|
|
اندی و تامیکا و ... |
 |
|
روزی که این کتاب رو ترجمه کردم به این نیت بوده که روزی صاحب بچه ای بشم و اینو براش بخونم ولی فکر نمی کردم این اتفاق یا حتی خوندن این کتاب برای اون حالا حالا ها رخ بده. اولین کار ترجمه جدی ام کتابم بود و بالطبع همون قدر براش شوق و ذوق داشتم که آدم برای بچه اولش. وقتی کتاب به دستم رسید گفتم ارزش زیادی نداره و بهتره به فکر یه کار سنگین تر و اسم و رسم دار تر باشم اما اندی و تامیکا ماجرای دو بچه ای که در یک خانواده اتفاقات جالبی براشون می افته رو واقعا و حقیقتا با این نیت به عنوان اولین کار ترجمه کتاب منتشر کردم. بیشتر ذوق و شوقش رو برای کودکانه بودن اثر و اینکه یه روزی ممکنه به کار خودم هم بیاد داشتم. اینکه بچه ای داشته باشم و بهش بگم ببین مامان جون! اسم مامانت روی جلده! من اینو برای تو ترجمه اش کردم و تقدیم به تو .حالا که چند روز پیش داشتم این کتاب رو برای نیما می خوندم اگر بگم لذتش قابل وصف نبود عین حقیقت رو گفتم. وقتی دست کوچیکش رو به صفحات اون گرفت و به عکس روی جلد براقش خیره شده بود. تصاویر کتاب رو با دقت نگاه می کرد و من تمام مدتی که بخشهایی از اونو براش می خوندم یاد نیت اون روزهام و به ثمر نشستن اون تو این روزها افتادم. چقدر زود گذشت و چقدر زود خواهد گذشت این روزها...
* نیما چند روزی یه که یه مشکل گوشی(مربوط به گوش)پیدا کرده که رفته رو اعصابم. هفته پیش گوش درد داشت و وقتی بردیم دکتر گفت گوشهاش جرم زیادی داره و باید شستشو بشه(ظاهرا گوش همه این جرم رو می سازه و آناتومی گوش بعضی ها طوری یه که به راحتی این جرم خارج نمیشه و مال بعضی ها برعکسه) البته این شسشوی گوش رو خیلی ها انجام دادن اما چیزی که نگرانم کرده اینه که بعضی ها میگن خوب نیست و نیما هم چون سنش کمه ممکنه بعدها عوارضی چیزی داشته باشه برای گوشش. کسی چیزی نمی دونه در این مورد.
* سواپ روز جمعه خیلی خوب بود. گل مریم می گفت تو خیلی بخشنده ای. نه قیمتی تعیین کردی برای اجناسی که آوردی و نه مایلی این کار رو بکنی. واقعا این طوریه؟ فلسفه ام اینه که وقتی چیزی به دردت نمی خوره حالا ارزون خریده باشی یا گرون دیگه فرقی برات نمی کنه چون بدردت نمی خوره پس بهتره که ردش کنی بره. عوضش می تونی چیزی تهیه کنی باهاش که دنبالش بودی یا احتیاج داشتی یا اصلا خوشت اومده و من دقیقا دیروز با این نیت رفتم سواپ. خیلی خیلی هم خوب بود و واقعا از بعضی چیزها که تو دست و پام بودند راحت شدم. به نظرم این طرح سواپ خیلی خوبه و ما ایرانی ها واقعا لازم داریم که بهش عادت بکنیم و تو فرهنگمون جا بیفته بخصوص اینکه ما مصرف رو بر حسب نیاز یاد نگرفتیم و سواپ از هر نوعش اینو به ما یاد می ده. پس بازم مرسی گل مریم جون! در ضمن من واقعا دیروز از بابت تمیز کاری ای که گل مریم برای خونه اش بعد اون همه ریخت و پاش لازم داشت شرمنده شدم و امیدوارم بتونم جبران کنم. |
|
|
|
|
|
| |
|
یکشنبه بیست و دوم دی 1387 |
|
غر نامه من مادر |
 |
|
نمی دانم این چه شانسی است که من دارم که هر وقت کسی زنگ می زند خانه مان که از قضا با او خیلی هم رودربایستی دارم نیما چنان جنجالی راه می اندازد و جیغ و دادی می کند که کلا ته مانده آبرویی هم که پیش طرف داریم همه دود می شود و می رود هوا! نمونه اش دیروز که ناشرم زنگ زده بود تا مثلا شماره تلفن چند نویسنده را از من بگیرد و نیما از این طرف پرید پشت لپ تاپ و هر چه تایپ کرده بودیم با یک دکمه دلیت پاک کرد و بعد خواسته ها و بهانه های غیر معقول که چرا با من حرف نمی زنی و با تلفن حرف می زنی و بعد گریه بلند آن چنان که ناشر به من گفت واقعا شما با این بچه چطور در خانه کار می کنید و این بچه به کی رفته؟ واقعا جای من باشید چه جوابی می دهید و اصلا چه جوابی دارید که بدهید. همین ناشر از دغدغه مادران شاغل بی خبر هم باز هفته پیش زنگ زده بود و نیما باز همان موقع مشغول گریه و دلتنگی شدید برای پدرش بود که رفته بود بیرون و من بیچاره مجبور بودم ساکتش کنم. چند بار خواستم تلفن را بگذارم روی پیغام گیر اما بعد وقتی گفت کار فوری دارم فورا گوشی را پریدم و برداشتم. باز هم یک مورد دیگر مربوط به یک ماه پیش بود که باز هم این ناشر سر گریه کردن نیما زنگ زد و خلاصه من مشکوکم که این آقا دوربین مخفی گذاشته در خانه مان که هر وقت نیما گریه می کند به من زنگ بزند و متلک بارانم کند که این بچه شما چقدر گریه می کند و به مادرش رفته یا پدرش؟ بخدا نه من بچه بودم انقدر گریه می کردم و نه پدرش و اگر شیطنتش زیاد بود می گفتم به پدرش رفته اما این یکی را واقعا نمی دانم؟! خلاصه که من دیگر غ.ل.ط بکنم در خانه که هستم گوشی تلفن را بردارم تا بچه گریه کند و بعد بیایید برای نشان دادن عصبانیش از دست من بازویم را گاز بگیرد و بعد سیم تلفن را بکشد که در کل قطع شود! خدا بیامرزد آن تلفن بی سیم مان را که در اینجور مواقع به دردمان می خورد شدید و نیما در کل نابودش کرد از بیخ و بن!کسی قرصی آمپولی چیزی برای بند آوردن گریه بچه ای که عجیب در گریه کردن پشتکار دارد سراغ ندارد ؟
* آهای اهالی محل وبلاگستان اونایی تون که بخصوص بچه پسر دارید و کلا بچه دارید روز جمعه از ساعت ده تا دوازده صبح خونه گل مریم جون سواپ وسایل نی نی و مامان های نی نی است. سواپ یعنی تعویض و خرید و فروش وسایل نو و دست دوم. پس هر کی وسیله ای داره که نو مونده یا نو است و خوشش نمی یاد یا دوستش نداره حتی وسایل بچه مثل لباس و اسباب بازی و سی دی و اینها رو بذاره تو ساک و با خودش بیاره اگه دوست داره. آدرس رو هم مي تونيد يا از خود ميزبان سواپ بگيريد يا كه از من تا براتون بذارم. البته فقط ني ني نياريد كه ميشه مثل قضيه بالا. گريه... بپر بپر... و كلا نمي فهميم چي رو داريم با چي طاق مي زنيم. |
|
|
|
|
|
| |
|
|
بچه دوم؟! |
 |
|
روزهایی هست که هوس دومی را هم می کنم. روزهایی خیلی خیلی خیلی و باز به توان خیلی نادر. روزهایی که دلشادم و حسابی حال و حوصله ونگ و وونگ بچه را دارم. روزهایی که با بدنیا آمدن یک نوزاد تازه در خانواده با خودم می گویم یعنی نیمای من هم به این ریزی و با نمکی بود؟ روزهایی که حالم خوش است و دچار توهم می شوم که این تک بچه بدون خواهر و برادر در آینده خیلی بهش سخت می گذرد. روزهایی که نیما از دنده راست بلند شده و از صبح مثل بچه آدم می نشیند پای تلویزیون و دیدن کارتونها بعد کمی بازی می کنیم و بعد با اشتها غذا می خورد و من از غذا خوردن بچه کیف عالم را می کنم و بعد می گیرد دو ساعتی می خوابد و علی رغم خواب ظهر شب هم خوب می خوابد. روزهایی که یادم می رود کلا سختی بچه داری را و اینکه دو جفت ۳۶۵ روز سال یعنی دو سال و اندی من هر شب انقدر از بی خوابی نیما بد خوابیده ام که خواب خوب را فراموش کرده ام. روزهایی که قیمت پوشک و شیر خشک را فراموش می کنم و فکر می کنم بچه یعنی همین لباسهای جینگیلی مستون. روزهایی که وقتی یک بچه چهار ماهه را می بینم که آب دهانش مثل چی آویزان است و با آن پوشک تپلش چهار دست و پا راه می رود از این ور خانه سرک می کشد به آن ور خانه و مادر بیچاره اش را به خاطر جمع کردن موها و آشغالهای روی زمین عاصی می کند دلم ضعف می رود برایش و می گویم خوب کاری می کنی. من فدای اون چهار دست و پا راه رفتنت بشم. روزهایی که این بچه های تر و تمیز زیر یکسال را در کریرشان در خیابان می بینم که همانطور زل می زنند به صورت آدم و نه گریه ای و نه تقلایی برای بیرون آمدن از آن تو و ونه اذیتی برای مادر خوشبخت و نه آزاری برای مادر خوشخواب. روزهایی مثل دیروز که چیزی ترجمه کردم برای کارم با عنوان از یکسال اول بچه داری تان لذت ببرید و همچین همه چیز در آن رویایی و با شکوه جلوه داده شده بود که فراموش کردم همه دست تنهایی ها و افسردگی ها و خستگی ها و شب زنده داری ها را. اما .... اما.... این روزها انقدر نادرند که واقعا ثانیه هایی بیش نیستند و روز نیستند. بقول پدرم خدا یکی زن یکی بچه یکی و بقول خودم گر هوس بود یک بار بس بود! |
|
|
|
|
|
| |
|
|
جمع اضداد در من |
 |
سال نو مبارک. مسیحی مسلمون نداره چون به نظرم نو شدن سال بهونه ای یه برای شادی و باهم بودن و به فکر هم بودن پس در هر حال خوبه. من همیشه عادت دارم تو مناسبتهای این جوری با خرید یه هدیه ای که دوست دارم به خودم یه حال کوچیک بدم حالا ممکنه اون هدیه یک کتاب باشه یا یک بلوز برای خودم یا حتی یک رژ کوچیک. دیروز برای سال نو نیما رو بردیم اسباب بازی فروشی تا به انتخاب خودش براش یه کادو کریسمس و سال نو بگیریم و اونم یه دونه از این لگوهای شوالیه رو انتخاب کرد که فقط دو ساعت تمام! آقای همسر رو میخکوب درست کردن و وصل کردن قطعات و پیچ و مهره هاش کرده بود. کاری که برای یه آدمی که اصلا فنی نیست بعیده!اگه بدونید نیما چقدر خوشحال شد و چه ذوقی می کرد از اینکه می دید اسباب بازی اش در حال ساخته شدنه.ما رو تند تند ماچ می کرد و می گفت دستت درد نکنه. زحمت کشیدی(نمیدونم اینا رو از خود ما یاد گرفته یا از تو مهد) بعد هم ما چون معمولا مناسبتی براش اسباب بازی می خریدیم فکر می کرد تولدشه یا جشنه که براش توضیح دادیم سال نو میشه و از این حرفها که اونم چقدر فهمید! بعد شب منو موقع خواب با یک جمله غافلگیر کرد: سال نو مبارک مامان!واقعا این بچه ها با این زبونشون کل عذاب وجدان عالم و آدم رو از اینکه گاهی دعواشون می کنی و باهاشون تندی می کنی به تو میدن. همین پریشب بود که انقدر از فرط خرابکاری های آقا نیما و ضربه ای که با پاش به چشمم زده بود کلی مستاصل شدم و واقعا نشستم به گریه کردن. بخدا عجیب نیست و آدم باید واقعا مادر بشه تا بفهمه گاهی از زور استیصال گریه ات می گیره و نه از ناراحتی یا خستگی. واقعا مستاصل میشی که من با این بچه چه کار کنم؟چرا نمی خوابد؟ چرا انقدر خرابکار شده؟ چرا ما یک چیز سالم در خانه مان نداریم؟ چرا وقتی برای متمرکز کردن افکارم ندارم؟ چرا بزرگ نمی شود من هم نفسی بکشم از این خرابکاری ها و این اعصاب فولادی را عوض کنم با یک اعصاب آرام. چرا همیشه خانه ام روی هوا است و اگر یکی ا ز در بیاید تو نمی گوید اینجا قبلا سیرک بوده؟ چرا نمی توانم یک حمام با دل خوش بروم و بشینم زیر دوش و این موهای گوریده را بدهم زیر آب داغ داغ تا کله ام آرام شود؟ چرا انقدر کیف لوازم آرایش تو پر است از رژ لب های شکسته وسایه های ریخته و ریمل های باز شده که همه فرش را به گند کشیده اند؟ چرا باید انقدر لباس کثیف در خانه داشته باشید که گاهی فکر کنی همین روزهاست که یک خشکشویی در محل تان راه اندازی میکنید.؟ چرا نباید یک سی دی سالم و غیر خش دار در خانه نداشته باشید؟ و پس من کی دوباره می توانم مال خودم باشم؟ برای خودم فکر کنم و برای خودم تصمیم بگیرم؟ حالا همه اینها را داشته باشید و آن حرف شیرین بچه را داشته باشید. عذاب وجدان نمی گیرید؟ از خودتان برای این افکار بدتان نمی آید؟ نمی گید چه مادری شده اید؟ همین چیزهاست که نصف اوقات مرا درگیر خودش می کند. این احساسات متناقض و گاهی این رفتار متناقض. ایا دیگرانی هم هستند که مثل من تکلیفشان با خودشان معلوم نباشد؟
بگذریم. سال نو مبارک!

|
|
|
|
|
|
| |
|
|
تولد بازی با تاخیر |
 |
|
پنجشنبه تولد هیژا جون دعوت بودیم که خیلی خیلی خوش گذشت. نیما که برعکس همیشه که ظهر ها نمی خوابید انروز تا ساعت یک ربع به ۵ در خواب عمیقی بود و دلم نمی اومد بیدارش کنم اما چون میدونستم تو تولد بیشتر بهش خوش می گذره بیدارش کردم. اول ازم پرسید چی کار می خواییم بکنیم و من بهش گفتم هیژا جون یه عالمه لگو داره و نیما هم که عشق لگو اصلا خواب از سرش پرید.مامان هیژا جون هم که واقعاخیلی زحمت کشیده بودند و اینجور مواقع همیشه میزبان راضی نیست و فکر می کنه همیشه یه چیزی کم و کسره اما مهم اینه که بقیه راضی باشن و خوش بگذره. البته جشن تولد هیژا جون خیلی محیط دوستانه و آرومی داشت(بر خلاف مهمونی های که صدای ضبط تا دو کوچه اونور تر میره و خیلی خیلی شلوغ میشن)و من از همینش خوشم اومد چون واقعا نمیدونم از پیری یه از اعصابه یا از چیز دیگه که من این روزها اصلا حال و حوصله مهمونی شلوغ پلوغ و پر از سر و صدا رو ندارم. چند وقت پیش یه مولودی دعوت شده بودیم و از اونجائیکه خیلی خیلی اصرار داشتن که ما بریم رفتیم اما واقعا به یه ساعت نکشیده بود بیرون اومدیم چون اعصاب من با اجازه تون خط خطی خط خطی شده بود با اینحال تولد بچه ها برام یه چیز دیگه است. تکراری نیست چون هر بچه ای مشغول کار خودشه یا بهتر بگم خرابکاری خودشه. یکی به بادکنک آویزون میشه و یکی به کیک ناخنک میزنه. یکی ونگ می زنه و یکی زیر میز دنبال کارد می گرده. درسته که به صاحبخونه خیلی فشار می آید و بعد تمیزکاری اش برای اون می مونه اما من معتقدم که تولد بچه سالی یکباره و من خودم شخصا حاضرم برای تولد بچه ام هر کاری بکنم که بهش خوش بگذره و بچه هم با همین چیزها بهش خوش می گذره.قاطی شدن دوست و فامیل رو تو تولد بچه نمی پسندم اما گاهی آدم چاره ای نداره و نمی تونه واقعا دو تا مهمونی بده و دو بار خونه رو از سقفش تا فرشش تمیز کنه.به هر حال خیلی خوش گذشت و مرسی مامان هیژا جون.
اینم عکسهای هم نیما هم یه دونه عکس تولد (بیشتر نداشتم از تولد )
عکس تولد از راست به چپ: نیما جون- آندیا جون- پسر گلی که اسمشون یادم نمونده و از دوست های هیژا بود-هیژا جون
این عکس هم که نیما یه سالاد میوه گرفته دستش مربوط به کاردستی شب یلدا نیما بود که به مامانش سفارش کرده بودن یه چیز تزئینی با میوه ها درست کنه و من هم براش این تمساح رو درست کردم. البته طرح من در آوردی است و فکر نمی کنم اصلا شبیه تمساح شده باشه اما واقعا دیگه اند هنر نمایی ام بود چون من واقعا استعداد گل آرای و میوه آرایی و این چیزها ندارم اگرچه آشپزی ام خوبه.
|
|
|
|
|
|
| |
|
|
قدر شناسی از نوع چسپی |
 |
|
همیشه به آدمهای قدر شناس به دیده احترام نگاه کرده ام. چه کسانی که دوستانم بوده اندو چه آنهایی که بخاطر لطف کوچکی که در حقشان کرده ام مرا شرمنده لطف بزرگ تر خودکرده اند. باز به نظرم کسی که قدر شناس است انسانیت خودش را نشان می دهد و این قدر شناسی حتی می تواند یک تشکر یا یک جمله محبت آمیز باشد. امروز سخت مشغول ترجمه چند خط نامفهوم از این کتابم بوده ام که دیدم نیما با یک مشمای بزرگ از انواع و اقسام چسپ ها از مایع گرفته تا جامد و از نواری گرفته تا چسپ واشر و لوله و چسپ باند و ... آمده سراغم و مرا یاد خاطره ای جالب انداخت. موضوع از این قرار بود که دو سال پیش که نیما بدنیا اومد مستاجری را برای خانه مان آورده بودیم که آدم شریفی بود ولی مبلغی را که برای رهن و اجاره تعیین کرده بودیم نداشت اما خانه را پسندیده بود و می خواست همسر و بچه کوچکش را به آنجا ببرد. موقعی که آقای همسر موضوع را با من در میان گذاشت گفتم چه اشکالی دارد. آنها هم مثل ما تازه بچه دار شده اند و من معتقدم اگر خوبی ای در حق آنها بکنیم راه دوری نمی رود(با آنکه واقعا ما هم این خانه را با قسط سنگینی خریده بودیم که می بایست اجاره را به قسط اختصاص دهیم). این قضیه گذشت و آنها واقعا مستاجرهای خوبی برای ما بودند تا اینکه آقای همسر یک روز برای خرابی لوله یکبار به خانه شان رفته بود و مرد مستاجر که به گفته همسرم در جایی کار می کرد که با انواع و اقسام چسپ ها سرو کار داشت یک بسته بزرگ از انواع و اقسام چسپ ها تزئینی- کاربردی- پزشگی و ... را به او می دهد و می گوید ببر شاید پسرت از رنگ و لعابشان خوشش بیاید. بعد ها که این موضوع را برای این و آن تعریف کردم به من گفتند تو چه ساده ای. خانه را کلی کمتر داده اید و حالا با یک بسته چسپ می خواهند جبران کنند؟ اما حقیقت این است که من مهر و محبت و عاطفه انسانها را یک معادله فرمولی نمی بینم که بالفرض انقدر در حق فلانی کار کردی و انقدر هم باید گیرت بیاید.به نظرم نیت خیر آدمها مهم است. اینکه یک نفر انقدر بفمد که برای لطفی که در حقش کرده ای از تو تشکر کند.حالا چه زبانا چه عملا. بدم می آید از این آدمهایی که گربه کوره هستند. فقط بلدند یک چیزی از آدم بکنند و بروند پی کارشان. چند وقت پیش بود که دوستی به من می گفت چرا آدمها این روزها اینطوری شده اند؟ هر کس می خواهد از تو چیزی بکند و برود. حالا آن چیز مهر و محبت باشد یا مال و جان؟! حقیقت این است که ما قدر شناس بودن و قدر دانی کردن را فراموش کرده ایم. یادمان رفته که اگر فلانی بچه مان را صبح تا شب نگه می دارد (هر چند مادر شوهر)نه وظیفه ای دارد و نه خدا از او خواسته. لطف کرده و باید قدردان این لطف شد. اگر بالفرض دوستت می آید و در آن هفته ای که چشمت را عمل کرده ای یک قابلامه پیاز داغ برایت درست می کند تا چشمت موقع پوست کندن پیازها نسوزد باز هم لطف کرده و هزاران هزار مثال دیگه که ما در روز می بینیم و بی تفاوت از کنارشون رد میشیم. چه خوبه که لطف رو با وظیفه اشتباه نگیریم و قدر دان خوبیهای دیگران با حتی یک جمله تشکر آمیز دستت درد نکنه- مرسی یا شاخه گلی کوچک برای او باشیم. |
|
|
|
|
|
| |
|
|
یه روز زیبای برفی |
 |
|
گاهی میشه بدترین و نه چندان دلچسپ ترین موقعیت های زندگی رو به بهترین و خاطره ا نگیزترین لحظه ها تبدیل کرد. نمونه اش برفی بود که روز پنجشنبه اومد و اگرچه به نظر می اومد ما رو تو ترافیک خیابونها اسیر کنه ا ما بهانه ای شد برای شادی کردن تو پارکی که جز ما کسی رو مهمون خودش نداشت. همیشه از سرما بدم می اومده و می یاد اما اون روز دل رو زدم به دریا تا این سرمای لطیف و وسوسه کننده رو به خاطره ای گرم و آرامش بخش تبدیل کنم. مگه تهران ما تو سال چند بار رنگ برف رو به خودش می بینه تا بخوام این پا و اون پا کنم برای نرفتن و لذت نبردن. با اولین برف کم اما پر خاطره هفته پیش یه چیزی رو این بار با یقین بیشتری فهمیدم و بهش ایمان آوردم و اون اینکه شادی و شاد زیستن همین طوری بدست نمی یان. باید برای داشتنش تلاش کرد و خواست و حتی از دل موقعیت ها یا اتفاقاتی که چندان به نظر خوش آیند نمی آیند میشه شاد ترین و خاطره انگیز ترین لحظه ها رو آفرید و بعد تو یه روزی مثل امروز که پشت میز کارت نشستی و به زندگی یکنواختت فکر می کنی از یاد آوریشون لبخند بزنی. این شعار نیست واقعیت است: این ما هستیم که می تونیم از خودمون آدمهای شاد و پرانرژی یا آدمهای غمگین و دلمرده بسازیم. فقط باید بخواییم و جرات کنیم.
* پس نوشت: ما دیروز بالاخره خاله شدیم. هلن خانم نی نی دخترعموی گلم به دنیا اومد و امروز به امید خدا قراره برم مادر و دختر رو ببینم تا از کنکجاوی و ذوق نمردم. هلن جون انشاالله که همیشه سالم و خوشبخت باشی و سایه پدر و مادرت بالای سرت. تبريك ميگم تولدت رو با يه عالمه بوس براي اين فرشته كوچولو |
|
|
|
|
|
| |