تبليغاتX
نیما شیر پسر
   
نیما شیر پسر
من و تویی که بزرگ می شوی
 
 
آرشيو مطالب

آبان 1388

مهر 1388

شهریور 1388

مرداد 1388

تیر 1388

خرداد 1388

اردیبهشت 1388

فروردین 1388

اسفند 1387

بهمن 1387

دی 1387

آذر 1387

آبان 1387

مهر 1387

شهریور 1387

مرداد 1387

تیر 1387

خرداد 1387

اردیبهشت 1387

فروردین 1387

اسفند 1386

بهمن 1386

دی 1386

آذر 1386

آبان 1386

مهر 1386

شهریور 1386

مرداد 1386

____________________
مطالب اخير

جمعه خوب

بهترین خبر

انسانی به نام مادر

29

mother

بتمن و دنیای پسربچه ها

کودک و خدا

روز جهانی کودک مبارک

اندر احوالات این روزهای ما

سپید زیبا

____________________
پیوندهای روزانه

اخبار ستارگان هالیوود

____________________
پیوند ها

آرش وروجك

مامان پرهام

مامان آنديا

مامان آرين

مامان ستايش

نونوش جان

مامان امير مهدي

مامان آرتا

مامان هيژا

مامان فراز

مامان شروين

آشپزخونه مامان شروين

مامان نازنين فاطمه

مامان ايليا توپولي

يه جاي دنج

مريم جون

دلنوشته هاي آيتك جون

نوشته هاي گل مريم

نيروانا جون

بهشت كوچك شيلا جون

من و يه آقاي شيك

گلپرخانم عزيز

مامان مهراد

مامان پرنيان

مامان ارشك

مامان ارشيا

مريم جون

آوات و هيوا

مامان آزاده

مادراني مثل من

يادداشتهاي يك زن

مامان هوچهر

آرزو جون

من و يك زندگي

فال حافظ! نیت کن!
انجمن گفتگو لیمونات
عکس بازیگران و مدل
نرم افزار
سایت تخصصی موبایل
قالب وبلاگ

____________________
امكانات جانبي

RSS 2.0

 
 
 

یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387

خانه آفتابی ما!

  • این روزهای بلند تابستون چقدر خوبند. بزرگترین حسنش اینه که حداقل وقتی می رسی خونه همه جا سوت و کور نیست. هنوزم می تونی پرده ها رو بکشی و از آخرین رمق های یه آفتاب گرم خردادی یه جون دیگه بگیری و به بقیه کارهات برسی. زیر باد کولر ولو بشی و با آقا نیما پشمک خوران راه بندازی و از این همه انرژی مثبتی که روشنایی هوا می تونه بهت بدی کیف عالم رو ببری. همیشه عاشق تابستون بودم. عاشق گرماش که مثل شارژره برای بدن من. اینکه مجبور نیستی کارهات رو هول هولکی بکنی. اینکه مجبور نیستی مثل مرغ سر شب بخوابی. اینکه مطمئن میشی آقا نیما تا شب انقدر بپر بپر می کنه که شب بیهوش میشه و تو هم یه وفتی می کنی با همسر دم کرده گل گاو زبون بخوری و اعصابت رو از این همه کنش و بر هم کنش راحت کنی. گاهی فکر می کنم من اگه قرار بود تو لندن زندگی کنیم یا چه میدونم جایی مثل سوئد تا حالا دق کرده بودم. اصلا یه آدم دیگه می شدم. مطمئنم نمی تونستم نصف کارآیی الانم رو داشته باشم و خلاصه که اگرچه آبانی ام اما عاشق این بهار و تابستون.
  • خونه ای که ما توش زندگی می کنیم اگرچه یه خورده قدیمی سازه و ما بخاطر کوچیک بودن خونه های خودمون و اینکه مجبور نشیم اجاره نشینی کنیم گفتیم فعلا از این لطف پدر شوهرم اینها کمال استفاده رو ببریم اما یه سری حسن هایی داره که گاهی فراموش می کنم و هی به همسر غر می زنم و هزار تا عیب و ایراد روش می ذارم اما گاهی که فکر می کنم می بینم که این خونه حسن هایی داری که از صد تا خونه فسقلی نو ساز هم بهتره. اولیش اینه که خونه های پشتی ما همه حیاط های بزرگ و پردرخت دارند و خیلی جالبه که هر وقت پرده رو از اتاق نیما می زنم کنار و نگاشون می کنم یه حس نوستالژی خاصی بهم دست میده. حس روزهایی که بچه بودم و برای یکی دو سالی تو رشت و انزلی زندگی می کردیم و خونه های اطرافمون همه این شکلی بودند. درخت های زیاد تو حیاط اونقدر که سایه شون باغچه رو کاملا تاریک می کرد. حالا باغچه همسایه هامون هم این شکلی یه. انقدر پردرخت که هیچ چی از باغچه شون دیده نمی شه و فقط صدای گنجشکه که عصرها تو اتاق نیما می پیچه چون درخت ها پر از لونه گنجشکه و اگه بدونید چه لذتی داره وقتی که عصرها با نیما می شینیم تو اتاقش و در حیاط خلوتش رو بازمی کنیم و برای گنجشکها هم گاهی دونه می ریزیم. گاهی اوایل صبح هم موقعی که هنوز هوا گرگ و میشه صدای یه پرنده ای از توی این باغچه ها میاد که انقدر قشنگه که آدم گاهی فراموش می کنه داره تو دل تهران زندگی می کنه. نمیدونم چه پرنده ای هست ولی خیلی صداش شبیه سار می مونه و من عاشق ایننم که صبحها صدای این پرنده خوش صدا تو گوشم بپیچه و من ساعت رو نگاه کنم و ببینم که هنوز ۵ و ۲۰ دقیقه است و می تونم تا یه ساعت دیگه هم برای خودم بخوابم . حسن دوم خونه مون هم حیاط و باغچه اشه و ا ینکه عصرها با نیما میریم تو حیاط و من درختها رو آب می دم و نیما از ذوقش هی داد می زنه که آب رو از بالا بریز رو درختهاو وقتی که اینکار رو می کنم یه صحنه ای میشه مثل این بارون مصنوعی توی فیلم های هندی که آب رو سر و رومون می ریزه و نیما برای خودش آواز می خونه که :  بارون ریزه میزه  از آسمون می ریزه    تا سبزه ها در بیاد     سوسن و سنبل بیاد و البته یکی دو تا محاسن دیگه که در مجموع باعث میشه زیاد به این فکر نکنم که خونه قدیمی سازه. البته چند بار تا حالا حرف کوبیدن این خونه و ساختنش هم شده ولی نمیدونم چیه که آدمها وقتی یه خورده پا به سن می ذارن محتاط و وسواسی میشن و با اینکه ما حاضریم پول ساخت خونه رو بدیم اما پدرشوهرم یه جورهایی می ترسه که نتونیم کار رو درست انجام بدیم و همین خونه ویلایی هم از دستش در بره. نمیگم ااز این وضعیت راضی هستم اما ناراضی هم نیستم و باز همین که یه سقفی بالا سرمون هست که بخاطرش مجبور نیستیم ما به ماه یه پولی رو بدیم و از قبل همین لطفشون تونستیم تو این چند سال پس اندازی بکنیم و به یه درد دیگه مون بزنیم خدا رو شکر.
  • این روزها هر روز شاهد نقطه عطفی تو زندگی نیما هستم. گاهی از دیدن اینکه داره بزرگ میشه کیف عالم رو می کنم و تو دلم هزار تا قند کوچیک و بزرگ آب میشه اما گاهی هم دلم می گیره که این روزهای خوب من دارن میرن و دغدغه گرونی و کار و ....نمی ذارن اونجور که باید و شاید ازشون کیف کنم. گاهی که نیما رو دنده غر نیست انقدر باهم بازی می کنیم که هر دومون آخر شب بیهوش میشیم و من برای یه روز کاری دیگه شارژ شارژ میشم و از صدای خنده هاش لبریز.دیروز باهم رفتیم حموم و یه بسته نی رو هم با خودمون بردیم و انقدر نشسته بودیم به آب بازی با این نی ها که دیدم آب سرد شده و ما هنوز کله های کفی مون رو نشستیم. دیدم خوش بدو بدو رفته زیر دوش و حالا بشور کی نشور. باورم نمی شد که این پسرک کوچیک منه که سه سال پیش انقدر کوچولو و ظریف بود که از ترس لیز خوردنش بدون وان کوچیک خودش حمومش نمی کردم و گاهی حتی چون وانش یه خورده بزرگ بود و باز هم توش لیز می خورد یه تشت ور می داشتم و خودم رو راحت می رکردم. حالا خودش سر خودش رو می شوره و بدنش رو لیف می کشه و دستشویی میره. واقعا این عمر ماست که داره می گذره. مثل برق مثل باد مثل این روزهای گرم تابستون که اگرچه بلندند و پر از خاطره های خوب اما در نهایت به حزانی ختم می شن و زمستونی که پایان یک سال دیگه رو رقم می زنه. ای کاش که هر روزمون انقدر گرم و تابستونی باشه و پر از لحظه های شاد کودکی فرزندهایمان و کودک درونمان.

 
 

سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387

معجزه زندگی من!

ساعت يك و نيم نصفه شب بود. عقربه ها سرخوشانه در پي هم مي دويدند تا نويد يك روز ديگه رو بدن. روزي كه مي تونست متفاوت باشه. آكنده از خنده هاي شادمانه و لذت هاي ساده. ثانيه ها از پي هم سپري مي شدند. خنده هاي مستانه يك كودك بازيگوش در هوا موج مي خورد و انعكاسش مثل هزاران بارقه نور دلم را آفتابي مي كرد اگرچه شب بود و آبستن ثانيه هاي شوم. موهايم را به نسيم خنك شبانگاهي سپرده بودم. كسي گفته بود زندگي به يه مو بنده! اما من سرشار از زندگيم. سرخوش از لحظه هايي كه از هيجان تنفس در اين هواي دل انگيز لبريزند. دستانم پر از خاطره  است. چه كسي گفته به من گفته بود مرگ و زندگي در دستان خداست؟ ساعت يك و نيم نصفه شب است. صداي مادربزرگم را مي شونم كه به كودكي شش ساله مي گفت: خدا بد كسي رو نمي خواد. او بندگانش رو دوست داره اما گاهي مشيت الهري سرنوشت متفاوتي را براي بعضي ها رقم مي زنه كه مي تونه در ظاهر بد باشه. اين دنيا عرصه آزمونه. صداها در هم مي پيچند. كسي از ته كلاس گفت: خانم اجازه! يعني خدا مي خواد ما بميريم؟ و پدرم به من جواب داد: مرگ عين زندگي استو تجربه يك زيستن متفاوت كه خيلي هم بد نيست. از اين دنيا كنده مي شويم و از روي پلي عبور مي كنيم به نام برزخ كه حد فاصل دنيا و آخرت است. كودكي شش ساله باز به گريه از مادربزرگش خواست تا خدا معجزه اي به او نشان دهد. معجزه اي كه در قلب كوچكش با آن ايمان بياورد كه خدايي هست. مهرباني است. كسي هست كه به او هديه كريسمس مورد علاقه اش را بدهد! و آن موقع ها به نظر معجزه ها چه كوچك بودند و ساده. ثانيه ها از پي هم سپري مي شوند. روزها و سالها و من هنوز در آرزوي يك معجزه ديگرم. كودكي به دنيا مي آورم كه خود معجزه است اما مگر نه اينكه در روز ميليونها كودك ديگر هم زاده مي شوند؟ من معجزه اي مي خواهم از جنسي تازه و انحصاري. از جنس مرگ و زندگي. از جنس بدبختيهايي كه به يكباره تبديل به خوشبختي مي شوند و زندگيت را دگرگون مي كنند. از جنس قصه هاي سيندرلا.

ساعت يك و نيم نصفه شب است. باز كسي در گوشم گفت: به خدا توكل كن. بچه كه بودم به من مي گفتند دعا سرچشمه آرامش است. دعا را فراموش نكن مثل مشق شب و بزرك تر كه شدم ياد گرفتم دعا را فراموش نكنم نه به خاطر انتظار اين و آن بلكه بخاطر پر شدن هر روزم از معجزه هاي كوچك. دستهايي كه در طلب چيزي از آن نيروي پاك ازلي به آسمان مي روند و خوشه خوشه اميدو و خوشبختي كه پس از آن مثل پولك هاي رنگي بر زندگيت مي پاشد. ساعت يك و نيم نصفه شب استو من هنوز مستم از بوييدن شادي كودكانه فرزندم و اندر خماري فلسفه ا ين زندگي كه هر لحظه اش مي تواند متقاوت از هزاران لحظه آينده و گذشته باشد. باد موهايم را افشان مي كند اما چرا اين صدا از گوشم كنده نمي شود: زندگي به يك مو بند است. باد شديد مي شود و با نيما مي روم داخل ماشين تا افشان نشود اين مويي كه امشب تمثال مرگ و زندگي است. تا ساكن شود اين اظطرابي كه وجودم را بلعيده است و به قعر تاريكي تف كرده است. خوشي هايم رنگ مي بازند. آيا معجزه اي هست كه شادماني را جاودانه كند؟

ساعت يك و نيم نصفه شب است. ماشين در يك اتوبان پرشيب پارك است. نيما كفشش را زير صندلي ماشين مي اندازد و از من مي خواهد آنرا برايش بگردم. در اتوبان هيچ ماشيني نيست.عجيب نيست و چه خوب كه نيست. شايد هم هست اما تا جايي كه چشمهايم خيره مي شوند سياهي است و بوي شبي كه آبستن اين ثانيه هاي كشنده است. باز مادربرگم به خواب و بيداري ام مي آيد: پلي است كه اگر ايمانت قوي باشد تو را به سپيدي مي رساند. از سياهي ها وارسته مي كند و زندگي تازه اي به تو مي بخشد! با خودم فكر مي كنم تا سپيدي سحر چند ساعت باقي مانده است؟

ساعت يك و نيم نصفه شب است. خم مي شوم تا از زير صندلي ماشين كفش كودك بازيگوشم را پيدا كنم. در سياهي چشمانش از شب خبري نيست. فقط نور است و جلاي يك روح سرزنده و شادماني كودكانه. او در غفلت من ترمز دستي را مي كشد و ماشين با سرعت زياد در اتوباني كه در قعر تاريكي واقع شده شتاب مي گيرد. ثانيه ها شتاب مي گيرند. زمان شتاب مي گيرد. زندگي شتاب مي گيرد تا خودش را به آغوش مرگ پرت كند اما نه! هنوز چند قدم ديگر مانده تا صبح، تا عقب گرد از اين پلي كه آنسويش تاريكي است و من در تاريكي نفس نتوانم كشيد از تعفن بوي اين مرگ. طپشهاي قلبم مي گويند معجزه همين زندگي است. انعكاس صداي كودك شش ساله اي را مي شنوم كه باز از خدا معجزه مي خواهد. معجزه اي براي روزي كه بزرگ تر شد و ايمانش قويتر گشت. معجزه اي نه از جنس هديه هاي كريسمسي دور از دسترس. اين بار معجزه عقبگرد از اين پل و پل زدن به سوي افق روشنايي .سي ثانيه كشنده مي گذرد. 206 اي ك سرنشينانش يك زن و مرد جوان هستند به موقع جلوي ما ترمز مي كنند و بوي لنت هوارا پر مي كند. ما نه درون دره اي افتاده ايم و نه خراشي كوچك برداشته ايم. هق هق گريه ام سكوت شب را مي شكافد. كودكم را مي بويم و مي بوسم كه همچنان لبريز از زندگي است. معجزه اي به وقوع پيوسته است.!من از آغوش مرگ به آغوش زندگي پرتاب شده ام. نفس مي كشم. قلبم مي زند. چشمانم مي بينند و آغوشم به آغوش خانواده اي باز مي شود كه از ديدن اين صحنه وحشتناك مرگي را در يك قدمي خود ديده اند.

خدايا شاكرم!خدايا شاكرم و چگونه شكرت را گويم براي اين لحظه هايي كه خودت هم گفته اي در آن لحظه ها از رگ گردن هم به بندگانت نزديك تري. شاكرم براي بازگرداندن خنده هاي معصوم كودكي كه پاره تنم است و بزرگترين معجزه زندگيم!

 
 

پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387

تعطیلی از هر نوعش خوبه

ما امروز رو اگه خدا بخواد راهی باغ پدر شوهرم اینها هستیم تا یه دل سیر گوجه سبز و آلبالو بخوریم که ظاهرا از هفته پیش تمام فک و فامیل ها هجرت کردن به اونجا و ما اگه دیر تر بجنبیم احمتالا فقط برگ آلبالو و گوجه سبز گیرمون میاد. تاخیرمون هم به خاطر این جناب ماشینموم بود که یه پیچ حیاتی اش شل شده بود و بهمون گفته بودن نبریم جوشش ندیم ممکنه تو اتوبان خطر ساز بشه. خلاصه که امروز بالاخره داریم میریم. راستش من نمیدونم دیگران تا چه حد مثل من باشند چون اصولا باید تو مود سفر باشم و اگه نباشم عالم و آدم هم جمع بشن و بگن تا سر خیابون هم بریم نمی تونم. باید هم حتما تو راه آهنگ های قر و قمیش دار بذاریم و خلاصه بزنیم و بکوبیم تا برسیم. همسر جان هم که اصولا مسافرت رو دسته جمعی ترجیج می دن و ما همیشه با یه اکیپ از رفیق رفقای ایشون و همسران محترمشون همراهیم که البته خوش هم خیلی می گذره. دیشب هم جاتون خالی رفته بودیم پارک جنگلی کوهسار سمت کن و ... و نیسمی بود که با خودش هفتگی پرکاری این روزهای فوق العاده پرکار رو از تنمون بدر کرد. البته آخرش خیلی جالب تموم شد چون همینطوری با بر و بچه ها نشسته بودیم و تو تاریکی یازده شب از هوای خوب لذت می بردیم و نیما هم گهگاهی یه کاری می کرد که خیلی خوب هم تو چرت نریم و اصولا یادمون باشه بچه هم داریم (مثلا وای می ایستاد لب یه بلندی یا یه چیزی رو از زیر پامون می کشید بیرون و ....)یه سوسک رفت زیر روسری ام و خلاصه جیغی کشیدم خاطره انگیز. حالا جالب بود که همه فکر می کردن نیما یه دسته گلی به آب داده و دورش جمع شده بودن. حالا هی من داد میزدم بابا ا ینجا. سوسک ا ینجاست. زبونم هم که بند اومده بود و خلاصه.... واقعا باعث خجالت که من زن گنده از سوسک می ترسم. البته از خیلی چیزهای دیگه هم می ترسم. مارمولک و کلا چیزهای خزنده و پرنده از نوع سیاهش و بالدارش. خلاصه که بخیر گذشت و سوسکه تو جونمون نرفت.

  • الان دارم یک سی دی برا تو راهمون گلچین می کنم. توجه کنید: لس آنجلس پیش دلش کوچیکه   آب می کنه دلش رو چیکه چیکه- واقعا چرا آهنگها انقدر بی محتوا شدن؟ یه آهنگی رو چند وقت پیش خواهر شوهرم تو ماشین گذاشته بود و صدام کرد که بشنوم. واقعا از خنده مردم بخاطر این خزعبلاتی که این خواننده نما ها به اسم ترانه تحویل مردم می دن. طرف داشت یه چیزی رو زیر زبونش زر  می زد و یه صدای زنونه هم می گفت: چه جوری... ؟اونجوری ؟ اینجوری؟ واقعا این جور آهنگ ها سوژه اند. یا این آهنگی که میگه تو هنوز جوجه ای! شنیدید؟ خدا رو شکر که ما هنوز وقت داریم این جیزها به گوشموم بخوره و همچین هم معرور نشیم به آینده موسیقی ایران.تازه تو آهنگها فحش دادن هم مد شده. یه وقت خواستید به یکی فحش بدید می تونید تو قالب ترانه این کار رو بکنید. یه آهنگی شنیده بودم می گفت:برو گمشو..... این دیگه اندش بود. واقعا اند!

کتابم رو شروع کردم و تا صفحه 45 هم ترجمه اش کردم. ولی تو خونه مگه این آقا نیما میذاره. از دستش با لپ تاپ از این اتاق به اون اتاق آواره ام. ببینید چجوری بوده که جمعه ای باباش میره حیاط و یه زیر انداز هم ور می داره و می اندازه بغل ماشینش و باهم میشینن رو زیر انداز و با هم اختلاط می کنن تا مادر بانو بشینه تو خونه دو خط ترجمه تایپ کنه. چند وفت پبش هم که روی صبحه این لپ تاپ رو با خودکار نقاشی کرده بود خدا رو شکر که رفت. .باز هم در یک مورد مشابه رو لپ تاپ باباش ماء الشعیر ریخت.اگه بدونید باباش چقدر عصبانی شده بود! می گفت اگه بلایی به سر این اومده باشه تیکه بزرکت گوشته و واقعا هم جدی بود. خلاصه خدا رحم کرد که چیزی نشد. بعد هم که دعواش کردیم آقا نیما فورا رفت زیر میز و گرفت همونجا خوابید تا مثلا دل ما رو آب کنه. واقعا این بچه ها ننه های بدبختشون رو دچار احساسات ضد و نقیض می کنن گاهی!با این حال علی رغم همه خساراتهایی که بهمون می زنی و خواهی زد دوستت دارم عزیز دلم که نفس من هستی و عمرم

 
 

جمعه دهم خرداد 1387

دوستت دارم

  • دوستت دارم علی رغم همه تعصبات کمرنگ وپررنگی که بیشتر مردای ایرانی دارن و تو هم استثناء از اونا نیستی ولی هیچ وقت سعی نکردی اونا رو بهم تحمیل کنی.
  • دوستت دارم به همون دلیلی که اول یکی از کتابام نوشتم: تقدیم به هسرم که دستانم گرفت تا سربلند باشم
  • دوستت دارم به خاطر همه چیزهای خوبی که همیشه دوست داشتم تو یک مرد ببینم و حالا توی تو می بینم و می دونم که پسرم هم به داشتنشون افتخار می کنه: عشقت به مطالعه - آرمانهای ذهنی منخصر به فردی که هیچوقت برات کمرنگ نمیشن- خونسردی ات در مواجهه با مشکلاتی که فکرش مو به تنم راست می کنه- جرات گفتن دوستت دارم با بهانه و بی بهانه- تعادلی که همیشه تو زندگیت هست اگرچه قبلا نبوده ولی حالا بهش رسیدی و به من هم یادمی دی چطور بهش برسم.
  • دوستت دارم برای قیمه و قورمه سبزی و آبگوشت های خوشمزه ای که درست می کنی و این ظاهر امره چون وقتی قرار باشه کاری رو انجام بدی با عشق انجامش می دی و این خصلت خوب رو در من تقویت کردی.
  • دوستت دارم برای اراده ات و اینکه احترام عزیزانت رو در عین استقلال داشتن حفظ می کنی. نه بچه ننه ای و نه بجه بابا. نه زن ذلیل و نه متملق.
  • دوستت دارم برای مرامت. برای اینکه بی هیچ جشمداشتی سر سفره خیلی ها نون گذاشتی و حالا همون ها برای دست و پا کردن یه کار کوچیک برات می خوان پورسانت خودشون رو بردارن و تو جیزی نمی گی جز : عجب دنیای نامردی شده!
  • دوستت دارم برای اینکه با پسرکم یه جور دیگه تا می کنی. متفاوت از اونچه که از پدرم دیده بودم. اون اعتقاد داشت نباید بچه رو لوس کرد ولی تو برای کوچکترین خواسته هاش ارزش قائلی.
  • دوستت دارم برای اینکه می دونم یه تکیه گاه امن تو زندگی ام دارم. تفاهممون صد در صد نیست اما می دونیم که جفت هم دیگه ام و این مهمترین چیزه.
  • دوستت دارم برای اینکه پریدن از بلندی ها رو بهم یاد دادی و نه تنها تو کار بلکه تو همه چیز. همیشه استدلالت این بوده که اگه نپری پیشرفت نمی کنی و من پیشرفتهای الانم رو مدیون تو هستم که نترس بودن رو بهم یاد دادی.
  • دوستت دارم برای اینکه هیچوقت مشکلاتت رو به خونه نمی یاری. هم فکری می خوای اما ترجیح دادی همدردی نداشته باشی تا آب تو دلمون تکون نخوره.
  • دوستت دارم برای اینکه بعد از هفت سال زندگی مشترک از من یه آدم دیگه ساختی. صبورتر- مهربان تر- شاکرتر- موفق تر- خوشبخت تر

امروز نوشت: کسی از مامان کامیار که لینکش این بغله خبر داره؟پریسا رو میگم؟اینجا که وبلاگ کامیار رو می زنم می زنه حذف شده. شماره اش رو هم گم کردم. بی خبرمون نذار پریسا جون اگه اینجا رو می خونی.

 
 

شنبه چهارم خرداد 1387

من هستم و همچان مشغول

نبودن اینترنت یعنی همون بلاگفا تومحل کارم باعث شده دیگه این دیر نویسی به اوج خودش برسه و این وسط نیما خیلی شیرین کاریها بکنه و حرفها بزنه که یا یادم بره بنویسم یا دیر به دیر بنویسم. از همین الانش شروع کنم که فکر می کنید بنده چجوری دارم تایپ می کنم. ؟بله !یه رشوه اساسی دادم به آقا نیما و ایشون مشغول آب زنگ بازی و مالیدن به در و دیوار و هر از گاهی پریدن از رو سرم و کولمه و مثلا سرش گرمه. بهش میگم نیما جون تو نقاشی بکش من بهت بیست می دم و خلاصه حالا گیر داده که بیست بهش بدم. رو دفترش با خودکار یه بیست کشیدم و اون که فکر می کنه بیست یه چیز خوردنی یا اسباب بازی و این حرفهاست خونه رو گذاشته رو سرش که بیست بده!هی بهش میگم مامان این بیسته دیگه میگه نه!بعد در یخچال رو باز می کنه که یعنی بیست رو از اونجا در بیار.. خلاصه اینم از حکایت تو خونه نوشتن ما با یه بچه فول انرژی.!!حالا اینم حرفهای آرشیوی آقا نیما:

  • چند روز پیش رفته بود رو اپن مثل این بچه گربه ها. دعواش کردم و گفتم بازم میخوای دماغت اوخ شه. گفت:نه. میخوام این کاسه(یه ظرف سالادخوری که روی اپنم  هست و دو تا از این قاشق چوبی ها توشه)بشکنه. میگم خوب. چشمم روشن. دیگه چی؟میگه بعد توبزنی به اسکودونم و من به بابام بگم.)اسکودون یعنی همون استخون. حالا قضیه چی بوده؟یه بار آقا نیما یه ظرف رو شکونده بود ومن با قاشق  پلاستیکی زدم الکی به پشت دستش. منظورش از اسکودون پشت دستش بود
  • چند وقت پیش رو اینترنت بودم و این بالای صفحه عکس تبلیغ یه فیلم از مهناز افشار بود و تبلیغه هم هی چشمک می زد و رنگ هاش عوض میشد. دیدم نیما میگه: مامان می خواب بزنم این خانومه رو خاموش کنم!
  • ما دیگه بلا نسبت هاپو هم شدیم. چند روز پیش نیما پیشم نشسته بود و من داشتم به قول خودش از زبون هاپو باهاش حرف می زدم و مثلا صدام رو کلفت می کردم و این حرفها. ول ی واقعا تو عالم خودم بودم و حواسم نبودچی دارم به نیما میگم. نیما یکدفعه گفت:هاپو؟هاپو؟ من هم که حواسم نبود یک دفعه یادم افتاد باید از زبون هاپو حرف بزنم و گفتم:جانم؟البته صدام رو یادم رفت کلفت کنم. دیدم نیما میگه:مامان مگه هاپو شدی راست راستی؟
  • استفاده نیما از فعل پختن: مامان اینو برام می پخی؟
  • این روزها آقا نیمای ما بسی خوشگل تر شده. چند روز پیش داشتم براش کاردستی درست می کردم و مشغول پولک بازی بودیم و این حرفها. بعد با قیچی چند تا خونه از رو کاغذ رنگی ها بریدم و فورا قیچی رو قایم کردم. تو فاصله اینکه من برم میوه ها رو از آبکش در بیارم بیرون نیما رفته بود سراغ قیچی و خلاصه حدس بزنید:یه تیکه از سرش رو کچل کرده و من موندم فقط چجوری اینقدر قشنگ سفید کرده اون یک تیکه سرش رو. با ماشین انقدر سفید نمی شد. بعد که دعواش کردم میدونید چی میگه: عیب نداره مامان. ژل می زنیم درست میشه. فقط خدا رحم کرد سراغ مژه اینهاش نرفت. از فکرش مو به تنم راست میشه. خلاصه بعد بردمش سلمونی و اونا هم گفتند یا باید کچلش کنیم یا صبر کیند در بیاد. من هم چون بدم میاد بچه کچل بشه گفتم جهنم و ضرر!

من ا ین روزها شرمنده همه دوستام هستم که نمی تونم بهشون سر بزنم. ببخشید خلاصه!

 
 

Weblog Themes By Pars Theme