ديشب كه شب قدر باشه من و نيما و باباش كنار هم دراز كشيده بوديم و مثلا دعا مي خونديم. مثلا كه نه واقعا مي خونديم. باباش يه چيزي مي گفت و نيما تكرار مي كرد. باباي نيما: بگو خدايا مامان بابام و خودم و سالم نگه دار. نيما هم تكرار مي كرد. باباش: بگو خدايا به زندگيمون بركت بده و خوشبختمون كن. نيما هم تكرار مي كرد. بعد باباش به نيما گفت حالا تو هم خودت يه دعا بكن. نيما شروع كرد به گير دادن به اينكه يه دونه دعا نميخوام و دو تا بايد باشه ما هم گفتيم باشه. دعا كرد: ۱- خدايا مامي و بابائي هام و ماماني رو نگه دار. خدايا خاله نانازم رو نگهدار!خدايا لامپ و درمون رو نگه دارخدايا كليدهامون رو نگه دارخدايا لپ لپ هامو نگه دار۲- خدايا گوجه فرنگي رو ۱۰۰۰ تومان نگهدار.
ما واقعا مونده بوديم كه اين قضيه گوجه چيه؟ اصلا چرا ۱۰۰۰؟اصلا براي چي؟ هنوز هم مونديم تو فلسفه اين دعا!
نميدونم براي شما هم پيش اومده بچه هاتون مثل اين آقا نيماي ما ويار كنن يا نه. ديشب ايشون از شير مرغ تا جون آدميزداد هوس كرده بودن و كم بود ما رو هم بخورن. تمام يخچالم خالي شد و البته نوش جونش ولي حتي به كدو هاي سرخ كرده ام هم رحم نكرد. بعد گفت هندونه بعد گفت شير كاكائو بعد گفت پسته. خلاصه كه ماجرا داشتم. عصر من داشتم هم اطو مي كردم هم شام مي پختم و هم با زبونم بچه رو سرگرم مي كردم. قيافه ام ديدني بود كه البته ديدني تر هم شد. نيما هوس تخمه كرد. گفتم نداريم گريه و زاري كه مي خوام. آخه بخدا من ميخوام. خلاصه براش آوردم ميگه: من يعني دل درد بگيرم؟ پوست نمي گيري؟ بعد مگه به يكي دو تا رضايت مي داد. مي گفت بشين نيم كيلو رو پوست بگير و مغز كن. خلاصه دو تا تخمه مي شكوندم بعد يه خورده اطو بعد غذا رو هم مي زدم . دوباره از اول. وسط هاش هم كه نيما گريه مي كرد كه برام زياد پوست بكن. داشتم فكر مي كردم الان اگه يه دوربين مخفي بود و از ما فيلم مي گرفت با دور تند واقعا كمدي مي شد . تو اين فكر بودم كه اطو رو چسپوندم به دست مباركم و ديگه فيلممون هم تكميل شد! اينم روز جمعه ما!البته بعدش رفتم از اين مغزهاي تخمه آفتابگردون مزمز گرفتم و خودم رو راحت كردم. گفتم بشين تا شب بخور. شب هم گفتيم تا اين هيولاي شكمو ما رو نخورده زود بخوابيم كه ديگه كم مونده بود هوس كله پاچه كنه!
نگيد بچه ام چه تيپ دهاتي اي زده ها!آخه تو خود دهات بوده اينجا!
مهد کودک نیما اینها اسباب کشی دارند و ما یه هفته ای آواره شدیم. آواره از این لحاظ که الان چهار روزه رنگ خونه ام رو ندیدم و اومدم خونه مادر شوهرم موندم تا مجبور نباشیم هر روز صبح نیما رو بیاریم و شب ببریمش خونه. هیچ جا خونه آدم نمیشه ولی نمیدونم چرا اینجا که میام یه آرامشی دارم که شاید تو خونه خودمون هم نداشته باشم. به تمیزی و نظم خونش برمی گرده یا به مجتمع بودنشون که باعث میشه هیچوقت حوصله ام سر نره چون عصرها میام تو محوطه با نیما و بازی بچه ها رو نگاه می کنیم نمیدونم ولی هر چی که هست راحت ترم. آها یه چیز دیگه هم البته هست و اون ارتباط خوبم با مادر شوهرمه که قبلا هم نوشتم. از هر دری میگیم و از هر دری می شنوم و ساعت رو که نگاه می کنم می بینم ۱۰ شبه و ما نه شام خوردیم و نه حتی به فکر درست کردنش افتادیم! بقول یکی شما هیچ وقت سوژه کم نمی یارید برای حرف زدن. چه خوبه که آدم بتونه با یکی انقدر صمیمی باشه که موقع رفت و آمد باهاش این تعارفات دست و پا گیر رو بذاره کنار. مگه آدم برای خوردن میره خونه کسی؟ هیچوقت فلسفه بعضی ها رو از مهمونی دادن و مهمونی رفتن نفهمیدم. البته خودم همیشه دوست دارم برای مهمونام سنگ تموم بذارم اما وقتی یه جایی میرم که باهاش صمیمی هستم واقعا بیشتر لذت می برم که غذامون هم صمیمانه خورده بشه تا خاطره اون چند ساعت باهم بودن باهام بمونه و نه یه شکم سیر و لب و لوچه چرب و چیلی. یادمه یه دوستی داشتم که انقدر باهاش صمیمی بودم هر وقت میومد خونه ما خودش می رفت برای خودش چایی می ریخت و از اون جایی که می دونست من عادت چایی خوردن ندارم هیچوقت بهش بر نمی خورد که چرا تا میاد براش چایی نمی یارم یا کم میارم یا بالفرض کمرنگه و پررنگه. بعد خیلی راحت برای ناهار یه روزنامه رو زمین می انداختیم و یه ذره برنج و سالاد می ذاشتم البته به سفارش خودش که می گفت دوس دارم وقتی باهم هسیتم حرف بزنیم و تو همش تو آشپزخونه نباشی و یه قوطی ماهی تن هم باز می کردیم و باهم می خوردیم. انقدر می چسپید و انقدر کیف داشت که نگو. بعد هم خیلی شیک همش دو تا ظرف برای شستن می موند و اونم سه سوته کارش انجام می شد و بقیه وقتمون مال خودمون بود. ولی الان.... همه چیز تجملاتی و پیچیده شده. حتی دوست شدن. حتی دوستی کردن و حتی یه حرف زدن ساده.شاید به همین خاطره وقتی که خونه یکی که میرم که از این برنامه ها توش خبری نباشه انقدر بهم می چسپه و این چند روز برام عین برق و باد می گذره. ضمن اینکه محل زندگی اون خیلی با صفا و خوش آب و هواست و برای ما که وسط شهر زندگی می کنیم و وقتی پنجره پذیرایی رو باز می کنیم جز بوق چیز دیگه ای رو نمی شنویم خیلی آرامش بخشه. مادر شوهر من یه بالکن کوچولو داره ولی همون یه ذره جا رو به نحو احسن تبدیل به یه پارک کوچولو کرده. برای خودش چند تاگلدون گذاشته که توش سبزی خوردن کاشته و بالای کولرش برای کفترها جا درست کرده که صبح به صبح صدای بق بقو شون آدم رو مست می کنه. نیما هم که عاشق پرنده و این جور چیزها و این اخیرا یاد گرفته که تو دست خودش بهشون دونه می ده. پریروز دیدم یواشکی بهشون میگه: آخه بیچاره!(تنها فحش مثبتی که یاد گرفته) و دوباره تکرار می کنه: آخه بیچاره! اینها رو که میخوری مامانت نپخته که! دل درد می گیری باید بری دکتر!بعد میدونی چی میشه!باید آمپول گنده بزنی!سرلاک من هم ا ز اینها داره ولی پخته اس. مامانم پخته.(آخه یه بار از من پرسید این چیه توی سرلاک منه و من بهش گفتم گندمه مامان. گندم پخته شده)! خلاصه که ا ین روزهای آخر شهریور ماه هم دارن می گذرن و با خودشون ردی از خاطره های کودکانه و صمیمانه به جا می ذارن که در هر حال خوبن.
چند روزه میخوام عکس و از ا ین حرفها بذارم نمیشه. شب که میرسم خونه انقدر بدنم کوفته است که هی میگم اینکار رو می کنم و ا ون کار رو می کنم آخر سرش هم وقت نمی کنم حتی کیف فردای نیما رو آماده کنم و صبح کله سر حالا پاشو آب میوه میکس کن یه ساندویج کوچولو برای خودت درست کن و هزار تا کار ریز و درشت دیگه. چند روزه میخوام چند تا فیلم رو که از آرشیو فیلم محل کارم امانت گرفتم پس بیارم وقت نمی کنم . شاید وقت زیادی برای جا به جا کردنشون و گذاشتن تو کیف نمی خواد ولی انقدر از این دست کارهای یه ذره یه ذره دارم که گاهی از صد تاش دو تا شو میرسم انجام بدم. شبها برای دلداری به خودم شدم مثل اسکارلت اوهارا. هی میگم فردا روز دیگری است تا یادم بره چقدر کار عقب افتاده دارم. باز میخوام به چند نفر از دوستام زنگ بزنم اونو هم وقت نمی کنم. تو خونه کافیه نیما ببینه داری با تلفن حرف بزنی دیگه منشی بازی اش شروع میشه. تمام تلفنمون نوچ شده از بس هر بار که ا ومدم با کسی حرف بزنم با دستهای شکلاتی و شیره ایش اومده گوشی رو گرفته. دیروز اشتباها شماره صدای قرآن رو گرفته بود دیدم زیر لبی هی می خنده و می گه : بسم الله الرحمان الرحیم. من هم تعجب کردم و گفتم یعنی کی پشت خطه. آخه معمولا از قدیم موقع شروع یک کار یا دور کردن چشم زخم و این حرفها اینو تند تند می گفتن. گوشی رو که گرفتم دوزاریم افتاد فهمیدم همین صدای قرآنه. حالا چند تا شماره رو به حافظه دادم و ایشون بیکار که میشن یه سری ۱۱۹ رو میگیرن. یه سری اطلاعات پرواز رو و یه سری صدای قرآن. یه شماره ای هم هست که برای بچه ها قصه و شعر می خونه که البته پولکی یه. پولش زیاد نیست ولی خوب با توجه به علاقه بچه ها می بینی تلفن یه ساعته اشغاله و اون طرف خط مثلا داره لالایی پخش میشه یا قصه شنگول و منگول شونصد بار تکرار شده و آقا گرگه بدبخت از بس داد زده منم منم مادرتون غذا آوردم براتون صداش دو رگه شده. تا یادم نرفته از یه کشف جدیدم بگم. البته نخندید ها چون خیلی هاتون ممکنه اینو خریده باشید و من چون همیشه از تازه های روز یه چند صد قرنی عقبم تازه فهمیدم. یه ابر هایی اومده معروف به ابر جادویی. شبیه ابر معمولی یه. آلمانی یه ولی اونی که من گرفتم بسته بندیش ایرانی بوده که فکر کنم عمده یه شرکتی وارد می کنه و بعد خودشون بسته بندی می کنن. کافیه ابر رو با آب خیس کنید و آب اضافی اش رو بگیرید و بعد به سطح هر چیز کثیفی بکشید. دیروز من کیفی کردم با این ابره. تمام دیوار که گله گله جای ماژیک و این چیزها بود که تحت هیچ شرایطی حتی با وایتکس و ... هم نمی رفت با این ابره سه سوته پاک شد. در مورد چربی ها هم که نگید. کافیه یه بار روس سطح هود و مایکروفر و این چیزها بکشید تا برق بزنند. من روزی یکبار تلفنی حتما با مادر شوهرم حرف می زنم و از سیر تا پیاز برای هم می گیم . دیروز انقدر ذوق زده شده بودم که تا گوشی رو برداشت گفتم یه همچین چیزی خریدم و اگه بدونی چقدر خوبه. دیروز داشتم به یه چیز فکر می کردم و اونم این بود که واقعا قدیم چقدر همه چیز سخت بود. بچه ها رو کهنه می بستن و از چه میدونم آسانسور و مایکروفر و این حرفها خبری نبوده. پس چجوری بوده که شیش تا شیش تا می زائیدن و مثل فرفره هم به همه کارها شون میرسیدن. نمونه اش مادر شوهر خودم. با چهار تا بچه همیشه مهمون داشتن و خونه شون معروف بوده به هتل... می گفت مرغ رو با گونی می خریدیم یعنی تعداد زیاد. میرفته حموم و مثلا ده تا کله پاچه گوسفند رو که کز داده بوده موهاش رو می کنده. واقعا ماها اگه خونه دار هم باشیم نمی تونیم. نه جونش رو داریم و نه حوصله اش رو. لزومش رو هم البته احساس نمی کنیم. من لزومی نمی بینم انقدر مهمون دعوت کنم. کله پاچه کز بدم یا اینکه چهار تا بچه بزائم. قدیم ها نیازها و دلخوشی های مردم خیلی با الان فرق داشت. چیزی که ممکنه مثلا من رو الان خوشحال کنه اون دوران مادر شوهرم رو خوشحال نمی کرده و یکی از فرق های بزرگ نسل الان با نسل جدید همینه. همین میشه که سلیقه ها فرق می کنه. مثلا بین عروس و مادر شوهر اختلاف می افته. دختر مادر رو درک نمی کنه و برعکس. اما مادرشوهر من یه اخلاق خوبی که داره ا ینه که خیلی خیلی انعطاف پذیره. با دوره و زمانه حرکت می کنه و سعی می کنه همیشه چیزهای جدید یاد بگیره. خودش هم نه دیگه الان کله پاچه کز میده و نه لزومش رو حس می کنه . البته سنش هم فقط ۵۶ سالشه و کلا پونزده سال با شوهرم اختلاف سنی داره. اونم حالا مثل ما عصرونه آیس پک میخوره و نه کاهو و سکنجبین. آخر هفته برای خودش برنامه داره و همش به مهمون داری نمی گذره و شاید به همین خاطره که از ابر جادویی من هم استقبال کرده و گفته براش شش تا بخرم.
برای سه روز کنده می شوم از دل این هیاهو و ترافیک و دود و پرت می شوم در لایه ای از زندگی که طراوت دارد و تازه است مثل نانی که تازه از تنور بدستت می دهند و شیری که هنوز گرم است از بدن گاو شیرده. پنجشبنه و جمعه رفته بودیم باغ پدرشوهرم در روستای ولوجرد و من و نیما و آقای همسر مست بودیم از این طراواتی که می تواند از دل ساده ترین شیوه و شکل زندگی برخیزد. مردمی که برایشان زیبایی در عین سادگی است و قناعت می کنند به نان و ماستی برای شام و ناهار تا از خوردن مال دنیا دل آشوبه نگیرند. سقف کاهگلی خود را به رنگ و لعاب خانه های ما نمی فروشند و خوشحالند که سالمند و قدر عافیت را می دانند. اتاق های کوچک و بی ریای آنان لبریز از بوی تازه زندگی است و نه دلهای کپک زده ای که تشنه ثانیه های خوشحالی اند. رقص پروانه ها با ضرباهنگ نسیم چه زیبا بود در دل دشتی که سکوت لحظه هایش آبشاری از آرامش بود برای این ذهن گرفتار. اتاقی بود که رو به باغی از درختان صنوبر باز می شد و آنقدر دل باز بود که من در آنجا تازه با معنای خانه دلباز آشنا شدم. فهمیدم که خانه های اینان یعنی آرامش بدون صدای بوق. آرامش بی آنکه هول کنی تا دو دقیقه دیگر هزار و یک کار عقب افتاده ات باز هم عقب تر می افتند . آرامش یعنی همین خشک کردن برگه های هلو و انجیر با وسواسی که گویی مهمترین ترین ترجمه دنیا را انجام می دهی. آرامش یعنی درک کیفیت ثانیه ها. ثانیه هایی که مجبور نیستند باهم مسابقه دهند تا به یک خط پایان فرضی برسند. روحم همچون کویری خشک تمام این آرامش را بلعید.کاش می توانستم همه این آرامش را با همان کوله پشتی کوچکم به تهران این دیو گریزان از آرامش بیارم. ای کاش....
*چقدر اين دو روز همش به ياد اين شعر قشنگ از سهراب بودم:
اهل كاشانم روزگارم بد نيست. تكه ناني دارم ، خرده هوشي، سر سوزن ذوقي. مادري دارم ، بهتر از برگ درخت. دوستاني ، بهتر از آب روان.
و خدايي كه در اين نزديكي است: لاي اين شب بوها، پاي آن كاج بلند. روي آگاهي آب، روي قانون گياه.
من مسلمانم. قبله ام يك گل سرخ. جانمازم چشمه، مهرم نور. دشت سجاده من. من وضو با تپش پنجره ها مي گيرم. در نمازم جريان دارد ماه ، جريان دارد طيف. سنگ از پشت نمازم پيداست: همه ذرات نمازم متبلور شده است. من نمازم را وقتي مي خوانم كه اذانش را باد ، گفته باد سر گلدسته سرو. من نمازم را پي "تكبيره الاحرام" علف مي خوانم، پي "قد قامت" موج.
كعبه ام بر لب آب ، كعبه ام زير اقاقي هاست. كعبه ام مثل نسيم ، مي رود باغ به باغ ، مي رود شهر به شهر.
سفر خیلی خیلی خوبی بود. با همون چیزهایی که نوشته بودم برگشتم ا ما اینکه این بسته انرژی تا کی بتونه منو همچنان شارژ نگه داره الله اعلم. آقا نیما نهایت همکاری رو تو راه و اونجا با ما کرد و واقعا شاید نصف لذتم از سفر به لذتی برمی گرده که از دیدن خوشحالی نیما نصیبم شده. واقعا گاهی فکر می کنم مادر شدن بهترین و شاید بدترین دعایی یه که آدم می تونه در حق کسی بکنه چون خوبه از این جهت که دید آدم رو نسبت به خیلی چیزها عوض می کنه و کلا آستانه درد و لذت آدم رو بالا می بره و بده از این جهت که دیگه یه بخشی از لذت و دردت با موجود دیگه ای پیوند می خوره و لذت اون لذت تو میشه و درد اون درد تو. البته منظورم از بد جنبه منفی قضیه نیست بلکه یه چیزی در حد نداشتن استقلال عاطفی. یه جایی خونده بودم که مادر شدن در کل تجربه ارزشمندی یه چون تو رو تو یه فاز دیگه از زندگی و درک قرار میده و نفس زندگی هم یعنی همین. رودخونه با پویایی و حرکتش قشنگ و زندگی هم به همین حرکت و جریانش از یک حالت به حالت دیگه معنی میده. این سفر ره آورد دیگه ای هم برام داشت و اون ایمان هر چه تمامتر به این عبارت "بذار بچه بچگی شو بکنه" بود. من کلا به پروسه بزرگ کردن یه بچه و مادری کردن برای اون به چشم یه تجربه ای نگاه می کنم که می تونه در مورد همه متفاوت باشه و شاید به همین خاطره که وقتی شیطنت های نیما به اوجش میرسه به محاسن اون فکر می کنم و آتیشم می خوابه. تو این سفر به جز خواهر شوهرم که بچه اش فوق العاده شیطون بود و البته خیلی باهاشون نبودیم با دوست مشترک دیگه ای همسفر بودیم که نحوه تا کردن اون با بچه اش منو یاد همین جمله قدیمی بزرگترها می انداخت. این دوست خوبمون شاید نه به خودش خوش گذروند و نه باعث شد که به بچه اش خوش بگذره از شدت وسواسی که نسبت به این بچه و کارهاش داشت. تا شوهرش میومد بچه رو که همسن نیما بود ببره تو آب می گفت نرو! تو گوش بچه آب میره. تا بچه میومد تو جنگل راه بره می گفت ندو میخوری زمین پات زخمی میشه. تا بچه میومد تو خونه اسباب اثاثیه رو جابجا کنه(کاری که نیما شونصد بار در طول روز انجام می ده و وکلا یک خونه رو می کنه ده تا خونه) داد می زد خسته شدم. بگیر یه جا بشین دیگه! تا بچه میومد تو حموم آب بازی کنه می گفت: اه. اینجا که تمیز نیست(با اینکه خدائیش خیلی تمیز بود) دست به هیچ جا نزن. تا بچه میومد با غذاش بازی بازی کنه می گفت: نمی تونی مثل آدم غذا بخوری! و خلاصه این گفتن ها از جانب اون و انکار ها از جانب بچه ادامه داشت تا جایی که وقتی برگشتیم آقای همسر بهم گفت واقعا تو این مدت صدای مامانه همش تو گوشمون بوده و نه صدای بچه! واقعا من به این جور بچه داری کردن ها معتقد نیستم. نمیگم اجازه میدم بچه ام هر آتیشی بسوزونه و بالفرض از در و دیوار بالا بره یا خرابکاری کنه تو خونه مردم اما واقعا باید قبول کنیم که بچه بچه است و نه آدم بزرگ! اگه اینطور بود باید برای خودش تشکیل خانواده می داد و ور دل ما نمی بود. بچه باید بچگی شو بکنه چون تو همین کارها و بچگی کردن هاست که خیلی چیزها رو یاد می گیره و استعداد هاش کشف میشه. اصلا لذت بچگی یعنی همین. اینکه شن ها رو پرت کنی تو هوا و ندونی اگه جلوی باد بگیریشون میرن تو چشمت. اینکه ندونی بوق کامیون مثلا با بوق شیپور اسباب بازی ات فرق داره. اینکه اگه اسفناج رو بچلونی دستات سبز سبز میشه. اینکه اگه فلان کار رو بکنی ممکنه تبعات بالفرض خوب یا بدی داشته باشه. انسان یعنی تجربه و کودک با همین تجربه ها یاد می گیره مستقل باشه و درک خودش رو از دنیا بدست بیاره. من مادر باید مواظب باشم تا کودکم بلایی سر خودش نیاره و نه محرومش کنم از هر گونه تجربه کردنی. اگه قرار باشه که بچه تو شمال شن بازی نکنه پس کجا باید با زبری شن و رنگ و حالتش آشنا بشه؟ ماها که خونه مون آزمایشگاه یا باغ وحش نیست که بالفرض بدونه کفش دوزک چیه و چجوری میشه تو قوطی نگهش داشت و بهش آب داد؟ من همیشه تو این جور موقعیت ها نیما رو خیلی آزاد می ذارم اما آزادی نه به معنای بی خیالی. مراقبم و خیلی هم مراقب اما بدم نمی یاد نیما گه گاهی با دست غذا بخوره با عود روشن تو خونه راه بره و رد دود رو تماشا کنه یا اینکه خیلی کارهای دیگه که مردم میگن خرابکاری یا کثیف کاری. اگرچه خودم هم خیلی خسته میشم و زحمت جمع کردن ریخت و پاشش همیشه با خودمه اما همیشه هم معتقد بودم که بذار بچه بچگی شو بکنه. مگه ما خودمون گل بازی و آب بازی نمی کردیم؟ مگه ما خودمون ظهرها می خوابیدیم؟ مگه ما عشق کوتاه کردن موی عروسکامون در حد کچل کردن و آرایش کردن اونها در حد عفریته شدنشون رو نداشتیم؟ مگه ما وقتی بچه بودیم عین بچه آدم بودیم؟
همیشه عاشق این ترانه فرامرز اصلانی بودم. بخصوص موقع رفتن به شمال و تو پیچ و خم های رویایی جاده چالوس. این ترانه رو خیلی این روزها زمزمه می کنم. باز بوی سفر پیچیده تو این خونه کوچیک دلم. بهش شدیدا احتیاج دارم. برای آروم شدن. برای مست شدن دوباره از این همه آرامشی که این روزها دوباره داره تو زندگی ام پا میذاره. برای قدر دونستن و قدردان بودن. برای گرفتن دوباره سکان هدفمندی ام تو زندگی. گمونم همه گاهی اینطوری میشن. مال سنه. مال تنهایی یه . مال دلتنگی یه. نمیدونم. فقط میدونم که دارم میرم سفر. یه سفر کوچیک دوروزه تا ریه هام دوباره حجم بگیره از عطر زندگی و خاطره هایی که به وسعت عشقند و تیک تیک آروم ثانیه ها پر کنه منو از آرامشی که چند وقتی بود گمش کرده بودم. برمیگردم. قوی تر. امیدوار تر. سبک تر. آروم تر و عاشق تر برای همسر و کودکی که دوستشان دارم به بلندای همه جاده های پرخاطره دنیا.
اگه یه روز بری سفر،بری زپیشم بیخبر،تسلیم رویا ها میشم،دوباره باز تنها میشم
به شب میگم پیشم بمونه،به باد میگم تا صبح بخونه،بخونه از دیار یاری،چرا میری تنهام میزاری
باید دلت رنگی بگیره،دباره آهنگی بگیره،بگیره رنگ اون دیاری،که توش من تنها نذاری
اگه میخوای پیشم بمونی،بیا تا باغ جوونی،بیا تا پست و استخونت،نذار دلم تنها بمونه
بذار شبم رنگی بگیره،دباره آهنگی بگیره،بگیره رنگه اون دیاری،که توش من تنها نذاری
اگه یه روز بری سفر...
یکشنبه سوم شهریور 1387
دارم مراسم اختتامیه المپیک را از محل کارم تماشا می کنم. ساعت یک ربع به پنج است و من هنوز از آخرین رمق های کاری ام برای نوشتن روی کاغذ و دیدن شکوهی که عده ای هنرمند برای خلق بدیع ترین صحنه های ورزشی و غیر ورزشی از وجود خود بیرون می کشند استفاده می کنم. این چند روز واقعا در خودم گم بودم و گویی از دیشب تا بحال استحاله ای در وجودم چشمم را بار دیگر بر روی ابعادی تازه و ناشناخته از زیبایی و فلسفه هستی باز کرده است. نمی خواهم فلسفی بنویسم یا از فلسفه چون هیچگاه اهل کشف پیچیدگی ها و رمز و رازها نبوده ام. هیچوقت از هندسه و ریاضیات لذت نبردم و هیچوقت اهل مباحثه و غور در امور غریب نبودم.اهل سادگی بودم و آلایش رفتار در ظاهر و باطن و این بوده فلسفه زندگی من در این بیست و هشت سال. حال رسیده ام به جایی که گاهی زندگی تو را در هزارتوی فلسفه و پیچیدگی می اندازد. از خودت می پرسی چند شخصیت نهان و آشکار داری؟ چه وقت ها نقاب برچهره می کشی؟ آیا از من واقعی و حقیقی تو چیزی هم به جا مانده؟آیا جامعه و دوستان و حتی همسرت وقتی برای کنار کشیدن این نقاب برای تو باقی می گذارند؟مثل قطاری که از ریل خارج شده باشد این چند وقت در تب و تاب بودم. برای پرت کردن خودم بر روی آن ریل توازن و تعادلی که همیشه در زندگی رعایت می کردم. به این نتیجه رسیده ام که لازم نیست همیشه بیست باشی. لازم نیست همیشه از طولانی ترین راهها به مقصدت برسی. گاهی لازم است شتاب نکنی و تا چند وقت اصلا حرکت نکنی. پویایی همیشه چیز خوبی نیست البته به شرطی که از راکد بودن نگندی. از زندگی لذت ببر. با این سرعت نرو. جاده همیشه امن نیست. راه تو را از پای در می آورد! گاهی در تامل و سکون لذتی هست که شاید در هیچ سرعتی نباشد. من همیشه لذت را در اوج سرعت تجربه کرده ام . شاید باید وقتی کودکم می خوابد برای بلند شدن از پیشش و شتاب ورزیدن به کار دیگر عجله نکنم. مست شوم از بوی عطر این تن کوچک که در آینده ای نه چندان دو او هم غرق خواهد شد در این شتاب افسار گسیخته. بگذارم سکوت از خیال پر شود و پرنکشد به سوی همهمه. لختی درنگ کنم برای خود شناسی. منی که دیگران را بیش از خود شناخته ام و گاه با خودم غریبه ای می شوم گمنام. این لایه های درون و بیرون شخصیتم را بریزم روی میز و تصفیه حساب کنم با آن چیزی که از خودم می خواهم و نمی خواهم. تعارف را بگذارم کنار و رک باشم این یک بار را با خودم. از زندگی چه خواسته ام؟چه بدست آورده ام؟ این روزها دارم به خودم نمره می دهم اما این بار بدون هول و شتاب. بدون ارفاق. بدون ملاحظه کسی یا چیزی. برای خودم. برای دل خودم!