زبونش رو سوزونده بودن و تا چند وقت افسردگی داشت و نمی تونست حرف بزنه و حتی شناسنامه هم براش نگرفته بودن و تو یه کارگاه کفش دوزی ول شده بود حالا خانواده ای داره تا محبت و عشق رو مثل یه گل پژمرده ازشون بگیره تا دوباره بتونه به زندگی لبخند بزنه و یه کودک سه ساله خوشبخت بشه. گاهی دیدن این چیزهاست که یه تلنگری به وجود آدم می زنه و انگار یکی از پشت شیشه بهت میگه:کجایی؟ چی ات کمه؟ موفق نیستی؟خوشبخت نیستی؟بچه و همسر خوب نداری؟ پس چرا انقدر دلمرده ای ؟من در سال جدید تصمیم گرفته ام این دلمردگی رو از خودم دور کنم و بهتر باشم برای خودم و اطرافیانم. قدردان باشم و مهربان تر. ساعی باشم و بخشنده تر در خوبیهایی که می تونم به دیگران بکنم و دلشون رو شاد کنم و در نهایت دلخوش باشم و شاکر تر برای هر کوچک ترین نعمتی که خدای خوبم بهم داده و من گاه حکمتشون رو فراموش می کنم و لب به شکوه می گشایم.

بهترین خاطرات من در سال ۸۶ و کارهای مثبتی که تو این سال کردم و چیزهایی که باید قدرشون رو بدونم

  • بزرگ شدن و شیرین زبون شدن پسر گلم که عاشقانه دوستش دارم و زیباترین هدیه خداوند بهم بوده.
  •  رسیدن کتابم به چاپ دوم
  • یک کارنامه پربار کاری و موفقیت در این زمینه
  • سلامتی تک تک اعضای خانواده ام
  • پیدا کردن یه دوست قدیمی
  • قبولی فوق لیسانس همسرم
  • جور شدن قضیه مهاجرت پدرمادرم
  • یه سرمایه گذاری موفق خانوادگی
  • خرید مغازه ای که سه دنگش مال منه
  • تفاهم بیشتر من و همسر در مورد بسیاری از مسائل و درک متقابل بسیاری از چیزها
  • باز کردن این وبلاگ که تو همین مدت کوتاه هم اونقدر وابسته اش شدم که یه اعتیاد خوب پیدا کردم- آشنا شدن با یه عالمه دوست گل وبلاگی
  • قطع رابطه با یکسری افراد و اشخاص که خوشحالم تونستم این شهامت رو پیدا کنم و زندگیم رو به لحاظ عاطفی یه گام به جلو بندازم.
  • داشتن یه تابستون خوب و پرخاطره با دوستای خانوادگیمون

بعضی از خواسته های من در سال ۸۷

  • سلامتی و باز هم سلامتی خانواده ام
  • ترجمه حداقل یه کار خوب
  • اگه بتونم برای فوق بخونم
  • در اومدن از یه بلاتکلیفی بزرگ مربوط به آینده خانواده مون
  • فروختن یکی از خونه هامون و سرمایه گذاری اون
  • حفظ تناسب اندام و سلامتی
  • مهاجرت
  • کار خوب و موقعیت عالی کاری
  • پیدا کردن وقت بیشتر برای مطالعه و تفریح
  • ثبت نام کلاسهای یوگا
  • موفقیت همسرم و چاپ کتاب شعر تازه اش

 
 

شنبه بیست و پنجم اسفند 1386

عيدتون پيش پيش مبارك

هوا چقدر خوب شده. بهاري بهاري. خب ما رو كه كسي غلغلك نداد تا بلكه حال و هواي عيد بگيريم در نتيجه مجبور شديم خودمون دست به كار بشيم. سبزه سبز كرديم كه خدا رو شكر ماش هم سبز كردم وگرنه آبروم مي رفت. به جاي گندم جو خيس كرده بودم و بعد سه روز كه تو آب بود ديدم نه كه نه . مثل اينكه داره مي گنده و بعد دو زاري ام افتاد كه جو بوده. جناب همسر هم گفت خوب شد فهميدي وگرنه شب عيد سبزي پلو ماهي با سوپ جو داشتيم. منم گفتم خيلي دلت بخواد. آدم تنوع داشته باشه بده. بعد جوانه هاي ماشم رو رو كردم و گفتم فكر كردي من از رو ميرم. خلاصه كه كلي جفتي خنديديم به اين ماجرا بعد نوبت آقا نيما شد تا از مهدش يه ماهي قرمز تو يه تنگ فسقلي بياره. نميدونيد كه چه بلايي سر اون ماهي نگون بخت آورد كه. من داشتم تو آشپزخونه غدا مي پختم كه يه آن ديدم تنگ ماهي يه سفيد شده و بعد يه چيز نارنجي داره توش بال بال مي زنه. بله! آقا نيما بهش شير داده بود. بعد هم براش چيپس ريخته بود. حالا بماند كه وقتي اومد خونه و تنگ دستش بود ديدم توش گردو انداخته. اون هم نوع تف كرده ا ش رو تا شايد هضمش براي ماهي يه راحت تر باشه. خلاصه كه فكر مي كنيد ماهي ما ۲۴ ساعت هم دووم آورد. فكر كنم انقدر مرگش رو از خدا خواست تا سرانجام ساعتهاي نه و نيم شب مراسم انا الله و انا عليه راجعون رو داشتيم. بعد هم مجبور شديم كه ببخشيد تو مستراح سر به نيستش كنيم چون نيما هي مي رفت در سطل رو باز مي كرد تا ببينه راستي راستي مرده. بعد هم بهش گفتم هر كي ازت پرسيد ماهي ات رو چكار كردي بگو كشتمش. اونم حالا به همه همين رو ميگه و كلي بچه مون رو قاتل كرديم. همينه كه هيچ سالي ماهي نمي گيريم. سال پيش هم ماهي اش تو مشما بود و داشتيم با آژانس مي اومديم خونه انقدر به مشما ناخنك زد و ماهي يه رو قلقل داد كه فكر كنم ماهي يه به رعشه افتاد. چون موقعي كه افتاد تو تنگ نمي تونست درست شنا كنه. خلاصه كه اگه كسي خواست ماهي اش به پاركينسون يا مسموميت غذايي مبتلا بشه بيارتش پيش ما. تضميني تضميني يه. 

پ. ن.۱. نمي خواستم ا ين پست شادم رو خراب كنم ا ما همين الان براي دو نفر كه زندگيشون داره از هم مي پاشه و همش هم به خاطر نداشتن گذشت و رعايت نكردن همديگه است آرزو مي كنم زودتر سر خونه زندگي شون برگردن و اونو پر از خاطرات مشترك شيرين كنن. ديروز داشتم به همسر مي گفتم چقدر طلاق اين روزها زياد شده. حالا نميدونم واقعا من دور و برم زياد شده يا شما هم همتون موردهاي زيادي رو داريد مي بينيد. بيشترش هم به دو خاطره: مسائل مالي و دخالت پدر و مادر تو زندگي بچه ها. البته خدائيش بعضي مردها نمي دونم چرا نمي خوان بزرك شن. نميگم به مادرتون سر نزنيد يا احترامشو نداشته باشيد ولي بابا هر چيزي حدي داره. كسي كه ازدواج كرده بايد هفته اي چهار روز بعد از كارش اول بره خونه مادرش سر بزنه و بعد نه شب بياد خونه؟يا همش به مادرش اجازه بده كه تو زندگيش دخالت بشه و اون براي زنش كوفت كنه؟حتي به رنگ موي زنش كار داشته باشن و بگن چرا اين بنده خدا موهاشو رنگ نمي كنه.؟چرا اين غذا رو نمي پزه؟!واقعا آدم گاهي تو حكمت اين كار بزرگتراها مي مونه؟مگه نه اينكه همه خوشبختي بچه هاشون رو مي خوان؟واقعا اگه پسرتون تو خونه با عروستون سر حرف شما جنگ اعصاب داشته باشن حس مي كنيد خوشبخته؟ چند سال پيش يه نظرسنجي انجام شده بود و بعد از ايتاليايي ها مرداي ايراني ببخشيد بچه ننه ترين مردهاي دنيا تشريف داشتند. حالا خوبه كه حداقل رتبه دوم رو دارند.يكي از دوستام تعريف مي كرد با شوهرش سر مانتويي كه خريده بود و رنگش دعواش شده بود و دوستم هم قهر كرده بود اومده بود خونه مامانش. شب كه ميشه شوهرش ميره مثلا ناز كشي و آشتي كه مادر شوهرش ظاهرا گفته بود خاك عالم تو سر پسرام كنن كه انقدر زن ذليل اند. بعد دوستم گفته بود فكر كنم انتظار داشت شوهرم بياد سر يه مانتو منو طلاق بده!!! واقعا من يكي كه نمي دونم چي بگم. البته شانس آوردم كه تو خانواده ما اصلا اين چيزها نيست و تنها كاري كه مادر شوهر پدرشوهرم نمي كنن دخالته.!


نميدونم سه شنبه تعطيل باشيم يا نه چون احتمالا چهارشنبه كه تعطيله ما يه روز زودترش تعطيليم . اين چند روزه رو هم نمي دونم كه بتونم مرخصي بگيرم يا نه ولي اگه ديگه پستي نذاشتم كه البته انشاالله بذارم از همين الان سال نو رو پيشاپيش به همه تبريك ميگم و در سال جديد براي همه سلامتي و دل خوش در كنار پول فراوون رو آرزو مي كنم. اميدوارم همه به خواسته هاشون برسن يا حداق در مسير تحقق كردنشون قرار بگيرن و سال جديد براي همه خير داشته باشه و خوبي.همه كوچولوهاي گلتون رو هم ببوسين

 
 

دوشنبه بیستم اسفند 1386

عید اومد بهار اومد....

  • دیروز کلی اینجا نوشتم که همه اش پرید و دل منم از لجش دیگه نوشتنش نمی یاد. عید اومد بهار ا ومد ولی به جای اینکه پرجنب و جوش بشم تنبل تنبل شدم و همش دلم می خواد یه جا ولو شم و هیچ کاری و بازم هیچ کاری نکنم. کتاب هم نخونم فیلم هم نبینم. اصلا فقط بشینم و فکر کنم. به چی؟ خدا می دونه چون بدبختی فکرم هم نمی یاد. پس بهتره خیالبافی کنم. آهان. حالا شد. خیالبافی راجع به چی؟ به اینکه ده سال دیگه عید رو کجا هستم و دارم چی کار می کنم؟اونقدر پولدار میشم که وقتی عید میاد و میخوام همه چی رو نونوار کنم مجبور نشم حساب دو دو تا چهار تا نکنم.کارم چی میشه؟ بیرونم می کنند یا استعفا می دم یا همینطور اینجا می مونم همون جور که از ۸ سال پیش تا حالا موندم و سعی کردم موفق باشم.تو این هشت سال همین جا بود که با جناب همسر آشنا شدم و حالا یه پسر گل دارم. بعضی موقعها ذهنم شناور میشه. میره به جاهای دور میره به جاهای نزدیک و اصولا من از این واژه خوشم میاد. باعث میشه یکنواختی ذهنیم از بین بره. انرژی مثبت بگیرم و به یه فردای روشن تر فکر کنم.
  • صبح کلی حالم گرفته شد. نیما اصلا نمی خواست بره مهد و هر جور قسمی بلد بود ما رو داد تا مهد نذاریمش. چقدر ما مامانها سنگدل شدیم. سنگدل شدیم یا کم عاطفه؟با هر شیطنت بچه از کوره در میریم و دیگه با اصرارشون گول نمی خوریم.گاهی با خودم فکر می کنم چه خوبه که آدمها تو بزرگسالی خیلی چیزهای مربوط به بچگی خودشون یادشون نمی مونه. البته همه نه. نمونه اش جناب همسر که با جزئیات کامل دو سالگی خودش رو یادش هست و چیزهایی از اون موقع میگه که مامانش انگشت به دهن می مونه. حتی شیر آب خونه شون و شکل و شمایل همسایه هاشون رو هم یادش هست. کفش عیدی رو که براش گرفته بودند و مامانش میگه اون موقع نهایتا ۲ سال و نیمه بوده.نکنه نیمای من هم همین جوره بشه و من کلی شرمنده اش بشم؟بابت سر کار رفتن. بابت نموندن ها. بابت غر زدن ها. بابت دعوا کردن ها. بابت این وجدانی که همیشه دردناکه بخاطر گیر کردن بین مادر بودن و همسر بودن و شریک زندگی یه نفر دیگه بودن و کمک به اون یه نفر برای اداره کردن بهتر یه خانواده. گاهی آدم گیر می کنه. منتظر یه بهونه است. یه تلنگر. یه چیزی که اونو از این وضعیت در بیاره. حالا خوب یا بد. الان منم همین جوری شدم. بلاتکلیف نیستم ولی دو دلم. بگذریم.
  • پریشب فیلم مچ پوینت وودی آلن رو دیدم. خیلی باحال بود. یه مساله فلسفی رو خیلی راحت برات باز می کرد. چیزی رو که این همه آدم در موردش کتاب نوشتیند و حرف زدند و به بودن و نبودنش تردید کردند: شانس.بعضی ها خوش شانس بدنیا می یاند و بعضی بدشانس و بعضی ها هم زندگی براشون شانس میاره. اول فیلم یه تور تنیس رو نشون میده که یه توپ بهش می خوره و راوی میگه: گاهی زندگی ما عین همین توپه. به یه مانع برخورد می کنه و بعد تو زمین و هوا می چرخه و بعد بستگی داره توپه کجا بیفته. تو زمین خودت یا زمین حریف.تو نخواستی که توپ به تور بخوره و باز تو نخواستی که توپ کجا بیفته. پس خیلی چیزها از دست آدم خارجه. من خودم شخصا به این مقوله شانس معتقدم. کاری هم ندارم که دیگران چی بگن و اسمشو چی بذارن. قضا و قدر. سرنوشت. تاوان خوبی و بدی دیگران. از یه دست بگیری از یه دست دیگه پس میدی.بعقیده من آدمها با یه پکیج از چیزهای مختلف که شانس هم جزو اونهاست بدنیا میان و باید با همون پکیج هم از دنیا برن.حالا اینکه چرا بعضی ها خوش شانسن یا بد شانس واقعا نمیدونم ولی برای خودم اینجور توجیح کردم که ما آدمها ناگزیر از اعمال نسل قبل و پیشینیان خودمان هستیم. مثلا یه پدری آدم خیلی خوبیه و کلی خوبی می کنه و از اونجا که هیچ انرژی تو دنیا از بین نمیره اگه جواب این خوبی رو خودش نگیره به نسل بعد یا نسل بعدترش میرسه و اون بچه خوش شانس بدنیا می یاد. عکسش هم مصداق داره. آخر فیلم با بدنیا اومدن یه بچه  دیگران آرزو می کنن که بچه پولدار باشه ولی مادرش میگه:بهتره که خوش شانس باشه و این عین حقیقته. خلاصه که کلی فیض فلسفی بردیم از این فیلم آقا وودی آلن.
  • صبح اومدم یاهو و یه عکس جالب بود و باز گفتم بذارم. تو رو خدا ببیند بچه هه چه جوری داره مادرش رو نگاه می کنه. واقعا غریزه مادر و فرزندی یه ها.

  • نیمای گل من هم خوبه و نبودید ببینید این جمعه ای چه دسته گلی به آب داد. ظاهرا در غیاب من رفته بود از تو حموم یه تشت پر ا ز وایتکس رو که برای شستن یه سری ظرف و ظروف تو این خونه تکونی لعنتی گذاشته بودم کنار ورداشته بود و رفته مثلا تو اتاقش یه چیزی رو توش بندازه و بشوره که همش ریخت رو یه قالیچه کوچیک و قالیچه بدبخت ما الان عین گچ سفید شد ه و احتمالا باید از ش بعنوان قاب دستمال استفاده کنیم. بالاخره خونه به قاب دستمال هم احتیاج داره.!
  • یکی به من بگه من با این گریه آقا نیما موقع مهد رفتن و دل نکندن از خودمون چی کار کنم. بابا مردم از عذاب وجدان.!
  • دارم کتاب چراغ ها را من خاموش می کنم از زویا پیرزاد رو می خونم و تا اینجا که خوشم اومده. ببینم آخرش چی میشه
  • راستی اون کتاب قبلی رو برگردوندم به ناشرش و گفتم بهتره دنبال سانسورچی بگردید تا مترجم اما از رو نرفتم که!دوباره یه کتاب جدید گرفتم از کاترین وبر به اسم کلاس موسیقی که هنوز هم یه خطش رو نخوندم. واقعا احسنت به من!
  • امروز برم یه سری از این سرامیک های سنتی به شکل ماهی برای هفت سین بگیرم بلکه یادم بیفته ده روز دیگه عیده و من هنوز این حس عید اومدن تو وجودم وول نمی خوره.فکر کنم به یه غلغلک ا ساسی احتیاج دارم.

 
 

سه شنبه چهاردهم اسفند 1386

چه كنم

  1. امروز از اون روزهاست كه هي چه كنم چه كنم مي كنم. ميگن خدا آدم رو به چه كنم چه كنم نندازه ولي مال من اونقدر حاد نيست و بيشتر مربوط به همون چه كنم هاي آخر سالي كه همه رو گرفتار مي كنه ميشه. بايد يه مطلب در مورد مورگان فريمن (اون بازيگر سياهپوسته معروف كه معرف حضورتون هست و اسكار هم گرفته) ترجمه كنم و موندم از كدوم منبع ترجمه كنم. هم گاردين در موردش مطلب داده و هم ايندپندنت اما از اون جايي كه بايد مطلب رو اسلاميزه(اصطلاح محبوب مطبوعاتي ها براي عبور از پست بازرسي سانسور) كنم فكر كنم برم سراغ همون ايندپندنت. آخه اين باباي مورد نظر ما- فريمن رو ميگم- مثل اينكه بدون هماهنگي با ما رفته يه فيلم بازي كرده كه حالا اسمش يادم نيست و تو اون فيلم - استغفرالله - نقش خدا رو بازي مي كنه. البته كار كمدي يه ها و به هيچ وجه پاي مذهب بازي در كار نيست اما خودتون مي دونيد كه همين يه بازي تو پرونده اين آقا ميشه مورد منكراتي و من بايد اسلاميزه اش كنم. چند وقت پيش يه همكاري اومده بود يه مطلب از فيلم  کوکب سیاه برایان دپالما که فیلم نوار است رو ترجمه کرده بود برای ویژه نامه جشنواره و انقدر اسلامیزه اش کرده بود که می گفت هر کی این مطلب رو بخونه فکر می کنه این فیلم که سانسوری زیادی هم البته داره تو مسجد اتفاق افتاده! به حق چیزهای نشنیده و ندیده! حالا يه چه كنم چه كنمم رو گفتم و همين جا راه حلي هم براش پيدا كردم
  2. چه كنم چه كنم بعدي مربوط به نيما است كه از ديشب حس كردم سرما خورده ولي خيلي شديد نيست و نميدونم امروز ببرمش دكتر يا نه. واالله من كه فكر مي كنم ما خودمون اين روزها دكتر تريم چون بچه رو تا مي بينيم مي فهميم چه شه. از بس نيما رو بردم دكتر و داروهاي متفرقه بهش دادن كه تاثير نداشته خسته شدم. بيشتر مواقع هم كه مي برمش بهش يه سرماخوردگي ساده مي دن كه خوردن نخوردنش به نظرم تاثيري نداره. حالا ببينم تا شب چي ميشه.
  3. چه كنم بعدي مربوط به آخر هفته است كه همون طور كه خبر داريد شنبه تعطيله و يعني سه روز تعطيلي دبش البته به شرطي كه از قبل براش برنامه ريزي كرده باشي. يه مسافرت كوتاه؟ددر با دوستان؟استراحت مطلق و دوپينگ فيلم و كتاب تو خونه؟اونم با نيما(بگيد به حق چيزهان نديده و نشنيده)
  4. اين يكي چه كنم مربوط به موهامه.آره موهام. چون براي يه كاري بايد حتما مشكي اش مي كردم حالا ديگه هيچ بلايي نمي تونم سرش بيارم. البته بلا كه سرش آوردم يعني كوتاهش كردم ولي ديگه واسه عيد از رنگ يا مش يا حتي فر خبري نيست. تازه كوتاه كردنش هم از رو حرصم بوده كه ديگه نميتونم كاريش بكنم. حالا كه كوتاه شده (يه چيزي تو مايه هاي مصري) كه زياد به ذوق همسر مو بلند پسندم نخوره به سرم زده كوتاه ترش كنم و ا ز شر اين چهار تا شويد هم راحت شم. بعد هم رنگش كنم بشه بادمجوني. چه شود؟فكر كنم همسر يه سكته بزنه با ديدن قيافه ام.
  5. چه كنم بعدي مربوط به كتابمه كه گفتم دارم ميخونمش براي ترجمه. واقعا موندم چه كار كنم چون انقدر سانسوري داره تقريبا مطمئنم كه مجوز نمي گيره. (همين الان يه كار ديگه ام مجوز نگرفته و كلي حرص اونو دارم مي خورم بسمه)حالا موندم اين كتاب جديد رو انقدر قلع و قمعش كنم و به همون شيوه اي كه گفتم اسلاميزه كنم يا قيد ترجمه اش رو بزنم؟دلم واسه يه ترجمه خوب لك زده البته اگه كار خوب دستم بياد. البته ميدونم كه خيلي هولم ها ولي دست خودم نيست. همه ميگن چه عجله اي داري حالا تو كه همش ۲۸ سالته بذار چند سال ديگه ترجمه كن ولي باور كنيد ترجمه از اون كارهايي يه كه آدم اگه چند سال بذارتش كنار قلمش خشك مي شه و ديگه نمي ت ونه خوب كار كنه. حالا بگيد اين يكي رو چه كنم؟
  6. چه كنم ششم مربوط به كار كردن رو مخ جناب همسر براي مسافرته و اصلا اينكه اين حركت انقلابي رو انجام بدم يا نه؟از يه طرف دلم واقعا يه مسافرت مي خواد ولي از طرف ديگه يه جورهايي هم تنبلي ام مياد چون واقعا انقدر رو در طول سال مي دويم كه يه جا تعطيلي عيد بهمون مي خوره فقط مي خواييم ولو شيم. در ضمن از يه طرف هم ميگم امسال عيد رو جايي نريم و عوضش تابستون شايد يه سفر خارج بتونيم بريم. البته اون هم شايد. نيما هم كه ماشاالله هزار ماشالله تو مسافرت ها اندشه تو شيطنت و از سر و كول بالا پايين پريدن. بر عكس بچه خواهر شوهرم كه تو مسافرتها همش خوابه تو ماشين. حالا من ؟همش بايد نيما رو از دست زدن به فرمون و آينه و داشبورد و هر چي مخلفات تو ي ماشينه بگيرم و باور مي كنيد انقدر سرم به گرفتن نيما گرمه كه نه مسير رو مي بينم و نه ساعتش رو متوجه ميشم؟يادمه اون موقع كه بخاطر انرژي هسته اي نيروگاه نطنز خيلي سر و صدا كرده بود و ما داشتيم مي رفتيم باغ پدر شوهرم نزديكاي ابيانه ظاهرا تو جاده پر سرباز بوده كه حتي من يكي شون رو هم نديدم و هيشكي حرفم رو باور نمي كرد. مي گفتند آدمها رو نديدي؟ واقعا نديده بودم از بس كه حواسم به نيما بود كه در ماشين رو باز نكنه. شيشه رو نده پايين و هزار تا كار ديگه. آخه ميدونيد كه كسي كه بقل دست راننده ميشينه همش بايد سرويس بده. چاي - ميوه - بچه داري و مگه ديگه مي تونه منظره ببينه؟راستي اين باغ پدرشوهرم اينها هم جاي خيلي باحاليه. اونجا هم مي تونيم بريم. يه جاي به تمام معني دنج. صبحها كه بيدارمي شي انقدر ساكته كه انعكاس نفس خودت رو تو هوا مي شنوي.بعد صبحونه خامه وعسل و پنير محلي و نون محلي و ناهار هم چيزهايي كه پدرشوهرم تو باغچه اش كاشته. تو باغها هم كه محشره . لب جوي آب پره از قارچ و كرفس و پونه و بوته هاي خودور گوجه ريزه است البته تو ماه ارديبهشت و وقتي من ميرم اونجا واقعا نمي فهمم كه زمان چطور مي گذره. تصور كنيد نيما چه كيفي مي كنه. البته اونجا سه چهار ماه در سال خوبه چون هواي اونجا كويري يه و تابستونش خيلي گرم و زمستونش خيلي سرد ولي ارديبشت و شهريور محشره.پدر شوهرم ا ونجا يه خونه ويلايي ساخته كه اوايل كه ما ازدواج كرده بوديم همش به شوهرم مي گفتم آخه كي مي ره اونجا خونه بسازه و چرا اين پولو رو نمي بره شمال يه ويلا بسازه. حالا مي بينم كه نه ارزشش رو داشت و در ضمن نيمدونم چي ميشه كه آأمها پير كه ميشن دوست دارن به خاستگاهشون برگردن و پدرشوهرم بيشتر ماههاي سال رو اونجاست.
  7. چه كنم بعدي در مورد كادوهاي عيد و خريد عيدي براي اين و اونه. باز هم به همه حال بدم يا مثل خودشون تا كنم؟ دوست دارم همه رو خوشحال كنم ولي وقتي مي بيني براي بچه فاميل نزديكت ميري يه خريد خوب مي كني و براي همون فاميل هم يه بلوز شيك مي گيري و كلا براي خريد عيدشون وقت و پول صرف مي كني و اونا ميان عيد براي تو يه بلوز ۹۹۹ توماني مي خرن و به بچه ات هم يه دو هزار توماني ميدن چه حالي بهت دست ميده. دلت نمي خواد امسال براشون كادو يه دونه از اين قندون هاي ۲۰۰۰ توماني بدي؟
  8. اين يكي رو مي دونم و اونم اينه كه اين پست رو تموم كنم چون رئيسم داره چپ چپ بهم نگاه مي كنه كه دارم چي از صبح تايپ مي كنم و دو تا تكه هم مياد كه خانم .... ماشاالله سرعت دستت تو تايپ خيلي خوب شده ها!!

 
 

یکشنبه دوازدهم اسفند 1386

کلبه بازی

برای دوستای گل گلابم که آدرس اون جا رو خواسته بودند:

خیابان شریعتی- پل رومی- خیابان شریفی منش- خیابان افسر- پلاک ده- شماره تلفن: ۲۲۶۱۷۳۲۶

اولش گفتم آدرس رو نذارم چون شاید بعضی ها فکر کنید پای تبلیغی چیزی در میون بوده اما چون دیدم تعداد علاقمندان زیاد شد نوشتم. در ضمن ورودی اینجا ده هزار تومان برای هر بچه از فکر کنم ده صبح تا پنج بعد از ظهره که باز به نظرم می ارزه.در ضمن فکر می کنم اینها بیست و یکم اسفند برنامه ویژه جشن نوروزی دارند که از ساعت ۵ تا ۷ بعد از ظهره. نمیدونم بتونم بیام یا نه چون اون ورها خیلی اون روزها ترافیکه ولی خدا رو چه دیدید. شاید اومدیم. در ضمن اینو هم بگم که محیط اونجا خیلی دوستانه است و من دیدم خیلی مامانها با دامن بلند و بلوز و یه روسری نازک اونجا با بچه ها بازی می کنن علاوه براینکه نیروهای کمکی هم هستند. بعد هم یه بوفه دنج داره که همه چی سرو می کنه و همون جا میشه ناهار و اسنک هم خورد. بغل اونجا هم البته یه باشگاه بدنسازی و مهد هستش که ظاهرا مامانهای غیر کارمند بچه ها رو از ده تا ۲ ظهر سه یا پنج روز در هفته میذارن اونجا و خودشون میرن یه حالی به بدنشون مییدن. البته همون طور که مستحضرید این برای مامانهای کارمند دولتی که باید ۷ صبح بچه رو با گریه و خوابالو بذارن مهد و ۵ خسته و هلاک برن دنبالشون و چندر غاز حقوق آخر ماهشون رو صرف خرید سیر تا پیاز زندگی بکنن نیست ها! چون شهریه مهدش برای سه روز در هفته و اون چند ساعت ۱۸۰ تومان و برای پنج روز در هفته ۲۴۰ تومانه.

پ.ن.۱ دیروز نیما عصر هوس آب نبات کرده بود. انقدر هی گفت آب نبات و آب نبات که مجبور شدم باباش رو بفرستم براش آب نبات بخره چون ما مسلما نمی تونیم با شعبده بازی آب نبات حاضر کنیم و از طرفی کف دستمون رو هم بو نکرده بودیم که کاکائو خور ما یه روزی آب نبات خور میشه. تازه آب نبات هم بلد نیستیم درست کنیم!(قابل توجه اونهایی که فکر می کنم من سوپروومن هستم)بعد دیدیم نیما میگه اینها رو نمی خوام. آب نبات. بعد از کلی تفتیش فهمیدیم منظورش از این نبات های چوبی زعفرونی یه که گاهی تو چایی حل می کنن و سوغات مشهده. می بینید بچه ام چقدر قانعه؟به آب نبات نوع بدوی اش رضایت میده.

پ. ن.۲ امروز مهد نیما اینها عکاسی یه. خدا کنه عکسهاش خوب بشه. نیما که همش از صبح فکر می کرد تولده و همش به من تو ماشین می گفت:امروز شمع فوت می کنیم مامان!و بعد شعر تولد رو می خوند. حالا شعر خوندنش رو داشته باشید: تولد تولد تولدت مبارک / بیا شعمها رو فوت کن که تولدت(به جای صد سال)زنده باشی! من که غش کردم از خنده وقتی اینو خوند.

پ.ن.۳ بعضی روزها دیدید آدم الکی الکی حرص داره یا عصبانی یه. دیروز عصر من همینجوری شده بودم. نمیدونم چرا ها. از ترافیک حرصم گرفته بود. نه اینکه حالا هر روز ترافیک نیست. بعد هم رسیدم خونه گیر دادم به جناب همسر. اصولا این همسرها گاهی خیلی طفلکی میشند. منظورم این جور موقع هاست که چون طبیعتا نمیشه به بچه گیر داد سراغ اونها میریم. بیچاره اومده بود ظهر هوس املت کرده بود و برای خودش درست کرده بود که اونو هم ظاهرا سوزونده بود. حالا من هی سرش غر زدم که اولا چرا سوزوندی پس حواست کجا بوده بعد هم چرا ماهیتابه رو آب روش نریختی که بعدش راحت بشه شست. حالا بدبخت یه املت خورده بود ها!نمیدونست باید اینقدر به من حساب پس بده. بعد هی چرخیدم و چرخیدم و سوژه برای گیر دادن پیدا نکردم دیدم تلویزیون رو اخباره. گیر دادم که آخه تو خسته نشدی انقدر اخبار گوش دادی. من که صبح تا شب دارم گوش میدم بسمه(آخه محل کارم درست روبروی من یه دونه از این تلویزیونهای پلاسما است که از صبح تا شب همش روی بی بی سی و سی ان ان و العربیه است و همش داره بکش بکش تو عراق و لبنان رو نشون میده یا انتخابات آمریکا)لااقل یه موزیکی چیزی بذار. خلاصه اونم که فهمیده بود هوا پسه سریع کانال رو زد رو پی ا م سی که یه آهنگ جواد کوچه بازاری گذاشته بود. بعد یه سری گیر دادم به بابای پی ام سی که مزخرف شده و مردم رو مزخرف پسند کرده و ال و بل. بعد دیدم جناب همسر کیف باشگاهشو رو برداشته و ترجیح داده به جای تو خونه موندن بره باشگاه و خودتون می دونید که اینجور موقع ها بدترین کاره چون آدم میخواد به یکی از راه نزدیک گیر بده و اصولا می خواد حرصشو سر یکی خالی کنه. منم که آمپرم رفته بود بالا گفتم حالا که اینجوره منم میرم باشگاه زنونه بالایی و ترد میل می زنم. اونم منو رسوند و جاتون خالی با نیما ترد میلی زدم که فکر کنم یه چند برابر از حد مجاز کالری سوزوندم و الان که دارم می نویسم نای زدن این دگمه ها رو ندارم. خلاصه که شب که جفتی برگشتیم نه من دیگه حال گیر دادن داشتم و نه اون حال گیر داده شدن و برای اولین بار خانواده سه نفری ما راس ساعت ۱۰ و ۲۰ دقیقه لالا کرد.


راستی امروز صبح خبر یه نمایشگاه تو یه گالری به اسم شیرین به دستم رسید که جالب بود. اسم نمایشگاه هست سرگذشت کفش ها از کفش عمو نوروز تا دمپایی سیندرلا ظاهرا نمایشگاه تا ۱۶ اسفنده و از ۴ تا ۸ بعد از ظهر . در توضیح  اون هم نوشته: نمایشگاه نقاشی از طنز بچه ها با کفش ها و کلیه عواید فروش این نمایشگاه صرف خرید کفش های سال نو برای کودکان نیازمند خواهد شد.

امروز که اینجا آدرس بازی یه بذارید این یه آدرس رو اضافه کنم شاید تو مسیرتون باشه. البته من نه این نمایشگاه رو رفتم و نه خواهم توانست بروم ولی اسمش و موضوعش برام جالب بود.

گالری شیرین: میدان تجریش- فناخسرو- پلاک ۱۲۰

چند وقت پیش همکاری به اسم آقای دالوند که گرافیست معروفیه می گفت یه نمایشگاه روسری برپا شده بود تو یکی از این گالری ها که البته فروشی هم بوده و نقاشی های هنری روی روسری از هنرمندان معروف بود. موضوعش خیلی برام جالب بود. می گفت خیلی از ایرانی های مقیم خارج از این نمایشگاه بازدید کرده بودند و روسری هم خرید بودند البته قیمت ها رو ۱۰۰ و ۲۰۰ هزار تومان بوده و در حقیقت روسری یه چیز نمادین بوده برای خلق یه اثر بدیع هنری بوده.

هی میام این پست رو تموم کنم و هی یه چیزی میاد که بنویسم . همین الان یه همکاری از گروه اجتماعی از در وارد میشه و میگه دیروز خبری رد کردم با مضمون امتحانات سراسری ...و نگو این خبرش رفته صفحه اول و چاپ شده انتخابات سراسری...و با این عبارت دقیقتر: ۷۳ درصد داوطلبان کنکور ۸۷ دز انتخابات سراسری سال های ۸۴ تا ۸۶ شرکت کرده اند.. حالا هم وزیر علوم عصبانی شده و خبر رو کلا تکذیب کرده. به این میگن گاف مطبوعاتی!

 
 

شنبه یازدهم اسفند 1386

جمعه خوب

چهارشنبه برای امر شریف خونه تکونی مرخصی بودم و شب در حال نصب پرده بودم که یکی از همکارای خوبم بهم زنگ زد و گفت از طرف مهد بچه اش دارن بچه ها رو می برن به یه خانه بازی تو شریعتی پل رومی و تو هم اگه خواستی با نیما جمعه ساعت ۱۰ اونجا باشید. منم قبول کردم و به نیما گفتم فردا قراره بریم سوار هوهوچیچی (قطار)بشیم و کلی بازی کنیم. فکر کنم نیما تا صبح خواب بازی می دید از بس که شبش تو خواب وول خورد و با خودش حرف زد.حالا همه خستگی خونه تکونی یه طرف و بازی روز جمعه هم یه طرف که اگرچه واقعا ازکتف و کول افتادم اما ارزشش رو داشت و انقدر به من و نیما جفتی خوش گذشت که نگید و نپرسید. این خونه بازی که گفتم با خونه های بازی ای که نیما رو برده بودم و تو بوستان پونک بودند خیلی فرق داشت. راستش سرزمین عجایب رو هم زیاد دوست ندارم چون بازی هاش اگه دقت کرده باشید به درد بزرگ ها می خورند و خیلی سر و صداست و من کلا زیاد از فضاهای پرهیاهو که همش صدای جیغ و داد باشه خوشم نمی یاد. اینجاچه به لحاظ کلاس و امکانات و چه تمیزی و دنج بودن و از هر لحاظ بهتر و سر بودن. مخصوصا که جون می داد برای دختر بچه ها چون یه جایی داشت که شبیه آشپزخونه درست کرده بودندو از دیگ و قابلامه تا گاز و ماشین رختشویی مصنوعی کوچیکش رو داشت و اتفاقا نیما به همون جا گیر داده بود و هی این املت های پلاستیکی و قلابی بود که نیما میکرد تو مایکروفر پلاستیکی و جلوی من می ذاشت و می گفت بخور. بعد هم سه تا وسیله ورزیش برای بچه ها داشتند که یکیش ترد میل بود و نیما یه دل سیر ترد میل بازی کرد. آخه چند بار نیما رو که با خودم برده بودم باشگاه همش می خواست بره بالای اون تردمیل ها و منم به جای ترد میل بیشتر کالری ام رو با بالا و پایین گذاشتن نیما رو ترد میل صرف میکردم. خلاصه که از جاش خیلی خوشم اومد بخصوص که اون حالت دنج و خصوصی رو داشت و از همه مهمتر اینکه تمیز و متنوع بود. بعد هم اينكه من نظرم اينه كه تو اين جور خونه هاي بازي كيفيت كار و سرويسي كه به بچه ها ميدن خيلي مهمه . بعضي جاها حتي زورشون مياد دو تا مداد رنگي و پاستل بذارن رو ميز نقاشي و همين باعث ميشه كه آدم دفعه حتي رغبت نكنه كه بچه رو ببره اونجا.

عزيزكم

نيماي ورزشكارم

نيما در حال كند و كاو براي پيدا كردن مداد رنگي

 

پ.ن.۱ ديروز اين آقا نيماي گل ما مدرك موقت فارغ التحصيلي منو با همون مداد رنگي هايي كه داره دنبالش ميگرده خط خطي كرد. حالا چجوري رمز اون كيف سامسونتي رو كه مداركمون توش بوده رو باز كرده الله اعلم. شانس آورديم مدرك عقدمون رو پاره نكرده!!!همين طور شناسنامه خودش رو!

پ.ن.۲ قبلا بهتون گفته بوديم كه اين نيماي ما عاشق فيلم دربدرهاست. حالا يه ديالوگ تو اين فيلمه از زبون مادر فولاد زره(يه گرك عروسكي) رو ياد گرفته كه ميگه:من كه هارت و پورت ميكنم برات / ماستها رو يوقوت مي كنم برات/ بذارم برم؟ سه شنبه جايي دعوت بوديم و شب كه مي خواسيم برگرديم خونه مون داشتم نيما رو آماده مي كردم و جلوي ميزبانها كاپشن تنش مي كردم كه ديدم به اونها اين ديالوگ رو تحويل داد. حالا ببينيد اونا چه عذاب وجداني گرفتن از مرخص كردن ما.!

 
 

یکشنبه پنجم اسفند 1386

به یه پسر خیلی استثنایی

چند وقتی بود که می خواستم اینجا از گل پسرم که صاحب اصلی این وبلاگه بنویسم ولی حس کردم همخونه اون که من یعنی مادرش باشم حرف هایی هم برای گفتن داره.دوست ندارم یه وبلاگ دیگه بزنم چون یه جور حس مشترک همخونگی با نیما دارم همونجور که اون نه ماه تموم مهمون وجودم بود و حس می کردم من و اون یه روحیم در دو کالبد. حالا هم دوست دارم  تو یه جای مجازی مثل اینجا اون حس رو تداوم ببخشم تا همیشه من و پسرم یه کلبه پر از خاطرات مشترک داشته باشیم. چند وقت پیش تو ایام جشنواره یه روز داشتم از انقلاب رد می شدم که یه کتاب جالب توجهم رو جلب کرد که گفتم اینجا یکی از مطالبش رو بیارم. اسم این کتاب هست به یک پسر خیلی استثنایی. البته باید درباره اینکه چطور شد این کتاب رو گرفتم یه توضیح بدم. نمیدونم برای شماها هم این حس پیش اومده که آدم بعضی چیزها رو خیلی دوست داشته باشه ولی برای خودش نخواد. من دختر بچه ها رو خیلی دوست دارم. خاله بازی شون شیرینی شون و اون لطافت وجودشون رو اما همیشه تو دوره بارداری ام از خدا می خواستم اول یه بچه سالم بهم بده و بعد پسر بشه و واقعا نه بخاطر اینکه دختر دوست نداشته باشم بلکه بیشتر دوست داشتم با توجه به خاطراتی که مادر شوهرم از شوهرم تعریف می کرد یه بچه داشته باشم که کپ باباش باشه. بعد هم چون خودم تک بچه بودم و مادرم همیشه آرزوی پسر داشت دوست داشتم بچه اول خودم همیشه پسر باشه تا بعدا اگه خواستم بچه دار بشم دخترم یه برادر بزرگ تر از خودش داشته باشه که ازش حمایت کنه و گرنه در وحله اول فقط و فقط از خدا سالم بودن بچه ام رو می خواستم. البته بماند که گاهی نیما انقدر شیطنت می کنه که گریه ام رو در میاره و به غلط کردن می افتم که کاشکی همون دختر رو داشتم تا یه خورده آرامش داشتم چون گاهی با خوندن وبلاگ اونایی که دختر دارن حسودیم میشه که چقدر خانمند و آرومند . حالا این کتاب رو که اسمش رو گفتم گرفته بودم و یه خورده بهم دلگرمی داد که واقعا بچه سالم باشه شیطون باشه و از دیوار راست بره بالا. عیبی نداره چه دختر و چه پسر هر کدوم لطف خودشون رو دارند و مهم اینه که وقتی بزرگ شن اولاد خوبی برای پدرمادرهاشون و آدمهای خوبی برای جامعه شون باشن و باعث افتخار و سربلندی ما.

به یک پسر خیلی استثنایی:

متشکرم برای همه چیز:

سپاسگزارم از این که مقابل سنم علامت تعجب گذاشتی.

سپاسگزارم برای فنجانی چای سرد هنگامی که خیلی کوچک بودی

سپاسگزارم برای تافی های کاغذی پفکی که از جیبت به من بخشیدی. سپاسگزارم برای بوسه های با طعم آب نبات نعانیت.

سپاسگزارم برای موش مرده.

سپاسگزارم برای آغوش سردت در شب زمستانی بی روح.

سپاسگزارم برای این که اسم همستر خود را بر من گذاشتی

سپاسگزارم که بیشتر از آن که سزاوارش باشم دوستم داری

سپاسگزارم برای تمام هدایا- تما مهربانی هایت

مثل قورباغه ی مرده و قاصدک های پژمرده و قالب های گلی

مثل شالهای رنگ گرفته و فیل های سفالی و نقاشی هایی از گربه ببری

 مثل برکه ا ی که حفر کردی پر کردی و گیاه کاشتی وقتی که من همان روز گرفتار دوستان بودم.

تمام آن ها هنوز برایم ارزشمندند.

سپاسگزارم از این که هرگز  هرگز برایم صابون کفی حمام شال گردن یا گل سیکلامن نخریدی.

سپاسگزارم که به من سرگین اسب پرتاب کردی که فاسد و گندیده بود و پرنده ی وحشی کنفی رنگ.

پسرم سپاسگزارم از که کنارم ایستادی باعث بی خوابی شبانه ام شدی که کلی برایم ارزش داشت. مزاحم تصمیم های من شدی. بدون تو چگونه می توانستم بر کره ی خاکی روزگارم را بگذرانم؟


دل تنگی برای تو

پسرها جای زیادی را می گیرند خیلی بیشتر از آن چه که اندازه شان نشان دهد. برای همین وقتی آن ها می روند احساس می شود خانه خیلی خالی است. فیلم تلویزیون به نقطه اوجش رسیده است. تلفن زنگ می زند. در دل لعنت می فرستید. شما به تلفن می رسید گوشی را برمی دارید او پسر شماست. پس چه اهمیتی دارد که چه کسی در فیلم قاتل است؟پسرها وقتی که خانه را ترک می کنند با چراغ های جلو فلاش می زنند. یعنی این که در تاریکی پشت پنجره در انتظارم باش..

روزی رزوگاری می رسد که تمام اسباب بازی های بسته بندی شده و به اتاق زیر شیروانی منتقل شوند وقتی که در به قفسه ای تمیز و مرتب باز می شود وقتی که سبد رخت های کثیف تقریبا خالی اند وقتی که یخچالپر است وقتی که دیگر کسی ناچار نیست از روی کتاب ها و موتورسیکلت ها و پاها رد شود.

و حالا وقت آن است که پدر و مادر یک تماس تلفنی بگیرند. من باید یک آرزوی دیگر به فهرستم برای تو اضافه کنم. این یکی مال من است. هر وقت که عاقل و موفق و شادکام شدی یک نامه برای من بفرست. هر از گاهی.


پ. ن.۱. چند وقتی یه که نیما کلا دیگه زیاد حموم کردن بخصوص با من رو دوست نداره . حالا نمی دونم به خاطر سرمای هوای زمستونه که آدم وقتی میره حموم و حس می کنه آب می خواد بریزه روش مورمور میشه یا چیز دیگه ولی لپ کلام اینکه همش میگه بابام حمومم کنه. جمعه خودم رفتم حموم و هی بهش گفتم نیما جون مامان بیا ببرمت حموم تمیز بشی مثل حسنی نشی که کثیف بود هیشکی دوسش نداشت و خلاصه هی از ما گفتن بود و هی از اون انکار. وقتی داشتم شامپو می زدم دیدم یکی گرومپ گرومپ میزنه به در حموم و دیدم نیماس که تغییر عقیده داده و ترجیح داده با من بیاد حموم. گفتم چی شد؟ تو که دوس نداشتی بیای حموم . دیدم میگه: من که نیومدم حموم. اومدم اذیتت کنم. من هم گفتم : خب مبارک باشه. حالا چجوری میخوای مثلا اذیتم کنی. گفت: جیغ می کشم- دریه(گریه می کنم)- آب سردو باز می کنم- شامپو نمی زنم- نمیذارم مامان منو بتوره(بشوره)!

پ.ن.۲  دیروز نیما یه خورده گلاب به روتون بیرون روی داشت. شب موقع شام یه خورده بالا آورد و باباش بردتش دکتر. تقریبا ساعتهای ده شب بود. بعد که اومدند دیدم نیما داره گریه می کنه. وقتی علتش رو پرسیدم باباش گفت آخه دو تا آمپول که یکی اش ب۶ بوده زده و البته ضد حال هم خورده.ماجرا از این قرار بوده که نیما با ذوق و شوق میره دکتر و وقتی دکتر معاینه اش می کنه و براش نسخته آمپول رو می نویسه تازه بهش میگه: آقا دکتر مرسی. دست شما درد نکنه غافل از سرنوشتی که در انتظارش بوده. بعد هم که اومد خونه دیدم با گریه میگه:آقا دکتره گولم زد. اوخم کرد.و بعد باسنش رو همچین نشونم داد که من چلوندمش انقدر که ژستش خوردنی شده بود.

پ.ن.۳ نیما دقیقا حرفهایی رو که تو مهد بهش می زنن کپی می کنه و خونه تحویلمون میده. چند روز پیش لیوان از دستم افتاد و آب کف آشپخونه رو پر کرد. دیدم میگه:برو دیگه دوست ندارم. بچه بد. بابا رو دوست دارم.دیگه از این کارها نکنی ها! بده !عیبه! میگن چه بچه بدی یه!

پ.ن.۴ جمعه یه نیمچه خونه تکونی داشتیم. اون روز نیما کلی کیفور شد. تو این کمدهای لباس وول خورد و از اینکه خونه انقدر شلوغ پلوغ شده بود و آزادی عمل داشت کیف عالم رو کرد. گاهی آدم فکر می کنه کاشکی همیشه خونه تکونی باشه اینها انقدر ذوق کنن. از نردبون بالا و پایین می رفت و رو کتابهای باباش که وسط زمین ولو بودند ویراژ می داد. البته فکر نکیند کمکون نمی کرد. دستمال گرفته بود و همه جا رو پاک می کرد و تمام دیوارها  رو لکه لکه کرد. بعد هم گفت:خسته نباشی نیما. انقدر کار کن که خسته بشی. بعد چایی بخور . فکر کنم این برایند حرفهای من و باباش تو اون روز بود.

 
 

شنبه چهارم اسفند 1386

ترانه هاي درخواستي

دوست خوبم نوشين منو به يه بازي خيلي قشنگ دعوت كرد. اون هم انتخاب آهنگ ها و ترانه هاي مورد علاقه تونه. خدائيش خيلي كارها هست كه دوست دارم و بيشترشون هم خارجي اند اما اينجا ميخوام منم مثل نوشين جون كه عدد هفت رو دوست داره به ۷ تا آهنگ مورد علاقه ام اشاره كنم كه بهشون ارادت خاصي دارم. در ضمن اين عدد هفت هم خيلي برام اومد داشته. از تاريخ عقدمون گرفته تا همه اتفاقات خوبي كه تو زندگيم افتادن يه جورايي هفتي بود. در ضمن در اادامه پست قبلي اون روز كلي براي خودم پياده روي كردم و همه جوره سبك شدم. شما رو هم به انجام چنين كاري نيكويي دعوت مي كنم بخصوص اين روزها كه خيلي ترافيكه و قند تو دلتون آب ميشه وقتي مي بينيد كلي چراغ قرمز رو پاده رد كرديد و اون سواره هنوز سر جاي اولشه

۱.When I look into your eyes
I can see a love restrained
But darlin' when I hold you
Don't you know I feel the same

'Cause nothin' lasts forever
And we both know hearts can change
And it's hard to hold a candle
In the cold November rain

We've been through this auch a long long time
Just tryin' to kill the pain

But lovers always come and lovers always go
An no one's really sure who's lettin' go today
Walking away
(آةنگ نومبر رين از گانز اند روزس)

۲-

I'm tired of telling the story.
Tired of telling it your way.
Yeh I know what I saw.
I know that I found the floor.

Before you take my heart, reconsider.
Before you take my heart, recondider.
I've opened the door, I've opened the door.

Here comes the summer's son.
He burns my skin.
I ached again I'm over you.

I though I had a dream to hold.
Maybe that has gone.
Your hands reach out and tell me still.
But this feels so wrong.

Before you take my heart, reconsider.
Before you take my heart, recondider.
I've opened the door, I've opened the door.

Here comes the summer's son.
He burns my skin.
I ached again I'm over you.
Here comes the winter's rain.
To cleanse my skin.
I wake again I'm over you.

Before you take my heart, reconsider.
Before you take my heart, recondider.
I've opened the door, I've opened the door.

Here comes the summer's son.
He burns my skin.
I ached again I'm over you.
Here comes the winter's rain.
To cleanse my skin.
I wake again I'm over you.
(آةنگ سامر سان يا همون آفتاب تابستوني از خواننده اي به نام تگزاس- من عاشق ريتم تند اين آهنگ و كليپ اونم. خيلي تابستوني يه- خيلي تنده- خيلي داغه و من عاشق تابستونم . كافي يه كه يه روز سرد زمستوني به تابستون فكر كنم همه سرماي وجودم از بين ميره. اين فصل منو هيپنوتيزم مي كنه و نيما ام هم چله تابستون بدنيا اومد)

۳-
This is the story about a girl named Lucky.

Early morning
She wakes up
Knock, knock, knock on the door

It's time for makeup
Perfect smile
It's you they're all waiting for

Isn't she lovely
This Hollywood girl

And they say..
She's so Lucky
She's a star
But she cry cry cries in her lonely heart
Thinking, if there's nothing missing in my life
Then why do these tears come at night?

Lost in an image, in a dream
But there's no one there to wake her up
And the world is spinning and she keeps on winning
But tell me, what happens when it stops

Baby

Isn't she lovely?
This Hollywood girl

And they say..
She's so lucky
She's a star
But she cry cry cries in her lonely heart
Thinking, if there's nothign missing in my life
Then why do these tears come at night?

Isn't she lovely?
This Hollywood girl

She's soo lucky
But why does she cry?
If there is nothing missing in her life
Why do tears come at night?

And they say..
She's so lucky,
She's a star
But she cry cry cries in her lonely heart
Thinking, if there's nothing missing in my life
Then why do these tears come at night?

She's so lucky.
But she cry cry cries in her lonely heart
Thinking, if there's nothing missing in my life
Then why do these tears come at night?

(آهنگ لاكي يا همون خوشبخت از بريتني اسپيرز- من نه برينتي بازم و نه بريتني دوست ولي اين آهنگش رو خيلي دوست دارم- زندگي خود بريتني به عنوان خواننده اي كه ملكه جديد پاپ لقب گرفته بود و اينكه چطور از اوج سقوط كرد برام جالبه و باعث عبرت. خيلها هستند كه اينجوري اند و مثل لاکی تو یه دنیای مجازی زندگی می کنند و شب به شب از خودشون می پرسن واقعا این اون چیزی یه که می خوام؟)


حالا خودتون رو برای یه اختلاف فاز اساسی آماده کنید: ایرانی هاش:

۴- عجب شاخه گلها به پایم شکستی-قلم زد نگاهت به نقش آفرینی-که صورت گری را نبود این چنینی-پری زاد عشق و محاسا کشیدی-که خدا را به شور تماشا کشیدی(داریوش)

۵- عروسک جون فدات شم - تو هم قلبت شکسته - به صد تا شبنم اشک - روی چشمات نشسته- منم مثل تو بودم- یه روز تنهام گذاشتن(هایده)

۶- بردی از یادم- دادی بر بادم- با یادت شادم(دلکش)

۷-تن تو نازك و نرمه مثل برگ- تن من جون ميده پرپر بزنه زير تگرگ)فريدون فروغي(

واقعا كاشكي ميشد بيشتر انتخاب كنيم. اين هفت تا فقط يه گلچين بود از اون هايي كه همين الان به ذهنم رسيد. من عاشق كارهاي كرن بريز هم هستم. يه گروه ايرلندي اند. تو ايراني ها هم از اين آلبوم ترنج مال محسن نامجو هستم. واقعا كارش حرف نداره. خيلي ها رو دوست دارم كه نه مجال نوشتنش هست و نه ميشه همشونه به ياد آورد. از دوستاي خوبم كه اسمشان تو لينكم هست دعوت مي كنم اين بازي رو انجام بدن. زنگ تفريح خوبي يه.

 
 

پنجشنبه دوم اسفند 1386

اینجا امروز جشنه . جشن سالگرد تاسیس محل کارمون با حضور وزیر و آدمهایی که باید با احترام از جلوشون رد شد و یه وقت حرفی نزد که ... اما برای من نیست. جشن برای من اینه که تو خونه ام باشم. روزی رو که باید تعطیل باشم چون جمعه تعطیل نیستم. جشن اینه که بدونم اینهمه کار عقب افتاده دم عید ندارم. جشن برای من اینه که بتونم یه روز در هفته رو صبح ساعت نه صبح بیدار شم نه شش. جشن برای من اینه که زودتر بتونم از قید این تشریفات اداری خلاص شم و قدم زنان بدون آوردن هیچ کیف و موبایلی با خودم در این روز بخصوص قدم بزنم و قدم بزنم و باز قدم بزنم و تنفس کنم این هوایی رو که این همه عجله توش داره موج می زنه. جشن برای من اینه که یه روز سیر با نیما ام تو خونه بدو بدو کنیم- جارو برقی بکشیم- خرید بریم و آخر شب مثل یه بچه کوچولو هول اینو داشته باشم که زودتر نیما بخوابه تا بشینم یه فیلم ببینم . جشن برای من اینه که از لحظه لحظه زندگیم لذت ببرم. جشن برای من اینه که بدونم سال بعد سال بهتری خواهد بود و انقدر مثل امسال خنثی نباشه. جشن برای من اینه زودتر امسال هم با تمام خوشی ها و ناخوشی هاش و بدو بدو های دقیقه نودش زودتر تموم بشه تا یه برنامه ریزی اساسی کنم. برای وجود فراموش شده خودم و برای اون کودک درونم که هر روز بهونه پارک و بازی و شیطنت رو داره می گیره و من بهش میگم:هیس! مگه نمی دونی مامان کار داره- خسته است- نخوابیده- کتاب نخونده- فیلم ندیده- خونه اش رو تمیز نکرده و چند وقتی یه که مامان بودن یادش رفته!

 
 

Weblog Themes By Pars Theme