تبليغاتX
نیما شیر پسر
   
نیما شیر پسر
من و تویی که بزرگ می شوی
 
 
آرشيو مطالب

آبان 1388

مهر 1388

شهریور 1388

مرداد 1388

تیر 1388

خرداد 1388

اردیبهشت 1388

فروردین 1388

اسفند 1387

بهمن 1387

دی 1387

آذر 1387

آبان 1387

مهر 1387

شهریور 1387

مرداد 1387

تیر 1387

خرداد 1387

اردیبهشت 1387

فروردین 1387

اسفند 1386

بهمن 1386

دی 1386

آذر 1386

آبان 1386

مهر 1386

شهریور 1386

مرداد 1386

____________________
مطالب اخير

جمعه خوب

بهترین خبر

انسانی به نام مادر

29

mother

بتمن و دنیای پسربچه ها

کودک و خدا

روز جهانی کودک مبارک

اندر احوالات این روزهای ما

سپید زیبا

____________________
پیوندهای روزانه

اخبار ستارگان هالیوود

____________________
پیوند ها

آرش وروجك

مامان پرهام

مامان آنديا

مامان آرين

مامان ستايش

نونوش جان

مامان امير مهدي

مامان آرتا

مامان هيژا

مامان فراز

مامان شروين

آشپزخونه مامان شروين

مامان نازنين فاطمه

مامان ايليا توپولي

يه جاي دنج

مريم جون

دلنوشته هاي آيتك جون

نوشته هاي گل مريم

نيروانا جون

بهشت كوچك شيلا جون

من و يه آقاي شيك

گلپرخانم عزيز

مامان مهراد

مامان پرنيان

مامان ارشك

مامان ارشيا

مريم جون

آوات و هيوا

مامان آزاده

مادراني مثل من

يادداشتهاي يك زن

مامان هوچهر

آرزو جون

من و يك زندگي

فال حافظ! نیت کن!
انجمن گفتگو لیمونات
عکس بازیگران و مدل
نرم افزار
سایت تخصصی موبایل
قالب وبلاگ

____________________
امكانات جانبي

RSS 2.0

 
 
 

جمعه سی ام فروردین 1387

گردهمایی های اجباری

همیشه از جاهای شلوغ بدم اومده. چه از بچگی و چه حالا . شاید به خاطر تک بچه بودن خودم تو خانواده بوده یا اخلاق های شخصی پدر و مادرم که اونها هم خودشون خیلی معاشرتی نبودن و شاید هم بخاطر چیزهای دیگه مثل ماهیت کارم تو سالهای اخیر که یه مشت آدم چپیدن تو یه فضای بسته و از هر جا یه صدایی می یاد. یکی داره داد می زنه یکی داره بلند بلند با تلفن حرف می زنه و از اون ور صدای پرینتر و اخبار عربی- انگلیسی- ژاپنی و ...مجری یه تلویزیون پلاسمای بزرگ که همیشه خدا ۲۴ ساعته روشنه و واقعا که میرسم خونه ضعف اعصاب می گیرم. همیشه جمعهای خودمونی نهایتا هفت هشت نفره رو بیشتر دوست داشتم. جمعهایی که با آدمهای توی اون جمع آشنایی و معذب نیستی که مثلا الان بچه ات ونگ بزنه و چپ چپ نگات کنن یا انقدر تعارف و رودرباستی نداری که از یه شب جلوتر فکر ناهار و شامشون رو بکنی. اگر هم اون جمع رو نمی شناسی حداقل اونقدر زیاد نباشن که نتونی باهاشون یه ارتباط خوب دوستانه برقرار کنی و برای دفعه بعد بتونی از میون اونها باز یه عده خاص تری رو به عنوان دوست انتخاب کنی. همیشه در مورد دوستهام و دوستی هام وسواس داشتم و شاید باز همین باعث شده با همه راحت نباشم و ترجبح بدم حلقه دوستهام یه حلقه جمع و جور و صمیمی باشن. از بودن تو جمعهایی که همیشه خدا الکی خوشن و کاری جز غیبت ندارن خوشم نیومده و نمی یاد. از بودن تو جمعهایی که فقط تیپ بازی باشه و به رخ کشیدن مال و اموال خوشم نیومده و نیم یاد. از بودن تو جمعهایی که اختلاف طبقاتی اجتماعی و فکری ام با اونا خیلی زیاد بوده خوشم نیومده و نمی یاد و از بودن تو جمعهایی که وقتی وارد میشی غریبه ای و وقتی هم که خارج میشی باز هم غریبه ای خوشم نیومده و نمی یاد و ظاهرا آدمی از هر چی که بدش میاد سرش میاد چون این هفته یه عروسی دعوتیم که همین تیپی یه و اونقدر اختلاف طبقاتی جیغ می زنه که کل رفتن به اون عروسی برام عزا شده. از اینکه بخوام از ساعت چهار تا دوازده شب یه جا بشینم که همش چشم بدوزم به یه مشت آدمی که تنها حرفشون شانس عروس خانم در پیدا کردن یه همچین شوهر سوپر پولداری یه و اینکه خواهر شوهرش یه کیسه  طلا بهش فقط شاباش داده و هزار تا دک و پز دیگه واقعا عزا گرفتم. یعنی واقعا من باید تو اون جمع با نیما چیکار کنم؟بگم؟برقصم؟ نگاه کنم؟زورکی بخندم؟زورکی قربون صدقه برم؟زورکی دروغ بگم؟ که چی؟ البته من به هیچ وجه مخالف عروسی گرفتن و مراسم شادمانی نیستم چون هر کسی برای خودش آرزوهایی داره و محترمه و این یه چیز واقعا سلیقه ای و شخصی است اما واقعا عروسیهای این جوری چه لطفی می تونن داشته باشن.؟شاید هم قرار نیست لطفی داشته باشن و این هم مثل هزار کار دیگه ای یه که بر حسب تعارف و رودربایستی با دیگران باید انجام بدیم و بگیم چشم خدمت می رسیم.تعریف کنیم. تملق کنیم.تظاره کنیم که داریم کیف عالم رو می کنیم در حالیکه تو دلمون واقعا آرزو کنیم که راه فراری داشتیم .بگیم و بخندیم و باز تو رودر بایستی های بزرگ و بزرگ تری گیر کنیم. واقعا گاهی فکر می کنم چرا انقدر ما نمی تونیم این رودربایستی رو کنار بذاریم و خودمون باشیم. برای دل خودمون کار کنیم و نه دل مردم. برای خاطر خودمون شادی کنیم و نه برای خاطر شادی دیگرون و به خودمون همون جور که هستیم ببالیم و ارزش قائل باشیم. خوشم میاد از حرکت انقلابی خودم و آقای همسر که باهم یک کلام گفتیم عروسی نمی خوایم و ترجیح می دیم پولش رو ببریم یه کشور دیگه و حال کنیم اساسی. خیلی مخالفت ها بود. خیلی پشت سر حرف زدنها بود. خیلی ناراحت شدن ها بود اما مهم این بود که ما خوشحال بودیم. از اینکه خودمون تصمیم گرفتیم و اونجور که دلمون می خواست شادی کردیم. تا حالا هم نشده که یه لحظه پشیمون باشیم یا حسرت عروسی کسی رو بخوریم. نه به کسی زحمت دادیم و نه خودمون رو تو زحمت انداختیم. و واقعا هیچ لذتی بیشتر از این نیست که آدم بتونه خودش رو اونجوری که دوست داره راضی و شاد کنه و نه اون طوری که دیگران براش می خوان.

 
 

سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387

پول خوشبختي مي ياره!

چند روز پیش یه خبر علمی تو بعضی روزنامه ها چاپ شد که فکر کنم سرانجام به شک و دودلی خیلی ها پایان داد و شاید هم رشته خیلی ها رو که سعی می کنند همیشه مسائل رو جور دیگه ای برای خودشون توجیه کنند پنبه کرد. واضح تر بگم: محققان در مطالعات اخیر خود بر روی فعل و انفعالات مغزی به این نتیجه رسیده اند که ثروت باعث شادی و خوشبختی است.وقتی این خبر رو خوندم یه جورایی مثل موقع هایی که حرف آدم بعد سالها به كرسي بشينه خوشحال شدم چون من هم سالها با اين توجيهات غير منطقي بعضي ها مخالف بودم كه ثروت خوشبختي نمي آره. البته كه مي آره و به نظر من توش شكي نيست. خودتون چند بار شده كه اعصابتون خورد شده باشه و وقتي به اين فكر كرده باشيد كه اگه همين الان يكي يه بسته اسكناس كف دسستون مي ذاشت چقدر اعصابتون خوب مي شد. باهاش مي رفتيد براي بچه تون خريد مي كرديد براي شوهرتون كادو مي گرفيتد و يا خيلي نقشه ها براش مي كشيديد و همين نقشه كشيدن ها يه حس لذت بهتون مي داد كه فورا حالتون رو خوب مي كرد.من به هيچ وجه آدم پولكي نبوده و نيستم ولي واقعا معتقدم در زندگي فردي و مشترك داشتن يه حدي خاص پول آدم رو واقعا خوشبخت مي كنه و حداقل بهش آرامش مي ده و بخشي از خوشبختي يا حتي تموم اون در آرامش داشتن خلاصه مي شه .البته باز هم ميگم كه فقط داشتن پول كافي نيست و خيلي شرط و شروط هاي ديگه هم بايد همراه اين پول تو يه خانواده باشند تا احساس خوشبختي بوجود بياد.به عبارت ديگه اين شرط و شروط ها با مقوله پول همديگه رو تكميل مي كنند و لازم و مستلزم همديگه اند.نمونه عيني اش هم در حال حاضر يكي از دوستاي خانوادگيمونه كه زندگيشون چيزي كم و كسر نداره بجز ...آره بجز محبت - تفاهم و اعتماد و همين باعث شده كه اون پوله هم نتونه مشكلاتشون رو حل كنه و حالا هم بخوان از هم جدا بشن.  حتما اينو شنيديد كه ميگن مثلا يه بچه بايد ذاتش خوب باشه تا تربيت روش اثر كنه.. به نظر من هم در مورد پول همين جوريه يعني تو يه خانواده ااول بايد يه حدي از  تفاهم و محبت وجود داشته باشه تا اين پوله هم بتونه معجزه بكنه و خيلي سطح ا ين تفاهم و محبت رو بالاتر ببره و بر عكسش هم صادقه و من به عينه ديدم خيلي خانواده هايي رو كه بناشون با محبت و عاطفه بنا شده ولي اونقدر فقر و نداري بهشون فشار آورده كه سرانجام كارشون به جدايي كشيده. تصور كردنش هم سخت نيست. فكر كنيد مردي كه بالفرض شب ساعت يازده مي ياد خونه و چند شيفت كار كرده چه اعصاب و جوني براش مونده تا بخواد حرف هاي عاشقانه بزنه يا با كوچكترين بهانه اي از كوره در نره. يا اگه زني انقدر پول داشته باشه كه مجبور نشه  براي پول بره سر كار و با اون پول كارهها و فعاليت هاي مورد علاقه اش رو انجام بده چقدر با شوهرش و بچه هاش مهربون تر ميشه و حس مغبون شدن بهش دست نمي ده. در مورد زندگي خودم هم بارها و بارها به اين فكر كردم كه واقعا اگه پول خوب داشتيم چقدر مي تونستيم تو عرصه هايي كه واقعا استعدادش رو داريم كار كنيم و از لحاظ روحي واقعا ارضا بشيم. بعد هم وقتي بعد چند ساعت كار مورد علاقه خسته شديم با يه استراحت كوچيك اين خستگي از تنمون در بره و مثل حالا هميشه خسته و كوفته نباشيم چون  در حال حاضرمي دونيم انگيزه اصلي ما از كار امرار معاشه و گردوندن يه زندگي. چند وقت پيش بود كه با آقاي همسر نشسته بوديم و از هر دري و آرزوييي حرف مي زديم ولي آخرش به ا ين نتيجه رسيديم كه اول بايد پول زياد داشته باشيم تا بتونيم به همه اون آرزوهاي قشنگ كه واقعا شايد به نظر خيلي ها معمولي بياد دست پيدا كنيم. اون مي گفت اگه من لازم نبود بخاطر پول سر كار برم اول تمام ايده هامو كه همه اين سالها روي هم تلنبار شده اند رو پياده مي كردم و وقت مي كردم كتابهايي رو كه مطمئنم شاهكار ميشن رو بنويسم و بعد اونا رو مي دادم به يه ناشر خارجي كه ترجمه بشن ولي حالا نمي تونم با خيال راحت رمانم رو بنويسم چون صبح كه از خواب پا ميشم هزار جور قسط و كار داريم كه ديگه مجالي براي رمان نويسي نمي مونه . خود من هم وقتي به اين فكر مي كنم واقعا افسوس مي خورم گه چرا استعداد يه همچين آدمي بايد هدر بره و چرا هيشكي به نويسندگي به حكم يه كار نگاه نمي كنه.واقعا اگه اون به عنوان مرد خانواده كه باري از مسئوليت رو دوششه وقت آزاد بيشتري داشت چقدر مي تونست در عرصه هاي ديگه اي براي جامعه اش مفيد باشه. در مورد خودم هم واقعا چقدر لذت زندگي ام دو برابر مي شد اگه وقتي داشتم تا كارهاي مورد علاقه ام رو انجام مي دادم بدون اينكه نگران پول اول و آخر ماه و هزار تا حساب و كتاب ديگه باشم. امسال من و همسر كلنگ يه سري كارهاي جديد رو داريم مي زنيم تا خيلي از دل نگراني هاي پولي مون برطرف بشه ولي تا موقعي كه به ثمر بشينن هنوز سر همون خونه اوليم با اين تفاوت كه حالا حداقل وقتي يه كسي ا ز من بپرسه به نظرت پول خوشبختي مي آره يا نه مي تونم با قطعيت بگم آره و بعد همين حرفها رو بهش بزنم و آخر سر هم بگم دانشمندان اونو ثابت كردن.

 
 

شنبه بیست و چهارم فروردین 1387

مرد عنکبوتی

همیشه از بد غذایی (بیشتر مربوط به ادا و اصولها موقع غذا خوردن و دنبال بازی من و نیما موقع شام و ناهار)و همینطور بد خوابی نیما شاکی بودم اما این روزها خیلی از مشکلاتم در امر بچه داری با یه مرد عنکبوتی حل شده. الان مرد عنکبوتی در حکم وردست من عمل می کنه و بخوام نیما بخوابه باید یه صدای کت و کلفت که به قیاقه مرد عنکبوتی بخوره رو از خودم در بیارم و از قول اون بگم : نیما بخواب. فردا نمی تونی بیدار بشی با من بازی کنی ها. تا نیما بخوابه. تو غذا خوردن هم همین طور و خلاصه بگم ما الان این چهار ساعت خواب و آرامشی رو که داریم مدیون مرد عنکبوتی هستیم و همین روزهاست که به خود مرد عنکبوتی هم جایزه بدم. نکته جالب اینه که این مرد عنکبوتی ما یه پاش راسته ویه پاش رو خم کرده که مثلا در حالت جهشه و نیما همش به اون پای خمش گیر می ده و میگه بگو پاشو صاف کنه. چرا اینجوری می شینه و همش بهش میگه بی ادب. پاتو صاف کن. خلاصه که دیالوگ نیما و این مرد عنکبوتی اش خیلی جالبه. دیروز هم که رفته بودیم پارک و دوچرخه اش رو برده بودیم مرد عنکبوتی رو سوار دوچرخه اش کرده و میگه: اول باید پاتو صاف کنی بعد پا بزنی.یاد بگیره دده(دیگه). و اینگونه شد که مرد عنکبوتی ما دوچرخه سواری هم یاد گرفت. حالا چون صدای مرد عنکبوته ما منه و من هم اینجا نقش یه دوبلور ورزیده و خوش صدا رو بازی می کنم جناب همسر میگه من نمی دونستم با یه مرد عنکبوتی ازدواج کردم و بهتره که تو خودت رو به عنوان زن عنکبوتی معرفی کنیچند روز پیش بود که تو خونه منتظر پیک بودم و در همون حال هم داشتم صدای مرد عنکبوتی خوش صدا رو در می آوردم که زنگمون به صدا در اومد و من که حواسم نبود با همون صدا گفتم : کیه؟ بدبخت مرد پیکی فکر کرد اشتباه زده گفت : ببخشید خانم ....ببخشید آقا مثل اینکه اشتباه زدم. منم که از خجالت آب شده بودم و متوجه شدم چه دسته گلی به آب دادم با یه صدای بهتر گفتم همین الان میام دم در.


این قسمت مخاطب خاص دارد:

نمیدونم چرا تو مملکت ما کار فرهنگی یعنی کار روشنفکرانه و روشنفکری یعنی این که تو محافل خاص بگردی. تیپ های خاص بزنی که عمرا تو خیابونا نشه با این تیپ گشت و ادعا کنی شیوه زندگی خاصی داری که شامل فقط سه ساعت خواب تو شبانه روز-زدن حرفهای قلمبه سلمبه که عمرا خودت معنی اش رو ندونی و نقل قول از آدمها و بزرگانی یه که حتی ندونی تو کدوم هنر سررشته داشتن و رسالتشون چی بوده. کافیه که کار فرهنگی کنی و یه زندگی متعادل و نرمال داشته باشی تا خیلی ها تو رو به خاله زنک بودن و این حرفها متهم کنند و تازه وانمود کنن که قیم فرهنگ دنیاو این مملکتشون هستن و به به فرهنگ حتک حرمت شده. واقعا من نمیدونم این چه باوری یه که در مورد آدم فرهنگی وجود داره. یعنی آدم فرهنگی حق نداره قورمه سبزی بخوره و قورمه سبزی غذای غیر فرهنگی یه و باید ۲۴ ساعت لازانیا و بیف استروگانف بخوره؟ آدم فرهنگی نباید بچه اش رو پارک ببره؟ باهاش رو تخت بپر بپر کنه؟ باهم تو خونه کارتن ببیند؟ همش باید فیلم های پاراجانف و کیشلوفسکی ببینه.؟ آخه چرا. بعد فکر می کنید این آدمهای فرهنگی ای که همین جوری هستند واقعا نرمالند؟ من چند تا شونو می شناسم و اصلا نیستند. پر از کمپلکس های روحی روانی اند بخاطر سرکوب خیلی چیزها. چه ایرادی داره که فرهنگی باشیم و در کار فرهنگ و ترجمه و تالیف و تفکر و بخشی از زندگیمون هم مال دلمون و خودمون و فقط خودمون باشه. نترسیم از قضاوت کسی و تمسخر آدمهای مدعی فرهنگ. من همینجوری ام. راحت و بی ریا و اگه دیگران دوست دارن بگن فرهنگی. ولی فرهنگ برای من ورای این چیزهاست. ورای چهار تا کتاب و فیلم و ادعا. فرهنگ اصالت وجود است. فرهنگ ادب و تربیت خوب است. فرهنگ غنای درون است. فرهنگ تو دنیای حقیقی است و نه مجازی. فرهنگ یعنی بچه خوب و نرمال و غیر عقده ای تربیت کردن و تحویل دادن به جامعه. فرهنگ یعنی اینکه به هم و تفکرات هم و علائق هم احترام بگذاریم و فکر نکنیم زندگی یعنی فرمول و تعریف و محاسبه. این زندگی ماست که باید فرهنگمون رو تحت الشعاع قرار بده و نه فرهنگ زنگیمون رو. متاسفم برات که فکر می کنی من بی فرهنگم چون کارهایی رو می کنم که همه آدمهای عادی باید بکنن و حق دارن که بکنن و اگه نکنن عقده ای میشن. فکر کنم شیر فهمت کرده باشم.

 
 

یکشنبه هجدهم فروردین 1387

تکلیف دانشگاهی جناب همسر

چند وقتی بود که می خواستم یه پستی در مورد تکلیف دانشگاهی جناب همسرم که وقتی برام خوند میخکوب شدم که چطور ممکنه یه دیالوگ به این قشنگی و پرمحتوایی رو تو چهار دقیقه نوشت بذارم. جناب همسر دارن فوق ادبیات نمایشی تو دانشگاه هنر می خونن و تو کلاس استادشون بهشون گفته بود در چهار دقیقه یه دیالوگ بنویسید که شروع هر خط دیالوگ با حروف الفبا و البته با رعایت ترتیبشون باشه. حالا اگه نخوام تحویل بگیرم این استعداد جناب همسر رو باید بگم یه چیزی تو مایه های عالی نوشته. البته به خودش هم گفتم و امروز تو ماشین یهو به ذهنم رسید که تو وبلاگ نیما بذارمش. حالا تو ماشین بهش میگم اون دفتر زردت کو که اون تکلیفه رو نوشته بودی و دیدم با تعجب نگام میکنه و میگه خب برای چی میخوای؟منم بهش نگفتم که خیلی ذوق نکنه و نتونه حواسش رو برای بقیه روز از شدت ذوق جمع بکنه. گفتم شب بگم و سورپریزش کنم. حالا بخونید این دیالوگ رو. البته یه توضیح دیگه هم اینکه تو کلاس این جور دیالوگها رو برای ارزیابی مهارت نمایشنامه نویسی و فیلمنامه نویسی دانشجویان می دهند. حالا اگه یه روزی اومدم گفتم جناب همسر یه سریال دارند می سازند که از تلویزیون قراره پخش بشه تعجب نکنید ها.

این عین چیزی یه که با یه خط خرچنگ قورباغه توی دفترش نوشته بود

دیالوگ نویسی همیشه آخرین مرحله از فیلمنامه یا نمایشنامه است.

الف- ای بابا باز یادم رفت مدارک رو بیارم!

ب- باید حواستو جمع کنی مرد!

پ- پس تو چکاره ای؟! همه ا ش من باید حواسمو جمع کنم

ت- تکرار فراموشی واقعا نگران کننده س!

ج- جواب منو ندادی زن.؟

چ- چه جوابی؟

ح- حالا فقط امروز که نیست. همیشه من باید همه چیز و یادم باشه؟

خ- خودت خوب می دونی که تقصیر کاری.

د- دیاالله بجنب! انقدر هم غر به جونم نزنو

ذ- ذاتت خرابه مرد!

ر- روحم چطور؟ خوبه که هنوز به روحم گیر ندادی.

ز- زیر این آسمون کبود قسمت ما هم از بین همه ا ین مردا این بود!

ژ- ژاله! دیگه واقعا داری شورشو در میاری ها! ساکت شو دیگه!

س- ساکت شم؟باشه ساکت میشم اما شما چطور آقا؟

ش - شما ! شما ! شما! ؟ هر چی از دهنت در اومده به من گفتی حالا لفظ قلم میگه شما!

ص- صدای من حالا باید در بیاد یا نه؟میگم شما بهت بر می خوره!

ط- طبیب درد تو میدونی کیه زن؟

ع- عین وروره جادو داری حرف می زنی. بعد از من میخوای ساکت شم؟

غ- غیظ دارم از دستت زن! همه اینها به خاطر اینه که از دستت غیظ دارم!

ف- فرمونو بپا ! داشتی زیرش می کردی دختره بنده خدا رو!

ق- قرتی! موقع راه رفتن تو خیابون دور و ورتو هم نگاه کن!

ک- کل علی !مواظب حرف زدنت باش. اینطور حرف زدن برای سن شما خوب نیست!

گ-گ ه خورده! دختره قرتی سر به هوا! وسط خیابون چشمش دنبال این و اونه!

ل- ل له مردمی؟ آخه به تو چه مرد! تو حواست به رانندگل خودت باشه!

م- من حواسم خیلی هم جمعه!

ن- نه بابا! دیدم چطوری مدارکت رو یادت رفت بیاری!

و- وااااای. باز که برگشتی سر خونه اول!

ه- همش می خوای رد گم کنی! مرد بگو آلزایمر گرفتم خلاص!

ی- یا خدا! ما رو از دست این زن خلاص کن!

حالا دوست دارم نظرتونو راجع یه این متن بدونم و اگه خوشتون اومد بقیه تکلیف های جالبشون رو تو فرصت دیگه ای بذارم.

در ادامه شیرین کاریهای آقا نیما(ما مامان ها به خرابکاری ها نگیم شیرین کاری چی بگیم؟) ایشون لطف کردند و دیدند دستگیره در ماشینمون زیادی یه و به زحمت می افتیم که در ماشین رو مثل بچه آدم وا کنیم اونو قلفتی در یک حرکت ضربتی کندند و تازه شاهکارشون رو هم برای همه از جمله مربی های مهد تعریف کردند. خوشم میاد از این لو دادن و تعریف کردنش. پسرم تو این جور موقع ها یه جو سیاست نداره از بس که رک و راستگوئه. چند وقت پیش نیما یکی از وسایل شیشه ای باباش رو که باباش خیلی هم دوست داره زد شکوند و ست اش ناقص شد. من البته دعواش کردم ولی بعد تو دلم گفتم حالا تا باباش بخواد بفهمه یه عهدی می گذره پس صداشو در نیارم. به نیما هم گفتم: مامان جان شما کار اشتباهی کردی ولی دیگه نشین برای همه تعریف کن! مخصوصا به بابا جونت. خب؟ شیر فهم شدی؟ اونم گفت خب. میگن حرف راست رو از دهن بچه بشنو. هنوز به نیم ساعت نکشید که تا باباش رسید نذاشت بدبخت از راه برسه بدو بدو رفت تو حیاط و بعد از سلام گفت: بابا همه اون لیوان کوچولوهات رو شکوندم! حالا من هی جلو خودم رو می گیرم و رنگ به رنگ میشم و بعد از دیدن قیافه دیدنی همسر بهش میگم نیما الکی داره میگه. از دستم افتاد شکست. دیدم نیما بدو بدو اومده جلو میگه: کی گفته تو تیکوندی؟(شکوندی) خودم تکوندم. بعد دستهاشو نشون داد که یعنی با همین دستام شکوندم(مثل این داستهانهای جنایی که میگه خودم با دستهای خودم خفه ا ش کردم) بعد این حرفها نه فقط قیافه بابای نیما بلکه قیافه خود من هم در نقش یه مادر دلسوز که دماغشون بد جور میسوزه و ضایع میشن و از این حرفها بیشتر دیدنی بود.!

 

 

 
 

جمعه شانزدهم فروردین 1387

پراکنده های عید

اول از همه به خودم تبریک بگم بابت تغییر قالب.نمیدونم برای شما ها هم پیش اومده یا نه ولی اصولا برای من دل کندن از یه چیز قدیمی و جایگزین کردنش با یه چیز نو یه خورده سخته. البته نه در مورد همه چیز بلکه بیشتر در مورد چیزهایی که برام یه خاطره دارند یا داشتنشون برام یه دلخوشی و یا یه اعتماد به نفس میده. مثلا من تو خونه ام یه جورهایی با همه وسیله هام اختم و دوست ندارم بی دلیل عوضشون کنم مگه به کسی ببخشمشون که می شناسمش و می دونم مواظبشون خواهد بود . عوضش جناب همسر اینجوری نیست و وقتی بخواد اذیتم بکنه میگه مگه این خرت و پرت ها زن و بچه آدم هستند که برای یه عمر داشته باشی. سال پیش که اومدیم ماشینمون رو بفروشیم از یه هفته قبلش عزا گرفته بودم. تازه برای ماشینمون اسم گذاشته بودم که پری خانم بود. بعد انگار خدا هم دلش برام سوخت چون فروششنده اش الان همسایه بغلی مون در اومده که هر روز جلوی در خونه اش پارکش می کنه و منم هر روز با پری خانم حال و احوالپرسی می کنم. نمیدونم چرا ولی حس می کنم همه چی یه جونی دارن حتی اشیاء. شاید هم خل شدم و بیش از حد دارم وسواس نشون می دم. خلاصه که عوض نکردن قالب وبلاگ آقا نیما هم به همین حکایت برمیگشت. حالا اگه تا سال بعد باز این قالبو عوض نکردم نگید چرا. حالا از عید بگم که خیلی عالی بود. به قول معروف توپ تر از این نمی شد.امسال خیلی خانوادگی عید رو برگزار کردیم. البته من هر سال پدر و مادر همسر و خودم رو برای شب سال نو خونه مون به صرف شام سبزی پلو با ماهی و رشته پلو با مرغ و سوپ دعوت می کنم و امسال هم همین جور بود ولی نمی دونم بخاطر بزرگ شدن نیما بود و دیدن خوشحالی اون موقعی که جفت مامان بزرگها و بابابزرگهاش دورش بودن یا چیز دیگه که احساس کردم صمیمیت بیشتری بینمون هست.صبح که سال تحویل شده بود نیما رو از خواب بیدار کردم و هول هولکی یه لباس خونه ای تمیز تنش کردیم و نشستیم پای هفت سین. نیما همش فکر می کرد تولده و چون شمع هم روشن می کردیم از ما روشن کردن بود و از اون خاموش کردن. موقع سال تحویل هم آهنگ تولدت مبارک بیا شمعها رو فوت کن تولدت زنده باشی رو خوند. بعد نوبت کادو ها شد که براش لگو اصل و ست قطار و ریل گرفته بودیم.من همیشه دوست دارم عید به بچه ها و بچه خودم و همینطور تولدهاشون کادویی بدم که دوست داشته باشن و خاطره اش تو ذهنشون بمونه چون به نظرم بچه چه می فهمه پول چیه. البته نیما می فهمه چون وقتی که مثلا یه دو هزار تومانی دستشه بهش میگیم با این ها میشه برات ده تا پاستیل شیبا بخریم و اون هم ذوق می کنه. واقعا دنیای بچگی چقدر قشنگ و بی غل و غشه.همینطور دنیای کودکی و تا حدی نوجوانی. فکر کنم موقع جوانی یه که یه صاعقه بزرگ به کله آدم می خوره و با عاشق شدن که البته اونم یه جورایی خیلی قشنگه به قول معروف خودش رو بدبخت البته از نوع خوبش می کنه چون باید ازدواج کنه مسئولیت به عهده بگیره و دیگه تموم شد اون دوره ای که خونه باباش ریاست می کرد و حرف حرف خودش بود و هر وقت می خواست می خورد و می خوابید. حالا دیگه باید با چیزی به اسم تفاهم آشنا بشه و برای رسیدن بهش در کنار همسرش تلاش کنه و مهمترین چیز در زندگی مشترک یعنی مسئولیت پذیری رو یاد بگیره. بعد هم که بچه باز یه فصل تازه از زندگی شروع می شه و ماه عسل زندگی مشترک دو نفره تموم و بشور و بساب ها وارد مرحله تازه اما شاق تر ولی در عین حال دلچسپ تری میشه. میدونی که مادری و باید بچه ای رو خوب تربیت کنی و تحویل جامعه بدی. لذت مادر شدن رو تجربه می کنی و با هر قدم کوچیکی که بچه ات بر می داره حس می کنی یه چیزی تو وجودت تکون می خوره که تو رو سرشار از شادی و غرور می کنه و این فرق داره با موقعی که بخاطر خوشحالی دل پدر و مادرت بیست می گرفتی. این خوشحالی خیلی عمیق تره. خیلی خیلی خیلی بیشتره و حاضری تموم جونت رو بدی تا خوشحالی و لبخند یه موجود کوچولو رو ببینی.وقتی خیلی بچه اس و بهش شیر می دی با شیر دادن بهش خودت رو سیراب می کنی و این لذت تا آخر عمر باهات می مونه و از یادت نمیره. وقتی شبها در اوج خستگی بیدار میشی یه رضایتی تو این خستگی هست که حاضر نیستی با هیچ چی عوضش کنی و همه اینها عین زندگی یه و زندگی یعنی همین. گذر از یه مرحله به مرحله دیگر. شکوفایی. تکوین. حرکت. تعالی.

تو این عید با نیما کلی بازیهای جدید کردیم. از ساختن لگو های سخت تا فوتبال مسخره من تو یه حیاط فسقلی. دوچرخه سواری رو یادش دادم و برای تولدش یه دوچرخه درست و حسابی براش قول دادم بخرم. کلی با گواش های خاله نانازش(ساناز) نقاشی کشیدیم. رفتیم باغ پدرشوهرم اینها و چند تایی کفشدوزک گرفتیم و انداختیم تو قوطی کبریت و براشون برگ هم گذاشتیم که بخورن و بعد آزادشون کردیم. یه سری رنگ ها رو یادش دادم. چند بار پارک رفتیم. از تو جوی آب تو باغها مثلا ماهی گرفتیم. بچه قورباغه ها رو تو آب نشونش دادم. یه هاپو خوشگل نشونش دادم و ترسش از هاپو ریخت و حالا جاشو به یه موجودی به اسم دم دراز داده که حالا چی هست خدا می دونه. این دم دراز رو یکی از دوستام برای بچه اش بکار برده بود و حالا نیما هی به من می گه دم دراز چیه. یه بار تو حیاطمون یه گربه دید و با یه حالتی گفت:مامان این دم درازه؟ گفتم نه مامان. این دم داره ولی اون قدرها هم دراز نیست. و کلی خندیدم. و خلاصه که خوش گذشت و خوب بود.تا باشه از این خوبیها و خوش گذشتن ها و باهم بودن ها . مگه نه؟

این هم چند تا عکس آرشیوی. خداحافظ زمستون که امسال واقعا و حقیقتا زمستون بودی!

عسل مامان

عشق هميشگي من

ناز بشي با اين خنده ات!

دالي موشه!

 
 

چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387

عیدانه

بعد یه غیبت نیمچه کبری من و نیما اومدیم تا دوباره لذت نوشتن خاطراتمون رو تو این محیط مجازی دوست داشتنی تجربه کنیم. واقعا تو این چند روز که تعطیل بودیم تنها چیزی که بدجور دلتنگش شدم همین وبلاگ معتاد کننده بود که واقعا بدجوری برای دوباره نوشتن در سال جدید توی اون ثانیه شماری می کردم. سیزده روز و شاید کمی بیشتر در کنار خانواده ام بودن اونقدر لذت بخش بود که واقعا روز اول اومدن به سر کار کشنده تر از هر کاری بود که باید می کردم. تو این سیزده روز چه بازیها که با نیما نکردم چه مسخره بازیها که باهم در نیاوردیم و با صدای بلند قهقه نزدیم. هم کودک درونم سیراب شد و هم اون مادری که باید باشم و گرفتاریهای روزمره نمی ذاره اون جور که باید و شاید باشم.کاش برای گرفتن خیلی تصمیم ها و رودررو شدن با من سمج و پرکار درونم یه جو شجاعت داشتم و شاید هم شجاعتی لازم نیست و باید پول داشت تا این شجاعت هم خود به خود به دست آید. تو همین ایام عید به خودم قول دادم و از شوهرم قول گرفتم تا سریعتر و با پشتکار بیشتر یه زندگی راحت و بی دغدغه رو فراهم کنیم تا بیشتر بتونیم از این کنار هم بودن ها داشته باشیم.چون هر دو تا یه جورهایی تو کار نوشتن هستیم انقدر پول داشته باشیم که لازم نباشه تن به کارهایی بدیم که دوست نداریم و اون بنویسه و من ترجمه کنم و از این راه گذران زندگی کنیم. آدم پرتوقعی نیستم و به اون قدری از زندگی قانعم که محتاج نباشم و از زیبایی های اطرافم لذت ببرم. با خیال راحت با بچه ام بازی کنم بدون اینکه نگران باشم برای چندرغاز پول باید دنبال مطلب باشم . واقعا ممکنه تو سال جدید به بعضی از این خواسته هام برسم؟گاهی میگن خواستن نیمی از توانستن است پس خدایا می خواهم تا توانا باشم. به امید تو آغاز می کنم این راه تازه را.

 
 

Weblog Themes By Pars Theme