تبليغاتX
نیما شیر پسر
   
نیما شیر پسر
من و تویی که بزرگ می شوی
 
 
آرشيو مطالب

آبان 1388

مهر 1388

شهریور 1388

مرداد 1388

تیر 1388

خرداد 1388

اردیبهشت 1388

فروردین 1388

اسفند 1387

بهمن 1387

دی 1387

آذر 1387

آبان 1387

مهر 1387

شهریور 1387

مرداد 1387

تیر 1387

خرداد 1387

اردیبهشت 1387

فروردین 1387

اسفند 1386

بهمن 1386

دی 1386

آذر 1386

آبان 1386

مهر 1386

شهریور 1386

مرداد 1386

____________________
مطالب اخير

جمعه خوب

بهترین خبر

انسانی به نام مادر

29

mother

بتمن و دنیای پسربچه ها

کودک و خدا

روز جهانی کودک مبارک

اندر احوالات این روزهای ما

سپید زیبا

____________________
پیوندهای روزانه

اخبار ستارگان هالیوود

____________________
پیوند ها

آرش وروجك

مامان پرهام

مامان آنديا

مامان آرين

مامان ستايش

نونوش جان

مامان امير مهدي

مامان آرتا

مامان هيژا

مامان فراز

مامان شروين

آشپزخونه مامان شروين

مامان نازنين فاطمه

مامان ايليا توپولي

يه جاي دنج

مريم جون

دلنوشته هاي آيتك جون

نوشته هاي گل مريم

نيروانا جون

بهشت كوچك شيلا جون

من و يه آقاي شيك

گلپرخانم عزيز

مامان مهراد

مامان پرنيان

مامان ارشك

مامان ارشيا

مريم جون

آوات و هيوا

مامان آزاده

مادراني مثل من

يادداشتهاي يك زن

مامان هوچهر

آرزو جون

من و يك زندگي

فال حافظ! نیت کن!
انجمن گفتگو لیمونات
عکس بازیگران و مدل
نرم افزار
سایت تخصصی موبایل
قالب وبلاگ

____________________
امكانات جانبي

RSS 2.0

 
 
 

سه شنبه سی ام مهر 1387

معشوق سه ساله خدا

چند وقتی بود که تو محل کارم یه اتفاق واقعی و خیلی دردناک برای خانواده یک نفر که بچه  سه ساله ای رو تحت تکفل گرفته بودند افتاد. اسم پسرک آرش بود و فقط سه سالش بود. انقدر از آدم بزرگا بدی دیده بود که دنیای کودکانه خودش رو فراموش کرده بود. دوست خیری اونو تحت تکفل خودشون گرفتن اما بعد مادر بی رحم واقعی پسرک با ترفند تونست آرش رو ازشون پس بگیره و دیگه نه هیچوقت پیداش شد و نه آرش رو برگردوند. مادر دوستم که  هفت هشت ماهی میشد آرش رو نگه می داشت و مثل بچه خودش براش عزیز بود خودش رو به آب و آتیش زد تا پسرک رو پیدا کنه اما اون آب شده بود و رفته بود زیر زمین. صدای آرش هنوز تو گوشمه. اون روزی که اومد اداره مون. به دوستم گفتم نمی دونستم برادر کوچیک داری و اون گفت تنی نیست ولی از هزار برادر تنی برام عزیزتره. کودک شاد بود اما محتاط و رازدار. چشمای روشن عسلی اش به آلایش آب بود اما طوفانی از درد در آنها موج می زد. می خواست مثل هزاران کودک خوشحال و فارغ بال دیگه باشه اما یاد نگرفته بود چگونه. یک بار با نیمای من تلفنی حرف زد و این دو تا چقدر از دوستی باهم خوشحال شدند. از هم قول گرفته بودند همدیگه رو "زودی زودی"ببینند . آرش هر روز به دوستم می گفت پس کی منو می بری نیما رو ببینم. باهاش بازی کنم و نیما هم به من همینو می گفت. ولی افسوس که این فرصت قبل از اونکه پیش بیاد خزان زندگی آرش رو با خودش آورد. از اون روز هر وقت یاد آرش و حرفاش می افتم اشک تو چشمام جمع میشه. نیما می پرسه آرش کجاست و من چیزی ندارم برای گفتن به او جز سکوت. پیش مادرش...پیش جلاد دلی کوچک..پیش آدمهایی که گل محبت رو پرپر کردن و هر گلبرگش رو به خاطرات سیاه سپردن...پیش سرنوشت.. پیش. بغض گلومو گرفته. یک روز که دیگه دلم خیلی بی تاب بود ماجرا رو برای اقای همسر تعریف کردم و اون انقدر تحت تاثیر قرار گرفت که این داستان کوتاه رو نوشت. اسمش رو گذاشت معشوق سه ساله خدا و من موقع خوندنش همونقدر گریه ام گرفت که اولین بار از شنیدن صداش. با این تفاوت که گریه اول از سر خوشحالی بود و این گریه از سر درد. خدایا خودش مواظبش باش. می دونم که آغوش تو مهربان ترین و امن ترین آغوش دنیاست. معشوق کوچولوی سه ساله تو به آغوش تو می سپارم. الهی آمین.

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

گفتم: مطمئنم که خدا دوستش دارد و حفظش می کند.

میترا گفت: اگه اینطور بود که اون الان اینجا پیش ما بود نه پیش او زنیکه.... بغض کردده بود. نتوانست خودش را کنترل کند. هق هق گریه اش توی خانه پیچید. الان ک..جا..یی..عزیز..م.. صدای هق هق بلند تر شد

- تو رو خدا بسه دیگه دخترم. بسه بابا جون. با این کارا که اون پیدا نمیشه. بابام را نگاه کردم. تو این چند روزه انگار ده سال پیرتر شده بود. به وضوح دیدم که قوز کرده. شکسته بود. همه وجودش شکست وقتی پلیس آمد دم در خانه.

- این خانم مادر این بچه اس حالا هم بچه اش رو میخواد

- آخه پرونده ما الان تو دادگاهه. چیزی نمونده که دیگه دادگاهم رسما بچه رو بده به ما

- هنوز که نداده

- ولی قرار شده تا اون موقع بچه پیش ما باشه.

- نمیشه . همین.

- خب. اگه قرار بود بچه پیش اون باشه اصلا اینجا چه کار می کنه؟ این زن دست و پای بچه رو سوزونده. روی زبونش سیگار خاموش کرده. بچه رو تا حالا دوبار فروخته. بازم می فروشه. البته اگه شما بچه رو بهش بدین.

صدای جیغ زن همراه با فحش های رکیک نه خلی رکیک. بابام می گفت تو این شصت سال عمرش چنین فحش های نشنیده. خیلی خیلی رکیک... مرتیکه....بابام شکست. پیر شد. مرد. صد بار مرد و زنده شد. یکی از پلیس ها که شکمش خیلی گنده بود بابام را کشید کنار

- مرتیکه مثلا پلیسه. گفت این زنیکه صبح با یه گردن کلفت اومده کلانتری. یارو مثل اینکه سبیل بچه ها رو خوب چرب کرده.

مهرداد را بردند. نگاهش هیچقوت یادم نمی رود. گریه هایش . هنوز سه سالش نشده. التماس می کرد به ما. بابام جلوی همه گریه کرد. مادرم غش کرد. لحظه آخر پای منو چسپیده بود...

- بابا جونی دیگه هیچ چی نمیخوام. از اون نونای شیرین نمی خوام. آبجی من دیگه اذیت نمی کنم. آبجی بغلم کن دیگه. باب جون... مامان جونی... آقاهه منو نبریا... بابا جونی این آقاهه منو اذیت می کنه.. مامان جونی دیگه نون نمی خوام.

جیغ که می کشید تمام چهار ستون تنم می لرزید. یخ کرده بودم. هنوزم سردمه. مادرش جلوی ما شروغع کردن به زدن بچه. مادزم همان موقع غش کرد.

گفتمم حالا چه خبری ازش دارین؟

- هیچی. دو هفته س که زندگی مون تباه شده. نه شب داریم نه روز. هر بار تلفن زنگ می زنه همه اهل خونه از جا می پریم. زنیکه هم غیب شده. گذاشته رفته. بچه رو هم با خودش برده. هیشکی نمی دونه کجاس. مادرم از اون روز حالش خوب نشده. گاه و بیگاه یهویی ناغافل غش می کنه می افته زمین. همه جای تنش کبود شده. خدایی بوده که هنوز جاییش نشکسته. بابام شکست دیگه. همه وجودش شکست. یک سال هم چیز کمی نیست. یک سال با این بچه زندگی کردیم. عشقمون بود. فهمیدیم عشق چیه. من بزرگ شدم. بابا شکست. یک سال دویده بود. همه مون دویدم. بابا خیلی دوید. خیلی خیلی . با اون سنش. می گفت فقط به عشق مهرداد. عشق بود. منم فهمیدم که عشق چیه. با اونی که  از قبل فکر می کردم خیلی فرق داشت. وکیل گفت: حالا تازه اول کاره. خیلی دیگه کار داره . عجله نکنین.

عجله؟ بعد از یک سال دوندگی. بعد از این همه پول خرج کردن. بعد از فروختن ماشین. بابا عاشق اون ماشین بود. اما اونم فهمید که عشق چیه. مامانم وقتی طلاهاشو فروخت و داد به اون زنیکه همین را گفت. طلا رو می خوام چی کار تو این سن و سال. عشق یعنی این بچه.

 بابا هر روز گوشت و جوجه می گرفت. دست مهرداد و می گرفت و می برد پشت بوم. براش گوشتاو جوجه ها رو کباب می کرد می داد بخوره. خیلی ریزه تر از سنش بود. بابا می گفت حالا حالا ها باید غذای خوب بخوه تا جبران گشنگیاش بشه. هر شب بغل یکی مون می خوابید. بابا می گفت بچه کمبود محبت داره. تا بتونیم باید بهش محبت کنیم. اولین باری که از دستش عصبانی شدم مچ دستمو سفت چسپیده بود. گریه کرد. گفت منو نسوزون آبجی. غلط کردم. روزای اول که اومده بود دیدیم کمربندای بابا گم شد. گذاشته بود زیر تخت. می ترسید بابا با کمربند بزندش. این آخریا یواش یواش داشت رفتارش عادی می شد. روز آخر صبح که پا شد مثل همه بچه های عزیز دردونه دیگه برای اولین بار صبحونه ای رو که می خواست سفارش داد. بابا جونی از اون نون شیرینا می خوام. قبلا هیچ به خودش اجازه نمی داد که مثل بچه های دیگه دستور بده یا چیزی بخواد. انگار خودشو مهمون می دونست. آرزو به دلمون مونده بود. اون روز صبح همه مون از خوشحالی بال در آورده بودیم. بابا زود دوید برایش نون شیرمال خرید. با غرور بچه ها بابا رو نگاه کرد. از ته دل داشت می خندید. قهقهه می زد از خوشحالی. ما هم قهقهه می زدیم.

نمی دونم الان کجاس؟ فکر می کنی الان تو چه حالیه.؟ اون زنیکه داره کتکش می زنه. ؟ نه حتما تا حالا فروختتش. یعنی ممکنه الان تو خیابونا در حال گدایی باشه؟ دیروز تو روزنامه نوشته بود که بعضی یا رو می کشن اعضای بدنشونو می فروشن...مهرداد کجایی الان داداشم. گفتم هر جا باشه خدا مواظبشه.

* داستان با اقتباس از این واقعه و شخصیت ها ساختگی است

 

 

 

 
 

شنبه بیست و هفتم مهر 1387

تولدت مبارک همسرم

هدیه ای نیست جز دلی عاشق که سپاسگزاری ام را برای بودنت نشان دهد . ترجمه این ترانه دوست داشتنی را به تو که امروز روز میلادت است تقدیم می کنم. تولدت مبارک !

*یادت میاد؟ همین چند شب پیش بود. من داشتم روی کتابم کار می کردم و تو مشغول ورق زدن صفحات زرد مجله هایی بودیکه باهاشون کلی نوستالژی داشتی.کلک. بخارا. آدینه.  نیما خیلی اتفاقی یه نوار رو توی ضبط گذاشت و این نوستالژی ها هم برای من تداعی شد. نوار گلچین آهنگهای عاشقانه ای بود که من و تو یه زمانی خیلی دوستشون داشتیم و هنوز هم داریم اما انقدر درگیر مشغله زندگی و بچه داریشدیم که حتی یادمون رفته یه آهنگ عاشقونه رو دوباره باهم گوش کنیم یا خاطرات مشترکمون رو تداعی کنیم. چرا انقدر زندگی افتاده رو دور تند برای من؟ سلیین دیون خواننده محبوب من نیست اما این آهنگ رو با چنان تانی و آرامشی می خونه که واقعا حس می کنم ثانیه هام در یک حس عاشقانه فریز میشن و لذتشون می تونه تا چند روز باهام بمونه. همون موقع یادته چی بهت گفتم؟ گفتم از این آهنگ یه جایی استفاده می کنم. می خواستم تو کتاب بعدی ام تقدیم تو کنم اما اینجا جای بهتری یه. امن تر. دنج تر و عاشقانه تر.مناسبتش هم که پیدا شده.  تو کتاب قبلی ام تو مقدمه اش برات نوشتم: به آن که دستانم گرفت تا سربلند باشم و حالا می بینم این ترانه مضمونش همونه. پس دوباره اون رو تقدیم به تو می کنم. به تو که دستام رو گرفتی و همچنان می گیری تا سربلند باشم.

بخاطر همه آن زمانهایی که کنارم ایستادی

بخاطر همه آن حقیقتی که چشمانم را بر آن گشودی

بخاطر همه آن سعادتی که به زندگیم آوردی

بخاطر همه آن اشتباهاتی که درستشان کردی

بخاطر همه آن رویاهایی که به تحققشان نشاندی

بخاطر همه آن عشقی که در تو یافتم

همیشه شکرگزار خواهم بود عزیزم

تو آنی هستی که سربلندم کردی

نگذاشتی بر زمین افتم

تو آنی هستی که در پس همه ناملایمات مراقبم ماندی

*

تو توانم بودی آن زمان که تنها بودم

تو صدایم بودی آن زمان که نمی توانستم سخن گویم

تو چشمانم بودی آن زمان که نمی توانستم ببینم

تو بهترین ها را در وجودم دیدی

دستانم گرفتی آن زمان که دستانم نمی رسیدند

به من ایمان دادی چرا که باورم داشتی

و من اکنون این آدمم که هستم

چون تو دوستم داشتی

*

به من بال دادی و پروازم دادی

دستم را در دستت گرفتی تا به آسمان دست کشم

ایمانم را از دست دادم و آنرا به من بازپس دادی.

گفتی هیچ ستاره ای دور از دسترس نیست

کنارم ایستادی و من قد برافراشتم

عشقت را از آن خود داشتم و گویی همه چیز را

شکرگزارم برای هر هر روزی که به من ارزانی داشتی

شاید چیز زیادی ندانم اما این حقیقت را می دانم

خوشبخت بودم چون تو دوستم داشتی

*

همیشه برای من آنجا بودی

نسیمی که مرا با خود برد

نوری در تاریکی که عشقت را به زندگیم تاباندی

الهام من بودی تو

و این حقیقت از دل همه این دروغ ها

دنیای من جای بهتری است بخاطر تو

*

....

 

all those times you stood by me
For all the truth that you made me see
For all the joy you brought to my life
For all the wrong that you made right
For every dream you made come true
For all the love I found in you
Ill be forever thankful baby
Youre the one who held me up
Never let me fall
Youre the one who saw me through through it all

You were my strength when I was weak
You were my voice when I couldnt speak
You were my eyes when I couldnt see
You saw the best there was in me
Lifted me up when I couldnt reach
You gave me faith coz you believed
Im everything I am
Because you loved me

You gave me wings and made me fly
You touched my hand I could touch the sky
I lost my faith, you gave it back to me
You said no star was out of reach
You stood by me and I stood tall
I had your love I had it all
Im grateful for each day you gave me
Maybe I dont know that much
But I know this much is true
I was blessed because I was loved by you

You were my strength when I was weak
You were my voice when I couldnt speak
You were my eyes when I couldnt see
You saw the best there was in me
Lifted me up when I couldnt reach
You gave me faith coz you believed
Im everything I am
Because you loved me

You were always there for me
The tender wind that carried me
A light in the dark shining your love into my life
Youve been my inspiration
Through the lies you were the truth
My world is a better place because of you

You were my strength when I was weak
You were my voice when I couldnt speak
You were my eyes when I couldnt see
You saw the best there was in me
Lifted me up when I couldnt reach
You gave me faith coz you believed
Im everything I am
Because you loved me

You were my strength when I was weak
You were my voice when I couldnt speak
You were my eyes when I couldnt see
You saw the best there was in me
Lifted me up when I couldnt reach
You gave me faith coz you believed
Im everything I am
Because you loved me

Im everything I am
Because you loved me

 
 

چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387

هفته ای که ما نبودیم

تقریبا تا نصف این هفته به مسافرت گذشت. اون هم با بابابزرگ و مامان بزرگ نیما(از طرف خانواده پدری) که عاشقشونه و همش دوست داره باهاشون باشه. تقریبا برای اولین بار هم من پامو شمال گذاشتم و هوا نه شرجی بود و نه بارونی. خنک خنک. آخه دیگه اصولا عادت پیدا کردم که وقتی هر جا میرم و اونجا یه هو زیر و رو میشه خیلی ناراحت نشم و به ذوقم نخوره. بانک که میرم هر صفی که من وایستم اگه تا یک دقیقه قبلش دو تا دو تا جلو می رفتن یک هو یک راهبندانی میشه که می بینه تمام صفهای اطراف رفتن و الا اون صفی که من توشم. شمال هم هر وقت میرفتم درست تا نیم ساعت قبلش هوا خوب بوده بعد ما که میرسیم سیل میشه. ولی خدا رو شکر این دفعه اینطوری نشد. البته شانس های دیگه هم آوردیم مثل گم شدن حلقه ازدواج آقای همسر و پیدا شدنش و یا قفل شدن در ماشین و موندن کلید توش اون هم موقعی که دیگه همه بار و بندیلیمون رو بسته بودیم و آماده برگشتن بودیم و باز کردن اون با کمک کلید ساز ظرف چند دقیقه(دیگه داشتم به شکستن شیشه فکر می کردیم). خلاصه که سفر خیلی خوبی بود و تجربه خیلی خوبی هم بود برای من و نیما از این جهت که کل چیز تازه دیدیم. یکیش صید ماهی به شکل تجاری بود. یعنی اینکه آخرین شبی که اونجا بودیم ظاهرا اولین شب صید ماهیگیران بود و اولین شبی بود که مجوز صید عمده ماهی صادر شد و یه عالمه ماهی گیر با تراکتور و تور و ...ریخته بودند لب ساحل. البته ما دقیقا برای تماشای صید از ساعت ۴ تا ۸ شب تو ساحل بودیم و دیگه داشتیم سگ لرز می زدیم اما کنجکاوی دیدن نحوه صید ماهی با تور و به سوغات بردن چند تا ماهی تازه مگه می ذاشت از ساحل بیرون بیایم. هیچوقت فکر نمی کردم انقدر کار طاقت فرسایی باشه. چیزی که ما تو فیلمها دیده بودیم یه مشت ماهیگیر بودند که تفننیی توری به دریا می انداختند یا قلابی به آب می فرستادند و آوازی و آبجویی و ...ولی این چیزی که من دیدم واقعا یه کار مشکل بود. نمیدونم چرا یاد عاشورا و علم افتادم. شاید چون تور خیلی سنگین بود و همه برای بلند کردنش جمع شده بودند و یا الله می گفتتند و با تمام قوا اون رو می کشیدند. بعد که تور بیرون افتاد فقط ماهی بود که از توش بیرون می ریخت. صد تا هزار تا اونقدر زیاد که قابل شمارش نبود. انواع و اقسام ماهی ها و اندازه های مختلف اونقدر که چشمم فقط ماهی می دید و ماهی. خلاصه که اون شب تجربه جالبی رو پشت سر گذاشتیم و نیما هم کلی ذوق کرده بود. همیشه آرزو می کردم و می کنم که یه جایی نزدیک دریا زندگی می کردم. به نظر من آرامشی ک ه تو دریا هست حتی تو جنگل هم نیست. توهم جنگل خیلی بیشتر از آرامششه ولی دریا اینطور نیست. البته تو روز و نه شب. برای یک لحظه هم به نیما نگفتم دست به ماسه ها نزن یا اینکار رو نکن و اون کار رو بکن. گذاشتم بچه راحت باشه. همونطور که من دوست داشتم راحت باشم. آزاد باشم و ریه هام رو از ا ین هوای آزاد پر کنم. بعد هم فکرهامو پر بدم به هزار جای دور و نزدیک. مادرم. پدرم. زندگی در آینده. حال. خنده های کودکم. صدای مرغ دریایی. گوش ماهی بزرگی که یکدفعه موجها روی انگشت پام انداخت. بوی پاییز و دریای پاییزی. خنکی. خلوتی. پیرمرد و دریای همینگوی. اون آهنگ معروف دریا همون دریا بود. دوباره خنده های کودکم از سر شادی. شادی. شادی. شادی و شاید نه شادی بلکه بی خیالی!

 
 

چهارشنبه هفدهم مهر 1387

دعوت

بعضی کارها هست که هیچوقت دوستشو ن نداشتم. بعضی کارهای هنری که شاید پرداختن بهشون برای بعضی ها افتخار باشه. برای من هیچوقت نبودن و شاید اگه یک روز دوباره متولد می شدم باز هم ازشون استقبال نمی کردم. یکیشون بازی گری بوده و دومی نقاشی. هیچوقت ذوق نقاشی نداشتم ابدا و اصلا. تازه نکته جالب اینه که دیدن یک نفر که قلم مو بدستشه و داره روی بوم می کشه یه حالت هیپنوتیزمی روی من داره. یعنی باعث میشه خوابم ببره. مثل اینهایی که دوست دارن با موهاشون بازی کنی تا خمار بشن. برای من هم نقاشی این جور بوده. یادم میاد دبیرستان که بودیم وقتی می دیدیم معلم نقاشی مون چیزی رو می کشید و طراحی می کرد ساعتها بهش خیره می شدم و یه دفعه یه کله بود که تلپ می شد روی میز و خر و پف!بعد هم اصلا نقاشی ام خوب نیست. گاهی که نیما بهم میگه یه هاپو یا پیشی بکش واقعا می مونم. یه چیزی شبیه جانوران عهد دقیانوس میشه یا یه گیاه پیوندی. یعنی گوشهاش مثلا شبیه هاپوئه و چشمهاش شبیه کلاغ. تازه اگه همون رو هم بلد باشم. بعد هم اصلا اصلا برام جذابیت نداره. امیدوارم البته نیما اینطوری نشه ولی خب سلیقه اس دیگه. دومین کار بازیگری یه. یعنی از بچگی که خیلی ها عاشق دوربین و این چیزها هستند من هیچوقت از پروسه فیلم بازی کردن تحت هیچ شرایطی حتی تو زندگی واقعی خوشم نیومده. اصلا نمی تونم. اگه دروغ بگم انقدر خندم می گیره که لو میرم. یه بار یادمه اینجا که کار می کردم رئیس قبلیمون گفت اگه فلانی زنگ زد بگو من نیستم. یادت باشه ها. منم گفتم چشم. بعد فلانی زنگ زد و من انقدر نخودی خنده ام گرفته بود که رئیسمون با ایما و اشاره گفت بگو اومدم . من هم گفتم ببخشید ایشون نبودن ها یعنی دستشویی بودن و حالا رسیدن. خلاصه که گند زدم و هنوز هم می زنم. فیلم دیدن رو خیلی دوست دارم اما ستاره پرست نیستم. یعنی اگه الان به من بگن فلان بازیگر خارجی قراره بیاد اصلا بگی دست و پام بلرزه یا ذوق بکنم. بالاخره اون بازیگر هم یه بدبختی یه مثل خودم ما که غذا می خوره و می خوابه و هزار تا کار می کنه مثل ما...یعنی اصلا یه چیز افلاطونی نیستن برام. حالا اومدم بگم یکی از این دو کاری رو که دوست نداشتم رو انجام دادم. اونم خیلی اتفاقی و یه جورهایی ناخودآگاه. بهمن سال پیش بود که دوستی گفت یه کارگردان دنبال یه چهره خبرنگار آسیایی شرقی می گرده که بتونه انگلیسی هم صحبت کنه. پرسیدم کیه گفت :حاتمی کیا. فکر کنم اگر هر کسی بود رو هوا پیشنهاد رو می قاپید اما من با ناز و نوز گفتم برم فکرهام رو بکنم. طرف گفت مگه میخواد بیاد خواستگاری ا ت که میخوای فکر کنی. یا آره یا نه. منم گفتم باید فکر کنم. خلاصه طی یه مشورت با همسر و کلی آه و ناله نزد ایشون که اگه بگم نه دوستم ناراحت میشه و میگه این چه آدمی یه! و اگه بگم آره خودم زیاد دوست ندارم متقاعد شدم که آره رو بگم. البته نقش خیلی کوتاه بود. در حد یک خبرنگار و خلاصه من با کلی منت قبول کردم. بعد هم گفتم برام ماشین می گیرد برم لوکیشین و بعد هم برگردم. خودشون گفتن باشه و گفتن کار بیشتر از سه چهار ساعت طول نمی کشه. آقای همسر گفت تجربه جدیدی یه و برو شاید خوشت بیاد و من لحظه آخر گفتم میرم ولی مطمئنم خوشم نمی یاد. خلاصه که رفتیم و لوکیشن یه خونه بزرگ تو خیابون الوند آرژانتین بود که شبیه سالن کرده بودنش. بعد هم یه میز پر از غذا برای اون سکانس. اولش مریلا زارعی رو دیدیم و چون سوادم از سینمای ایران صفر صفره اصلا نشناختم. تازه بهش ایراد هم گرفتم. ماجرا اینطور بوده که ایشون نقش یه مترجم رو داشتن و باید یک متن خارجی رو حفظ می کردن. متنه پر از غلط گرامري بود و بهش گفتم خانم اين چيزي كه مي خونيد اشتباه داره. گفت كجاش : گفتم مثلا فلان كلمه جمعش اشتباهه و بايد مفرد باشه يا ضماير. اونم درست كرد و كلي تشكر كرد و بعد فهميدم خانم زارعي بوده. البته بماند كه چقدر طول كشيد تا از اون سكانس فيلم گرفته بشه. ساعت از دو شد چهار و بعد 6 و بعد7 و بعد 9 و بعد ده. من كه ديگه گريه ام گرفته بود. عين اين بچه ها هي مي گفتم ميخوام برم خونه م. اونها هم ميگفتن يه ساعت ديگه. خلاصه كه كار تا ساعت 5 صبح طول كشيد و خانم زارعي كه ولو شد روي يك كاناپه و خوابش گرفت و من و بقيه رو هم مرخص كردن كه من يكي واقعا در رفتم. به نظرم خيلي بازيگري سخته. منظورم از سختي طاقت فرسا بودنشه. ما يه چيزي رو تو پرده سنيما مي بينيم و به به ن چه چه و لي نميدونم چه پدري از صاحاب اون بازيگره در اومده تا همون سكانس نشستن پشت ميز در يك رستوران كليد بخوره. طرف صد بار غذا رو خورده و قورت داده و بهش گفتن كات! از اول!مي بيني مثلا سه ثانيه كلا دهنش جنبيده ولي به اندازه سه ساعت الكي غذا خورده. خلاصه كه اصلا خوشم نيومد. بعد فهميدم هيچقوت هيچوقت آرزو نخواهم كرد كه بازيگر شوم. عمرا. اصلا برام جذاب نيست. بعد كلي صلوات فرستادم به كار خودم و گفتم بابا صد رحمت به ترجمه! يه بار يه ترجمه خوب مي كني و يه عمر اگه كارت تجيديد چاپ بشه پول مي گيري. همين شد كه دوباره عشق ترجمه ام گل كرد و حكايت اين ترجمه يه چيزي يه برام تو مايه هاي بكش و خوشگلم كن. يعني واقعا خسته ميشم و نمي رسم و صد بار به غلط كردم مي افتم كه چرا اين كتاب رو مثلا قبول كردم اما بعد كه تمام شد دوباره ميرم سراغ يه كار جديد. روز از نو روزي از نو. تاكار جديد و خوب پيدا نكردم انگار تنم ميخاره. همش آروم و قرار ندارم. بعد هم كه كار رو ميگيرم بازم آروم و قرار ندارم. دلم ميخواد به سرعت نور تمومش كنم. گاهي ميشه كه چشمام مورچه مي بينن به جاي كلمات از زور خستگي ولي خب مگه من آدم ميشم؟ مگه ميشه يه دقيقه آروم بشينم و كار دستم نگيرم. خلاصه كه هر روز ميگم خدايا منو از اين عذاب شيرين نجات ده!رستگارم كن! عقل درست و حسابي بهم بده كه انقدر گير ندم به بعضي كارها و چيزها. حالا خواستيد بريد فيلم دعوت رو ببينيد ميدونيد من كجا هستم؟ (باورتون ميشه برام انقدر بي اهميت بوده كه حتي خودم هم تا حالا نرفتم ديدن اين فيلم؟) بچه ها بهم گفتن يه سكانسي هست كه مريلا زارعي در يك كنفرانس خبري هست. داره ترجمه مي كنه و يه ميز تشريفاتي غذا هم هست. يه چهره شرقي آسيايي ديديد كه عينك هم داره منم. در حال تاييد هم هستم ظاهرا. تاييد چي رو الان يادم نمي ياد. روسري هم سرمه . اين هم نشوني. حالا برم خودم هم ببينم چه گندي زدم. شايد نيما رو هم بردم تا مامان بازيگر مترجم آچار فرانسه اش رو بهش نشون بدم!

*راستي من فردا دارم ميرم كانون پروروش فكري كودكان و نوجوانان تو حجاب. هر كي خواست بگه هماهنگ كنيم براي رفتن و بردن اين فسقلي ها به جشن و برنامه !

 
 

دوشنبه پانزدهم مهر 1387

غیبت همکار ما و اطلاع رسانی نصفه نیما

این همکار گرامی ما که قرار بود اطلاع رسانی کنند به بنده و رسانه ها در مورد برنامه های روز جهانی کودک امروز تشریف نیاوردند و در همین راستا مجبورم اطلاع رسانی رایانه ای داشته باشم. یعنی چه؟یعنی نتیجه سرچ های خودم رو تو اینجا کپی پیست کنم. ایشون فردا میان پس فعلا همین رو داشته باشید تا بعد. کاچی به از هیچ چی.

جشن هاي روز جهاني کودک16 مهر در سراسر ايران آغاز مي شود .
به گزارش روابط عمومي کانون پرورش فکري کودکان و نوجوانان ؛ بچه هاي ايراني امسال در برنامه هايي شرکت خواهند کرد که کانون در سراسر ايران براي آنان تدارک ديده است .
اجراي دوره جديد طرح کانون مدرسه که در آن دانش آموزان دوره ابتدايي با حضور در مراکز کانون در سراسر کشور بخشي از سرفصل هاي آموزشي مدرسه را با شيوه هاي رايج کانون فرا مي گيرند در کنار برنامه هاي شاد و متنوع فرهنگي ، هنري و ادبي از برنامه هايي است که کانون در جشن هاي روز جهاني کودک اجرا مي کند .
برنامه هاي روز جهاني کودک در برخي از مراکز کانون از 13 مهر آغاز شده است و تا
18مهر نيز ادامه خواهد يافت .
در ايران16مهر به عنوان روز جهاني کودک از طرف سازمان ها و نهادهاي مختلف جشن گرفته مي شود

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

همزمان با گراميداشت روز جهاني كودك ( 16 مهر ) بازديد از موزه ها و اماكن تاريخي فرهنگي كشور براي كودكان و خانواده ها ي آنها در سراسر كشور رايگان است .

به گزارش خبرگزاري فارس در جشنواره اي كه به اين مناسبت در مجموعه فرهنگي - تاريخي سعدآباد برگزار مي شود ايستگاه هاي سفال، خوشنويسي، طراحي، نقاشي، گريم و ... براي كودكان و نوجوانان راه اندازي شده است . در اين جشنواره گروه سرود و موسيقي مركز آموزش سعدآباد در محوطه همين كاخ به اجراي برنامه خواهند پرداخت .
براساس همين گزارش ، برپايي نمايشگاهي از آثار خوشنويسي كودكان و نوجوانان انجمن خوشنويسان در موزه ميرعماد ، آثار طراحي و نقاشي هنرجويان كودك و نوجوان در گروه سني 7 تا 17 سال شامل 70 اثر با موضوعات گل، منظره، نقاشي ذهني، طبيعت بي جان در موزه رضا عباسي، برگزاري نمايشگاه سفال، تراش روي شيشه و نقاشي در موزه آبگينه و سفالينه هاي ايران از جمله برنامه هاي تدارك ديده شده از سوي سازمان ميراث فرهنگي در اين روز است .
گفتني است : مجمع عمومي سازمان ملل طي قطعنامه دسامبر 1954 اختصاص يك روز از سال را به روز جهاني كودك تصويب كرد. از آن سال شمار كشورهايي كه روز جهاني كودك را به عناوين مختلف برگزار مي كنند از 50 به 150 كشور رسيده است

 
 

یکشنبه چهاردهم مهر 1387

روز جهانی کودک مبارک!

روز جهانی کودک بر همه کوچولو های این مرز و بوم مبارک.

انشالله که لبتون خندون و دلتون شاد و تنتون سالم باشه که میدونم این بزرگترین و حقیقتی ترین آرزوی هر پدر و مادری برای کودکشه. چه خوبه که تو ا ین روز به یاد نه فقط بچه های خودمون بلکه بچه های بی سرپرست یا بدسرپرستی باشیم که هر روز می بینیم و شاید بتونیم کاری براشون بکنیم. تهیه مایحتاج مدرسه - کمک به پدر و مادرش و یا حتی درد دل با مادری که هزار جور مشکلات داره و واقعا داره با چند بچه به جنگ ناملایمات روزگار میره. کاش واقعا روزی باشه که بدبختی و درد هیچ کودکی رو نبینیم. کاش روزی باشه که همه بچه ها بدون استثنا طعم خوشبختی و بودن زیر سایه یه خانواده رو بچشن. کاش... کاش...

در مورد برنامه های این روز فردا می خوام براتون حسابی اطلاع رسانی کنم. فقط میدونم خیلی برنامه ها تو کانون پرورش فکری کودکان تو خیابون حجابه. نیما هم که تو مهدشون فردا بزن و بکوب و برقص براهه. من اگرچه پیشش نیستم فردا ولی مطمئنم به اندازه خودش و شاید هم بیشتر از دیدن فیلمش لذت ببرم. فیلمهای نیما الان برای من بهترین فیلمهای دنیا هستند. فیلمهایی که بازیگرشون یه کودک بازیگوش با شیرین ترین لبخند دنیاس!

 
 

شنبه سیزدهم مهر 1387

فکر می کنم به ...

  • فکر می کنم که فکر نکنم به هزار و یک خیالبافی که موقع انجام ساده ترین کارها به سراغم می آیند. دغدغه آینده خودم و کودکم. کارم. سرنوشتم. زندگیم. مسیر ناهمواری که پیش رویم دارم و سربالایی های تیزی که هنوز پشت سرشان نگذاشته ام و خیالم را اشغال کرده اند.
  • فکر می کنم که فکر نکنم به اینکه سال بعد ممکن است مهترین تصمیم زندگیم را بگیرم. مهاجرت...کوچ... کنده شدن از یک نوستالژی و افتادن در ناشناخته ها و نادیده ها و تجربه بعدی دیگر از زندگی که تاکنون از نزدیک ندیدمش.
  • فکر می کنم که فکر نکنم به ناکامی هایم. به سرخوردگی ها. به تغییر دادن جهت زندگیم و هر لحظه محروم شدن از هوای تازه... روزهای کم دغدغه... انرژی...شادی... توان روز افزون ....
  • فکر می کنم که فکر نکنم به بزرگ شدن کودکی که هنوز هم پر می کشم برای لذت بردن از لحظه لحظه کودکی او و دیدن آلایش و بی ریایی اش.
  • فکر می کنم که فکر نکنم انسانها گاهی همانی هستند که می پنداری شان. فکر نکنم که هر کسی را می شود و باید به حریم دلت راه دهی . فکر نکنم دنیا گل و بلبل ا ست .
  • فکر می کنم که فکر نکنم من زن هستم و زن بودن یعنی دغدغه مادر شدن و مادر بودن و همسر بودن و خوب بودن و همه این چیزهای مثبتی که باید انقدر بینشان توازن و تعادل ایجاد کنی که گاهی حس می کنی خودت در حاشیه زندگی هستی و نه در قعر آن.
  • فکر می کنم که فکر نکنم سال بعد همین موقع کجا هستم؟ آن ثباتی را که می خواستم یافته ام؟ کارم چه می شود؟ آیا انقدر شهامت خواهم داشت که قید خیلی چیزها را بزنم... اسم ...رسم...درآمد...
  • فکر می کنم که فکر نکنم به ضعف های فعلی ام. به ناتوانایی هایی که ریشه به تیشه ام می زنند. به اراده ای که همیشه قوی نیست و به خواسته هایی که حق من اند و گاه از من سلب می شوند.

فکر می کنم که فکر کنم به یک جنگل. به یک تنهایی و دنجی که فقط خودم باشم و خودم. انعکاس هیچ چیز را نشنوم جز ترنم سکوت. روی این صندلی بنشینم و هیچوقت شب نشود. عاشق آفتاب ام و هیچ وقت پاییز نشود. لختی خودخواه شوم و از این خودخواهی عذاب وجدان نگیرم و خلاص شوم از تار های درهم تنیده افکارم. فکر کنم به سپیدی. به جایی که هیچ چیز حتی یک نقطه هم در آن نباشد!

 
 

شنبه ششم مهر 1387

پنجشنبه ها و جمعه های من

تمام هفته رو در انتظار این دو روزی. قبلا ها فقط در انتظار یه روزشون بودی یعنی پنجشنبه و حالا بخاطر موقعیت کاری که بدجوری ازش استقبال کردی جمعه ها هم به روزهای تعطیلت اضافه شده. چهارشنبه که میشه انگار میخوای بری عروسی. خوشحالی که فردا به همه کارهات میرسی. همه یعنی سرگرم شدن با نیما و مهمون بازی و شاید هم خریدی گردشی یا چه میدونم دو دقیقه استراحت اگه زمین و زمان با آدم همراه باشن. همیشه پنجشنبه جمعه هات همین بوده و باز هم برات هیجان دارن. هیجانشون اگرچه کم رمقن و غیر قابل مقایسه با هیجان مردم تو دیگر کشورهای این کره خاکی اما باز دوستشون داری چون متفاوتند با بقیه روزهای کسالت بار کارمندیت. شاید اگه خونه دار بودی هیجانت یه طور دیگه میشد. دیگه پنجشنبه ها و جمعه هام برام هیجان استراحت رو نداشتند. هیجان گردش و مهمون بازی رو نداشتند. هیجانت می شد ....؟ نمیدونی چون هیچوقت برات پیش نیومده. فکر می کنی شاید این یه حسن خوب زندگی کارمندی یه. هیجان برای انجام دادن بی هیجان ترین کارها. اینکه کل هفته ات رو در حال انجام یک کار روتین هستی و از صبح تا شب سگ دو می زنی و بعد دو روز آخر هفته رو ولو میشی جلوی تلویزیون و میگی آخیش!راحت شدم!یعنی خودش هیجان. ما حتی تو هیجان هم قناعت پیشه می کنیم که مبادا خیلی هیجان زده نشیم. که مبادا پشتمون باد بخوره و کار کردن و سر کار اومدن و ترجمه کردن برامون بی مزه میشن. یه آخر هفته رو دوپینگ خواب و استراحت می کنیم و یه هفته رو شارژیم. ماها چه قانع و بی توقع شده ایم. از خودمون. از هیجانمون و از این زندگی کسالت بارمون که دلخوشی هاش تعطیلات آخر هفته و گهگاهی وسط هفته ای بواسطه ولادت و شهادت و کسالت خودمونه....

 
 

Weblog Themes By Pars Theme