|
|
بچه مچه ممنوع! |
 |
نمیدونم من دچار توهم شدم یا نازنازی شدم یا که این خصلت مادرهای بچه داره که اصولا اگرچه بچه بابای آدم رو در میاره تو مهمونی و جمع ولی خودمونیم نبودنشون هم تو جمعی که می دونیم اگه بودن چقدر بهشون خوش می گذشت آینه دق آدم میشه. باز هم اصولا نمی دونم باید بهم بر بخوره یا نه وقتی دوستی که باهاش رفت و آمدخانوادگی داری و میدونه تا حالا نشده هیچ جا بدون بچه ات بری اگرچه شیطنت می کنه- تو و شوهرت رو برای جشن تولدش دعوت کنه و خیلی رک بهت بگه : نیما جون رو بی زحمت بذار پیش مادر شوهرت خودتون دو تایی بیایین. اعتقادم اینه که اگه آدم خودش نخواد بالفرض بچه شو یه مهمونی ببره چون با خودش حساب کرده که شاید نذاره بهشون خوش بگذره یا اینکه بچه اذیت بکنه و ... فرق داره و وقتی هم که رفت با وجدان راحت میره اگرچه باز به نظرم همش میگه جای بچه ام خالی ولی اینکه یکی آدم رو دعوت بکنه بگه تولدم بیا ولی بچه رو نیار(اون هم بچه ای که تا قبل از این مهمونی براش قربون صدقه می رفت و عاشقش بود) بی ادبی و بی احترامی محضه! من که به التماس این و اون نیفتادم که منو تولد دعوت کنید در نتیجه اگه واقعا فکر می کنی بچه مزاحمتی تو تولدت ایجاد می کنه دعوت نکن جانم! قول میدم نه ناراحت بشم و نه پشت سرت حرف بزنم! یادم میاد وقتی که خودمون بچه دار نشده بودیم دقیقا همین موقعیت پیش اومد و ما که دوستهامون اون موقع به دو دسته بچه دارها و بچه ندارها تقسیم می شدن مهمونی رو دو قسمتی گرفتیم اگرچه سخت بود چون دقیقا حساب همین جا رو می کردیم. خلاصه که دوست دارم نظر شما رو بدونم که واقعا نازنازی شدم که بهم بر می خوره یا تعصب بیجائه. در ضمن شما اگه بخوایید کسی رو برای یه مهمونی دعوت کنید شروع می کنید پشت تلفن غر زدن که آی من نمی تونم این همه آدم رو جمع و جور کنم و خونه ام کثیف میشه و آی مردم و آی خسته میشم و آی... به نظرتون این دوست محترمه ما یه خورده همچین خودخواه تشریف ندارن؟!
- چند روز پیش نیما رو مبل نشسته بود و میخواست از باباش کولی بگیره . می خواست بگه بابا پشتت رو بکن به من میدونید چی گفت: بابا برعکس شو!
- دیشب هم که برقمون طبق معمول رفته بود اما برای یه ثانیه برق اومد و فقط در حد یک ثانیه بود. دیدم نیما میگه: مامان چراغامون رو ببین چشمک می زنن برای ما! بعد خودش هم براشون چشمک زد.
پ.ن۱: تولد نیما نزدیکه و میخوام براش یه تولد توپ بگیرم البته زنونه و خوشحال میشم تا ده نفر دوستای خوب وبلاگی ام رو دعوت کنم. این که میگم ده نفر به خدا برای جاست وگرنه قدم همتون روی چشم. به نظرم هیچ جشنی به اندازه تولد بچه به آدم کیف نمی ده.
پ.ن۲: آیتک جون مصاحبت با تو انقدر برام شیرین و لذت بخشه که وقتی تو و خانواده ات پیش ما هستید حس می کنیم کنار بهترین دوستامون هستیم. یادت میاد اون سوئ تفاهم درمورد انتخاب اسم بچه رو؟! یه خاطره خوب بود از آغاز این دوستی. انشالله که دوست خوبی واست باشم. دوست دارم بدونی که ظاهر و باطنم همینه و همین هم خواهد بود.
پ.ن.۳ کتابم رو به صفحه ۱۴۰ رسوندم . برای بالا بردن راندمانمان به تشویق های شما محتاجیم. پس التماس تشویق!!
پ.ن۴ من چه جوری به دوستای بلاگفایی ام سر بزنم حالا که سر کار فیلتر هستیم؟ واقعا شرمنده ام. تو خونه هم که زرپ و زورپ برق میره و میاد و خلاصه که بازهم شرمنده. البته نیما هم بی تقصیر نیست ها. شینطنت هاش رو میگم ! |
|
|
|
|
|
| |
|
دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387 |
|
می خندیم پس خوشیم |
 |
|
انقدر این چند روزه از فیلتر شدن بلاگفا تو محل کارم حرص خوردم که نگو. آخه نه اینکه ما اینجا خیلی بیکاریم -مخصوصا من یکی!- از صبح تا شب یا داریم یه قل دقل بازی می کنیم یا بلاگفا بازی اون وسط مسط ها هم اگه میلمون بکشه کار می کنیم!!!تازه برقها هم که کم میره کلی وقت اضافه میاریم نمی دونیم چه خاکی به سرمون بریزیم. انقدر حالا فاصله افتاده که باید از هفته پیش شروع کنم. پنجشنبه شب آقا نیما رو برده بودم بیرون و برگشتنی خواستم از لوازم االتحریر فروشی بغل پارکّ شهر آرا برای این گل پسر از این تور های بسکتبال با توپش بگیرم که بهش قول داده بودم برای خوب بودن تو یه مورد که دیدم به به! صدای ساز و آواز میاد و ملت هم جمع شدن و میگن بدو بدو تندتر بدو یا کف می زنن و میگن ماشاء الله هزار هزار ماشاالله. البته من ملتی نمی دیدم فقط صدای ملت رو می شنیدم و بعد کنجکاوی که چه عرض کنم فضولی ام گل کرد برم توی پارک ببینم چه خبره! دیدم یه جمعیت زیاد نشستن رو صندلی و خلاصه یه عالمه بچه و نوزاد و پیر و جوون ریختن و دارن به برنامه های سامانه نشاط(واژه اسلامیزه شو) نگاه می کنن که البته بیشترش برای بچه ها بود. یه عمو که عمرا قیافه هاش به عموها نمی خورد به اسم عمو شادی با یه کپه پشمالو که اسمش قلقلک بود و مثلا خیر سرش خرس بود اومده بودن روی سن و آواز و جنگولک بازی و ....خلاصه ملت حال می کردن. بعد دیدم یکی در میون بچه هاا صورتشون نقاشی شده و استعلام که گرفتم دیدم از این غرفه ها زدن و بچه ها رو نقاشی می کنن به شکل گرگ و پلنگ و باربی و ... اونم تند تند. دقیقا مثل آرایش صبح من که تو سه سوت تموم میشه. خلاصه که نشستیم و برنامه رو به افتخار آقا نیما که الان براش همین چیزها جذابه و مطمئنا ارزش هنری کار و این جور چیزها رو حالیش نمیشه که حرص بخوره و البته شایدبهتره که آدم تو این مملکت این جوری باشه تماشا کردیم و آموختیم که حض هم ببریم. امروز با نگاه کردن به عکسهای نیما مربوط به اون روز داشتم به این فکر کردم که جل الخالق یعنی من همونم که می رفتم تئاتر بیضایی و حالا نشستم بین این جمعیت الکی خوش و دلم خوشه که چهار تا آدم دارن اون بالا مثلا برنامه اجرا می کنن و موزیکی هست و برنامه شادی برای بچه ها؟ اینجا نه بحث فرهنگ هست و نه بی فرهنگی بلکه بحث تغییر آدمهاست که چطور میشه یه آدم که تا همین چند سال پیش اصلا از جلوی پارک که رد میشد به زمین بازی اش نگاه نمی کرد چه برسه به واکنش نشون دادن نسبت به این اصوات شادی ملت حالا قبل از رفتن به خود پارک سر از زمین بازی اش در میاره و تازه از این جور برنامه ها استقبال می کنه و خودش هم با جمعیت قاطی میشه و یکی از اونها میشه. گاهی میشهه که فکر می کنم شاید قاطی جمع شدن بهتر از قاطی خواص شدن هست و حداقل حسنش اینه که زندگی رو تو .... برات راحت تر می کنه. حس نمی کنی مغبون شدی. حس نمی کنی زندگی چیزی بیشتر از حرف زدن درباره قیمت گوشت و مرغ و شهریه مهده.حس نمی کنی ثانیه به ثانیه داری غرق میشی تو این روزمرگی اعصاب خرد کن. حس نمی کنی تک افتادی. با یک جمع هستی. جمعی که برای لودگی دو مرد گنده روی سن می خندند و بچه هم نیستن. مادرند. پدرند. مادر بزرگ اند. پدربزرگ اند. اما فراموش کرده اند زندگی در این تنگ شیشه ای را که آبش مسموم است و تنفسش باعث مرگ تدریجی. شاید من هم باید مثل یکی از همانها بشوم. شاید من اشتباه می کردم. قاطی شدن همیشه چیز بدی نیست.
|
|
|
|
|
|
| |
|
|
حقیقت زندگی مادر یه بچه 2 سال و 11 ماهه! |
 |
- اصولا وقتی وارد خونه میشی و تا میخوای در رو باز کنی مجبوری یه فیل رو جابجا کنی چون زیرش یه عالمه پاستل های ریز و درشت و خمیر های آریای هزار رنگ و شونصد بار ورز داده شده می بینی دیگه گفتن نداره که تو.....
- اصولا وقتی تمام فرشت نوچ شده و این آب میوه و شیره که همه جای فرش رو لک کرده و تو هر روز شامپو فرش کشیدن جزء امور روزمره ات شده و پشت بندش هم جاروبرفی دیگه گفتن نداره که تو....
- اصولا وقتی برای خودت یکی دو جور کرم دور چشم و کرم ترک پا و کرم و کرم مرطوب کننده دست و صورت و کرم ویتامنیه و ...خریدی به خودت قول دادی از فردا خیلی جدی روی پوستت کار می کنی ولی این فردا هیچوقت نرسیده و این کرمها رو حتی وقت نمی کنی پشتشون رو بخونی چه برسه به زدن دیگه گفتن نداره که تو...
- اصولا وقتی که موقع آشپزی مجبوری عین این قاچاق چی ها عمل کنی و مثلا سراغ قفسه ادویه ها که میری یواشکی بریزی شون تو غذا تا دو تا چشم فضول به تو نیفتند و بهونه بازی با نمک و فلفل و سماغ و قرصهای گالینا بلانکا رو نکنن دیگه گفتن نداره که تو...
- اصولا وقتی که یه فرجه نیم ساعته برای خرید داری و تو اون فرجه مثلا میری یه پاساژ که برای خودت یه بلوزی چیزی بخری و از بس عجله داری یا یه چیزی گم می کنی یا یه چیز تنگ می خری چون پرو نمی کنی یا از همون اولین مغازه ای که می بینی همه چی رو می خری و می گی گور بابای گرون فروش و گرونی و ... دیگه گفتن نداره که تو
- اصولا وقتی میری خونه کسی و از بس مواظب بهم نخوردن مال و اموالشون و ریخت و پاشهای یه نفر دیگه هستی که اصلا یادت نمی مونه میزبانت چه غذایی درست کرده و چه مزه ای می داده دیگه گفتن نداره که تو
- اصولا وقتی هیچوقت و هیچوقت خونه تمیز نمیشه و فرقی نمی کنه چند بار گردگیری کنی چون یه دقیقه بعدش دو تا دست نوچ و یه جفت چشم بازیگوش دقیقا منتظرن تا تو گرد گیری ات تموم بشه تا بیفتن به جون خونه دیگه گفتن نداره که تو
- اصولا وقتی که قدم زدن تو خیابون بدون تکرار بی نهایت بغل نه!مواظب باش ماشین بهت نزنه!وایستا! نشین اینجا!نیفتی تو جوب!درست راه برو! جلوتو نگاه کن!روسری ام رو نکش!بستین ات رو به مانتو ام نمال!کیفت رو کجا انداختی؟!!امکان پذیر نباشه و برات حسرت بشه که فقط قدم بزنی دیگه گفتن نداره که تو...
- اصولا وقتی که این روزها به جای حرف زدن راجع به بحث های فراموش شده ای مثل فلان کتاب رو از کجا میشه گرفت؟ فلان فیلم رو دیدی؟ از فلانی خبر داری؟فلان جا رو رفتی تمام حرفات با یه همجنس و هم طراز خودت بشه دکتر کودک و مهد کودک و شیطنت و لباس بچه و پی پی بچه و تولد بچه و فامیلهای دلسوز و غیر دلسوز بچه و میزان کمک بابای بچه به مادر بچه و ....دیگه گفتن نداره که تو...
- اصولا وقتی که میرسی خونه و مانتو در نیاورده باید بلا نسبت خرسواری بدی و بعد سه چهار دو ماشین بازی کنی و بعد سانس کارتون دیدن داشته باشی و بعد لگو بازی و بعد حیاط رفتن و به بهونه گل آب دادن آب بازی و بعد حموم نه زودتر از یک ساعته و بعد مراسم شام دادن و من بدو اون بدو و بعد به این فکر کنی که اگه یه ذره دیگه طاقت بیارم می تونم دو خط ترجمه کتابم رو جلو ببرم و انقدر از صبح تا شب استرس تموم نکردنش رو نداشته باشم دیگه گفتن نداره که تو
یه پسربچه ۲ سال و ۱۱ ماهه داری و اگرچه زندگیت ۱۸۰ درجه فرق کرده اما ۱۰۰ در صد ارزشش رو داره! |
|
|
|
|
|
| |
|
|
آقا مقیم |
 |
|
من اصولا به ترسوندن بچه اعتقاد ندارم اما یه چیزی هست که بهش میگن زهر چشم گرفتن و این به نظرم گاهی برای راه انداختن کار مامانها لازمه. البته تربیت ماها با تربیت قدیمی ها از زمین تا آسمون فرق کرده و اونا معتقدن تا بچه از چیزی نترسه سنگ رو سنگ بند نمیشه. خلاصه که مادرشوهرم اینها یه سرایدار افغانی دارن به اسم آقای مقیم. این آقای مقیم خیلی مرد شریف و زحتمکشی یه و صورتی خیلی آرامش بخش داره. حالا چی شده که مادر شوهرم یه بار برای ترسوندن بچه شیطون خواهر شوهرم از اسم اون استفاده کرده و گفته امیر حسین اگه مثلا نخوابی آقای مقیم میاد واقعا الله اعلم. چند وقت پیش خونه مادر شوهرم بودیم و این قضیه آقا مقیم رو برام تعریف کرد. من هم با خنده گفتم عجب کسی رو برای ترسوندن انتخاب کردید. مادر شوهرم هم گفت یه آن دیدیم هیشکی و هیچ چی نیست که امیر حسین ازش حساب ببره و خلاصه اسم آقای مقیم به نظرم ترسناک اومد و تا گفتم فورا امیر مثل موش قایم شد و تا شب از ترس آقا مقیم ساکت بود. چند دقیقه بعدش نیما اومد در بالکن رو باز کنه که البته چون خیلی خطرناکه ما چهار چشمی که هیچ هشت چشمی مواظبش هستیم و فورا گفتم آقا مقیم میاد ها! نیما هم فورا مثل موش قایم شد و با خودش گفت این آقا مقیم کیه و چیه؟ خلاصه که هفته پیش که باز رفته بودیم خونه مادر شوهرم اتفاقی تو راهرو آقا مقیم رو دیدیم (نیما تا حالا باهاش رو در رو نشده بود) تا اونو دید که من سلام کردم و گفتم خوب هستید آقا مقیم نیما رو می گید عین جت پرید بغلم. باورش نمی شد با پای خودش پیش آقا مقیم اومده باشه. بعد دیدم با یه حالتی گفت: آقا مقیم شما منو نمی خوری؟(حرفی که یه بار به یه راننده تاکسی زده بود و راننده هه بعد کلی خندیدن گفته بود مگه من آدم خوارم پسر جون! و بعد گفته بود مامانم رونمی خوری و من آب شدم رفتم تو زمین و گفتم خدا رو شکر باباش نبوده اینجا وگرنه تیکه بزرگه نیما گوشش بود با این حرفهای دل نوازی که می زنه!) آقا مقیم هم گفت: نه پسر گلم من بچه ها رو دوس دارم و نازشون می کنم. بعد که نیما رو ناز کرد نیما تا رسید خونه سریع رفت سرش رو شست. خلاصه که دیگه ترسش از آقا مقیم ریخت و هر وقت بهش می گفتیم آقا مقیم می گفت پاشو بریم خونه آقا مقیم. من باهاش دوستم. نازم کرده. منو نمی خوره.
شب نیما رو داشتم می خوابوندم که یه صدای عطسه بلند از بیرون اومد(این همسایه پشتی ما که گفتم خونه شون دار و درخت داره یه پیر زن پیر مردند که مرده وقتی عطسه می کنه از بس که بلنده چهار دیوار خونه مون می لرزه و انگاری گوریل انگوری یا گودزیلا عطسه کرده و بعد پیرزنه می افته به جونش که بابا زهره ترکم کردی.!یه عمر سکته زدم از دست عطسه های تو ! خدا نکشدت که عطسه کردنت هم به اون مادر بلاگرفته خدا بیامرزت رفته و خلاصه دیالوگ جالب اینها واقعا شنیدنی یه و خودش یه سوژه است)داشتم می گفتم که نیما تا این عطسه هه رو شنید بلند بلند گفت: مامان مامان!حسن آقا مقیم سرماخورده عطسه کرده!بهش بگو من ترسیدم! و من از خنده روده بر شدم.
* پنج شنبه شب نیما رو بردیم تئاتر پینوکیو که البته اجراش تا جمعه بود فقط و تموم شد. جای همتون خالی خیلی خیلی خوب بود. مخصوصا بازی ها و گریم ها. خلاصه که این روزها نیما حسابی مواظب دماغشه تا مبادا شیطونی بکنه بلند بشه!
اینم بعضی از عکسهاش. در ضمن عکسهای نیما رو بزودی می ذارم. بخدا تنبلی آقا همسر برای نصب نرم افزار عکس تو لپ تاپ منه!
.JPG)
.JPG)
.JPG)
|
|
|
|
|
|
| |
|
چهارشنبه دوازدهم تیر 1387 |
|
دردانه دلبندم |
 |
|
صبح ساعت ۶ و نیم از خواب بیدار میشی تا مثلا امروز رو بری و یه پول مرده رو زنده کنی. قضیه بر می گرده به سال ۸۳ که کتابی رو برای ترجمه توسط فردی برای نشر نی سفارش گرفته بودم و باید ترجمه می کردم. چه روزهایی بود اون روزها. کار برای اینجا و کار برای آقای همسر به عنوان مترجم. نه جمعه داشتیم و نه پنج شنبه. تمام هفته مون هم که به کار روتین اینجا می گذشت. گاهی که با خودم فکر می کنم افسوس می خورم که چرا از اون روزهای بی دغدغه دونفره استفاده بیشتری نبردیم. منظورم از استفاده گردش و این چیزهاست وگرنه به لحاظ فیلم دیدن یا حتی تئاتر دیدن به اندازه یه سال نوری از حالامون جلوتر بودیم ولی بعد می بینم که اگه اون کارها رو نمی کردیم و تو خط پول در آوردن نمی افتادیم این رفاه نسبی (اگه تازه بشه اسمش رو رفاه گذاشت)الانمون رو نداشتیم و اصلا شاید من خیلی از پیشرفتهای کاری ام رو مدیون اون سالهای سخت کار کردنم هستم که واقعا از جون مایه می ذاشتم. نمیدونم حالا درست یا غلط پیشنهاد این کتاب که اسمش بود دردانه دلبندم و درباره رابطه یک مادر مطلقه با پسر خرد سالش و شیطونی های اون بود رو تحویل گرفتم و قرارداد رو هم بستم و قرار شد که کار رو نه ماه بعد تحویل بدم. واقعا گاهی آدم تو حکمت بعضی چیزها می مونه. اون روزها از یه طرف فشار کاری یه جورهایی زندگیم رو دچار یکنواختی کرده بود و از طرف دیگه هم دوست داشتم بعد از چند سال زندگی مشترک مادر بشم و خنده ها و شیطنت های یه بچه سکوت لحظه های پرکاری ام رو بشکنه. وقتی کتاب رو شروع به خوندن کردم دیدم چقدر آمالها و آرزوهای این زن شبیه منه. زنی که دوست داره تو اجتماع آدم موفقی باشه و شغل خوبی داره ولی همیشه دوست داره برای بچه ا ش مادری نمونه باشه. بچه اش اولویت اصلی زندگیش می مونه و فرقی نمی کنه چقدر سرش شلوغ باشه چون این بچه شیطون همیشه در صدر برناه هاشه. با تموم کردن کتاب دچار یک جور کشمکش درونی شدم. بحث های فلسفی زیادی درباره بچه دار نشدن و شدن و اینکه واقعا ما آدما از سر خودخواهی خودمون بچه دار میشیم یا این فقط غریزه ای برای بقای نسله در ذهنم بوجود اومد. از بچگی آرزو داشتم مادر نمونه ای باشم نه از این مادرهایی که بچه هاشون رو تو هوا بزرگ می کنن. دوست داشتم برای بچه ام وقت بذارم. بدونم که منو بعنوان یه مادر خوب و بعد یه دوست صمیمی قبول داره. همون جور اولویت اولم باشه. یعنی می شد؟آخر اون ماه بود که فهمیدم باردار هستم. اولش شوکه شدم اما بعد کم کم لذت مادر شدن رو تو ووجودم حس کردم. منم داشتم مادر میشدم مثل خیلی های دیگه . منم داشتم به جرگه زنان چند مسئولیته می پیوستم. منم داشتم حسی متفاوت از زن بودنم رو تجربه می کردم. چه شیرین بودند اون روزها. دلشوره ای که ته اش یه جور خوشحالی ناشناخته بود. یه جور خوشحالی که تابحال تجربه نکرده بودم. با خوشحالی نمره بیست یا گرفتن یه حقوق دبش فرق داشت . خوشحالی ای بود از جنس نو شدن . از جنس یه لذت عمیق و تمام نشدنی اما این خوشحالی در اوج مشغله کاری ام بود و این پروژه ای که تحویل گرفته بودم و باید تو نه ماه تحویل می دادم. نه ماه بارداری ام مصادف شد با ترجمه این کتاب. باز هم چه روزهایی داشتم. یه حاملگی راحت ولی همچنان اکتیو. از سر کار که می اومدم یه استراحتی می کردم و بعد مشغول ترجمه این کتاب می شدم. با شخصیتش هم ذات پنداری می کردم و حس می کردم اون مادر منم که برای بچه اش بهترین ها رو می خواد. خط به خط این کتاب پر از خاطره دلهره شیرین مادر شدن و ویار و لگدپرانی های یه بچه بازیگوش بود برام. گاهی دو خط ترجمه می کردم و این آقا نیما انقدر به چپ و راست لگد می زد که باید صندلی کامپیوترم را از نو تنظیم می کردم تا ارتفاعش اذیتم نکنه. تو سرما و بعد تو گرما و روزهایی که می شستم و فکر می کردم کودکم امروز چند سانت شده یا عصر وقت دکتر دارم و میرم به صدای قلب کوچیکش گوش می دم این کتاب هم همدم و همراه من بود تا اینکه نیما بدنیا اومد و هنوز دو فصل این کتاب مونده بود. بعد بدنیا اومدن بچه فکر کنم همتون بدونید که کل زندگی آدم چطور کن فیکون می شه و در مورد من صد برابر بیشتر بود. دست تنها بودن و بی تجربگی محض یه طرف و افسردگی خفیف بعد زایمان بطوریکه روزها که تنها می شدم فقط زار می زدم و زار هم یه طرف دیگه و از یه طرف پروژه این کتاب. دلشوره تموم نکردنش با اینکه به هیچ وجه از طرف ناشرم تحت فشار نبودم و هزار تا کار کوچیک و بزرگ یه بچه که تو ماههایی اول وقتی برای نگاه کردن حتی به آینه برای آدم نمی ذاره بدجوری عصبی ام کرده بود ولی یک روز در اوج خستگی و افسردگی تصمیم رو گرفتم. باید سریعتر تمومش می کردم. مگه نه اینکه این کتابی بود که با بارداری من شروع شد؟ من بارم رو به زمین گذاشتم و این بار فکری ام رو هم باید از سرم باز می کردم. باز هموم پروسه شروع شد اما این بار با یه انرژی مضاعف برای تموم کردنش و به پایان رسوندن کاری که همش برام خاطره بارداری روز زنده می کرد. رو صندلی کامپیوترم می شستم اما این بار سبک از باری که دو ماه پیش در خودم داشتم. نیما رو کریر بغل کامپیوتر بود. تق تق دگمه های کیبورد دوباره شروع شد. سکوت اتاق با صدای حک شدن کلمات و حروف و بیشنون گریه بی امان پسرکم که اسمش رو نیما گذاشته بودم از روز اول شکست و من موفق شدم این بار رو هم به زمین بذارم. حالا که نگاه می کنم حس می کنم اون روزها چقدر برام دور بودند. انگار یه قرن پیش بود که روی اون صندلی کامپیوتر نشسته بودم. البته دیگه اون صندلی بخطار پریدن ها و شیطنت های این آقا نیمای در آستانه سه سالگی شکسته و چیزی بجز یه لاشه پرخاطره ازش نمونده اما دردانه دلبندم رو تحویل دادم و دردانه دلبند خودم رو تحویل گرفتم.مادر شدم و امروز با یه بچه فول انرژی می شینم پشت لپ تاپم تا یه خط تایپ کنم اما بعد دو سه پاراگراف کار رو تعطیل می کنم و می افتیم با نیما به بازی. الان اون برام اولویته. اون داره لحظه لحظه خاطره هامو پر می کنه. اون داره منو مامان صدا می زنه نه شخصیت زن داستان. اون بهونه نوشتنمه و اون بهونه زندگیمه.
* امروز رفتم اون کار رو بعد از دو سال و نیم یا سه سال وقفه در چاپش بخاطر اینکه از وزارت ارشاد مجوز نگرفته!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!تحویل گرفتم تا به یه ناشر گردن کلفت تر دیگه تحویلش بدم. اینجا هم باز بند پ کارگشاست یعنی ظاهرا تو ارشاد کارگشاست. یه ناشر معروف و صاحب اعتبار نمی تونه مجوز این کار کم سانسور (نمیگم بی سانسور)رو بعد از سه سال بگیره و می بینی یه ناشر دیگه بهت قول میده سه ماهه برات مجوز بگیره. این ضر المثل چیه؟نمیدونم دم خروس رو باور کنیم یا قسم حضرت عباس رو؟امیدوارم درست گفته باشم چون ضرب المثل بازی ام اصلا خوب نیست. بگذریم. کار رو تحویل گرفتم همونجور که تحویل دادم. با همون کاغذی که شیر نیما روش ریخته بود. دلهره و خاطره و بی خوابی های چند هفته ای شبانه از سطر سطرش می بارید و من تمام راه تا رسیدن به محل کارم رو تو این فکر بودم که من در این سه سال چگونه مادری بودم برای دردانه دلبند واقعی خودم؟ |
|
|
|
|
|
| |
|
|
دوست دارم ها و دوست ندارم ها |
 |
|
به یک بازی با مضمون ده چیزی که دوستشون دارم و ندارم دعوت شدم. برای خالی نبودن این روزهای بی سوژگی که علی رغم همه انرژی مثبتی که به خودم میدم بازم دلمرده ام بازی می کنم:
دوست دارم
- رفتن به کشور مادری ام رو. هنوز خاطراتش برام زنده است. سال ۲۰۰۳ بدون آقای همسرم رفتم و اگرچه خوب بود چون تجدید قوا کردم اما چون پیشم نبود همه جا می گفتم جاش خالی. حالا دلم می خواد ببرمش. عروسکهای بچگی ام رو تو خونه مادر بزرگم بهش نشون بدم. بگم ببین این هفت کوتوله ها مال من بودند. یا اون قلک بودا. یا اون عروسکی که اسمش رو شارمیلا گذاشته بودم چون یه دوست هندی داشتم با موهای خیلی بلند و عروسکم هم موهاش خیلی بلند بود. دوست دارم ببرمش بلوار معروف سیلیمان که هر روز صبح نسیم خنک دریاش بهم می خورد و من به آسمون نگاه می کردم و با خودم می گفتم ا لان ایران ساعت چنده؟ همسر گلم خوابه یا بیدار؟بعد به این فکر می کردم که واقعا آسمون همه جا یه رنگه. بعد رو چمن دراز می کشیدم و به آواز مرغای دریایی گوش می دادم و وجودم از آرامشی پر میشد که در خودم سراغ نداشتم. نوستالژی اون روزها دوباره اومدن سراغم. اما این بار منتظرم نیما یه خورده بزرگ تر بشه که تو راه اذیت نشه. ۱۴ ساعت پرواز کم نیست.
- از صبح یه ماراتن فیلم دیدن بذارم. البته وسطش کسی شونصد بار بهم نگه مامان بیا تو ا تاقم یا اسباب بازی اش رو به کله ام نکوبه.دلم یه عالمه فیلم ساندنسی می خواد. از اینایی که هنری باشن نه یه مشت کار تجاری با بازی تام کروز.
- رنگ قرمز رو. اگه می شد کل خونه مون رو این رنگی کنم قطعا هیچ شکی نمی کردم.
- نو کردن همه وسایل خونه مون رو. همه چی اش دلمو زده. می خوام یه دکوراسیون اساسی ایجا کنم و اصلا استارت خیلی چیزها رو از صفر بزنم. گاهی میشه با خودم فکر می کنم میشه استارت همه چی رو از صفر زد. برگردم به اون اولین روزی که اومدم تو این خونه. دوباره همین آدم میشدم؟با همین علایق؟دنبال چه کاری می رفتم که نرفتم؟
- دوست های خوبی رو که وفادار باشن. دلسوز باشن. وقتی خوشی ای داشته باشم باهاشون قسمت کنم و غمی باشه باز باهاشون در میون بگذارم. خسته شدم از یه مشت آدم دوست نما.
- محل کارم رو عوض کنم. دلایلش رو هم خودم می دونم ولی ...
- ببینم مثلا یه ماه حقوقم شده با پاداش و این حرفها یک میلیون تومان. بعد نقشه بکشم برای خرج کردنش. عاشق خریدم.
- عطرهایی رو که برام نوستالژی دارن. بوهایی رو که برام جایی رو یا کسی را تداعی می کنن.
- اون بی خیالی بچگی رو. اون بی مسئولیتی کودکی رو.دغدغه نداشتن ها و قهقهه هایی رو که از ته دل می زدیم. به نظرم حتی شادی کردن ماها هم دیگه مصنوعی شده. یا انقدر موقتی که صرف نمی کنه.
- از آینده ام خبر داشتم. البته اونی رو که مربوط به خودم می شد. حداقل حسنش این بود که دیگه انقدر وقتم صرف کارهای الکی نمی شد. برنامه ریزی ام بهتر می شد. از بلاتکلیفی در می اومدم. و خیلی کارهای دیگه
دوست ندارم ها طلبتون تا بعد |
|
|
|
|
|
| |
|
|
تحویل می گیریم - روزمان مبارک |
 |
- چقدر خوبه که آدم یه روزی رو در سال مخصوص خود خودش داشته باشه. اون روز از جنس تولد نباشه. از جنس عاشقانه نباشه. از جنس زن باشه. از جنس زنانگی و همه این احساسهای ضد و نقیضی که اون می تونه داشته باشه. از جنس خواستن تعادل باشه . از جنس اون لطافت روح و آرامشی که یک زن می تونه در اوج یه طوفان درونی احساس کنه.از جنس زندگی و دلخواسته های زنانه.
- چقدر خوبه این حس که از وجودت بخاطر این که منشا زایش هستی و زندگی سپاسگزار باشی. چه قدرتی بالاتر از این و چه افتخاری بیشتر از این. در آغوش گرفتن موجود کوچکی که همه زندگیش از توست. از گوشت و پوست تو جان گرفته و چه در کودکی و چه وقتی که خود مادر یا پدر کودکی دیگر شود باز هم نیازمند توست.
- چقدر خوبه و چه لذت زائد الوصفی داره وقتی یه جفت دست کوچولو به دور گردنت حلقه می زنن و با زبونی که تازه تازه باز شده چیزی رو می شنوی که شیرین ترین جملات و عبارات دنیاست:
ای مادر نمونه زنده باشی همیشه تو مثل گل می مونی و من ریشه
وقتی که توی خونه هستی خونه مثل یه باغ گل می مونه
سبد سبد گلهای یاس و پونه تقدیم به تو این مادر نمونه
و تمام عشق من هم تقدیم تو باد ای دردانه پسر شیرین سخنم!
پ.ن. یک روز بعد: در ضمن تبریکات فائقه بنده رو بپذیرید ای مادران کارمند و از جان گذشته: امروز خبری با این مضمون در روزنامه ایران چاپ شد:
بر اساس لایحه دولت ۲ ساعت از ساعت کار زنان پس از ازدواج کم می شود اما حقوق کامل دریافت خواهند کرد- با تولد فرزندان اول و دوم یک ساعت کاری برای هر کدام کم می شود.
پس زودتر دست به کار شید تا تنور داغه نون رو بچسپونید که دومی کلی محاسن خارج از نوبت و ظرفیت داره!!!!!!!!!!!!
|
|
|
|
|
|
| |
|
|
غر و حرص و روز مادر گدايان |
 |
- روزايي كه جناب همسر منو نمي رسونه مثل امروز كلي سوژه جديد براي نوشتن پيدا مي كنم. از آدمهاي كور و كچلي كه مي بينم و خودشون رو به گدايي مي زنن تا آهنگهاي جوادي كه توي ماشينهاي پيكان از اين آهنگهاي قر و قمبيلي دو زاري مي زارن و آدم نمي دونه خوش باشه و تو دلش قر بده يا كه خاك عالم رو بريزه تو سرش از بي مايگي اين آهنگها. به قول دوستي فحش دادن چه مد شده تو اين آهنگها. از فحش به دختره و ادا و اطواراش تا هفت جد و آبادش. امروز ديگه نمرديم و اندش رو هم شنيديم. البته فحش نمي داد يه چيزي تو مايه هاي امر به معروف و نهي از منكر بود. ظاهرا دختره محل نمي داده و بهش همش ميگه ظالم! ظالم! بعد تازه يه صداي نازك بكش مرگ من اون پشت همش داد مي زد ظالم و اون ترجيع بند كذايي رو تكرار مي كرد. يعني بله!من ظالمم!درباره اين آهنگ ها و ترانه هاي مبتذل يعني بي سر و ته همين چند وقت پيشا نوشته بودم اما باز نتونستم جلوي خودم رو بگيرم و ننويسم. بعد جالبه كه تا اين ظالم رو شنيدم نميدونم چرا ياد فرعون و بني اسرائيل و اين چيزها افتادم و از خنده مردم. همينه كه ميگم آهنگه يه چيزي تو مايه هاي امر به معروف و نهي از منكر بود!دومين سوژه هم اين گداهاي گدا نمايي بود كه امروز نونشون تو روغن بود و به بهانه روز مادر و خدا مادرتون رو براتون حفظ كنه و اين حرفها داشتن جيب ملت رو سر صبحي مي تيغيدن كه يه وقت عصر برگشتني به خونه زياد به جيب مباركشون حال ندن و خودشون دست به كار خالي كردنش نشن. تازه بعضي هاشون هم پلاكارد داشتن كه با مادر باهاش جمله سازي درست كرده بودن. من نميگم نبايد به گدا پول داد. بالاخره اگه گدا گدا نباشه كه پول نمي خواد اما اينا يه مشت كلاش اند كه تازه به پيشواز از روز مادر هم رفتن.
- اين روزها نميدونم چرا دوباره اون اخلاق بلا نسبت خودم- سگي ام عود كرده. از صبح كه دارم ميام پاچه مي گيرم تا شب كه ميرم خونه و به اوج خودش ميرسه.عصرها هم چند وقتي يه كه دشارژ دشارژم. راندمان ماندمان كاري هم صفر كه البته به جهنم چون فقط كم مونده اين جا رو آب و جارو هم بكنيم از بس از صبح كار به سرمون ريخته. تازگيها هم كه يادداشت نويس هم شديم و اين به وظايف محوله بي اجر و مزدمون اضافه شده و خلاصه كه دارن كاري مي كنن كه اين استعدادهاي نهفته ما! رونمايي بشن و بعد هم همون قضيه اش كشك خالته و سرخ شدن بي روغن و .... اين ماه كه انقدر حرصم گرفته بود موقع گرفتن حقوق كه مي خواستم كارمندهاي بانك بيچاره رو بزنم. باورتون ميشه بنده با ۱۳۰ تومان حقوق رفتم خونه. البته حقوقم اين نيست ها ولي ماشاالله انقدر كسورات بهش خورده بود و انقدر اين همسر محترم و خوش صحبت ما با موبايلش مكالمه فرموده بودند و قبوض ناقابل رو نپرداخته بودند كه به همراه قبضاي ديگه موقع پرداخت حقوق بعد از كسر مبالغ اونا و پول مهد نيما خان قبض روح شديم. حالا كاشكي فقط قبض بود. ما يه غلطي كرده بوديم و پاييز سال پيش اينا به ما گوشت و برنج تايلندي داده بودن و ما هم خريديم و پولش رو حالا بعد ۶ ماه كه گوشتها پزيده شده و خورده شده و هضم شده و كود شده و دود شده و ...از حقوق ما كسر كردند. خيلي زور داره ا ين يكي ديگه. يه اخلاق بدي كه من دارم اينه كه خوردو خوراك هاي خوشمزه و نو آور برام مهم نيست و اصولا ترجيج مي دم مثلا با پول يه پرس چلوكباب تو رستوران البرز برم براي خودم لباسي دكور خونه اي كتابي چيزي بخرم كه برام بمونه. ميگم چه فايده. همون موقع يه لذتي مي برم و تموم ميشه ولي چيز ديگه اي بخرم حداقل تا يه چند روزي كه نگاش مي كنم ذوق مي كنم و انرژي مي گيرم. همينه كه دادن پول اون گوشتها زور بوده برام. بعد هم كه نوبت ويلاهاي شمالمون كه هر سال بهمون مي دادن به جاي سه روز شده دو روز و اين يعني سك سك!ما اومديم شما تشريف نداشتيد! آخه يكي نيست بگه ما يك روز بريم و يه روز هم برگرديم پس شمال جه غلطي كنيم؟! دليل ديگه اعصاب معصاب نداشتنم عقب افتادن كار ترجمه كتابمه كه چون لپ تاپم ويروسي شده و وردش هم بهم ريخته دادم فعلا درست كنن. جالبه كه همزمان لپ تاپ همسر هم ويروسي شده و ظاهرا اين جا هم تله پاتي مون عمل كرده! حالا باز خوبه كه از ترجمه هاي قبلي ام يه بك آپ گرفتم وگرنه الان سكته رو زده بودم هيچ تا آخر عمر ترجمه رو هم بي خيال مي شدم.بعد هم جناب همسر اين روزها امتحان دارن و همه كارهاي خونه و بيرون دو باره ريخته به سرم و ديروز انقدر فرش ها پر آشغال ريز شده بود و من از لجم جارو برقي نكشيده بودم كه نوك مداد رنگي آقا نيما رفت كف پام و الان كف پام سوراخ شده اساسي. حالا كار خونه رو بي خيال شده هيچي كار اضافه هم مي كنه. مثلا شير رو گرم كرده و شيره سر رفته و گاز رو تميز نكرده و در نتيجه شير رفته تو فندگ گاز و فندگ روشن نميشه و من ديروز رو نتونستم يه نسكافه براي خودم درست كنم. اعتراض هم كه مي كني ميگه خوب بود شير فاسد مي خوردي؟بعد مسموم مي شدي؟ خوب گرم كردم برات تا مطمئن شم فاسد نبوده. اين گرم كردم برات رو خيلي خوب اومده و من موندم اگه اين لطف رو در حق من نمي كرد من چه جوري بايد از خجالت دو ساعت پاك كردن گاز و سابيدن تمام سوراخ سبمه هاي اون كه شيري شده بود و گرفته بود در ميومدم. حالا به من حق مي ديد من يه مترجم غرغرو و بد اخلاق و بي حوصله باشم تو ا ين روزها....
- ديروز عصر كه رسيدم خونه چنان ولويي شدم از خستگي كه بي سابقه بوده همچين. تا چشمام داشت گرم مي شد يك دفعه ديدم اين آقا نيما گرومپ پريد رو شكمم. بعدكه بهش ميگم چرااينكار رو كردي نمي گي شكمم مامان مي تركه گفت: آخه ديدم راستكي بيدار نشدي گفتم بپرم روت راستكي بيدار شي. بعد هم شكم مامان كه بادكنك نيست بتركه! مي بينيد تو رو خدا. با چه استدلالهايي آدم رو از يك .... تبديل به يك بره مي كنن.بنده هم نيشم تا بناگوش باز شد كه خوب كردي فقط گهگاهي به بابا جونت هم از اين حالها بده كه نميگه من اينجا خوابيدم بياد يه دقيقه تو رو سرگرم كنه تا شكم مامان تبديل نشده به سرگرمي برات!
|
|
|
|
|
|
| |
|
|
پست مرغی! |
 |
|
گاهی آدم تو یه مقطع هایی از زندگیش تواناییهایی از خودش نشون میده که خودش هم حیرت می کنه و میگه من همون آدمم که مثلا فلان کار رو نمی تونستم انجام بدم یا اگه می مردم و کتکم هم می زدم انجام نمی دادم.؟! واقعلا خنده داره و گاهی هم تکان دهنده تواناییهایی که بعضا جنس زن از خودش میتونه نشون بده. دختری که بیست سال عمرش رو تو خونه باباش دست به سیاه و سفید نمی زده یک دفعه خونه شوهر میشه کدبانو. از پختن دلمه و کوفته تا سه سوت انجام دادن کارهای خونه رو همچین یاد میگیره که از مامانش هم گاهی جلوتر می زنه. پریروز که پنجشنبه باشه به علا خالی شدن آذوقه کابینت ها و یخچال مجبور به یه خرید درست حسابی شدیم. از این خریدهایی که چون مسلما داریم تو ایران زندگی می کنیم و هر روز قیمتها با هم مسابقه می ذارن مجبوریم دو تا دو تا از هر کدوم بخریم و من برای یک لحظه به این فکر کردم که من نوعی تو این ۷ سالی که از ازدواجم می گذره چه اعجوبه ای شدم که تونستم سه تا مرغ رو در عرض یک ربع پاک کنم. بعد با خودم فکر کردم که یعنی تا ۱۴ یا شاید بیست سال دیگه سرعتم از این همه بشه بیشتر و مثلا ۵ تا مرغ رو تو یک ربع پاک کنم. البته این پاک کردن مرغ اهمیتی نداره و من اصلا نمی خوام بگم هر کی که مثلا مرغ رو سه سوته پاک کنه کارش درسته بلکه برام این جالب بود که آدمیزاد بخصوص جنس زن چقدر می تونه انعطاف پذیر باشه و خودش رو با شرایط تطبیق بده. منی که خونه بابام وقتی مامانم مرغ پاک می کرد از آشپزخونه در می رفتم و تا مامانم صد بار دستش رو با صابون حسابی نمی شست لب به غذایی که می پخت نمی زدم و می گفتم بوی پوست مرغ میده جل الخالق حالا شدم یه مرغ پاک کن اساسی. منی که تو سال اول ازدواج یه صحنه خنده داری درست کرده بودم از این مرغ پاگ کردن حالا ببین چه حرفه ای این کار شدم. قضیه این بود که چون بلد نبودم درست مرغ رو خرد کنم و به خودم می گفتم بالاخره که چی؟ چقدر مرغ پاک شده بخوری؟یعنی تو نمی خوای یاد بگیری این خردن کردن مرغ رو ؟یک روز که مرغ رو دادم بیرون گفتم ببینم و دقت کنم که دقیقا چاقو رو به کدوم قسمت از مرغ می زنن که بالفرض پاش رو انقدر خوش تراش می برن و نه مثل مال من که همه رگ و پیه اش می زد بیرون. خلاصه که دادم دو تا از مرغ ها رو خرد کرد و سومیش رو آوردم خونه که چشمتون روز بعد نبینه و چنان گلاویز شدم تو آشپزخونه با این مرغ بی نوا که اشکم در اومد. هر جا که چاقو رو می زدم می خورد به استخونش. بالش رو می خواستم ببرم سر از قفسه سینه مرغه در می آوردم و خلاصه یه جا انقدر حرصم گرفته بود که می خواستم با دندون رون مرغه رو ببرم. بعد یه فکری به ذهنم رسید.تو خونه مون یه دونه از این قیچی های باغبونی بود که مامانم برای مثلا قند خورد کردن که البته باز این یه کار رو هیچوقت نکردم و نمی کنم بهم داده بود و گفتم با اون بیفتم به جون مرغ. بعد گفتم چون کثیفه بشورمش بعد گفتم ول کن هر وقت مرغه رو خرد کردم خب مرغه رو می شورم. خلاصه همون موقع که مشغول خرد کردم و به عبارتی بهتر پاره کردن مرغ با قیچی باغبونی!!!!بودم جناب همسر که البته اون موقع تازه همسر بودن و خودشون هم سوتی هایی در کارهای خونه می دادن وحشتناک سر رسید و از دیدن من با قیافه عرق کرده که داشتم با قیچی گردن مرغ رو می بریدم گفت: داری چی کار می کنی؟ خلاصه که نه اون مرغ خرد کردن بلد بود و نه من و آخرش هم اون مرغه انقدر ریش ریش شد گوشتش که مجبور شدم آب پزش کنم و بعد بریزم تو مولینکس و باهاش کتلت درست کنم. حالا بعد هفت سال من شدم این آدمی که حتی مرغ رو از مادرش بهتر خرد می کنه یا مادرش تو مهمونی ها بهش میگه تو چجوری می تونی ۱۰ نفر مهمون رو از سر کار که میای تر و خشک کنی و غذا بپزی و اونم چند جو ر و اونم با یه وروجک فسقلی!!! حالا مرغ پاک کردن به جهنم. یا اصولا خیلی چیزهای دیگه. گاهی به جناب همسر میگم من عمرا همون آدم سابق باشم و خیلی جالبه که وقتی آدم ازدواج می کنه این تغییر و تحولات توش اتفاق می افته و شاید اگه سی سال خونه باباش باشه عمرا دست به یه بشقاب کثیف بزنه. البته من کماکان طرفدار سخت این عقیده ام که دختر خونه باباش نباید کار کنه و اصولا یعنی چی که هم خونه باباش کار کنه و هم خونه شوهر! چون به نظرم ناز پرورده ترین دخترها خونه شوهر که برن یا مجبور میشن کار می کنن و یاد می گیرن مثل من یا انقدر شوهره داره که لازم نیست باز دست به سیاه و سفید بزنه! پس در هر دو حالت بهتره که باز خونه باباش کار نکنه! در زمینه بچه داری هم همیشه میگم و گفتم که من !منی که تو عمرم نه یه بچه رو پوشک کرده بودم و نه در حال پوشک شدن دیده بودم چطور می تونم ا لان این ونگ های نیما رو که الان دیگه از ونگ هم گذشته تحمل کنم که البته می کنم چون نکنم چه کنم و من مامانشم و باید تحمل کنم و نع غریبه که اونو نزاییده!گاهی میشه که نیما دقیقا ۴۵ دقیقه برای داشتن یه خواسته مثل دوربین یا... گریه کرده و نعره کشیده اما من واسه خودم خونسرد و ریلکس نشستم و حتی زیر لب آواز مهستی رو زمزمه کردم و این یعنی.... فولاد جانم!بلا نسبت پوست کرگدن! حتی خودم از خودم تعجب می کنم که من همون آدمم که وقتی یه پشه دم گوشم وزوز می کرد اعصابم خورد میشد و حالا بغل گوشم نعره می زنند و من بی خیال دنیا! و بچه زرزرو...و بهانه گیر ....و خلاصه پاتیناژ بازان کوچکی که اعصاب ما رو با پیست اشتباه گرفتن! یعنی من همون آدمم!؟
پ.ن. از اونجائیکه این پست خیلی مرغی بود میخوام ببینم کسی یه کارگر زن خوب سراغ نداره که ما بتونیم مشترکشون بشیم و دو ماه یک بار از خدماتشون بهره مند؟ البته خیلی افاده ای یا گرون هم نباشه ها. خوب هم کار کنه و فس فسو هم نباشه! لابد میگید چه متوقع ولی بخدا خود ما هم تو محیط کارمون کم ازمون کار نمی کشن. یکی از همکارام تعریف می کرد کارگر هم کارگرهای قدیم. ما شب عیدی یکی رو آوردیم که با پول آژانسش تا رودهن برای ما یک روز کارش ۴۰ تومان آب خورد. دستشون رو البته داغ کردن که کارگر عمرا و ابدا دیگه نگیرن و خودشون کارگری کنن بهتره که ۴۰ تومان بدن
|
|
|
|
|
|
| |