|
|
مشاغل سخت |
 |
|
گاهی که برخی شغلها و کارها رو می بینم به کار خودم امیدوار میشم. هر کاری سختی خودش رو داره اما بعضی کارها دقت و ظرافتی لازم دارن که شاید هر کسی نتونه از عهده اش بر بیاد. امروز صبح نیما رو بردم شنوایی سنجی و اگر چه تا حالا خودم نرفته بودم اما برام خیلی جالب بود شیوه کار اینها برای تشخیص میزان شنوایی یه بچه بازیگوش سه ساله. یه گوشی رو گوشش گذاشتن شبیه هد فون و نیما که معمولا خوشش نمی یاد چیزی رو سرش باشه (کلاه و هدفون و ...) با دقت اونو نگه داشته بود چون بهش گفته بودن گوشی خلبان هاست. بعد هم یه طبل دادن دستش و براش توضیح دادن که ببین این طبله و تو هم باید دسته طبل رو بزنی. مثلا اینجا سیرکه و ...ولی دسته طبل رو باید به این شیشه که جلوته بزنی و به محض شنیدن کوچکترین صدایی از تو هدفون ها این کار رو بکنی. بعد هم یه سبد پر از اسباب بازی های توی لپ لپ(عشق جاودانه بچه ها)بهش دادن و گفتن با هر صدایی یه اسباب بازی رو بهمون نشون بده. اینا کارشون اینه یعنی سر و کله زدن با بچه هایی که گاهی ما که مادرشونیم حوصله نمی کنیم که اینطور یه چیزی رو به اونها آموزش بدیم و در روز تصور کنید چند تا بچه شنوا- کم شنوا یا حتی ناشنوا بهشون مراجعه می کنن. بعضی مشاغل به آدمهای صبور و پر حوصله احتیاج دارند که قطعا من یکیشون نیستم. ترجمه کردن اگرچه کاری یه که خیلی حوصله می خواد ولی یه جور چالش درونی یه و نه بیرونی.واقعا تحسین می کنم کسایی رو که عاشق کارشون هستن و از قضا کارشون هیچ هم آسون نیست.
*کتابم تموم شد و همین روزها عکس رو جلدش رو می ذارم و امیدوام با همون عکس چاپ بشه. عکس سیاه و سفیده و مال یه عکاس معروف. تصویر یه زن بلند اندام هندی است که به پشت رو به دریا ایستاده و موهای بلند و بافته شده ای داره و بغلش یک پسر بچه کوچک یک ساله است. عکسش چیزی رو داره که مفتونم می کنه. حسی از آرامش که میدونم باید در نگاه اون مادر باشه(علی رغم اینکه صورتش رو نمی بینیم) و همینطور امید به آینده.رمان خوبی بود از نگاه من اگرچه یکسری اشکال ها هم داشت. ترجمه فارسی اش چیزی حدود ۷۰۰ صفحه تایپی شد و امروز اگه خدا بخواد قراره تحویل داده بشه. اگه بدونید چه حسی دارم الان. همیشه بعد از ترجمه کاری بلند این حس رو داشتم. حس مادری که بچه اش رو بزرگ کرده و حالا داره اونو می سپاره به دست سرنوشت. براش خوشبختی آرزو می کنه و موفقیتش رو می خواد. شاید این حس خنده دار باشه ولی من با هر کتابی که ترجمه می کنم آنچنان انس و الفتی می گیرم که واقعا تحویل دادنش برام حکم یه جدایی شیرین رو داره. این بچه هایی که ثمره ماهها تلاس و کار کردن من اند و با تمام وجودم دوستشون دارم. عنوان رمان رو ترجمه کردم روزگار شیوا. اگه دوست داشتید اطلاعاتی داشته باشید در موردش یا عکس رو جلدش رو ببینید(البته عکسهای متفاوتی ازش هست) می تونید بریدوب سایت مانیل سوری. به خود نویسنده هم ای میل زدم و اونو در جریان ترجمه شدن این کتابش قرار دادم.امیدوارم نتیجه رضایت بخش باشه.
عکس اینه:

|
|
|
|
|
|
| |
|
شنبه بیست و ششم بهمن 1387 |
|
ولنتاین من |
 |
امروز شاید روز ولنتاین باشه اما من بهترین هدیه ولنتاینم رو تو یکی دو ماه گذشته گرفتم. روزها و شبهایی که برای ویراستاری این کتابم وقت گذاشتی و سطر به سطر و خط به خطش رو با وسواس و دقتی خاص مرور کردی و اشتباهاتم رو بهم تذکر دادی و جمله بندی های تازه ای رو بهم یاد دادی. شاید خنده دار باشه و برای من ای که فارسی مثل همه یاد نگرفتم و دو زبانه بزرگ شدم اشبتاهی مثل چسبیدن به جای چسپیدن باعث تمسخر باشه اما تو نه تنها منو مسخره نکردی بلکه این اشتباه و هزار اشتباه کوچیک و بزرگ دیگه رو با مهربانی بهم یاد آوری کردی و با حوصله درستش رو بهم یاد دادی. میدونم که روحیه ات شاعرانه است و من گاهی از تو چیزهایی می خوام که باید از یک همسر غیر شاعر خواست اما بدون که هیچوقت این محبت های کوچیک و بزرگت رو فراموش نخواهم کرد همون طور که آموزه هات رو. من بزرگترین درسهای زندگی ام رو از تو یاد گرفتم. صبور بودن و عاشقانه و هدفمند زیستن رو و این سر آمد همه هدیه های زیبای دنیاست که تو بهم بی هیچ منتی دادی. من نه یه رگال پر از کیف و کفش و بلوز دارم و نه عطر و موبایل و عروسک های فانتزی اما ثروتی دارم که شاید کمتر کسی داشته باشه و اون عشقی یه که در چنین روزی باهم پیمان می بندیم که هیچوقت فراموشش نکنیم. ولنتاینت مبارک. |
|
|
|
|
|
| |
|
دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387 |
|
جشنواره |
 |
بهترین فیلم جشنواره امسال کاری از اصغر فرهادی به نام درباره الی بود. البته برای سینمای مطبوعات ساعت ۱۱ شب پخش شد و من هم بنا به دلیل موجه شروع شیفت دوم کاری ام تو خونه یعنی امورات پخت و پز و بچه داری از دیدنش محروم شدم ولی اگه اکران شد حتما برید ببینید. ماجرا درباره سفر دسته جمعی چند دوست دوران دانشجویی به شماله که یکی شون مربی مهد کودک بچه شو با خودشون میاره اما طرف که اسمش الی بوده گم می شه و خلاصه سفر زهر مارشون میشه. شاید فیلمنامه خیلی ساده باشه اما واقعا شنیدم که بعضی ها گفتن نه تنها بهترین فیلم جشنواره امسال بلکه بهترین فیلم سینمای ایران تو این چند سال اخیر بوده. البته خود فیلم هم دو ساعت زودتر از جشنواره فجر ما تو جشنواره برلین نمایش داده شد و اونجا هم استقبال شده ازش بد جوری. سال پیش هم که رضا ناجی بازیگر فیلم آواز گنجشک ها خرس طلایی بهترین بازیگری رو از همین جشنواره گرفت و امسال هم مطمئنا این فیلم جایزه ای رو می گیره. باید دید. فعلا که دیروز سه تا دی وی دی که یکیش همون ماجرای عجیب بنجامین بوتون باشه رو گرفتم که امروز حتما ببینم. در ضمن یه فیلمی هم هست که هر روز می بینم. اگه گفتین چیه؟ دی وی دی آموزش ایروبیک. عالیه عالی!مخصوصا که آقا نیما هم پا به پای من ورزش می کنه و شب بیهوش میشه. اینجاش دیگه معرکه اس .کسی آدرس یه خونه بازی جدید رو که بشه توش بی حجاب هم بود (برای راحتی کار خودمون موقع دنبال بچه دویدن)سراغ نداره؟ |
|
|
|
|
|
| |
|
|
|
 |
|
روزهایی مثل امروز که برف میاد فقط دلم می خواد راه برم و هیاهوی این شهر پر دود و ترافیک رو زیر خش خش چکمه هام خاموش کنم. شهر از پشت پنجره مرطوب خونه ها چقدر قشنگه.از پشت ویترین های حراج نوروزی و از پشت چراغ قرمزی که برای سبز شدن کوچکترین عجله ای نداره. !
* به کجا چنین شتابان؟
گون از نسیم پرسید
دل من گرفته زینجا
هوس سفر نداری
زغبار این بیابان
همه آرزویم اما
چه کنم که بسته پایم! |
|
|
|
|
|
| |
|
|
من و این روزهای جشنواره |
 |
|
اومدم بگم که هستم و همچنان گرفتار کار در این روزهایی که به لحاظ حجم کار بیش از هر زمان دیگری در سال گرفتار هستیم. البته این گرفتاری یه جور توفیق اجباری هم هست چون از یک طرف بخاطر جشنواره باید تند تند فیلم ببینیم اما بعدش حال گیری یه که باید بشینی یه مطلب مفصل راجع بهش یا بنویسی یا ترجمه کنی. اونم مثلا تو یه تایم نیم ساعته. تمام مدتی هم که داری فیلم رو می بینی عین این آدمایی که غذا می خورن کوفتشون میشه از بس که بچه عر می زنه یا دست می کنه تو پلو همش باید به فکر مقدمه مطلبت باشی و اینکه چه جوری شروعش کنی. دیروز برای تهیه گزارشی راجع به بازار *فیلم رفته بودم پردیس- ملت و تو راه همش تو این فکر بودم که ساعت ده صبح بازاری نیست(بازار فیلم چهار شروع می شه ولی من چون چهار باید به شیفت سوم زندگیم یعنی تحویل گرفتن آقا نیما از باباش برسم وقت نمی کردم برای گزارش اون ساعت برم) حالا باید از کجا و چی بنویسم که یکدفعه حرفی که مدیر بازار امسال زده که گفته مهمترین رویداد بازار امسال تغییر مکان اون از سالن حجاب به پردیس ملت بوده رو به عنوان مقدمه برای شروع مطلبم استفاده کنم و بعد به قول بچه ها گازش رو دادیم و رفتیم یعنی بقیه مطلب هم خود بخود اومد و خلاصه گزارشی نوشتیم در حد توپ! حالا دیروز جالب بود که من داشتم با مسئول بازار حرف می زدم و درست بغل دستم منظره پارک با تاب و سرسره و اینها بود و اینی که میگن مادر بچه دار همش فکر و ذکرش پیش بچه شه واقعا دیروز در مورد من درست از آب در اومد. اون حرف می زد و من همش چشمش به تاب و سرسره ها بود و یه بند تو این فکر بودم که کاش الان نیما اینجا بود و ...یا وقتی رمپ سالن رو دیدم گفتم اگه نیما اینجا بود چه سرسره بازی ای تو همین جا راه می انداخت. دیگه لازم به تاب و اینها نبود.بعد هم تا دلت بخواد آب سرد کن و آب گرم کن که گفتم باز اگه نیما بود مگه اینها اینجوری بلا استفاده می موندند. تا خرابشون نمی کرد که ول کن نبود! خلاصه که آدم بچه دار ناخودآگاه همه ابزار و محیط رو یه جورهایی در ارتباط با بچه اش می بینه و کارکردهای دیگه ای رو در موردشون کشف می کنه و خودش هم تعجب می کنه از این کشف و شهودش.
* نیما این روزها شعر ای ایران ای مرز پر گهر رو تو مهدشون یاد دادن که من خیلی دوست دارم ولی ایشون به شکل خیلی ضایعی اونو می خونه یعنی :
ای * ایران* ای* مرز* پر* گهن
ای* خاک * بر* سر* چشمه *هاجر(این بخاطر اینه که شعر بارون میاد شر شر پشت خونه هاجر رو بهش قبلا یاد داده بودم و حالا هنر رو جای هاجر اشتباه می گه)
دور* از* تو* اندیشه* بلان*
پابنده* مانی* و*جامدان.
واقعا نه اینکه عمدی باشه که اینجوری بخونه. خودش هم واقعا نمی فهمه که داره اشتباه می خونه و ما در تلاشیم که درستش رو بهش یاد بدیم. ولی تا اطلاع ثانوی از خواندن این شعر جلوی دیگران معذور کردیمش. برم که مطلب فیلم * کاتین مال آنده وایدا رو بنویسم. |
|
|
|
|
|
| |
|
|
سال 87 زودتر برو! |
 |
|
روزهایی مثل امروز که بعد از یک روز خانه نشینی با پسرکم مجبورم سر کار بیایم و او هم حسابی اول صبحی دل مرا با جمله هایی مثل مامان نرو! بذار خونه پیشت بمونم!بریم خونه! کباب که چی جزغاله می کند باز هم می خواهم یاغی گری کنم. بگویم اولین حق من بعنوان یک مادر لذت بردن از این دوران و دیدن شادی فرزندم است و نه اجبار به کاری که این روزها واقعا خسته ام می کند و در کل انگیزه ای برای ادامه دادنش چه مالی و چه روحی برایم نگذاشته. آقای همسر می گوید بچه لازم دارد به مهد برود و اجتماعی بشود اما این چه جور اجتماعی شدنی است که باید به زور انجام بگیرد؟ آیا این هم مثل قانون بقاء مزخرفی است که برای آن مجبوریم خیلی کارها را بی اراده- بی انگیزه و بی علاقه انجام دهیم؟ امروز همه غمهای عالم را در دلم ریخته اند. برای داشتن آغوشی کوچک که نمی تواند همه عشق فرزندش را هر زمان که اراده کند و بی حرفی و حدیثی و منتی داشته باشد. برای این پیشرفت لاک پشت وار مادی در سالی که می خواهم زودتر تمام شود تا نحسی و بی برکتی اش را با خود ببرد. برای این بلاتکلیفی ای که مثل بختک به زندگی ام افتاده و یکسره نمی شود خیلی تصمیمات و اماها و شاید ها. سال ۸۷زودتر برو تا آغازی نو را تجربه کنم.
* این روزها به خاطر جشنواره* فیلم*فجر خیلی سرم شلوغه. سعی می کنم بیشتر بخونم. |
|
|
|
|
|
| |
|
|
هر آمدنی.... |
 |
|
روزی روزگاری نه چندان دور سر کار آمدن خیلی صرف داشت. چه روحی و چه مادی. از آن روزگار خوب چیز زیادی نمی گذرد و من احساس می کنم که با سر کار رفتن واقعا دیگر این روزها سر کاری!!!!!! سر کار از این لحاظ که با یک حساب چهار انگشتی متوجه می شوی که نصف حقوقت دارد بابت مهد بچه و دستور و فرمایشات مهد که اینو بگیرید و اونو بیاورید می رود و از نصف بقیه هم باز نصفش خرج کرایه ماشین و راه و خورد و خوراک و استهلاک سر کار رفتنت می شود و در حقیقت دلت را خوش کرده ای به چندر غازی که اگر واقعا خانه بمانی و کار خلاقه ای مثل آرایشگری یا حتی همین ترجمه آزاد را انجام دهی شاید خیلی راحت بدون آن همه استهلاک و ....سه یا چهار برابر آن را در بیاوری. بعد از نه سال سابقه کاری هنوز هم قراردادی هستی و بعد از نه سال کار همانقدر احساس ناامنی شغلی می کنی که روز اول و تازه خدا را شکر می کنی که بچه ات از آن دست بچه هایی نیست که موقع رفتنت به سر کار گریه و زاری راه بیندازند و جگرت را کباب کند وگرنه دل کار کردن را هم نداشتی.! واقعا سر کار رفتن این روزها اقتصادی است؟دوباره بعد از پنج سال دبیر. سرویسمان عوض می شود و موقع رفتن حرفی زد که هنوز در گوشم است: هر آمدنی رفتنی هم دارد!من مانده ام و هزار و یک فکر که عمر ماندن من چقدر خواهد بود؟!...
* از امروز سهمیه روزانه روز*نامه مان هم که هر روز برای همسر سوغات محل کار می آوردیم قطع شد. این هم روش!!! |
|
|
|
|
|
| |