چند وقتی بود که می خواستم یه پستی در مورد تکلیف دانشگاهی جناب همسرم که وقتی برام خوند میخکوب شدم که چطور ممکنه یه دیالوگ به این قشنگی و پرمحتوایی رو تو چهار دقیقه نوشت بذارم. جناب همسر دارن فوق ادبیات نمایشی تو دانشگاه هنر می خونن و تو کلاس استادشون بهشون گفته بود در چهار دقیقه یه دیالوگ بنویسید که شروع هر خط دیالوگ با حروف الفبا و البته با رعایت ترتیبشون باشه. حالا اگه نخوام تحویل بگیرم این استعداد جناب همسر رو باید بگم یه چیزی تو مایه های عالی نوشته. البته به خودش هم گفتم و امروز تو ماشین یهو به ذهنم رسید که تو وبلاگ نیما بذارمش. حالا تو ماشین بهش میگم اون دفتر زردت کو که اون تکلیفه رو نوشته بودی و دیدم با تعجب نگام میکنه و میگه خب برای چی میخوای؟منم بهش نگفتم که خیلی ذوق نکنه و نتونه حواسش رو برای بقیه روز از شدت ذوق جمع بکنه. گفتم شب بگم و سورپریزش کنم. حالا بخونید این دیالوگ رو. البته یه توضیح دیگه هم اینکه تو کلاس این جور دیالوگها رو برای ارزیابی مهارت نمایشنامه نویسی و فیلمنامه نویسی دانشجویان می دهند. حالا اگه یه روزی اومدم گفتم جناب همسر یه سریال دارند می سازند که از تلویزیون قراره پخش بشه تعجب نکنید ها
.
این عین چیزی یه که با یه خط خرچنگ قورباغه توی دفترش نوشته بود
دیالوگ نویسی همیشه آخرین مرحله از فیلمنامه یا نمایشنامه است.
الف- ای بابا باز یادم رفت مدارک رو بیارم!
ب- باید حواستو جمع کنی مرد!
پ- پس تو چکاره ای؟! همه ا ش من باید حواسمو جمع کنم
ت- تکرار فراموشی واقعا نگران کننده س!
ج- جواب منو ندادی زن.؟
چ- چه جوابی؟
ح- حالا فقط امروز که نیست. همیشه من باید همه چیز و یادم باشه؟
خ- خودت خوب می دونی که تقصیر کاری.
د- دیاالله بجنب! انقدر هم غر به جونم نزنو
ذ- ذاتت خرابه مرد!
ر- روحم چطور؟ خوبه که هنوز به روحم گیر ندادی.
ز- زیر این آسمون کبود قسمت ما هم از بین همه ا ین مردا این بود!
ژ- ژاله! دیگه واقعا داری شورشو در میاری ها! ساکت شو دیگه!
س- ساکت شم؟باشه ساکت میشم اما شما چطور آقا؟
ش - شما ! شما ! شما! ؟ هر چی از دهنت در اومده به من گفتی حالا لفظ قلم میگه شما!
ص- صدای من حالا باید در بیاد یا نه؟میگم شما بهت بر می خوره!
ط- طبیب درد تو میدونی کیه زن؟
ع- عین وروره جادو داری حرف می زنی. بعد از من میخوای ساکت شم؟
غ- غیظ دارم از دستت زن! همه اینها به خاطر اینه که از دستت غیظ دارم!
ف- فرمونو بپا ! داشتی زیرش می کردی دختره بنده خدا رو!
ق- قرتی! موقع راه رفتن تو خیابون دور و ورتو هم نگاه کن!
ک- کل علی !مواظب حرف زدنت باش. اینطور حرف زدن برای سن شما خوب نیست!
گ-گ ه خورده! دختره قرتی سر به هوا! وسط خیابون چشمش دنبال این و اونه!
ل- ل له مردمی؟ آخه به تو چه مرد! تو حواست به رانندگل خودت باشه!
م- من حواسم خیلی هم جمعه!
ن- نه بابا! دیدم چطوری مدارکت رو یادت رفت بیاری!
و- وااااای. باز که برگشتی سر خونه اول!
ه- همش می خوای رد گم کنی! مرد بگو آلزایمر گرفتم خلاص!
ی- یا خدا! ما رو از دست این زن خلاص کن!
حالا دوست دارم نظرتونو راجع یه این متن بدونم و اگه خوشتون اومد بقیه تکلیف های جالبشون رو تو فرصت دیگه ای بذارم.
در ادامه شیرین کاریهای آقا نیما(ما مامان ها به خرابکاری ها نگیم شیرین کاری چی بگیم؟) ایشون لطف کردند و دیدند دستگیره در ماشینمون زیادی یه و به زحمت می افتیم که در ماشین رو مثل بچه آدم وا کنیم اونو قلفتی در یک حرکت ضربتی کندند و تازه شاهکارشون رو هم برای همه از جمله مربی های مهد تعریف کردند. خوشم میاد از این لو دادن و تعریف کردنش. پسرم تو این جور موقع ها یه جو سیاست نداره از بس که رک و راستگوئه. چند وقت پیش نیما یکی از وسایل شیشه ای باباش رو که باباش خیلی هم دوست داره زد شکوند و ست اش ناقص شد. من البته دعواش کردم ولی بعد تو دلم گفتم حالا تا باباش بخواد بفهمه یه عهدی می گذره پس صداشو در نیارم. به نیما هم گفتم: مامان جان شما کار اشتباهی کردی ولی دیگه نشین برای همه تعریف کن! مخصوصا به بابا جونت. خب؟ شیر فهم شدی؟ اونم گفت خب. میگن حرف راست رو از دهن بچه بشنو. هنوز به نیم ساعت نکشید که تا باباش رسید نذاشت بدبخت از راه برسه بدو بدو رفت تو حیاط و بعد از سلام گفت: بابا همه اون لیوان کوچولوهات رو شکوندم! حالا من هی جلو خودم رو می گیرم و رنگ به رنگ میشم و بعد از دیدن قیافه دیدنی همسر بهش میگم نیما الکی داره میگه. از دستم افتاد شکست. دیدم نیما بدو بدو اومده جلو میگه: کی گفته تو تیکوندی؟(شکوندی) خودم تکوندم. بعد دستهاشو نشون داد که یعنی با همین دستام شکوندم(مثل این داستهانهای جنایی که میگه خودم با دستهای خودم خفه ا ش کردم) بعد این حرفها نه فقط قیافه بابای نیما بلکه قیافه خود من هم در نقش یه مادر دلسوز که دماغشون بد جور میسوزه و ضایع میشن و از این حرفها بیشتر دیدنی بود.!