|
شنبه بیست و پنجم آبان 1387 |
|
وسواس بچه داری |
 |
|
در راستای این پرفکت بودن و این وجدان درد لعنتی که همیشه به پر و پام می پیچه یکی از چیزهایی که همیشه سخت گرفتمش بچه داری یه. حالا اینکه واقعا سخته یا من سخت گرفتمش نمیدونم ولی حس می کنم این هم مثل خیلی دیگه از خصوصیت هام باید اصلاح بشه. البته منظور از اصلاح شدن تعدیل شدنه و نه افراط و تفریط. یکی از حوزه های این اصلاح هم حوزه غذا خوردن آقا نیماست. فکر کنم خیلی از مادرها این مشکل رو در ارتباط با خورد و خوراک بچه هاشون داشته باشن که همیشه باید با قاشق پر دنبال بچه تو خونه بدون تا بچه افتخار بده و یک لقمه غذا بخوره. در مورد خودم که همیشه همینطور بوده و تازه شانس آوردم که نیما بزرگ تر شده چون وقتی کوچکتر بود روی پشت بوم و حتی گاهی تو حموم در حال کف بازی بهش غذا می دادم. گاهی می شد ماشین لباس شوری رو روشن کنم الکی و اون خودش بچرخه و خشک کنه تا نیما سرش گرم بشه و من چند لقمه بذارم تو دهنش یا با کلیدهای مایکرو فر بازی کنیم تا به این بهونه یه غذایی هم اون وسط مسط ها بخوره.چند وقت پیش باباش گفت شیوه ات از اول اشتباه بوده و باید این بچه یاد بگیره که وقت شام وقت شامه و نه بازی. کسی هم نباید در حال رشوه دادن به اون بهش غذا بده و خلاصه این شده که مصمم شدم این عادت نیما رو عوض کنم. واقعا همیشه فکر می کنم این شیوه بچه داری من چقدر فراگیره؟ یعنی مامان های دیگه هم هر روز بعد از ظهر اصرار دارن بچه هاشون آب میوه خونگی بخوره؟ شب قبل از خواب حتما مسواک بزنه؟ لباس خواب حتما تنش باشه؟ یک روز در میون تو زمستون حموم کنه و تو تابستون هر روز؟ ظهر حتما خواب ظهرش باشه و شب به موقع بخوابه یا کلا این وسواس منه که باید اصلاح بشه.البته اینو هم بگم که انجام دادن این خیلی کارها از همون اول همیشه نتیجه بخش نبوده . مثلا خواب نیما که من از بچگی همیشه ۹ می خوابوندمش!!!و اون ۱۲ می خوابید! تا اینکه حس کردم خوابوندن نیما دیقیقا شده برام مثل آپولو هوا کردن یا نبرد رستم و ا سفندیار تا اینکه چند وقته بی خیال این قضیه شدم و به خودش هم گفتم که مامان جون!دوست داری بخواب. دوست نداری نخواب. ما که حریفت نشدیم.حالا حس می کنم این قضیه رو باید به حوزه های دیگه هم بسط بدم. بازی کردنش. خرید کردن براش. و گریه کردن هاش اما اگه بخوام این اصلاحات رو انجام بدم آیا من میشم یه مادر سنگدل و بی تفاوت. ؟آیا این بار باید از کنار این عذاب وجدان راحت رد بشم یا اینکه واقعا عذاب وجدان هم داره؟همیشه حس می کنم پروسه بچه داری و بچه بزرگ کردن برای من خیلی دشوار بوده و هست و واقعا نمیدونم این از بی تجربگی ام یا کمک نداشتنمه یا این وسواس ها؟ فقط میدونم دیر یا زود باید تغییری تو این وضع ایجاد کنم چون خودم از پا می افتم. وسواس یا وجدان. مساله این است. |
|
|
|
|
|
| |
|
|
عاشقانه هایی برای تو دلبندم |
 |
- عاشق آن بوی شکلاتی بیسکویتی دست هایت هستم. بویی که فقط در دستهای تو پیدا می نم و خوشبو ترین و آرامش بخش ترین عطری است که در دنیا سراغ دارم. به یاد دارم وقتی خیلی خیلی کوچکتر از حالا بودی در آن روزهای بلندی که برای تمام شدن و پرگشودن به سوی تو لحظه شماری می کردم پیراهنی را به عطر همیشگی و مورد علاقه ام خوشبو کرده و سپرده بودم آنرا به وقت گریه هایت به وقت بهانه گیری هایت و به وقت دلتنگی هایت برای بودن در کنارم و سیراب شدن از شیره جانم به تو دهند تا شاید آرام گیری. شاید که صبوری کنی برای لحظه وصال. یک وصال که اشباع بود از عشقی بی کران و بی مثال. این را روان شناس ها به من گفتند. دادن پیراهنی با عطر تنت به بچه اما مگر عشق مادر و فرزندی روانشناسی سرش می شود. آنقدر عمیق و غریب است که خودت هم نمی دانی چیست. از کجا آمده و تو را به کجا خواهد کشاند. گاهی حس می کنی خوشبختی از این همه بی وقتی. بی وقتی برای اینکه برای یک لحظه حتی به خودت فکر کنی و گاهی حس می کنی تا مرز جنون فاصله ای نداری از این همه عشق و در عین حال خستگی. دلسوزی و عاشق بودن.
- عاشق شنیدن صدای خنده هایت هستم. بی دلیل و با دلیل. وقتی به قول خودت گل گلکت می دهم و تو از خنده ریسه می روی و گویی همه خوشی دنیا را خدا بی هیچ کم و کاستی ای در سبد دلم می ریزد تا قدر تو را بیش از پیش بدانم. قدر تو را که از ته دل می خندی. قدر تو را که می توانی بخندی و من باید هر لحظه شاکر باشم از سالم بودنت. از این آفتابی که هر روز دلم را روشن می کند و زندگی را به من سلام می دهد.
- عاشق آن نگاه معصوم و همیشه متوقع تو در عین بی توقعی ات هستم. متوقع که برای تو وقت بگذارم. با تو تام و جری نگاه کنم. تو را به سرزمین عجایب ببرم. با تو پیرزن بازی کنم(یک بازی سری بین خود ما). قطار بازی کنم و الاغ بازی کنم. لگو بازی کنم. و فقط و فقط بازی نم و ترجمه نکنم. شام نپزم. رخت و لباس نشورم. اطو نکنم. جارو نکشم. لکه های شیر و آب میوه را از روی فرش پاک نکنم. به فکر فوق خواندن نباشم. با تو انگلیسی حرف نزنم و فقط فارسی حرف بزنم تا تک تک قربان صدقه رفتن هایم را بفهمی و هزاران کار کرده و نکرده را نکنم چون آنها را یک فرشته مهربان و نامرئی که لابد همه ملت در خانه شان دارند تا کارهایشان را فوری فوتی انجام دهد انجام بدهد و اینها ریز همه توقع های بی توقع توست که برای داشتنشان که حق مسلمت است می جنگی. جنگ های تو چه پاک اند و معصومانه. چه ساده اند و غیر متظاهرانه. ای کاش همه جنگ های عالم و آدم انقدر راحت باشند و بی تکلف.
- عاشق هیجان های ساده ات هستم. هیجان هایی که گاهی در حوصله من نمی گنجد چون کودکی کردن را فراموش می کنم. تجربه کردن از این جنس را فراموش می کنم و دائم در حال تلقین به خودم هستم که همیشه ساختن و سازندگی لذت دارد و نه خراب کردن و بی خیالی. شاید حرص خوردن از فرو ریختن لگو هایی که ساعتها با زحمت چیدیم شان شادی لحظه لحظه چیدنشان را تا قطره آخر زایل کند اما کودک می ریزد و دوباره می سازد بی آنکه افسوس ریخته شدنشان را بخورد. برای او گاه در ویران کردن لذتی هست که در ساختن نیست. و این یعنی بزرگترین درس زندگی:: حسرت شکست ها را نخوردن و چشم به آینده دوختن. درس اسکارلت اوهارا بودن: فردا روز دیگری است.
و این عاشق شددن ها ادامه دارد. تا وقتی ریش و سبیل در بیاوری و من از شکوفا شدن دسترنج خودم لذت ببرم تا وقتی زن بگیری و من از عروس دار شدنم حض کنم و تا وقتی نوه دار شوم و از اینکه م ثل مادر بزرگ ها بگویم بچه بادام است و نوه مغز بادام غرق غرور شوم. |
|
|
|
|
|
| |
|
|
بینایی |
 |
|
دیروز خودم را در آینه دیدم. اولین بار بود که شاید خودم را در این چند سال انقدر به وضوح و بی مانع می دیدم. قرصی صورتم را و چروک های خیلی ریزی که عینک بی تقاوتی و یا شاید هم آن عینک فیزیکی کذایی مانع از دیدن آنها شده بود. همیشه هر نگاه به صورتم با تندی و عجولانه بوده است. نمی دانستم دیگر چرا آرایش به صورتم نمی نشست. نمی دانستم چرا پوستم انقدر بد شده بود. نمی دانستم چرا این لک های سمجی که از دوران حاملگی به جا مانده بود چرا همچنان جا خوش کرده بودند. نمی دانستم تا اینکه فهمیدم. نمی دیدم چون نمی خواستم ببینم. به دقت در آنها نه بهایی می دادم و نه اهمیت برایم داشتند و برداشتن این عینک شاید نقطه عطفی بود در این زندگی بیست و اندی چند سالم برای بهتر دیدن و وقت گذاشتن برای دیدن. برای دیدن همه چیز. خوبیها و بدیها و اینکه یاد بگیرم همچون آینه همه زشتی ها و زیبایی ها را انعکاس دهم. اگر ناراحت می شوم بگویم و اگر خوشحال می شوم باز بگویم. نریزم همه چیز را در درونم تا بعد ببیبنم روحم چه چروک خورده شد و بعد بگردم دنبال مرهمی برای دردها و فرود هایم. جرات کنم که ببینم چون گاهی دیدن جرات می خواهد. جرات اینکه پوستت دارد چروک های ریز می خورد و این یعنی اینکه به سی نزدیک می شوی و جرات اینکه روحت دارد دلگیر می شود و اگر دیر بجنبی می پلاسی. آن عینک خوش بینی یا بد بینی را همیشه و همه جا نزنم و ببینم این و آن را بی عینک و به وضوح. ببینم که آدمها همه خوب نیستند و جواب خوبی را با خوبی بدهم و جواب بدی را با بدی. همیشه گفته اند جواب بدی را نباید با بدی داد اما شاید وقت آن شده که این عینک را بزنم کنار تا نه فقط ظاهر آدمها بلکه باطنشان را هم ببینم.یاد بگیرم که محبت متقابل است و اگر یک طرفه باشد دیر یا زود لو می رود. لوث می شود و سرخوردگی به بار می آورد. برداشتن این عینک برای من نقطه عطفی شد برای دیدن دوباره اولویت های زندگیم. برای بهتر دیدن خواسته هایم و برای تجدید نظر در آرزوهایم. براستی که چشمها را باید شست و جور دیگر باید دید. اشکال از ما و دیگران نیست. اشکال در طرز دیدن ماست و اشکال در انتظاری است که اینگونه دیدن ما در خود ما و دیگران ایجاد می کند.
|
|
|
|
|
|
| |
|
|
كجا ايستاده ام؟ |
 |
|
فیزیک بدن دخترها و پسرها خیلی باهم فرق داره اما نمی دونم چه جوری میشه که وقتی بزرگ میشن (البته باز به نظر خودم)آقایون خیلی کندتر از خانمها میشن. اصولا تو هر کاری و واقعا این تصویری که ما از یه زن در حال انجام هزار کار به طور همزمان می بینیم نه غلو شده است و نه غیر واقعی. مثلا در مورد خودم نمیگم خیلی تر و فرزم اما واقعا شاید تو یک ساعت بتونم یک خونه رو جمع و جور کنم و یه ناهار یا شام خوشمزه هم بار بذارم یا صبحها من دقیقا نیم ساعت زودتر از آقای همسر بلند میشم و وقت می کنم علاوه بر آماده کردن صبحانه و کول پشتی نیما و وسایل ناهار خودم و کیفم و آرایش و شستن استکان و پیش دستی هایی که از شب تو سینک مونده و گاها یه دوش خیلی سریع آماده بشم ولی در مورد آقای همسر فکر کنم همین پروسه کم کم یه ساعتی طول بکشه. تازه وقتی خودم رو مثلا با مادر شوهرم مقایسه می کنم می بینم اون حتی تو سن ۵۵ سالگی باز خدای فرزی یه و خیلی راحت ده تا مهمون رو جمع و جور می کنه و همیشه خونش برق می زنه. همیشه هم خودم رو در حال رقابت با اون به لحاظ کدبانو گری یا آشپزی می بینم و هیچوقت دوست ندارم بالفرض آقای همسر یه موقع ته دلش برای یکبار هم شده احساس کنه شاید اگه مادرش فلان کار رو می کرد سریعتر یا بهتر انجامش می داد. حالا واقعا این قضیه حسادته یا وجدان لعنتی که همیشه باهاش دست به یقه بودم که بابا مثلا لازم نیست تو همه چی پرفکت باشی واقعا نمیدونم اما واقعا این قضیه تر و فرزی خانمها برام سوال بوده. آیا واقعا این یه چیز خدادادی یه یا نه اکتسابی و آموختنی؟ اگه آدم تو شرایط سخت تری باشه چقدر می تونه مهارت پیدا کنه تو انجام سریع امورش و روی پای خودش وایستادن و اگه اینطور باشه ورزیده تر میشه یا خودش رو از پا می اندازه؟از یه زن تا چه حد انتظار کار میره و اگه بیشتر کار کنه خودش رو مستقل تر و چالاکتر برای آینده کرده یا خودش رو از پا انداخته؟ دوستی داشتم به اسم مرجان تو دوره دانشگام. من اون روزها ۲۰ ساله بودم و اون ۳۷ ساله. الانم که هشت سال از اون روزها گذشته باز خبردار شدم که اون همچنان فعال و پرانرژی در حال کسب و کار و پرداختن به زندگيشه. هر دومون زبان اسپانيايي خونديم و اون تو همون رشته وارد بازار كار شد و الان خبر دارم كه سالي دو سه بار ميره كوبا و ونزوئلا و تو كار ترجمه براي افراد مختلف و ارگاهان هاي متقاوته و با داشتن سه تا بچه كه كوچكترينشون دبيرستاني يه الگويي از يه زن موفقه.اون روزها همش بهش مي گفتم تو چطور وقت مي كني به كارهات برسي. پسرش اون موقع چهارم دبستان بود. مي گفت صبح از ساعت 4 بيدارم. غذا رو تو آرام پز مي زارم. قبل بيرون اومدن جاروبرقي مي كشم و گردگيري ام رو بعد از نماز صبح موقعي كه دارم درسهام رو مرور مي كنم انجام مي دم. يادمه پسرش كه كلاس پنجم شد پا به پاي هم درس مي خوندن. دوستم تاريخ و و ادبيات اسپانيايي و پسر كوچيكش مشق شب و اين چيزها. هميشه به شوخي صداش مي زديم پوست كلفت. از بس كه پشتكار داشت و همتي والا. انگار مي دونست از زندگيش چي مي خواد. از سالها پيش مي دونسته. يكبار كه ازش پرسيدم گفت من هم سالها داشتم كه به بطالت گذروندم. روزهايي كه بچه هام كوچيك بودند و مجبور بودم خونه نشين باشم. بخاطر كار شوهرم از اين شهر به اون شهر و لي حالا تصميم گرفتم دانشجو بشم. براي خودم كسي بشم. موفق باشم و همين طور هم شد.در سن 43 سالگي دوره هاي زبان كيش رو تموم كرد و در سن 40 سالگي من و اون دو تايي دست به تاليف لغت نامه اي زديم كه اگر چه سه چهارم كار انجام شد اما به خاطر پيدا نكردن ناشري كه بخواد سرمايه بذاره براي اين كار اساسي و حجيم حالا افتاده گوشه كتابخونه مون. چه شبهايي كه دوتايي تا صبح روي اين لغت نامه كار كرديم و چه روزهايي كه انقدر غرق كار بوديم كه حتي گذشت ساعتها رو نمي فهميديم. مرجان هميشه برام الگو بوده. دوست دارم مثل اون باشم ولي مي ترسم از پا بيفتم. من با يك بچه فسقلي چقدر مي تونم همين الانم موفق باشم. نمي خوام از سي سالگي به بعد شروع كنم. هيچوقت دوست نداشتم كاري رو به آينده موكول كنم. هميشه برام سوال بوده كه مثل مرجان بودن خوبه يا نه؟ مثل مادر شوهرم تر و فرز بودن خوبه يا نه؟ به خودم اجحاف مي كنم يا دارم خودم رو مي سازم.؟ گاهي جواب اين سوالها رو پيدا مي كنم و گاهي نه. گاهي هم مردد مي مونم.وقتي كه درست كردن ترشي و شور و مربا براي يه زن كارمند امروزي تا حدودي دمده شده چرا خودم رو درگير اونها مي كنم؟براي اينكه مي خوام تو خونه داري همون قدر موفق باشم كه تو عرصه اجتماع يا فقط بحث كم نياوردن از اين و اونه؟واقعا من كجاي اين زمان و مكان ايستاده ام؟ يك زن سنتي يا يك زن مدرن؟


* در ضمن من ممکنه یه هفته ای نباشم برای همین لیزیک چشمم. با یک جفت عینک آفتابی زود زود برمی گردم.! |
|
|
|
|
|
| |
|
|
اطلاع رسانی |
 |
|
مامان پارمیدای عزیز از من راجع به یه شماره ای سوال خواست که چون نتونستم از اینجا به وبلاگش وصل شم جوابش رو همینجا می دم:
۸۸۴۲۴۷۴۳ شماره تلفن معاونت امور اجتماعی بهزیستی بخش امور مهد کودک هاست که اگر اعتراضی به مهد کودک بچه تون در مورد هر چیزی(جا- خدمات- مربیان و پرسنل- شهریه -...)داشتید می تونید تماس بگیرید و اونا کارشناس می فرستن و بررسی میشه. من شخصا در مورد مهد نیما زنگ زدم و شهریه ای رو که مهد منطقه نیما می تونه دریافت کنه رو پرسیدم چون شهریه شون رو یک دفعه یه جیزی حدود سی تومان اضافه کردن و علاوه بر این یه افزایش قیمت هم در ماه خرداد داشتن و اونا گفتن ۹۰ تومانه. وقتی بهشون گفتم و عذز نیما رو خواستم و گفتم ممکنه از این ماه ببرمش یه جای دیگه به دست و پا افتادن و دوباره شهریه شده همون رقم سابق. راستش من میدونم نگه داشتن مهد و پرسنلش هزینه بر هست اما واقعا برای ما کارمندا که فقط یه بار در سال اون هم نهایتا ۳۰ تومان افزایش حقوق داریم صرف نمی کنه که انقدر پول مهد بدیم. قضیه افزایش قیمتشون هم به خاطر این بوده که جاشون عوض شده و حالا هزینه های خرج کرده و شده رو می خواستن از ما خرد خرد بگیرن. بگذریم. در هر حال می تونید این شماره رو برای روز مبادا یادداشت کنید.
* فردا روز تولدمه و بر خلاف سالهای قبل که روز تولدم همش بخور و بخواب بود فردا از کله صبح کار دارم. می خوام تو یکی دو هفته آینده چشمم رو عمل لیزیک کنم و فردا از ۸ صبح باید برای مجموعه آزمایشات مختلف برم بیمارستان فوق تخصصی نور. خلاصه که فکر کنم بهترین هدیه ام رو امروز صبح گرفتم که آقا نیما یه روز زودتر بغلم کرد و گفت : مامان تبلدت مبارک! واقعا هدیه ای شیرین تر و لذت بخش تر از این جمله نیست و نخواهد بود. |
|
|
|
|
|
| |