تبليغاتX
نیما شیر پسر
   
نیما شیر پسر
من و تویی که بزرگ می شوی
 
 
آرشيو مطالب

آذر 1388

آبان 1388

مهر 1388

شهریور 1388

مرداد 1388

تیر 1388

خرداد 1388

اردیبهشت 1388

فروردین 1388

اسفند 1387

بهمن 1387

دی 1387

آذر 1387

آبان 1387

مهر 1387

شهریور 1387

مرداد 1387

تیر 1387

خرداد 1387

اردیبهشت 1387

فروردین 1387

اسفند 1386

بهمن 1386

دی 1386

آذر 1386

آبان 1386

مهر 1386

شهریور 1386

مرداد 1386

____________________
مطالب اخير

من و تو

جمعه خوب

بهترین خبر

انسانی به نام مادر

29

mother

بتمن و دنیای پسربچه ها

کودک و خدا

روز جهانی کودک مبارک

اندر احوالات این روزهای ما

____________________
پیوندهای روزانه

اخبار ستارگان هالیوود

____________________
پیوند ها

آرش وروجك

مامان پرهام

مامان آنديا

مامان آرين

مامان ستايش

نونوش جان

مامان امير مهدي

مامان آرتا

مامان هيژا

مامان فراز

مامان شروين

آشپزخونه مامان شروين

مامان نازنين فاطمه

مامان ايليا توپولي

يه جاي دنج

مريم جون

دلنوشته هاي آيتك جون

نوشته هاي گل مريم

نيروانا جون

بهشت كوچك شيلا جون

من و يه آقاي شيك

گلپرخانم عزيز

مامان مهراد

مامان پرنيان

مامان ارشك

مامان ارشيا

مريم جون

آوات و هيوا

مامان آزاده

مادراني مثل من

يادداشتهاي يك زن

مامان هوچهر

آرزو جون

من و يك زندگي

فال حافظ! نیت کن!
انجمن گفتگو لیمونات
عکس بازیگران و مدل
نرم افزار
سایت تخصصی موبایل
قالب وبلاگ

____________________
امكانات جانبي

RSS 2.0

 
 
 

دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387

کار من

این چند روز خیلی تاخیر می خورم. از تنبلی صبح زود بیدار شدن است یا ترافیک این شهر بی در و پیکر نمیدوانم اما همین باعث شد که امروز صبح کارنامه ۹ سال کاری ام را مرور کنم. به ترجمه هایی که کردم فکر کنم و به لذت هایی که تاکنون از شغلم برده ام. از دور کار جالبی دارم یا حداقل می دانم کاری است که بیرون از پنجره های این ساختمان پنج طبقه خیلی ها حسرت داشتنش را می خورند. اگرچه پشت میز نشینی است اما هیچ روزی بدون «خبر» نمی گذرد. نمایشگاه ونگوک- فیلم جدید اولیور استون- ازدواج دوم نیکول کیدمن- بچه دار شدن دوباره بریتنی اسپیرز- مردن پل نیومن- عود کردن بیماری الیزابت تیلور- شکایت یکی از شیخ های عرب از مایکل جکسون- فیلم جدید مارتین اسکورسیزی و جشنواره اندر جشنواره و اسکار و ....همه اینها برای من سوژه است. یاد دوستی افتادم که هر وقت خیلی گرم صحبت می شدیم می گفت زود باش جمع کنیم کاسه کوزه هایمان را که این برای من نان و آب نمی شود اما دقیقا همین چیزها برای من نان و آب هستند یعنی حقوق سر برج مرا با خبر این مشاهیر میدهند. به قول معروف هم فال است و هم تماشا این کار ما. پس چرا روزهایی می شود که دوست دارم این کار را ترک کنم و به جایش کار دیگری پیش بگیرم؟ اصلا کاری در پیش نگیرم و بمانم خانه و به بچه ام برسم؟به این نتیجه می رسم که کار وقتی تکراری بشود همه تازگی و جذابیت خود را از دست می دهد. اگر مجبور باشی به خاطرش تاخیر بخوری و خسته و کوفته به خانه برگردی می گویی عطایش را به لقایش بخشیدم اصلا نمی خواهم این جذابیت ها را. شاید هم دردم چیز دیگری است. حس می کنم مثل ساختمانی که دیگر به مرحله نازک کاری رسیده کار من هم دقیقا به آن مرحله ای رسیده که باید تلاشم را برای بهبود کیفیتش به کار گیرم نه اینکه چه حجم کار می کنم. چند روز پیش آقای همسر به من می گفت کاش وقتی بود تا موقع ویراستاری این کتابت تو رو با ظرافت های کارت آشنا کنم. اینکه به جای ساطع شدن بنویسی زبانه کشیدن و اصطلاحا ناز و کرشمه دادن به ترجمه. دوست دارم در دهه سی زندگی ام این ظریف کاری ها را یاد بگیرم و نه اینکه همچنان در کار ترجمه تولید انبوه داشته باشم مثل حالا .همیشه به این که نه سال در جایی کار کرده ام به خودم می بالم و لی حالا به این نتیجه می رسم که کیفیت مهم است جانم نه کمیت! تصمیم گرفته ام در ده سی زندگیم به کیفیت همه چیز توجه کنم و نه کمیت ها. کیفیت زندگی. کیفیت کار. کیفیت لذت بردن. کیفیت عمرم که مثل برق و باد می گذرد....

 
 

چهارشنبه بیستم آذر 1387

تکرار اندر تکرار

آیا شما هم مثل من شده اید؟ خسته از چرخه یکنواخت این زندگی که آخرش به دلخوشی حقوق سر برج ختم می شود؟ خسته شده ام از صبح بیدار شدن سرکار رفتن برگشتن غذا پختن ترجمیدن حرف زدن سر و کله زدن شام خوردن باز هم سر و کله زدن ظرف شستن و پروسه طولانی آماده کردن اهل خانه برای خواب و خوابیدن و دوباره روز از نو روزی از نو. زندگی همه تکراری شده یا فقط مال من؟ زندگی همه پاییز و زمستان که می تپیم خانه تکراری می شود یا مال من؟ حالا گیرم که این وسط دو تا مهمانی هم بروی و دو تا مهمانی هم بدهی و گردش کوتاهی هم بروی و باز....باز به نظرم همه چیز کسالت بار شده. دوست دارم این چرخه زندگی طور دیگری حرکت کند. حرکتش خوب باشد و بر وفق مراد اما یک جور دیگر. چه میدانم برعکس!یاد موضوع فیلم جدیدی افتادم که هنوز روی پرده نیامده در آمریکا ولی دیوید فینچر ساخته. اسمش هست پرونده عجیب بنجامین بوتون. ظاهرا از روی داستان کوتاهی نوشته فیتزجرالد ساخته شده و براد پیت بازیگرشه. داستان فیلم اینه که همه چیز بر عکس می شه در مورد یه آدم. یعنی طرف تو پیری بدنیا می یاد و تو نوزادی می میره. خیلی دوست دارم این فیلم رو زودتر ببینم.چند روز پیش که با یکی از همکارام راجع به این فیلم حرف بود همکارم گفت ماجرای این فیلم خیلی از عنصر رئالیسم جادویی که تو داستان های آمریکای لاتینه بهره برده و گفت یه داستانی هست مشابه این که یه پیرمرده یه روز سر زده میاد خونه یه زوج جوون و ازشون پناه می خواد. با گذشت هر روز هر موی سفید پیرمرده سیاه میشه و به موهای سیاه مردد جوون میزبان یه تار موی سفیده اضافه میشه. خلاصه که زندگی من الان یه جورهایی هیجان خونش اومده پایین !ببینید چقدر بی هیجان شده بودم که پنجشنبه پیش در یک اقدام ضربتی دست نیما رو گرفتم و رفتیم استخر تو این هوای سرد. اونم با یه بچه پسر فسقلی که از در و دیوار میره بالا!البته اون روزم واقعا زیادی دیگه هیجان انگیزناک شده بود از بس من دنبال این بچه دویدم و توی آب بهش کولی دادم.نمی گم می خوام زندگی ام مثل مارکوپولو بشه ولی از این چرخه یکنواخت خسته شدم. بیدار شو بخواب بیدار شو بخواب....

 
 

شنبه شانزدهم آذر 1387

آتیش سوزاندن

دو سه روز پیش تو خونه مون(آشپزخونه) باید برای بریدن لوله گاز  جوشکار می آوردیم که آوردیم. نیما هم با علاقه علی رغم مخالفت من که نباید به آتش خیره شود به کار آن دو نفر جوشکار چشم دوخته بود. (البته به خیال خودش رفته بود عینک آفتابی اش رو هم زده بود که مثلا من دعواش نکنم که چرا با چشم غیر مسلح داره به آتیش نگاه می کنه) وقتی بهش گفتم نیما این دو تا آقا دارن چی کار می کنن می دونید چی بهم گفت؟ گفت: دارن آتیش می سوزونن!

نيماي گلم

 اينم يه نيما از نوع عنكبوتي اش!

اين چند روزه - كه فكر كنم تا دو ماه ديگه ادامه داشته باشه- خونه ما شده شبيه دفتر كار. من ميشينم پشت كامپيوتر آقاي همسر ميشينيه دوباره من ميشينم... گهگاهي هم نيما اون وسط مسط ها مياد يه چند تا دكمه رو مي زنه و هر از گاهي نوشته هامون دليت ميشه. به سرعت نور دارم و داريم كار مي كنيم. من اين سه فصل باقيمانده رو ترجمه مي كنم و اونم از اول شروع به ويراستاري كرده. به اين ميگن تيم حرفه اي!

*قبلا ها نه خيلي قبلا ها يعني اون موقع كه هنوز اينترنتي نبود و ايميلي كه بشه ثانيه اي از حال هم با خبر شد باز كردن نامه لذتي داشت مثل تجربه يه بازي جديد كودكانه. از ذوق مي مردي تا ببيني توي اون پاكت- اون جعبه- اون كارتن به چه بزرگي كه پستچي هن و هن كنان برات مياورد چيه. اصلا مگر غير از اينه كه باز كردن جعبه كادو از خود كادو ذوق و شوقش بيشتره. ديشب يه دونه از اون بسته ها به دستم رسيد. از مامان بابام بود. از ذوق پر شدم. از هيجان باز كردنش لبريز شدم. دوباره برگشتم به سالها پيش كه روزشماري مي كردم براي يه نامه از مادر بزرگم. يه تلفن از راه دور. چقدر هيجانهاي ما ساده بودند. هنوز هم ميشه اين هيجانهاي ساده رو داشت. سورپريز كردن ها. حال و احوال پرسيدن هاي غير منتظره. دوستت دارم هاي پيش بيني نشده. هنوز هم ميشه زندگي رو دوست داشت و براي رسيدن بعضي ثانيه هاش ثانيه شماري كرد. هنوز هم ميشه از باز كردن نامه يا ديدن يك پست چي تو هواي ابري و پاييزي اين تهران پر دود خوشحال شد!

 
 

یکشنبه دهم آذر 1387

اگه پسل بودم

چند روز پیش یه آهنگ جدید از بی یانسه (یه خواننده معروف و دورگه سیاهپوست که این روزها خیلی معروفه)داشت پخش می شد به اسم : اگه پسر بودم... نمیدونم چرا ولی از ریتم و ترانه این آهنگ خیلی لذت بردم. اینکه یه جورهایی سیاه و سفید بود یا لحن نیمه غمگین ترانه. براتون میذارمش تا برای چند لحظه فکر کنید اگه پسر بودید چه می کردید:

BEYONCE - “IF I WERE A BOY” LYRICS

If I were a boy
Even just for a day
I’d roll outta bed in the morning
And throw on what I wanted then go
Drink beer with the guys
And chase after girls
I’d kick it with who I wated
And I’d never get confronted for it.
Cause they’d stick up for me.

[Chorus]
If I were a boy
I think I could understand
How it feels to love a girl
I swear I’d be a better man.
I’d listen to her
Cause I know how it hurts
When you lose the one you wanted
Cause he’s taken you for granted
And everything you had got destroyed

If I were a boy
I could turn off my phone
Tell evveryone it’s broken
I’d put myself first
And make the rules as I go
Cause I know that she’d be faithful
Waitin’ for me to come home (to come home)

(Chorus)

It’s a little too late for you to come back
Say its just a mistake
Think I’d forgive you like that
If you thought I would wait for you
You thought wrong

(Chorus)

But you’re just a boy
You don’t understand
Yeah you don’t understand
How it feels to love a girl someday
You wish you were a better man
You don’t listen to her
You don’t care how it hurts
Until you lose the one you wanted
Cause you’ve taken her for granted
And everything you have got destroyed
But you’re just a boy

و آخر کلیپ ویدیئو این به نظرم معرکه است. جایی که بی یانسه می فهمه که تو دنیای زنونه خودش تنهاست و پسر بودن و پسرانه رفتار کردن خیالی بیش نبوده.

* میخوام این چند روزه اگه فرصت شد برم تئاتر کرگدن اثر اوژن یونسکو رو ببینم. راستش از نمایشنامه اش خوشم اومد. البته فقط شنیدم و نه خوندم. جایی که همه آدمها تبدیل به کرگدن میشن. این روزها در حسرت یه کتاب خوندن سیرم اما .... تا دو ماه دیگه که سرم خلوت شد خودم را قطعا با کتاب خواندن خفه خواهم کرد.

* این روزها دور دور بازیهای تخیلی آقا نیماست. مثلا یه کلاغ داره به سمتش میاد و دنده ماشین رو عوض می کنه تو هوا یا دراز می کشه و مثلا شنا میره تو آب و ...پریشب نیما ساعت یک و نیم نصفه شب هر کاری می کردیم نمی خوابید. آخر سر عصبانی شدم و بهش گفتم من دیگه باهات قهرم. اصلا میرم مامان ریحانه(هم مهدی اش)میشم. برای اون جایزه می خرم. ریحانه شبها زود می خوابه. دیدم نیما با یه حالتی اومده بغض کرده و میگه: هر کی باید مامان خودشون داشته باشه.خاله روحی (مربی مهدش) گفته آدم باید نیما شو دوست داشته باشه. خاله روحی گفته آدم نباید بچه شو دعوا کنه.خاله روحی گفته آدم نباید زود از دست نیما اش عصبانی بشه.

خلاصه که فکر می کنید با این زبون کار دیگه ای هم بود که می تونستیم اون لحظه جز بوس باران کردن آقا نیما انجام بدیم؟ البته به جز صلوات فرستادن برای سلامتی این خاله روحی عزیز که آقا نیما رو انقدر نازنازی بار آورده.!

 
 

سه شنبه پنجم آذر 1387

سایت های که مرا شجاع می کنند

عاشق خواندن این سایت ها هستم. سایتهایی  راجع به بچه داری و مشکلات مامانهای شاغل و اینکه یکی تو سر خودشون می زنن و یکی تو سر بچه- شوهر و زندگی از بس که به هم پیچیدن همه چیز. نه اینکه از خوندن بدبختی و سختی های کار بقیه خوشحال بشم بلکه امیدوار بشم. امیدوار بشم که فقط من نیستم که دلم می خواد یه خواب سیر سیر سیر سیر باز هم به توان سیر داشته باشم تا وقتی که عشقم بکشه بیدار شم.که دلم می خواد یه روز بدون عذاب وجدان بچه رو بدم دست باباش و یه سفر یه نفره برم. کجاش مهم نیست. فقط برم و با خودم خلوت کنم و کله ام رو به قول قدیمی ها یه بادی بدم. که دلم می خواد اصلا یه هفته شام و ناهار نپزم- تو این دنیا نباشم- کسی کاری به کارم نداشته باشه و انقدر بقول یکی ستاره دنباله دار نباشم که همیشه یک جماعت نگران من و ورود و خروج من هستن. که دلم می خواد گاهی فقط و فقط به فکر خودم باشم اگرچه تو پسرکوچولوی سه سال و سه ماهه ام رو از جونم هم بیشتر دوست دارم.گاهی لازمه خوندن این سایت ها تا امیدوار بشیم به اینکه مامانهای همه دنیا یه جورهایی دغدغه های مشترک دارن. که اگر یکی بچه اش بدخوابه اون یکی بد غذاست. اگه اون یکی بد پیله است اون یکی بد رفتاره. امیدوار بشم و بگم ایول...باز خودم...باز بچه خودم...باز همسر خودم...بخونم تو این سایت ها که اون سر دنیا تو یه جایی مثل آمریکا انقدر آمار طلاق و بچه های بی سرپرست زیاده که انجمنی هست به نام انجمن مادران تک سرپرست. یعنی مادرهایی که بدون داشتن همسر(حالا به هر دلیلی)بچه شون رو یه تنه بزرگ می کنن و تازه سر کار میرن و تازه بچه شون بد هم می خوابه و تازه....و تازه... وقتی اینا رو می خونم دلم قرص تر میشه. میگم خب فقط من نیستم پس خدا رو شکر. پس فقط من نیستم که مثلا فلان مشکل رو دارم پس باز خدا رو شکر. پس فقط من نیستم که دلم هوس سفر یه نفره کرده پس باز خدا رو شکر(نرمال هستم) و هزار تا چیز دیگه و باز خدا رو شکر. این سایت ها رو برای مطالب خاله زنکی شون دوست ندارم بلکه برای قوت قلب دادن و قوت قلب گرفتنشون دوست دارم. وقتی می نویسن: شما بهترین مادر دنیا هستید حتی اگر.... یا وقتی خانه تان با یک وروجک دو ساله به هوا رفته و شما بی خیال تمیزکاری و حرص خوردن شده اید...یا پدرهایی که هیچ وقت یاد نمی گیرند بچه داری کنند... یا چرا هیچ وقت شیوه تربیت مادرها و پدرها نمی تواند مثل هم باشد....یا چطور در یک ربع خانه تان را نظم ببخشید...

پس خدا رو شکر که این سایت ها هستند تا من قوت فلب بگیرم از بی نظمی خانه- بدخوابی بچه- بی برنامگی آخر هفته-و گاه بی حوصلی مادر بچه و همسر خانه...

شير پسر من

 

 
 

شنبه دوم آذر 1387

حرفک های جالبناک نیما خان

از آنجایی که آقای همسر این روزها با سرعت نور دارن رو پروژه زبان آموزی (انگلیسی)کار می کنند تا خودشون رو در رقابت یا بی رقابت با من به صورت نیتیو در آرند دیروز رو که جمعه بود با آقا نیما تشریف بردن نمایشگاه موسسات آموزش زبان که مثل اینکه این روزها تو کانون پرورش فکری کودکان تو حجاب داره برگزار میشه. البته من هم تو دو سه ساعت نبود آقا نیما سعی کردم به سرعت نور ترجمه کتابم رو به صفحه ۳۵۰ برسونم که خودش رکوردی شد برام چون با این حساب فقط ۱۰۰ صفحه ناقابلش مونده!هورا!!!!وقتی هر دو پیروز و خندان برگشتند دیدم نیما کلی با خودش چیز میز آورده که بده به من!خودکار- پرچم زبان آموزی- بروشورهای تبلیغ موسسات زبان خصوصی و عمومی- شکلات- لپ لپ!!(البته اینو دیگه باباش خریده بود واسش)- خودکار- و خلاصه که کلی تحویلمون گرفت. بعد بهش گفتم مامان چی بود اونجا؟ میگه: هد اند شولدرز نيز اند توز نيز اند توز(اين يه شعر به زبان انگليسي هست كه با اشاره به سر و شانه و زانو و انگشت پا خونده ميشه)و آقاي همسر تعريف كرد اونجا از بس از هر غرفه شكلات گرفته بود ديگه آخراش هي مي گفت: لطفا ديده)ديگه( به من شكلات نديد. دندونام خراب ميشه! و كلي خاطرخواه پيدا كرده بود. البته اين پروژه زبان كار كردن من با نيما خيلي داره كند پيش مي ره چون نميدونم چرا انقدر مقاومت مي كنه در برابر ياد گرفتن يا شنيدن زباني كه براش بيگانه است. وقتي تو خونه ميخوام باهاش انگليسي حرف بزنم ميگه مثل مهد كودك حرف نزن)آخه اونجا باهاشون زبان كار مي كنن) يا وقتي كتاب زبانش رو ميارم و مي خوام با شعر و بازي باهاش كار كنم ميگه ا ينا كه بازي نيست!جمعشون كن!اينا درسه!خلاصه كه اميدوارم اين قضيه نمايشگاه رفتن يه خورده به كمك ما بياد تو امر زبان آموزي به اين بچه. البته هيچ اصراري هم ندارم چون سنش واقعا كمه و همين الان هم خيلي كلمه ها رو به انگليسي بلده ولي دوست ندارم كه از ياد گرفتن زبان انگليسي خوشش نياد و براش دافعه داشته باشه.

ديروز رو لپ تاپ نيما داشت اين بازي مين رو انجام مي داد. هميني كه اون شكللك ها مي سوزن)واقعا نميدونم مي سوزن يا نه چون سوختن كلمه اي يه كه نيما براشون استفاده مي كنه )ديدم ميگه مامان!بيز احمد بذار جديدش بياد. بعد از يه خورده فكر كردن متوجه شدم منظورش اينه كه بيزحمت بذار جديدش بياد. ما هم تا شب سر به سر پسرمون مي ذاشتيم و بهش مي گفتم بيز احمد خان!

چند وقت پيش هم حرف شعر و اين چيزها شد و به نيما گفتم تو هم بلدي شعر بگي مامان؟ بر خلاف هميشه كه شعرهاي حفظي اش رو برامون مي خونه اين دفعه يه شعر از خودش ساخت. اونم اين بود:

تو باش

چشمك بزن هميشه- از شاخه هات  نريزه

بيا پيش من!

حالا اين چي بود نميدونم؟نو- سنتي؟ ايراني؟ لس آنجلسي؟ ...

يه حرف ديگه جالب نيما در اين روزها هم استفاده از پسوند تر است. يعني بعضي چيزها رو درست ميگه و بعضي ها رو نه. مثلا خوشگلتر و اين چيزها رو درست ميگه اما وقتي ميخواد بگه اينو بيشتر بده يا چيزي مثل اين ميگه بيشتر تر بده!

چهارشنبه شب يه قرار وبلاگي خيلي خيلي خوب بود. همه بچه ها جمعشون جمع بود و به مامانها هم خوش گذشت. آنديا جون- نيروانا جون- ايلياجون- مهديار جون- پرنيان جون- باران جون...همه بودن. آقا نيماي ما كه اين روزها خيلي با نيروانا ميونه اش خوبه. شنيده بودم يكي از بچه ها مي خواسته با نيروانا بازي كنه كه نيروانا بهش ميگه من فقط دوست نيمام. اينم از رابطه حسنه اين دو تا!رقيب بي رقيب!

 
 

Weblog Themes By Pars Theme