|
یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387 |
|
لذتهای زندگی من |
 |
- چه کیفی داره وقتی بعد از ظهر خسته و کوفته از سر کار می رسی و در حالیکه تو کله ات انبوهی از کلمات و جمله ها که از صبح باهاشون سر و کار داشتی هنوز موج موج می زنن تصمیم می گیری بری حیاط و با یه بچه فسقلی حیاط رو بشوری و بوی خاک خیس خورده رو با همه وجودت ببلعی و لبخندی از سر دل خوشی به خاطر داشتن همین یه حیاط بزنی
- چه کیفی داره وقتی تو همون حیاط هستی و متوجه میشی درخت آلبالوتون به ثمر نشسته و تو با کمک بچه فسقلی ات که دیگه این روزها تو همه کار به ظاهر کمکت می کنه آلبالو ها رو می چینی و دوق می کنی که قابلامه رو پر کردند و همون جا تو حیاط می شوریشون و شب که بچه ات خوابید باهاش مربای آلبالو درست می کنی.
- چه کیفی داره که این یکی دو روزه رو مجبور نیستی آشپزی کنی اگرچه آشپزی رو دوست داری چون کلی غذا از مهمونی جمعه شب اضافه اومده و به جاش می تونی با بچه فسقلی ات عصرها که میای خونه یه دور تا سر خیابونتون بزنی و با بچه ات شادمانه بستنی مرد عنکبوتی بخوری و از شادی کودک درونت رژیم و هیکل رو بی خیال شی.
- چه کیفی داره شب که می خوای بخوابی خیال پردازی کنی که اگه دو سه تا کتاب پرفروش دیگه هم ازم در بیاد برای همیشه قید کار کردن تو اینجا رو می زنم و برای خودم یه مامان شاغل اما کدبانو میشم.
- چه کیفی داره وقتی آقای همسر قراره کاری برای بابات بکنه و تلفنی براش انجام بده تو این شلوغی کارش متوجه میشی که یادش نرفته و بدون اینکه بهش یادآوری بکنی خودش پیش پیش زنگ زده و به فکرت بوده
- چه کیفی داره وقتی یکی از صمیم دلش بهت تعارف می زنه که جمعه ها که شیفت میری سر کار بچه ات رو بیار خونه ما و اون شخص که بهت این حرف رو زده خواهر شوهرت باشه و تو از این و اون شنیدی که بعضی خواهر شوهرا معمولا جز متلک انداختن و سیخونک زدن و ایراد گرفتن کار دیگه ای ازشون بر نمی یاد چه برسه به اینکه بخوان برای یه روز بچه ا ت رو نگه دارن.
- چه کیفی داره وقتی حس می کنی می تونی مفید باشی و به یه دوست خوب برای شروع حرفه ای کار ترجمه کمک کنی و از خوشحالی اش خوشحال بشی.
- چه کیفی داره وقتی بهت می گن برای جشنواره کن یه یادداشت تالیفی بنویس و تو تا حالا یادداشت نویسی نکردی و بعد که تو یه دد تایم چهل و پنج دقیقه ای یه یادداشت توپ می نویسی و از یادداشتت تعریف می کنن و میگن برای کار اول یادداشت نویسی ات عالیه!
- چه کیفی داره وقتی برای خرید یه چیز نهایتا پنج تومانی ده تومان پرداخت می کنی ولی چون چشمت رو گرفته و از مدتها پیش دنبالش بودی مثل همیشه از گرون فروشی راننده که این روزها دیگه خیلی معمولی شده حرص نمی خوری و میگی بی خیالش بابا!زندگی بهتر از این نمیشه!زندگی!
- چه کیفی داره وقتی برای مامانت سالاد اولیه که غذای محبوبشه رو درست می کنی و از
- اونجائیکه زیاد رایطه ات با مامانت صمیمی نیست اول تعجب می کنه و بعد اونقدر خوشحال میشه که برای یه لحظه اون رابطه خوب و صمیمانه مادر - فرزندی رو که تو همیشه آرزوش رو داشتی ایجاد میشه و حداقل امروز رو حسرت نمی خوری.
- چه کیفی داره وقتی شب تلفنی از ناشرت دریافت می کنی و بهت میگه کار رو زودتر شروع کن چون میخوام زودتر چاپ بشه و به نمایشگاه سال بعد برسه و تو میدونی که تو ایران مترجم ها باید دنبال ناشر باشن و کم پیدا میشن ناشرایی که خودشون زنگ بزنن به مترجم و به اصطلاح نازش رو بکشن
- چه کیفی داره وقتی صبح کامپیوترت رو باز می کنی و می بینی برای همین امروز رو پروکسی بلاکفا رو برداشتن و تو میتونی بیای تو وبلاگت و کامنت هات رو بخونی و برای یه تعداد معدودی کامنت بذاری اگرچه سرت فوق العاده شلوغه !
خدا رو شکر! |
|
|
|
|
|
| |
|
جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387 |
|
استخر بی استخر |
 |
|
از آنجائیکه آقا نیمای ما در رسیدن به خواسته هایشان هول می زنند و بنده رو هم هول می کنند و ما معمولا خانوادگی همیشه از هول حلیم می افتیم تو دیگ همین خصلتشون دیروز کار دستمون داد و ایشون به جای استخر سر از درمونگاه و رادیولوژی برای گرفتن عکس از دماغشون در آوردند. ماجرا از این قرار بوده که شب پنجشبنه قرار بود یکی از دوستاهای خانوادگیمون بیان خونه مون و من و دوستم بمونیم خونه و تنور غیبت و این حرفها رو گرم کنیم و آقایون هم به اضافه یه آقا کوچولو که همون نیما باشه برن استخر. درست در لحظه ای که اینا داشتن میومدن و سر کوچه مون رسیده بودن آقای همسر با چند بسته شیر پاکتی نی دار رسیدند و چون نیما به محض دیدن نی از خود بیخود میشه و عین بعضی زنها که طلا می بینن آب از لب و لوچه شون آویزون میشه سریع اومدبه کیسه خریدها دستبرد بزنه و من بدو بدو رفتم که اونها رو جایی تو آشپخونه مون که بیشک الان شبیه مخفیگاه آذوقه شده قایم کنم. تا من بیام بجنبم و یه پاکت رو بدم نیما ایشون که روی میز آشپزخونه ایستاده بود و ایشم ایشم(شیرم شیرم)راه ا نداخته بود از اون بالا کله ملق شد و با صورت افتاد زمین. منو میگید!!تا خون رو دیدم که داشت از دماغش فوران می زد و با گریه جیع می زد چشمم دماغم با هول و ولا باباش رو صدا زدم و باگریه گفتم فکر کنم دماغش طوری شد زود ببریمش دکتر. باباش هم که اینجور موقع ها خدای انداختن تقصیر به گردن این و اونه شروع کرد به اینکه مگه تو حواست نیست ؟ و ... حالا نمیگه من از یه ور داشتم پلو آبکش می کردم از اون ور داشتم خوراکی ها رو تو یخچال جا می دادم و از اون ور دستم بند بود واز اون ور شیرها رو می ذاشتم تو ققسه ها! خلاصه بردیمش دکتر ارتوپد که خدا رو شکر طوریش نشد و عکس هم گرفتیم که باز خدا رو شکر چیزی نبود و ما و اون دوستهای خانوادگی بی نوامون که با ما راهی درمونگاه شده بودن همه خسته و هلاک ساعت یازده شب اومدیم خونه و با یه قابلامه پلو شفته شده و هزار تا کار دیگه مواجه شدیم و خلاصه که استخر بی استخر!
اینم عکس اون کتاب که با خوندن هر یه صفحه اش باز در تصمیمم برای ترجمه اون مصمم تر می شم. در ضمن ناشر به من چند تا کتاب از میلان کوندرا رو هم داده و با اینکه همه شون تو ایران ترجمه شدن میخواد خودش در بیاره و ازم خواسته بعد از همین رمان عصر شیواا رو اونها کار کنم ولی شاید قبول نکنم چون اولاترجمه هاشون هست و دیگه خیلی لوس میشه و بعد من باید از متن انگلسی که در حقیقت یه مترجم دیگه از فرانسه به انگلیسی برگردونده ترجمه کنم و به ا صل مطلب به نظرم خیلی لطمه می خوره چون انگار کار دو بار ترجمه شده |
|
|
|
|
|
| |
|
پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387 |
|
استخر و کتاب جدید |
 |
|
امروز که پنجشنبه باشه آقا نیمای ما گیر دادند که مهدشون دیر شده و چرا نرفیم پیش خاله روحی(مربی مهدش که خیلی دوسش داره و همیشه بهش میگه حوری و اونم کلا ذوق می کنه)حالا هر چی بهش میگم پدرت خوب مادرت خوب امروز تعطیلی یعنی فتیله به گوشش نرفت که نرفت. در نتیجه مجبور شدم ببرمش و گفتم خودم هم برم اون باشگاهی که درست کوچه بالایی مهدشونه و تردمیل دارن. خلاصه که رفتم و یه نیم ساعتی ترد میل زدم و به قول معروف فرش شدم(ف و ر رو با کسره بخونید لطفا)بعد رفتم دنبال نیما که همش ۴۵ دقیقه تو مهد بود و کلی هم بهش خوش گذشته بود. خوشحالم که نیما از این مربی جدیده خوشش اومده و دل میدن باهم قلوه می گیرن. بعد به سرم زد با نیما برم استخر ولی هر چه التماسشون کردم که بذارن با نیما برم قبول نکردن که نکردن و در نتیجه دست از پا درازتر برگشتیم خونه اما...اما باباش قراره بعد از ظهر با دوستش بره و نیما رو هم با خودشون ببرن و جای نیما من الان کلی ذوقیده ام. چهارشنبه هم رفتم نشر علم برای قرارداد اون کتاب جدید که بهم پیشنهاد داد سه کتاب رو تو یه کتاب با قطع رقعی بگنجونیم نا نه سیخ بسوزه و نه کباب. یعنی هم ناشر سودش رو بکنه و هم من. من هم قبول کردم اما نکته جالب سفارش گرفتن چندتا کتاب دیگه بود که البته تصمیم دارم یکیش رو که از قضا حجم زیادی رو هم داره ترجمه کنم. اسم رمانش هست عصر شیوار یا سن شیوا چون ایج به انگلیسی هم معنی سن میده هم دوره و عصر. حالا باید در خلال خوندن بقهم منظور رکدومشه. رمان مال نویسنده ای هندی اما مقیم آمریکا به نمام مانیل سوری است که کتاب قبلی اش به نام مرگ ویشنو نامزد جایزه ادبی پن / فاکنر میشه. این کار جدیدش هم درباره احساسات یه زن / مادر در تقابل با سنت و مدرنتیه در هند امروزی است. دیشب تا صفحه ۴۵ اش رو خوندم و خیلی خوشم اومد. این کتاب هم ظاهرا جز پرفر وش ها تو آمریکا بوده و آاقای مهدی علمی مدیر انتشارات علمی که یکی از غول ناشرهاست و آدم خیلی خوب و نازنیی بود اونو از سن دیه گو در سفرش به آمریکا خریده و ازم خواسته ترجمه اش کنم. من البته از حالا دو تا غصه بزرگ دارم. یکی حجم بالای کتاب و دیگری کمبود واقعی در وقت. حالا چچوری هندلش کنم با خدا ولی از حالا کلی ذوق شروع کردن کار رو دارم. گفته بودم که کار قبلی رو قبول نکردم چون خیلی بایست سانسور می شد و کار لطمه می دید ولی این کتاب جدید اگرچه سانسوری داره ولی میشه یه کارهاییش کرد. نکته جالب در مورد همین عصر شیوا شروع کتاب بود. من توی انتشاراتی بودم و وقتی بهم گفت کار رو ببین گفتم یه چند خط اولش رو بخونم. اولش خیلی به نظرم اروتیک بود چون نوشته بود هر وقت بدنت را لمس می کنم...هر وقت تو را می بوسم...هر وقت...و بگیرید تا آخر. همون موقع به آقای علمی گفتم ای بابا این کتاب که از همون اولش مورد داره. گفت :جدی گفتم بخونید. اونم خوند و گفت:ای بابا! پس چجوری بود که همه تعریفش رو میی کردن اصلا عکس رو جلد (که واقعا قشنگه و من اگه تونستم اسکنش می کنم می ذارم)یه چیز دیگه است و به نظر نمی یاد اینجوری باشه. بعد گفت حالا ببرید بیشتر بخونید شاید بتونید سانسورش کنید. بعد که اومدم خوندم فهمیدم که بابا این بوس و نوازش ها مال بچه نوزاد زنه بوده و قضیه عشق مادری یه و ا ین حرفها. ظاهرا زنه اول داستان عشق خودش رو موقع شیر دادن به بچه تعریف می کنه و من دچار سوئ تفاهم شده بودم.بقیه ماجرا رو بعدا می نویسم چون الان نیما یه ده دقیقه ای یه که ببخشید تو توالته و داره صدا می زنه:مامان!!مامان!!! کارم تموم شد!تا کار دست خونه زندگیمون نداده من برم!
پ.ن: این عکس گنده بک آپلود نشد که نشد!راستی بوی سوختگی یه دماغ نمی یاد؟ |
|
|
|
|
|
| |
|
سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387 |
|
عاشقانه |
 |
|
هميشه هستند. هميشه چشمم به چشمشون مي افته. دو جفت چشم چروك كه عاشقونه باهم حرف مي زنند و به زبون نگاه با همديگه راز و نياز مي كنند. سر ساعت ۵ بعد از ظهر. هميشه اونجان و دست در دست هم در حال عبور از يه خيابون براي رسيدن به پارك در حاليكه زنبل خريد كوچكي توي دست پيرزن هست. بعضي موقعها كه ميرم نيما رو از مهد بيارم سعادت ديدنشون رو پيدا مي كنم و بعضي موقعها كه يه خورده زود مي رسم منتظر ميشم تا برسن. راس ساعت ۵. به ديدنشون عادت كردم. به راه رفتن سلانه سلانه شان. به چهره عصباني بعضي ها موقعي كه اين پيرزن و پيرمرد عاشق مي خوان از خيابون رد بشن و راه رو بند ميارن چون اونقدر آهسته حركت مي كنند كه همه نگاهها بهشون دوخته ميشه. چقدر بعضي ها دلسنگ اند يا شايد هم دلمرده كه نمي تونن از ديدن يه همچين منظره زيبايي از يه عشق ناب و ديرينه لذت ببرند بدون اينكه نگران دير كردن و هزار جور روزمرگي متعفن نباشن. هميشه با خودم فكر مي كنم اين زوج سالخورده تجلي عشقند. عشق به همنوع- عشق به همسر- عشق به محبوب و عشق به خدا. خداي دلهايي كه براي هم مي تپند و اوست كه اوج وصال است و اوج يگانگي. يكبار شنيدم كه پيرزن به پيرمرد گفت: حس مي كنم پاهام ديگه جون نداره و پيرمرد جواب داد: امشب يادم بنداز اون پماد زنجبيل رو بازم به پاهات بمالم. وقعا موندم!يعني ماها هم يادمون مي مونه با چه عشقي به وصال هم رسيديم؟يعني ماها هم يادمون مي مونه كه روز اول چه قولي به هم داديم؟كه عاشقونه مال هم بمونيم و عاشقونه از اين دنيا بريم. براي يه لحظه اشك تو چشمام جمع شد. از اين همه يكرنگي. از اين همه حس خوب زندگي. از اين همه حباب هاي كوچك انرژي كه دور سرم در پرواز بودند. هر روز مي بينمشون. برام لحظه ديدن اين دو مثل خواب و بيداري يه. انگار زمان متوفق ميشه. رفتن دنبال نيما متوقف ميشه. بوق كركننده ماشين ها متوفق ميشه و من مي مونم با دو قامت خميده كه براي عشقشون احترام همه دنيا رو قائلم چون تجلي ما بودن و نه من بودن اند.
پ.ن:تازه حالاست كه مي فهمم چرا هميشه عاشق اين شعر لوركا بودم. چه در دوره دانشجويي كه براي تمرين كلاس مجبور بوديم ترجمه اش كنيم و چه حالا كه گاهي هوس شعر مي كنم و مي خونمش و مي خونمش:
زخم و مرگ
در ساعت پنج عصر. درست ساعت پنج عصر بود. پسری پارچهی سفید را آورد در ساعت پنج عصر سبدی آهک، از پیش آماده در ساعت پنج عصر باقی همه مرگ بود و تنها مرگ در ساعت پنج عصر باد با خود برد تکههای پنبه را هر سوی در ساعت پنج عصر و زنگار، بذر ِ نیکل و بذر ِ بلور افشاند در ساعت پنج عصر. اینک ستیز ِ یوز و کبوتر در ساعت پنج عصر. رانی با شاخی مصیبتبار در ساعت پنج عصر. ناقوسهای دود و زرنیخ در ساعت پنج عصر. کرنای سوگ و نوحه را آغاز کردند در ساعت پنج عصر. در هر کنار کوچه، دستههای خاموشی در ساعت پنج عصر. و گاو نر، تنها دل ِ برپای مانده در ساعت پنج عصر. چون برف خوی کرد و عرق بر تن نشستش در ساعت پنج عصر. چون یُد فروپوشید یکسر سطح میدان را در ساعت پنج عصر. مرگ در زخمهای گرم بیضه کرد در ساعت پنج عصر بیهیچ بیش و کم در ساعت پنج عصر. تابوت چرخداری ست در حکم بسترش در ساعت پنج عصر. نیها و استخوانها در گوشش مینوازند در ساعت پنج عصر. تازه گاو ِ نر به سویش نعره برمیداشت در ساعت پنج عصر. که اتاق از احتضار مرگ چون رنگین کمانی بود در ساعت پنج عصر. قانقرایا میرسید از دور در ساعت پنج عصر. بوق ِ زنبق در کشالهی سبز ِ ران در ساعت پنج عصر. زخمها میسوخت چون خورشید در ساعت پنج عصر. و در هم خرد کرد انبوهی ِ مردم دریچهها و درها را در ساعت پنج عصر.
در ساعت پنج عصر. آی، چه موحش پنج عصری بود! ساعت پنج بود بر تمامی ساعتها! ساعت پنج بود در تاریکی شامگاه!
در ضمن میخوام نظرتون رو راجع به این قالب بدونم. قالب قبلی مشکلاتی تو نوشتن و خوندم مطلب ها برام داشت بخصوص حاشیه هاش ولی فکر کنم این قالب خیلی قشنگ تره. البته قالب قبلی رو خودم دوست نداشتم و مجبوری آوردمش. |
|
|
|
|
|
| |
|
یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387 |
|
بهترم اما همچنان پروکسی |
 |
این پست رو میخوام فقط و فقط به نیما اختصاص بدم. اونم به عکس البته اگه سرعت دیزلی اینترنت خونمون بذاره که عکسها آپلود بشن. نمیدونم از قدیم گفتن یا بزرگ تر ها گفتن یا که الان دارم از خودم می سازم ولی شنیدم که باید از اتفاقات بد همیشه یه چیز مثبت بیرون کشید تا آدم به اصطلاح دق مرگ نشه و من حالا میخوام از پروکسی شدن این بلاکفا تو محل کارم تشکر کنم و ازش یه چیز زمثبت استخراج کنم و اون هم اینه که از این به بعد اگه این اینترنت ها از دیزلی در بیان و کوره ای بشن شاید بتونم عکسهای بیشتری بذارم چون دیگه بهونه تنبلی برای بردن آوردن این حافظه دوربینمون رو نخواهم داشت. حالا بشنوید از نیما:
- امروز این آقا پسر حیوون دوست ما رو بردن موزه هفت چنار که گفتن بهم توش حیوانات خشک شده و اینها هست. البته نمیدونم چرا هنوز هم اسم هفت چنار رو تجسم می کنم یه باغ می یاد جلوی چشمم و سخته تصور کنم که حییوون هم داره. حالا بماند که نیما از دیشب خواب شیر و گربه می دیده. امروز بهش می گم تو موزه چی بوده میگه: مرغ- جوجه-(فکر کنم منظورش ماکیان بوده)- آقا نگهبان(اونم ظاهرا به متعلقات دکوری موزه پیوسته)-شیر - پلنگ صورتی!!!!
- دیروز این شبکه مزو تو خونه ما روشن بود و یه زن فکر کنم اسپانیایی (از ریخت و قیافه سیاه سوخته و چه چه کردنش معلوم بود مال اونجاهاست)داشت برای خودش جیغ و ویغ می کرد و حنجره می ترکوند که دیدم نیما با عصبانیت میگه: چه خبرته؟!چرا داد می زنی؟کر شدم. میگم این آقا کلاغه بیاد بخوردتت ها!
- ما که همسرمون رو انگلیسی زبان نکردیم (با توجه به اصراری که داره و میگه تو خونه باهام انگلیسی حرف بزن تا راه بیفتم- یکی نیست بگه مگه بچه ای که راه بیفتی. !!دیگه این نقش معلم سرخونه رو نمی تونم ایفا کنم) اما این انگلیسی بلد بودن حداقل باعث شده به عنوان زبان رمزی ازش تو خونه استفاده بشه. مثلا بابای نیما میره خوراکی می خره و چون ما نمی خواییم نیما پفک بخوره به انگلیسی بهش میگم: سرو یورسلف و بعد توی کابینت رو نشونش میدم. چند روز پیش اومدم همین جور رمزی حرف بزنم دیدم نیما با یه حالتی که انگار مچ یه دزدرو گرفته باشه بهم گفت: چی گفتی؟(اینجاش دقیقا منو یاد پسر خاله تو کلاه قرمزی انداخت چون دقیقا همون جور با همون لحن گفت) درست حرف بزن دیگه مامان!!!
راستی فکر نکنید که من می تونم از این به بعد شش و نیم بعد از ظهر آپ کنم ها. الان معجزه ای به وقوع پیوسته است و نیما خواب می باشد و من مثل این قاچاقچی ها دارم تند تند کارم رو می کنم
پ.ن.۱ من الان در حال جان کندن(دور از جون خودم)برای آپلود این یکی دو تا عکس هستم اگه نشد بدونید که من سعیم رو کردم و اون نیمه پر لیوان رو دیدم ولی متاسفانه بعضی ها نمی ذارن که ا صلا آبی تو لیوان بمونه.
مامان نیما نوشت: دارم رو یه کتاب به اسم اگه(آره اگه) کار می کنم. موضوعش هم ۵۰۰ سوال حیاتی یه که آدمها باید از خودشون بپرسن. بخشی از این سوالها عاطف بخشی فلسفی و بخشی ذهنی و ...هستند و در کل از این کتاب بست سلرها میشه. چهارشنبه هم دارم برای بستن قرارداد ترجمه اش میرم انتشارات علمی. برام دعا کنید.
هورا!البته همه عکسهها نیومد

نیما با مامان بزرگش. البته ببخشید که عکسها یه خورده همچین آرشیوی هستند ها
 |
|
|
|
|
|
| |
|
شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387 |
|
ملاحظه |
 |
|
در توضيح واژه مبارك و به قول خودم توقع ايجاد كننده"ملاحظه و ملاحظه كردن"فرهنگ نامه دهخدا نوشته:
در نظر گرفتن بعضي از مسائل و جنبه هاي امري و به تبع آن انجام دادن يا ندادن كارهايي- رعايت كردن مسائل و موضوعاتي كه اهميت دارند و مورد توجه خاص قرار مي گيرند۴-توجه و عنايت و خوش رفتاري با كسي.
و اينم مصداق اين ملاحظه و ملاحظه كردن در زندگي خودم:
اپيزود اول: از ساعت شش و نيم بيداري. خوابي . گيجي . ولي بيداري. صداي زنگ موبايلت رو آنا خاموش مي كني تا يه ملت از خواب بيدار نشن.به صورتت آب مي زني ولي ميدوني تا آخر روز گيجي ولي مجبوري هزار تا كار ريز و درشت رو انجام بدي. ساك ها و صبحانه رو آماده مي كني. غذاي ناهارت رو تو ساك جاميدي و تو دو دقيقه آرايش مي كني اما نه بيشتر چون ميدوني ديرت ميشه. ميري كه بيدارش كني ولي از حركت پلكهاش مي فهمي كه داره خواب مي بينه. يه جايي خوندي براي خواب سير بهتره كسي رو وسط خواب ديدن بيدار نكني و صبر مي كني خودش بيدار شه. داري تاخير مي خوري اما ملاحظه مي كني. ميوه ها رو جدا مي كني و يه سري اش رو ميكس مي كني. دو سال و نيمه كه داري اين كار رو مي كني. براي بچه فسقلي ات آب ميوه مي گيري چون عادت داره و هيچ چي نخوره آب ميوره رو مي خوره. شنيدي سن ايچ هم آب ميوه هاش خوبه. شنيدي كه ول كن بابا! حوصله داري ها! شنيدي كه بچه بزرگ ميشه ولي يادش نمي مونه كي براش آب ميوه گرفته و از اين حرفها. براي اون هم مي گيري. مخصوصا آب گوجه كه دوست داره. بعد بچه فسقلت بيدار ميشه و پشت بندش اونم بيدار ميشه. صبحانه آماده است. مشغول ميشه ولي تو تند تند بچه رو مي بري دستشويي. لباس تنش مي كني. براش شعر مي خوني. اصلا فرصت صبحانه خوردي هم داري؟با خوردن قهوه سرد شده تازه يادت مي افته معده ات چقدر خالي يه.اون آماده ميشه و دم در واي مي استه تا شماها هم آماده بشين. ما رو مي رسونه. هر روز و هر روز ولي اگه راضي ميشد خودم پشت فرمون بشينم اين يه زحمت هم رو دوشش نبود. اپيزود دوم: سر كار نميدوني كدوم رو زودتر انجام بدي. مي خواي بهش زنگ بزني اما ميدوني كه كلاسه و يا داره مي نويسه. ميدوني كه كار فكري از كار يدي هم سخت تره. مزاحمش نميشي و فكر ش رو پرت نمي كنه. فقط بهش زنگ مي زني و بهش خسته نباشيد ميگي. اپيزود سوم: وقتي ميرسيد خونه تند تند نيما رو مي بري دستشويي. دستشويي رو ميشوري. دستاش رو مي شوري. لباس از تنش در مياري و تو اين فاصله هم پياز ها رو پوست مي كني تا غذايي بذاري. ميدوني كه مرغ آب پز دوست نداره . كنتاكي اش مي كني.دنگ و فنگ داره اما ميگي بالاخره خوشحالش مي كنه. ميگه كاري نداري؟ديگه نمي پرسي كجا ميره. كتابفروشي. خريد براي خونه. گشتي تو محل. پياده روي. در هر صورت ميره و تو مي موني با ونگ اين فسقلي كه بايد سرش رو گرم كني . ملاحظه مي كني. خسته اي. كاش مي شد يه چرتي بزني اما با اين بچه كه جهد كرده مامانش پلك نذاره مگه مي توني.براش شعر مي خوني. حموم مي بريش. عادتته كه هر روز حمومش كني. بايد وسواست رو بذاري كنار. بايد ملاحظه ها رو كم كني. بچه با اون هم مي تونه حموم كنه. مگه نه؟ حالا گيرم هر روز نره. چي ميشه؟نه نمي توني. شارژ مياد خونه. كتاب خريده. راه رفته. ونگ بچه رو نشنيده. وقت كرده فكر كنه. ذهنش باز بشه. باز ملاحظه مي كني/اپيزود سوم:ساعت دوازده شبه. بچه رو خوابوندي چون جز تو با كسي نمي خوابه. هر چي بهش مي گي بابابات بخواب ميگه نه . تو برام قصه بخون. عذاب وجدان مي گير. ميگي باشه و اين باشه هر شبه. شستني ها رو شستي. پختني ها رو پختي. تميز كردني ها رو تميز كردي. پروسه هر روزته. ملاحظه مي كني! تو هم سر كار بودي. خسته اي. كلافه اي اما باز ملاحظه مي كني. ازت مي پرسه اين تبليغ رو ديدي؟ با خودت فكر مي كني الان يه ماهه داره پخش ميشه ولي حتي وقت نكردي بشنويش چه برسه به ديدن. آماده ميشه كه بخوابي. حداقل دو دقيقه خيالپردازي كني.كاري كه دوست داري. مجبوري به همين يه مورد رضايت بدي. كتاب پر. فيلم پر. خواب پر.به سه نرسيده خوابت ميبره و با اين حساب خيالپردازي هم پر!ملاحظه مي كني. كسي هم ملاحظه تو رو مي كنه؟تويي كه اين سرماخوردگي رو تو كهنه شده و كسي نبوده كه يه روز برات مرخصي بگيره و ظرفها رو بشوره و غذاها رو بپزه و بچه رو سرگرم كنه. ملاحظه پر! |
|
|
|
|
|
| |
|
سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387 |
|
کلافه و عصبانی |
 |
|
خسته ای. کلافه ای. دلمرده ای و حس می کنی که شاید هیچوقت انقدر به نوشتن احتیاج پیدا نکردی که حالا و حالا هم که می خوای بنویسی انقدر تو فکرت گره های کور افتاده که تمام وقتت داره به پاک کردن و از نو نوشتن این سطور می گذره. سعی کردی امسال رو مثبت تر باشی چه تو خانواده و چه تو محل کار. حتی سعی کردی از اون پستهای دلمرده و چه کنم چه کنم و ای کاش فلان کار رو می کردم و بهمان کار رو می کردم فاصله بگیری و با اینکه دلت خیلی موقعها گرفته اس شاد باشی و بخاطر بچه ات و بابای بچه ات هم که شده روحیه ات رو حفظ کنی چون همین امروز بود که داشتی یه خبر ترجمه می کردی که روحیه شاد عمر رو انقدر اضافه می کنه و هزار جور اراجیف دیگه.درست در روزی که می خواستی یه پست عاشقونه راجع به یه پیرمرد و پیرزن استثنایی بذاری که چقدر همیدگه رو دوست دارن و چقدر حتی در این سالهای پیری کوری یار و یاور همدیگه اند بهت خبر می دن که بلافگا رو تو اداره تون پروکسی کردن و از این به بعد دیگه خوندن وبلاگ و دلخوش شدن به چهار خط سطر و نوشته همدلانه ممنوع شده. خودت هم نمی دونستی که چقدر به این محیط مجازی پایبند شدی و تو اون روز به هر دری می زنی تا وبلاگ نیما شیر پسر برات باز بشه اما بی فایده اس. مثل خیلی کارهای دیگه. مثل ترجمه کردن یه کتاب خوب موقعی که می دونی مجوز نمی گیره. مثل دلخوش بودن به چیزهایی که می دونی دیر یا زود از دستشون میدی. مثل حرف زدن برای یه جمعی که اصلا دنیای تو رو درک نمی کنند. مثل نفس کشیدن نه برای زندگی کردن بلکه زنده موندن. گاهی تلنگرهایی بهمون وارد میشه که تازه می فهمیم این قفسی که همه ما توش هستیم چقدر کوچیکه در عین این که بزرگه. آزادیم که راه بریم اما پرواز نه. کوچ نه. آواز نه. اما تا کی؟تا کجا؟چرا باید محیط کارم منو به یاد رمان ۱۹۸۴ جورج اوروول بندازه. زندانیانی که با یک تلویزیون تمام حرکاتشون رو زیر نظر دارند و حتی در انتخاب بدیهی ترین امور از خودشون آزادی اراده ندارند.آیا واقعا من انسان ۲۸ ساله مادر شده هنوز هم احتیاج به یه قیم دینی- اجتماعی- اخلاقی- تربیتی و ....دارم که بهم بگن چطور زندگی کن چطور کار کن و حتی چطور تفریح کن؟ تا بحال نشده بود که پستی رو تو این ساعت از شب بذارم. خسته. گیج و سرخورده از رسیدن به سرابها. از خوردن به در و دیوار این قفس شیشه ای. از دویدن و نرسیدن. از رسیدن و باز هم نرسیدن. برای تایپ کردن این چهار خط از سر شب تا حالا چه مجاهدت ها که نکردم. سعی کردم نیما رو زود بخوابونم که بدتر از شبهای پیش و دیرتر از شبهای پیش خوابید. شام سبکی گذاشتم تا مجبور نشم تا نصفه شب به شستن ظرف و ظروف مشغول بشم اما ظاهرا باید به این جور نوشتن ها از این به بعد عادت کنم . یه جایی خونده بودم که بشر عالی ترین موجود در تطبیق خودش با شرایط جدیده و حالاست که به صحت این حرف ایمان آوردم.
پ.ن: اگه از این به بعددیر به دیر آپ کردم ببخشید و اگه دیر به دیر بهتون سر زدم دو چندان ببخشید که ما هم به جمع پروکسی شدگان پیوستیم. البته میخوام تا یه مدت اوضاع رو زیر نظر داشته باشم تا اگه جاهای دیگه مثل پرشین بلاگ رو نبستن برم اونجا. پس تا اطلاع ثانوی فقط از محل کارم به همه به جز بلاگفایی ها می تونم سر بزنم اما باید آدرسها رو یه جا یادداشت کنم.
|
|
|
|
|
|
| |
|
شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387 |
|
نیما دسته گل |
 |
|
|
| |
|
سه شنبه دهم اردیبهشت 1387 |
|
اندر حکایات مرخصی استعلاجی من |
 |
- خوب شد که ما نمردیم و رنگ و روی استفاده از این مرخصی استعلاجی رو به خودمون دیدیم. سال پیش که دو روز از مرخصی استعلاجیم سوخت شد و رفت به جیب دولت. البته تقصیر من نبود که مریض نمی شدم. تقصیر حواسم بود که از بس جمعه وقتی می رفتم دکتر برای دوا درمون یادم می رفت اون برگه کذایی رو بگیرم و تحویل کارگزینی مون بدم. خلاصه که پریروز طرفهای ظهر بود که با وجود حجم زیاد کار حس کردم تنم داره گر می گیره و همینجور شرشر عرق می ریزم. حالا ا ز شانس بدم هم اون روز آقای همسر از صبح دانشگاه کلاس داشت و کلا از اونجائیکه روزهای یکشنبه و دوشنبه کاملا خارج از دسترسه مجبور بودم خودم بعد از ظهر نیما رو بیارم که اونم هنوز مریضه. تا برسم مهد صد بار مردم و زنده شدم از بس حالم خراب بود و بعد با هزار بدبختی خودم رو رسوندم به درمونگاه سر کوچه مون که گفتن فشارت افتاده رو هفت و همین الان بشین که بهت سرم بزنیم. خلاصه که من حالم خراب و نیما هم حالش خراب و تا سرم رو زدم و یه آمپول به خودم و نیما زدم بدو رفتیم خونه و تا شب تخت خوابیدیم. البته خواب که نه چیزی تو مایه های خواب و بیداری که اثرات همون تب و لرز بود. البته نیما هم دست کمی از من نداشت و خلاصه اینکه دیروز رو جفتی خونه بودیم و استراحت کردیم. خیلی مراقب این فصل بد باشید چون هوا پره از ویروسهای مختلف که حداقل یه هفته ای بچه ها رو از پا می اندازه. تازگیها هم دکترها نمیدونم چه شون شده که می ترسن به آدم آنتی بیوتیک بدن. قبلا ها که یادتون می اومد مشت مشت آنتی بیوتیک می دادن الان باید التماسشون کنی.هر چی هم میگی که بابا سرما خوردم و آنفولانزا شدم یا گلوم چرک کرده می گن هیچی ات نیست و از فشارته. ما که نفهمیدم فشار چه ربطی به گلو درد و تنگی نفس داره.برای نیما که بزور گرفتم. بچه یه هفته تب داشت و سرفه می کرد و باز می گفتن سالمه و خودش خوب میشه. ای پدرت خوب مادرت خوب آخه اگه قرار بود که خودش خوب بشه که چه احتیاجی بود روز جمعه مزاحم شما دکتر باسواد بشیم؟!
- دیروز با اینکه خونه بودم و مثلا مریض بودم اما کلی هم بهم خوش گذشت چون با فراغ خاطر فقط استراحت کردم بدون اینکه نگران کاری یا مسئولیتی باشم. البته برای خودم کار هم تراشیدم چون اصولا خیلی عادت ندارم بیکار بشینم. نمونه این کارهای خوب تراشیده شده خوندن کتاب نمایشنامه افرا از بهرام بیضایی بود که خیلی خیلی خیلی خوشم اومد. خوشم میاد که آقای همسر سلیقه ام رو تو کتاب خونی شناخته و وقتی میگه فلان کار رو حتما بخون که خوشت میاد واقعا همینجوری میشه. اگه شما ها هم کارهای خاص رو دوست دارید حتما این نمایشنامه رو بخونید فقط حسرت می خورم که این کاش اجرای این کار رو که چند ماه پیش بوده رو هم می رفتم. البته موقع خوندن این نمایشنامه غر زدنهای نیما هم کم اثر آقای بیضایی عزیز رو جداب تر نکرد. کلا که نیما این یه هفته ای اخلاقش عوض شده و از اون نیمایی که داشت خوش اخلاق و کمتر گریه ای می شد تبدیل شده به یه نیمای به وفور غرغرو که سر هر چیزی ایراد می گیره و اگه بعد از نیم ساعت غر زدن بهش یه تشر کوچولو بزنی زود بهش برمی خوره و اشکش دم مشکشه و می گه بوسم کن. کلا نیما وقتی دعواش می کنی میگه بوسم کن. سر هر چیزی هم غر می زنه. آب حموم گرم باشه میگه سردش کن. سرد می کنه می گه گرمش کن. بستنی بهش میدی میگه آبش کن بذار تو مایکروفر. این کار رو که می کنی میگه چرا آبش کردی. شیر براش می ریزی میگه چرا کمه. زیاد می ریزه عصبانی میشه میگه مگه میخوای لباسم خیس بشه؟ البته میدونم که این غر زدنهاش مال مریضی شه و منم بهش سخت نمی گیرم وگرنه من عمرا بستنی رو تو مایکروفر گرم کنم یا یه تیوپ کرم رو بدم بماله به موهاش. این کارها رو می کنم تا اون ویر غرغرش بخوابه که البته اگه بخوابه. بعدهم اینکه اصلا این چند وقته باباش رو تحویل نمی گیره. دیروز باباش هی می گفت پسرم بیا بابا بوست کنه خوب شی. اونم با عصبانیت می گفت: نه! برو مامان رو بوس کن خوب شه!نمیخوام منو بوس کنی. برو مرد عنکبوتی رو بوس کن. برو خاله غورغوری و انقزی رو بوس کن(دو تا پاپت عروسکی که داره). اصلا برو خودتو بوس کن. خلاصه اینم از تحویل گرفتن های آقا نیما از بابایی که شبها زودتر از نه نمی رسه خونه و ما هم زورکی می بینمشون.! حالا یه تیکه از متن نمایشنامه افرا رو می ذارم که خیلی خوشم اومده بود:
افرا:دو برابر مرگم مرده ام و نصف زندگی ام زندگی نکرده ام. خواهرکم به من نچسپ. برای چی میخوای بزرگ شدی مثل من بشی؟اگه مثل من بشی وسط محله بی آبروت می کنن(توضیح:افرا رو به دزدی متهم کرده بودن). همینو می خوای؟بهش گفتم یا نگفتم یا فقط توی دلم به خودم گفتم؟نمیتونم پامو محکم روی زمین بذارم و خیال نکنم. دارم فرو می رم. نمی تونم چشممو ببندم و اون جمعیت رو نبینم!خواب چیه تا بدخوابی هست و رویا کو تا کابوسی هست؟
|
|
|
|
|
|
| |
|
|
|
 |
|
هر سال بعد از عید تقریبا از اواسط اردیبهشته که کار ما به معنای واقعی شروع میشه. جشنواره کن مهمترین جشنواره سینمایی اروپایی تقریبا از اواسط ماه مه که تو اردیبهشت باشه کارش رو شروع می کنه و پشت بندش جشنواره ونیز و لوکارنو و شونصد تا جشنواره ریز و درشت دیگر که ختم همه شون اسکاره که اگرچه جشنواره نیست چیزی کم از هیجان جشنواره ها رو نداره. همشون هم کم و بیش جوایزشون به اسم حیواناته مثل یوزپلنگ طلایی و شیر طلایی و اسب بالدار طلایی که من یکی حکمت این اسم گذاری ها رو نمیدونم. توشون معدودی مثل همین کن یا جشنواره استانبول هستند که به گل و گیاه علاقه مندند و جایزه هاشون نخل و لاله و از این حرفهاست. واقعا برای کسی که عاشق سینماست به نظرم رفتن به یکی از این جشنواره ها اوج هیجانه که البته با جشنواره های ما که شاید درجه جیم هم نشن و همون بهتر که کلا از عرصه جشنواره ها جیم شن از بس که حساب و کتابشون درسته قابل مقایسه نیست. البته منظورم به هیچ وجه فیلمهای خوب ایرانی چند سال اخیر نیستند که چه وطنی شون و چه غیر وطنی شون خوب درخشیدند و جوایزی رو هم گرفتند. البته این جشنواره کن هم تو این چند سال اخیر خیلی تجاری و هالیوودی شده و واقعا من نمیدونم این هالیوود چیه که انقدر سینمای بقیه کشورها رو تحت تاثیر قرار داده.فیلمهای مستقلی که این روزها تو گوشه و کنار دنیا ساخته میشن اصلا با فیلمهای پرفروش گیشه ها در آمریکا قابل مقایسه نیستند و حتی نمی دونم چی بر سر این کارگرادان مهم و فیلمهای جدیدشون اومده که دیگه اون قدرت سابق رو از دست دادن. در مورد هنر پیشه ها هم این مطلب دقیقا صدق می کنه. چند روز پیش سایت ورایتی روی یکی از فیلمهای جدید آل پاچینو نقدی نوشته بود که تیترش این بود: بدترین بازی سینمایی آل پاچینو. واقعا چی شده؟ این غول بازیگرها هم انقدر پولکی شدن که حاضرن شهرت و اعتبار چند ساله شون رو فدای اون کنن. یه بار با آقای همسر نشسته بودیم تماشای یه فیلمی که فکر می کنم کلکسیون همه بازیگرهای مهم بود: آل پاچینو- رابرت دنیرو - مریل استریپ و ...واقعا مزخرفتر از این فیلم ندیده بودم و اصلا مونده بودم که اینا چه جوری حاضر شدن از شهرتشون برای فروش یه فیلم خیلی خیلی ضعیف استفاده کنن. فرانسیس فورد کاپولا که خودش هم استعدادش یه جورایی ته کشیده حداقل این حرف رو درست ا ومد که نسل بازیگران طلایی هالیوود به سر اومده و رابرت دنیرو و آل پاچینویی که تو فیلمهای درخشان دهه ۷۰ و ۸۰ بازی می کردند هم به روغن سوزی افتادند. مثلا همین رابرت دنیرو اومده با همکاری تهیه کننده اش یه جشنواره راه ا نداخته تو منهتن آمریکا و بعد از یازده سپتامبر که جشنواره تریبکا هستش و ووافعا مفت نمی ارزه. سال پیش که ال گور رو دعوت کرده بودند برای فیلم زیست محیطی حقیقت آزاردهنده و امسال هم با یک فیلم کمدی به نام مامان بچه شروع شده. این جشنواره ها مثل قارچ رشد کرده اند و خیلی هاشون به نام ستاره ها در حال جذب طرفدار و تماشاگرند ولی تو این جشنواره ها شاید یه جشنواره باقی مونده باشه که تا حدودی از این موج مخرب هالیوود پسندی بدور مونده و اون هم ساندنسه که دمش گرم. فیلمهایی داره که واقعا استعدادهای سینمایی رو شناسایی می کنن و خیلی از فیلمهای خوب که امروز اسمشون سر زبونهاست خاستگاهشون همون ساندنس بوده. تارانتینو و سودربرگ با ساندنس شناخته شدند و گل کردند و حالا به گفته خیلی ها در سراشیبی سقوط به دره فیلمسازان هالیوودی هستند. من خودم شخصا همیشه عاشق فیلمها و کتابهای خاص بودم. فیلمبرداری های خاص- موزیک خاص و جالبه که بدونید هیچ وقت نتونستم با آثار علمی تخلیلی و فیملها و کتابهای این ژانر ارتباط برقرار کنم. آقای همسر تا حالا شونصد بار هری پاتر و ارباب حلقه ها رو داده دستم که بخون. زشته اگه الان کسی این دو تا کتاب پرسر و صدا رو نخونده باشه و من گفتم نمی خوام. مگه زوره؟بزار زشت باشه. اصلا چه دلیل باشه که کتاب خوندن و فیلم دیدن هم به مد بگرده که مثلا اگه دیدن یه فیلم مد شد من هم ببینم. گاهی شده که یه فیلم رو بعد از اینکه تبش خوابید دیدم مثل ۲۱ گرم رو که تحت تاثیر گفتهه ها و شنیده ها قرار نگیرم و خودم بتونم از فیلم به یه قضاوت درست و نگاه شخصی خودم برسم.در مورد کتاب هم همینطور. عاشق کتابهای خاصم: عزادارن بیل- سال بلوا-سمفونی مردگان- پدرو پارامو- خانه زیبارویان خفته- زندگی پی- همیشه برام جداب بوده و هستند و خیلی های دیگه که الان به یاد ندارم. واقعا خیلی چیزها زورکی نیست که یکیش همین سلیقه کتاب و سینمایی یه.دم همه اونایی گرم که سلیقه خودشون رو دارند و تو این حوزه هم پیرو مد نیستند. راستی یه خبر جالب الان اومده دستم که عینا بخشی اش رو براتون می نویسم:
اظهار علاقه جورج کلونی به شیراز و غذاهای لذیذ ایرانی
جورج کلونی در یکی از مصاحبه های اخیر خود نسبت به ایران ابراز علاقه کرده و گفت: آرزو دارم که به ایران سفر کنم که به احتمال زیادی بخشی از ماموریت جدید من به عنوان سفیر صلح سازمان ملل سفر به این کشور خواهد بود. وی ضمن اشاره به این مطلب که یکی از دوستان صمیمی او یک فرد شیرازی است گفت: شیراز یکی از مهمترین شهرهای ایران با شاعرانی فرهیخته و ستودنی است. وی همچنین در ا ین مصاخبه از علاقه خود به غذاهای ایرانی از جمله آش رشته -قورمه سبزی و باقالی پلو اشاره کرد.
جالب بود نه؟در هر حال خدمت این آقای کلونی چهل و اندی ساله عرض کنم که آرزو بخصوص آرزوی سفر به ایران برای جوانان عیب نیست فقط گرفتن ویزای ایران برای هنرپیشه های هالیوود یه خورده همچین محاله!بعد هم اگه اومدید ایران یادتون نره از تبریز دختری رو به همسری بپذیرید تا همیشه خونه زندگیتون مثل دسته گل باشه |
|
|
|
|
|
| |
|
|
خاله زنک بازی |
 |
|
خوب شد من این عروسی روز پنجشنبه رو رفتم. کلی سوژه برای خاله زنگ بازی پیدا کردم و حداقل فهمیدم ما که میاییم سر کار و سرمون با اینترنت و بچه داری و خونه داری و اداره داری گرمه بقیه سرشون با چی گرمه و اوقات فراغت گهر بارشون رو با چی پر می کنن.من اصلا اهل این برنامه های خالک زنک بازی مهمونی ها و این جور جاها نیستم و واقعا حتی لباس آدمها هم تو یه جمع معمولی یادم نمی مونه چه برسه توی عروسیها ولی واقعا اون روز چیزهایی دیدم با این چشمهای ور قلمبیده ام که عین تماشای سیرک آدمها بود. موها و آرایش هایی که قسم می خورم حتی تو فشن تیوی هم ازشون عقب ترند و واقعا به نظرم مدال قرتی بازی تو جوونها رو باید به این ایرانی ها داد. واقعا این حجاب تو این بیست و اندی سال چی بر سر زنهای ایرانی آورده. ؟!!این تیپ ها رو از کجا « الهام» می گیرن و از کجا در میارن که انقدر خرج برای یه مو یا آرایش بکنن. ما که نداریم و خدا رو صد هزار مرتبه شکر که نداریم وگرنه مطمئنم که خیلی از داشته های الانمون رو نمی داشتیم و من حاضر نیستم که جای این دو تا عوض می شد. تو یکی دو تا پست قبلی نوشین جون برام کامنت گذاشته بود که پول خوبه ولی چقدر؟ چقدر سیرت می کنه؟ با چقدرش راضی میشی؟متاسفانه بیشتر آدمها جواب این سوال رو نمی دونن و همین میشه که پول کثافت میاره و هزار بدبختی دیگه. ولی خوشحالم و خدا رو شکر می کنم که من جواب این سوال رو می دونم. اونقدری که زندگی راحت و معمولی ا ی داشته باشم که خیلی کارهایی رو که ا لان می کنم حالت اجبارنداشته باشه و واقعا ماشین مدل بالا نمی خوام و خونه تو فلان محل با کلاس نمی خوام و خیلی چیزهای دیگه که شاید نخواستنشون بیشتر از خواستنشون تو این دوره و زمونه عجیب باشه.این آقا نیمای ما هم این سه روزه رو یعنی از سه شنبه شب تا همین امروز رو واسه خودش مریض شده و کلی حالمون رو گرفته. تب بالا و سرفه های وحشتناک اونجوری که ما مجبور شدیم جمعه صبح ببریمش دکتر و یه آمپول نوش جون کنه. تو ماشین هم البته هی به من و باباش یاد آوری می کرد که باید بریم دکتر قرص بخوریم و آمپول نزنیم و وقتی آقا دکتره اومد نسخه اش رو بنویسه و داشت داروهاش رو توضیح میداد به ما گفت یه نصفه آمپول دگزامتازون هم براش بزنید که تا این حرف رو زد نیما با یه حالت التماس گونه ای گفت: آقای دتر(دکتر)نی نی ها آمپو ل می زنن نه نیما. آقا دکتره هم گفت منم چون دیدم شما نیمایی یه نصفه برات نوشتم. بعد هم نمیدونید چجوری دلمون رو کباب کرد. خودش برد آمپولش رو داد به پرستاره که براش بزنن و گفت: خاله خاله برام تند نزن. (منظورش این بود که یواش بزن). تو عروسی که اگرچه خیلی مریض بود و کلی سفارش ویژه شده بود که با خودمون بیاریمش و ما هم مجبور شدیم با خودمون ببریمش ولی بهش خوش گذشت. البته انقدر تبش بالا بود که تو ماشین مجبور شدیم بهش شیاف استامنوفین بزنیم ولی کلی از نورپردازی و اجرای زنده آهنگ محبوبش «دنیا دیگه مثل تو نداره نداره نمی تونه بیاره» کیف کرد و از حالا از ما قول گرفته که بازم ببریمش عروسی. به گمونم پیش خودش فکر می کنه عروسی رفتن یه چیزی تو مایه های پارک رفتنه.امروز هم مهد نرفته و مونده پیش مامی و بابابزرگش(مامان و بابای من)تا انشالله حالش بهتر بشه. البته چهارشنبه رو چون کار ضروری داشتم تو اداره مجبور شدم بیام و چون کسی نبود نیما رو نگه داره با خودم آوردمش و بماند که چقدر عذاب وجدان گرفتم ولی خوب جمعا سه ساعت هم سر کار نبودم و آقای همسر اومد دنبالمون و نیما رو بردیم یه دکتری همین نزدیگی ها که احمق حتی نتونست بقهمه بچه سرماخوردگی شدید داره.واقعا این دکترا از کجا مدرکشون رو می گیرن؟ |
|
|
|
|
|
| |
|
|
گرانی نجومی |
 |
پنجشنبه شب جاتون خالی گفتم برم بوستان پونک برای این عروسی کذایی برای نیما لباس بخرم و یه چند تا تکه هم لباس تابستونی بردارم.نمیدونم چقدر بعد از عید خرید پوشاکی داشتید یا نه ولی واقعا قیمت ها شاخ سبز کن بود. اولش فکر کردم شاید این چند تا مغازه اول ورودی بوستان گرون فروشی می کنند ولی بعد که چند دور گشتم دو زاریم افتاد که با این پولی که با خودم برده بودم یه خرید خیلی معمولی می تونم بکنم و دیگه تموم شد اون دورانی که بخواییم بچه هامون رو به مد روز و مارکدار بچرخونیم و خودمون بیشتر از بچه هامون ذوق کنیم. من خودم اگرچه به خریدن لباس مارکدار و خوب برای بچه ها علاقه دارم ولی دیدم با ا ین حقوق هایی که ما می گیریم و این خرج هایی که ما داریم بهتره قبل از اینکه از جانب شوهران عزیزمان با این استدلال که موندت تو خونه به صرفه تره ممنوع الکار شویم به همون لباسهای معمولی که این روزها تن همه بچه های قشر کارمند و متوسطه بسنده کنیم. این شد که تو خریدهای اون روزم تنها چیز چشمگیری که گرفتم یه کفش خارجی مرد عنکبوتی از این چراغدارهای موزیکالش بود که می دونستم نیما رو حسابی سر ذوق میاره و تا یه هفته مشکل پیاده روی نیما که موقع بیرون رفتن همش دوست داره بغل باشه حل میشه.اینم از مثلا خریدمون. در مورد قیمت بقیه چیزها هم بقول معروف سکوت سرشار از ناگفته هاست و همین که زنده ایم خدا رو شکر.بقول گلپر جون به کوری چشم تنگ بینان هنوز هم به خودمون انرژی مثبت می دیم و از این حرفها. در مورد نیماام بگم که این روزها حسابی اعداد رو یاد گرفته و یکی در میون هر چیزی رو که بشه شمرد از لیمو و پرتغال گرفته تا چوب کبریت و تیله رو ردیف می کنه و شروع می کنه:۱۲۵۴۶۷۸ و الی آخر. حالا شماره کدوم دختر دلبری رو می گیره خدا می دونه. بعد هم ماشاالله هزار ماشالله انقدر حواسش به همه چی جمعه که گاهی خودم می مونم !مثلا دیشب تو خواب بیدار شده میگه تشنمه. منم رفتم آشپزخونه براش آب بریزم که چون لیوان خودش تو ظرفشویی بود و توش آب میوه بود گفتم با این پیمونه پلاستیکی اندازه گیری برنج بهش آب بدم(دو سه بار با لیوان شیشه ای بهش آب دادم و هر بار لیوانها یا از دستش سر خوردند و شکستند یا من همش ترسیدم لیوانه بشکنه) دیدم به من میگه: مامان من که پلو نخواستم .شکمم(در حالیکه به نافش اشاره می کنه)پلویی میشه. برام آب گنده تو لیوان گنده بریز. و بعد به ماگ من و باباش اشاره کرد که اون تو براش آب بریزم.خلاصه که این کارهاش برام خیلی جالبه. شب به شب هم عادت داشت براش هفت هشت تا قصه می خوندم تا خوابش می برد و باور کنید که خوابوندش به یک تا دو ساعت هم می کشید. حالا یه راهی برای فرار از این هفت هشت تا قصه و محدود کردن اون به دو قصه پیدا کردم. بهش میگم : مامان جون دیگه بقیه قصه ها رفتند تو شهر قصه و اون آقا نگهبانه در شهر قصه رو با کلیدش قفل کرد تا فردا بشه و در رو باز کنه و ما بریم برات قصه ورداریم. همچین حالا با این توجیح متقاعد شده که نگو. تا قصه دوم تموم میشه خودش می گه: پس دیگه قصه نداریم. آقا رفت تو شهر قصه. قصه ها هم موندن پشت شهر قصه.
قصه ما به سر رسید و ماجراهای نیما هم رفتند به شهر شیطنت های بچه ها تا تو پست بعدی بقیه اش رو بنویسم. راستی الان که دارم تایپ می کنم چه طوفانی شده. ! |
|
|
|
|
|
| |