تبليغاتX
نیما شیر پسر
   
نیما شیر پسر
من و تویی که بزرگ می شوی
 
 
آرشيو مطالب

آذر 1388

آبان 1388

مهر 1388

شهریور 1388

مرداد 1388

تیر 1388

خرداد 1388

اردیبهشت 1388

فروردین 1388

اسفند 1387

بهمن 1387

دی 1387

آذر 1387

آبان 1387

مهر 1387

شهریور 1387

مرداد 1387

تیر 1387

خرداد 1387

اردیبهشت 1387

فروردین 1387

اسفند 1386

بهمن 1386

دی 1386

آذر 1386

آبان 1386

مهر 1386

شهریور 1386

مرداد 1386

____________________
مطالب اخير

من و تو

جمعه خوب

بهترین خبر

انسانی به نام مادر

29

mother

بتمن و دنیای پسربچه ها

کودک و خدا

روز جهانی کودک مبارک

اندر احوالات این روزهای ما

____________________
پیوندهای روزانه

اخبار ستارگان هالیوود

____________________
پیوند ها

آرش وروجك

مامان پرهام

مامان آنديا

مامان آرين

مامان ستايش

نونوش جان

مامان امير مهدي

مامان آرتا

مامان هيژا

مامان فراز

مامان شروين

آشپزخونه مامان شروين

مامان نازنين فاطمه

مامان ايليا توپولي

يه جاي دنج

مريم جون

دلنوشته هاي آيتك جون

نوشته هاي گل مريم

نيروانا جون

بهشت كوچك شيلا جون

من و يه آقاي شيك

گلپرخانم عزيز

مامان مهراد

مامان پرنيان

مامان ارشك

مامان ارشيا

مريم جون

آوات و هيوا

مامان آزاده

مادراني مثل من

يادداشتهاي يك زن

مامان هوچهر

آرزو جون

من و يك زندگي

فال حافظ! نیت کن!
انجمن گفتگو لیمونات
عکس بازیگران و مدل
نرم افزار
سایت تخصصی موبایل
قالب وبلاگ

____________________
امكانات جانبي

RSS 2.0

 
 
 

سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387

تکرار می شوم و در زندگی گم

بهانه کوچک زندگیم تب می کند- مریض می شود- مریض می شوم - خوب می شود.

ترجمه ام عقب می افتد آنقدر عقب که دلشوره اش رهایم نمی کند چه در خواب و بیداری- ترجمه های عقب افتاده را انجام می دهم درست یا غلط نمیدانم چون فقط می خواهم رها شوم از این اظطرابی که روز و شب یار شفیقم شده

-خسته می شوم و نمی دانم از این خستگی به کجا پناه برم جز گوشه دنج رویاهایم- خیر خواهی ام برای بعضی ها چیزی جز یک اعصاب خرد و آسیاب شده در پایان روز برایم باقی نمی گذارد و من تمام روز در این فکرم که چرا باید خوب بود و یا خیر کسی را خواست؟ چرا باید برای  احترامی که به دیگران می گذاری باز خواست شوی و توجیهاتت غلط و غیر قابل قبول شمرده شوند؟ آیا این هم جزئی از پروسه بزرگ شدن و عاقل شدن در این دنیای وانفسا است که هر کسی حق خودش را می بیند و نه چیزی بیشتر. چرا و چرا و چرا؟؟بزرگ می شویم تا هر روز به این چراها پاسخ دهیم  و آیا این تمام حقیقت زندگی است که موقع پا گذاشتن به این دنیا ناگزیز از پدیرش آنی؟

می خواهم دعوا کنم بر سر طبیعی ترین حقوقم به عنوان یک زن و یک همسر. فرقی نمی کند در کجا چه در خانه و چه در جامعه و چه ...اما حتی رمقی ندارم برای این دعوا. آخرش چه؟ غیر از این که برای آغاز هر کاری به آخرش باید فکر کرد و سودی که می تواند برای تو داشته باشد. باز ملاحظه می کنم. شاید می ترسم. شاید هم باز خسته ام اما فقط یک چیز را می دانم و آن اینکه دیگر حتی توان کوچکترین بحثی را ندارم. چه برای خودم و چه برای حقوق و منافعم. به این نتیجه رسیده ام که دیگران هم می فهمند اما گاهی خودشان را به نفمیدن می زنند و اگر چنین باشد چه سود در بحث و دعوا و قهر و ناز و ...خودمان را گول می زنیم. زندگی گاهی با گول زدن خودمان راحت تر می شود.

می خوابم- بیدار می شوم- با خودم قهر می کنم- با خودم دوست می شوم- از خودم کار می کشم- به خودم استراحت می دهم- فکر می کنم به باید ها و نباید ها- فکر می کنم به رویاها و خیال ها- ناامید می شوم و باز امیدوار....

زندگی ادامه دارد...تکرار می شوم....هر روز می میرم ....هر روز زنده می شوم....با دغدغه ها و نگرانی هایم زنده بگور می شوم...

 
 

یکشنبه بیستم مرداد 1387

خدا حافظ

دلتنگم. دلتنگ خاطرات خانواده ای که سه نفری بود و بعد دو نفری شد و حالا دو نفری بودن را به گونه ای دیگر در دیاری دیگر تجربه می کند. دلتنگم برای کودکیم. برای آغوشی که دیگر نخواهم داشت تا صدا زنم مادر!پدر!. باز من شدم همان کودک کوچکی که به وقت خداحافظی مادرش دلتنگ او می شد. باز من شدم همان کودک کوچکی که زمانی برای از دست دادن عروسک هایش دلتنگی می کرد. شما سنگ صبور منید چگونه دل بکنم از شما که زمانی یگانه امید زندگانیم بودید؟ دلتنگم آنقدر که می دانم وقتی این بار از خیابان های این شهر گذرکنم چیزی جز مشتی خاطره برایم نخواهد ماند. پدرم می گوید: خوشحالم که خوشبختی و ما تو را به دست امانتداری می سپاریم که خود امانت خداست و مادرم خسته از سالهای هدررفته و آرزو های خشکیده چیزی ندارد برای گفتن به من جز: خداحافظ. اشک امانم را بریده است. همیشه می آیند. این چشمه های جوشانی که هیچوقت نیاموخته اند ریا را. من هم دلتنگ شما می شوم. قوی هستم اما مگر می شود دلتنگ شما نشد. خوشبختم اما مگر می شود این بار با تمام وجود احساس خوشبختی کرد.احساس می کنم دلم از بغض همه این سالها تنهایی به یکباره لبریز شده. تنها بوده ام اما می دانستم چگونه با تنهایی ام سر کنم اما حالا دیگر تنهایی هایم با دل نگرانی از آینده همراه خواهد بود. چه خواهید کرد؟ کجا خواهید رفت و بی من چگونه خواهید بود باهم و بدون هم؟دوست دارم باز هم همان دختر بچه کوچک باشم. دوست دارم کسی به من قول دهد مامان بابا تا شب برمی گردند و برای چه اشک می ریزی که این انتظار به سر خواهد آمد؟ دوست دارم بابا دستی به سرم بکشد و انقدر نگوید تو بزرگ شده ای . بخدا هنوز بزرگ نشده ام. هنوز تجربه چند مهاجرت را پشت سر نگذاشته ام. هنوز کوچکم آنقدر که گاهی تعجب می کنم این منم که حال از خود خانواده ای دارم؟دوست دارم به آنها بگویم بچه‌ بچه است چه صد سالش باشد چه ازدواج کرده باشد و چه نوه دار شده باشد. من هم دوست دارم گاهی همان بچه بمانم. بچه ای که هیچ کجا از خودتان جدایش نمی کردید و حال می روید و مرا به دست خدا می سپارید. بار دیگر کی شما را خواهم دید؟ کجا شما را خواهم دید؟ فقط خدا می داند. خدایی که من شماها را به او می سپاریم و شماها مرا به او. خدایی که می داند تنهایی و دلتنگی ام را چگونه پر کند و خدایی که به من صبر خواهد داد تا اشک هایم را اینگونه بدرقه راهتان نکنم. خداحافظ.

 
 

یکشنبه بیستم مرداد 1387

عکس

اینم عکسهای تولدی که قولشون رو داده بودم

از راست به چ: آقا نیما- امیر حسین سرعمه نیما- نیروانا جون- هیژا جون

عسل سه ساله ام

کیک آقا نیما به سفارش خودش

نیما جون- امیر حسین جون- مانیا جون- نیروانا جون که قربونش برم فقط موهای دم اسبی اش افتاده و هیژا جون

آقا نیمای کسل بعد از بیدار شدن از خواب

نیما جون- امیر حسین جون- مانیا جون- نیروانا جون خواب آلو و آقا سام کوچولو در حال تقلا برای بالا رفتن از سکوی قهرمانی

عزیز جانم

اینم یه عکس آزاد از نیما موشی خودم

نیما موشی

بازم مرسی از همه دوستهای گلم که اومده بودن و ببخشید که نشد بخاطر کمبود جا همه رو دعوت کنم و مجبور شدم یه قرعه کشی کوچولو بکنم. دعا کنید ما یه خونه ۲۰۰ متری بخریم و ا ون موقع همه دعوتید. نیمای عزیزم گل مامان تولدت بازم مبارک.

 
 

شنبه نوزدهم مرداد 1387

من و نیما و پست تولد و جشنواره عروسکی

راستش از صبح خیلی سرم شلوغ بود و دوست داشتم پست مربوط به تولد نیما رو بذارم برای یکی دو روز آینده و با حوصله بنویسم و عکس هم دانلود کنم اما شروع جشنواره عروسکی بهانه ای شد تا بخوام هم اطلاع رسانی کنم و هم این پست رو بذارم. تولد نیمای گل من با اون همه دوستهای کوچیک و بزرگ خودش و مامانش به نحو احسن برگزار شد اگر چه من افسوس می خورم که کاشکی وقتی می موند تا با همه بیشتر گپ بزنیم و بگیم و بشنویم. آقا نیما که ماشاالله تازه بعد رقتن مهمونها شارژ شد و از ذوقش نمی دونست اول با کدوم اسباب بازی اش شروع به بازی کنه. بعد هم مامان بزرگش پیشش موند و کیفش حسابی کوک بود. فقط یک خورده حال گیری کرد و اول مهمونی بد اخلاقی و بهونه گیری کرد که اونم بخاطر خوابش بود که چون ظهر نخوابیده بود اینجوری شد که خوشبختانه خوابید اما یه خورده کسل بیدار شد. دومین و آخرین حال گیری هم دوربینمون بود که به جز چند تا عکس نشد عکس بیشتر بگیریم به خاطر تعطیل شدن شارژش که خب خوشبخانه مامان هیژا جون به دادمون رسید و شازده مون چند تا عکس گرفت. من تمام سعیم بود که به همه خوش بگذره و اگرچه مجلس گرمی بلد نیستم اما امیدوارم مجلس گرم بوده باشه.خیلی ها به من گفتند تولد خودمونی بگیرید و نمی خواد مفصل باشه و اینها اما من عاشق تولد بچه هام چون شاید بهترین خاطرات رو از تولد خودم تو بچگی یعنی ۸ یا ۹ سالگی داشتم. بعد هم مامانم اینها دارن برای همیشه میرن یه کشور دیگه و من یه جورهایی می خواستم حتما امسال رو یه جشن تولد خوب داشته باشم. حالا بماند که این یکی دوروزه چقدر یک دفعه دلم برای مامان بابام که دارن میرن تنگ شده و دیشب کلی گریه کردم و پر بودم از حرفهای نگفته و دلتنگیهای نکرده و جمله های نا نوشته.


من گفته بودم جشنواره تئاتر عروسکی که شروع شد به همه میگم و شاید بتونم بلیط هم بگیرم ولی امسال متاسفانه بلیط به ماها نمی دن و ما رو با کارت را می دن و در نتیجه متاسفم که نمی تونم کمکی به کسی بکنم. امروز افتتاحیه جشنواره عروسکی تو محیط باز تالار وجدت برگزار میشه فکر می کنم ساعت ۷ عصر باشه که فکر کنم خوب باشه و خواستید کوچولو ها رو ببرید. در مورد برنامه ها هم تالار هنر هر روز ساعت ۱۷ برنامه داره:

یکشنه : نمایش عروسکی آخرین گل

دوشنبه آهای کدو کجا کجا(توصیه می شه برید چون فکر کنم کار کودکان باشه)

سه شنبه: راز طلسم

چهارشنبه: رمپل

پنجشنبه : قلعه شنی

جمعه : آلیس در آینه

بعضی کارها خارجی هستن یعنی توسط گروههای نمایش خارجی اجرا می شن بعضی هم ایرانی . ساعت شروع هم ۱۷ است و تالار هنر شماره اش هست: ۸۸۸۴۷۲۷۲ آدرس: خيابان شهيد مفتح- ضلع جنوبي ورزشگاه شيرودي- خيابان ورزنده.

دقيقا نمي دونم كدوم كارها كودكند و كدوم كارها براي بزرگسال. من فقط برنامه تالار هنر رو نوشتم كه مخصوص كارهاي بچه ها است. مي تونيد اطلاعات بيشتر رو از شماره اي كه نوشتم بگيريد.  در ضمن ببخشيد كه پستم هول هولكي شد. همين روزها با كلي پست شاد- نوستالژيك و شايد هم روزمزه بيام دوباره. البته عكس هم يادمه.

 
 

شنبه دوازدهم مرداد 1387

در یکی از همین روزها- تولدت مبارک گل پسرم

هنوز چهار روزی مونده اما حسش برام مثل دیروزه یا یه ساعت پیش یا انگار خود خود الان. همین روزها بود. همین روزهای گرم تابستونی که سکوت ظهرش تا عصر کش می یاد و ثانیه ثانیه اش پر از خاطره است برام. درست یک هفته بود که تصمیم گرفتم بست بشینم و به استقبال از ورود تو برم. هیجانم انقدر زیاد بود که شاید نشه توصیفش کرد با این جملات قاصری که همیشه موقع توصیف بهترین ها و اید آل ترین ها گنگ میشن و خواب می مونن. کاری نداشتم که دیگران چه خاطراتی از حاملگی شون دارن چون برای من هر لحظه این حاملگی خاطره بود. از ترجمه های دو نفری که مغزمون هنگ می کرد سر یه جمله تا غرغرهایی که میدونم نصفش مال تو بود چون به گفته خیلی ها دوز غر هام از همیشه هم بالاتر رفته بود. بدن دردهایی که گاهی با خودم فکر می کردم مگه  اون تو چی کار می کنه یا چقدر وزن داری که من مادر بیچاره انقدر تن و بدنم باید درد بگیره و ورم کنه تا شوت های جانانه ای که نصفه شبها دیواری کوتاه تر از دیوار من برای حواله کردنشون پیدا نمی کردی؟ اولین تکونت رو هیچوقت هیچوقت هیچوقت یادم نمی ره. تو هفته نوزدهم بود و من مثل ا ینهایی که هر ثانیه منتظر اومدن یه چیز غیر منتظره هستن ساعتها به شکمم خیره می شدم تا ببینم اون لگد اساسی رو کی می زنی و بعد فهمیدم حالا حالا ها از لگد خبری نیست و چیزی مثل حرکت بالهای یه پروانه است. کسی تا بحال بهت گفته بود تو به لطافت همون پروانه هستی با بازیگوشی های اون؟ وقتی شبها به پوستت دست می کشم لذتی رو زیر پوست خودم حس می کنم که باید روزی پدر بشی عزیز دلم تا اونو موقع نوازش دست بچه ات حس کنی. همیشه برات بهترین ها رو خواسته ام و گاهی که خیلی خسته بودم و کل حوصله ام رو میشد تو دستم بهت تعارف کنم همش رو به تو بخشیدم و هیچ چی هیچ چی اش رو برای خودم یا بابات برنداشتم اگرچه خودم یا دیگران واقعا بهش احتیاج داشتیم. چه شبهایی بوده که از زور خستگی به خودم می پیچیدم و خوابهای آشفته می دیدم اما با کوچکترین صدات بیدار شدم تا ببینم طوریت نیست؟پشه ای چیزی نیشت نزده؟ شیشه شیر از دهنت نیفتاده؟ جایی ات درد نمی کنه؟ واقعا فقط مادره که این این جور دوست داشتن ها ازش بر میاد. و تازه سر پسر بودن تو چه شرط ها که نبستم. عاشق پسر بودم و حاضر بودم برای اینکه بچه ام پسر بشه به هر کی که این خبر رو بهم بده مژدگونی کلان بدم و با مامانی ات شرط بستم همون ماه اول و اون هم همون ماه اول شرط رو برد ولی گفت ازم نسیه می گیره تا ماه چهارم که خودم برم سونو بدم و ایمان بیارم به حرفش. براش یه انگشتر طلا خریدم اما واقعا حاضر بودم بیشترش رو هم بدم و حالا این مامانی شده برای تو عزیزترین عزیزی که وقتی ازت می پرسم چند تا دوسش داری میگی ۲۰ تا . البته ناگفته نماند که اولین آرزوم سلامتی تو بود و همین و بس. وقتی تو رو آوردن پیشم تا بهت شیر بدم انگار که از بزرگترین شاهکار زندگیم رونمایی کرده بودن. باورم نمی شد !این تو بودی!جگر گوشه ام که انقدر منتظر رسیدنش بودم. گویی که به عمرم هیچ تولدی یا هیچ نوزادی رو ندیده بودم چون تا چند دقیقه فقط بهت خیره شده بودم. یعنی من بودم مادر این موجود کوچولو؟منی که تابحال مادر نشده بودم؟ همیشه فکر می کردم مادرها می دونن چطور مادر بشن و من نمیدونستم پس کجا رفت اون اعتماد به نفسم؟ من با تو یاد گرفتم عشق رو. مادر شدن رو و مادرانگی کردن رو. من با تو امروز مغرورترین مادر دنیام که به داشتن عزیزی مثل تو افتخار می کنه. تو در عین حال که کودکم هستی بزرگترین معلم زندگیم نیز هستی چون به من یاد می دی هر لحظه کودکی کردن رو- اعتماد به نفس رو- از ته دل خوشحالی کردن رو- ریا نکردن رو- شاد بودن رو- غرور رو و تمام خوبیهای دنیا رو. عزیزکم تولدت مبارک.

 
 

دوشنبه هفتم مرداد 1387

خواب های شاعرانه بنده

یکی از محاسن ازدواج با یک شاعر اینه که کیفیت خوابهای آدم دگرگون میشه. میگید نه پس توجه کنید:

حوصله شکسته ام را قاب گرفته ام

شاید حوصله کنی به تماشایش بنشینی

بنده نه شاعرم و نه استعداد شاعری دارم اما باورتون میشه این شعر- البته شعر که نیست شاید بشه گفت جمله موزون- رو تو خواب گفتم. معمولا شبهایی که خیلی خسته باشم این فعل و انفعالات مغذی در من اتفاق می افتن. ممکنه یه رازی معمایی چیزی رو کشف کنم و جالبه که تو خواب هم اعصابم خرد میشه و همش با خودم درگیرم که : همش ۵ ساعت وقت خواب داری تو این ۵ ساعت هم هی جدول حل کن دختره بیکار! ولی صبح که بیدار میشم انگار مساله فیثاغورث حل کردم و همش در این فکرم که چه چیزی رو حل کردم. خلاصه که دیروز صبح زود بیدار شدم و یادم افتاد که این شعر رو تو خواب گفتم و بعد آقای همسر رو بیدار کردم و اونم گفت: بالاخره زن شاعر خواب شاعرانه هم می بینه دیگهاینم یه پست خواب آلودی! حالا بگید خدا یه ۸ ساعت خواب سیر به تو بده و یه پول کلان به ما. البته از پوله هم بدم نمی یاد ها به شرطی که کمتر از یک میلیون تومان نباشه که صرف نمی کنه

* به خدا به پیر به پیغمبر بنده تو خونه نمی تونم به کسی سر بزنم. مگه این نیمای وروجک می ذاره. دیروز تا اومدم چند تا بلاگفا رو باز کنم دیدم میگه: مامان تو همش چیکار می کنی پشت کامپیوترت نشستی! آخه بدبختی خونه که میرسم باز می شینم به ترجمه و خودتون تصور کنید چند ساعت از عمر مفید بنده جلوی این کامپوتر می گذره. سرعت های خونه رو هم البته داشته باشید! مورچه و لاک پشت و هر چی حیوون کم سرعته از رو بردن.!

 
 

Weblog Themes By Pars Theme