تبليغاتX
نیما شیر پسر
   
نیما شیر پسر
من و تویی که بزرگ می شوی
 
 
آرشيو مطالب

آبان 1388

مهر 1388

شهریور 1388

مرداد 1388

تیر 1388

خرداد 1388

اردیبهشت 1388

فروردین 1388

اسفند 1387

بهمن 1387

دی 1387

آذر 1387

آبان 1387

مهر 1387

شهریور 1387

مرداد 1387

تیر 1387

خرداد 1387

اردیبهشت 1387

فروردین 1387

اسفند 1386

بهمن 1386

دی 1386

آذر 1386

آبان 1386

مهر 1386

شهریور 1386

مرداد 1386

____________________
مطالب اخير

جمعه خوب

بهترین خبر

انسانی به نام مادر

29

mother

بتمن و دنیای پسربچه ها

کودک و خدا

روز جهانی کودک مبارک

اندر احوالات این روزهای ما

سپید زیبا

____________________
پیوندهای روزانه

اخبار ستارگان هالیوود

____________________
پیوند ها

آرش وروجك

مامان پرهام

مامان آنديا

مامان آرين

مامان ستايش

نونوش جان

مامان امير مهدي

مامان آرتا

مامان هيژا

مامان فراز

مامان شروين

آشپزخونه مامان شروين

مامان نازنين فاطمه

مامان ايليا توپولي

يه جاي دنج

مريم جون

دلنوشته هاي آيتك جون

نوشته هاي گل مريم

نيروانا جون

بهشت كوچك شيلا جون

من و يه آقاي شيك

گلپرخانم عزيز

مامان مهراد

مامان پرنيان

مامان ارشك

مامان ارشيا

مريم جون

آوات و هيوا

مامان آزاده

مادراني مثل من

يادداشتهاي يك زن

مامان هوچهر

آرزو جون

من و يك زندگي

فال حافظ! نیت کن!
انجمن گفتگو لیمونات
عکس بازیگران و مدل
نرم افزار
سایت تخصصی موبایل
قالب وبلاگ

____________________
امكانات جانبي

RSS 2.0

 
 
 

چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387

سال نو مبارک

برای همه در سال جدید اول سلامتی و بعد رسیدن به خواسته هاشون رو آرزو می کنم. امیدوارم سال جدید سال متفاوتی باشه اما خوب و از اونجائیکه هم که سال گاوه سالی پر برکت. من همیشه اول هر سال میرم طالع بینی چینی ها رو می خونم راجع به اون سال. امسال که سال موش بود در هیچ طالع بینی چینی ای ازش بعنوان سالی خوب یاد نشده بود و همون اول سال همه جا پیش بینی از رکود بازار بورس و ورشکستگی اقتصاد جهانی بود اما گویا در سال گاو قراره خیلی چیزها بهتر بشه. امیدوارم .پیروز باشید و پاینده.

در ضمن امروز آقا نیما با من تشریف آوردند سر کار و خودتان حکایت ناگفته را حدس بزنید. ادامه چهارشنبه سوری و آتش سوزاندن در محل کار مامان.

 

 
 

شنبه بیست و چهارم اسفند 1387

لاک پشت بازی

مهمترین حادثه این روزهای من و یا به عبارتی دیگر این روزهایمان تماشای دو عدد بچه لاک پشت دست و پا چلفتی و تا حدودی خوشخواب شده که چند روزی است مهمان ما شده اند و احتمالا با آنها سال را تحویل کنیم. کارهای جالبی می کنند و خوب سرمان را به جای فیلم دیدن با خودشان گرم کرده اند. نمیدانم لاک پشت ها چقدر آی کیو دارند اما دوست همسرم که چند سال پیش لاک پشت داشته و حسابی بزرگ و پرواری شان کرده بود نهایت بهره وری فکری را از آنها گرفته بود و با آنها پینگ پونگ هم بازی می کرد! نیم که چنان در چشمهایشان دقیق می شود و بر و بر نگاهشان می کند که بدبخت ها خوابشان کوفتشان می شود و با گردن کج راهشان را می کشند می روند زیر یکی از سنگ ها. در ضمن  این روزها استفاده خوبی برای انواع محصولات اسباب بازی دست و پا گیر لپ لپ پیدا شده و همه را این وروجکمان روانه ظرف آب آنها کرده است (بخصوص دو لاک پشت اسباب بازی کوچکش را که از توی لپ لپ در آورده). تازه یکی از لاک پشتهای اسباب بازی کوک هم می شود و نیما بعد از کوک کردن آنرا می گذارد داخل آب و چنان گرد بادی آن تو راه می افتد که لاک پشت ها به سرعت خرگوش پا به فرار می گذارند و تمرین شنا می کنند تا مبادا ماهیچه های پایشان گرفتگی پیدا کند. خلاصه که این لاک پشت ها فیلمی کرده اند ما را در این روزها. هر از گاهی هم نیما ناخنکی به سبزه های عید بنده می زند و یک مشتی می ریزد برایشان که تا داد مرا می شنود مرا صدا می زند تا آنها را بر دارم و خلاصه که کار دوم ما شده جوانه عدس جمع کردن از روی آب. به کسانی که دنبال حیوان خانگی بی آزار و راحت السفری(چون تصمیم داریم ببریمشان سفر با خودمان) می گردند قویا لاک پشت را توصیه می کنم البته سالمش را. این روزها هم کلی در اینترنت راجع به لاک پشت ها و غذایشان و سرگمی شان و چه میدانم روحیات و خلق و خویشان تحقیق کرده ام که خودم یک پا لاک پشت شناس شده ام. مطب لاک پشت ها را هم پیدا کرده ام در تهران. عکسشان را می گذارم خیلی زود. من خودم شخصا خیلی تمایلات سنتی و گاها افکار سنتی دارم. یکی اش مربوط به همین حیوانات است که می گویم حیوانات آمد نیامد دارند. یعنی به دست بعضی افراد خوبند و به دست بعضی های دیگر نه. دوستی داشتیم که یکبار یک جفت پرنده گرفتند و پرنده هایشان به سرنوشت دردناکی مبتلا شدند. یکی شان به طرز مرموزی مرد و دومی هم خودکشی کرد. یک شب وقتی از بیرون به خانه برگشتند متوجه لکه های خون روی در و دیوار شدند و بعد که به قفسه پرنده نگاه کردند دیدند پرنده بی نوا آنقدر خودش را به ققسش کوبیده بود که زخمی شده و آنقدر ازش خون رفته بود که مرد. تا حالا نه آنها علتش را فهمیدند و نه ما. به گمانم خودکشی به حیوانات هم رسیده است. بعد  هم رفتند لاک پشت خریدند که کور از آب در آمد. کور مادرزادی. و دیگر این شد که هیچ حیوانی نخریدند. به نظرم حیوانات خیلی تحت تاثیر حال و هوای محیط شان هستند و نیما اگرچه از سر بچگی کارهایی می کند اما واقعا لاک پشت هایش را دوست دارد. اسم یکی شان را ما گذاشتیم لاکی و دومی را خودش گذاشته حاج خانم. چرایش را واقعا نمی دانم. خدا کند که این لاک پشت ها در خانه ما عاقبت به خیر شوند.

نيما و لاكي

نيماي قشنگم

 
 

دوشنبه نوزدهم اسفند 1387

امید

سبزه ها رو هول هولکی خیس می کنی تا شاید برای شب عید نوک بزنند و مثل سال قبل نشه که مجبور بشید سبزه حاضری بخرید چیزی که اصلا به دلت نمی چسپه. ماهی خوردنی شب عید رو هم از الان می گیری تا دوباره مثل سال پیش نشه که کپور رو به جای سفید بهت انداختن. لیست خرید عیدی این و اون رو از الان درست می کنی تا دوباره مثل سال پیش نشه که خریدهای عیدی دقیقه نود افتاد و حاصلش چیزهایی بود که نه به تو چسپید و نه فکر کنم به بقیه. بعضی آذوقه های غذایی سال بعد رو از الان تهیه می کنی تا نشه مثل سال قبل که مجبور شی همه چی رو با قیمت های دولا پهنا بخری. ساعت تحویل سال رو همین الان تو سر رسید تازه ات نگاه می کنی تا نشه مثل سال قبل که حتی فرصت نمی کردی بپرسی سال تحویل ساعت چنده؟حتی به دعاهایی که می خوای سر سفره هفت سین بکنی فکر می کنی چون سال جدید رو می خوای با دعاهای تازه و متفاوتی شروع کنی. در سال جدید همون دعاهای سال قبل هستند بعلاوه فهرست بلند بالایی که این بار از ته دلت از خدا می خواهی شون.  سعی می کنی امسال با هر کار کوچیکی که از دستت بر میاد زودتر به استقبال سال جدید بری چون امسال رو اصلا دوست نداشتی.نه سال خوبی برای تو بود و نه برای خانواده ات. همه چی این روزها رو دور تند افتاده و تو خوشحالی. خوشحال از اینکه امیدی تو دلت هست برای اینکه بتونی سال جدید بهتری داشته باشی. امید... امید... امید...سعی می کنم فراموش نکنم که انسان به امید زنده است.خورشید کوچکی که در یک روز زمستانی باز هم دلم را روشن کرده است.

 
 

سه شنبه سیزدهم اسفند 1387

قایمک گاه

قضیه از این قرار است که ما در آشپزخانه خانه مان برای مصون بودن برخی اقلام خوراکی و غیر خوراکی از دستبرد آقا نیما کابینتی داریم که اسمش هست قایمک گاه. اینجا به معنای واقعی کلمه همه چیز از شیر مرغ تا جان آدمیزاد پیدا می شود. این چیزها هم معمولا چیزهایی هستند که این گل پسر ما یا به خوردنشان علاقه بسیاری دارد یا به اشتباه علی رغم اعتراض های انفجار آمیز مادرشان تبدیل به وسایل لهو و لعب ایشان شده. اقلام این قایمک گاه عبارتند از: بسته زرشک- آدامس- پفک- ادویه های قرصی گایینا بلانکا یا الیت- برگ بو- شکلات (همه شکله و همه رنگه و همه جوره)- نخ و سوزن(استریلی که بنده برای دوختن مرغ یا چه میدانم ماهی شکم پر استفاده می کنم و در حقیقت ابزار دست بنده است)- بسته میوه خشک-آلوچه-تزئینات روی یخچال-تخمه آفتابگردان-از این خاک های ژله ای که شبیه توپ است- زرورق و قالب های پخت شیرینی-شربت خرما-....

و..و... دیروز اون اتفاقی که نباید بیفته افتاد. یعنی این کشو کشف شد توسط ایشون. فکر می کنید با دیدن اون همه گنجینه گمگشته چی گفت:به توان هزار و بعد به توان دو هزار و بعد:وای مامان!! اینجا چه کیفی میده!! مثل شهر بازی یه!!یعنی اینکه هر روز بخوابیم و بیدار شیم (معیار نیما برای شمردن روزها)و همش بخوابیم و بیدار شیم بریم شهر بازی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 
 

شنبه دهم اسفند 1387

بوی عید ...

  1. درسته که خونه تکونی سخته و خیلی زحمت داره اما واقعا من یکی که حاضر نیستم لذت نوشیدن یک فنجان چای یا قهوه خوشمزه بعد تمیز شدن خونه و حض بردن از دیدن یه خونه خلوت و تمیز شده رو با هیچ چی عوض کنم. شما چطور؟
  2. حسن این تعطیلی های زنجیره ای چرتک ظهر بود. دیروز خوابیده بودم آقا نیما اومده منو بیدار کرده و به من میگه. مامان چقدر می خوابی. تو دیگه آخرشی!( به خدا من نمیدونم اینو از کجا یاد گرفته. کاربردش رو هم فکر کنم برای خواب ظهر من بعد قرنی بی خوابی کشف کرده بود!)
  3. انقدر تو این چند روزه به معیار و مقیاس خودم تو فیلم دیدن جلو افتادم که نگو. اینها رو دیدم: کتابخوان- میلیونر زاغه نشین- بچه عوضی- سرگذشت عجیب بنجامین باتن و تازه چند قسمت از سریال (به نظر خودم کسالت بار) لاست. چقدر هم از دست اسکار گرفتن این فیلم میلیونر حرص خوردم. نمی گم فیلم خوبی نبود چون فیملمبرداری اش عالی بود ولی واقعا اسکار از کجا به کجا رسیده؟! اسکار بالیوودی به سبک هالیوودی !
  4. دوباره نیما: دیشب موقع خواب لباس خواب تنش کردم و با بوییدن بوی خوشبو نرم کننده از روی لباسش بهم گفت: مامان اینم بوی گل میده. من فت(فکر)کردم فقط گل بوی گل میده!
  5. بخدا نمی خواهم تن به وسوسه های شیطانی ام بدهم. قضیه از این قراره که یک ناشری دوباره بهم پیشنهاد ترجمه یک کتاب از میخائیل بولگاکف داده که این دفعه حجمش کمه. تازه دارم کیف بی مسئولیتی رو می کنم که دوباره اون وسوسه هه داره به سراغم میاد. یکی بیاد منو پشیمون کنه!
  6. این عید زودتر بیاد ما استارت سال جدید رو بزنم. کلا عاشق استارت زدن ام!بخصوص وقتی پای خداحافظی با سال موش و استقبال از سال گاو باشه.

* پانوشت: کسی بخار شو مارک خوب سراغ نداره. با قیمت لطفا. کارکردش برای تمیز کردن شیشه و فرش و مبلمان باشه.

 
 

یکشنبه چهارم اسفند 1387

مادر یعنی...

برای نوشتن این پست خیلی فکر کردم. بذارم. نذارم. اگه بذارم میگن چه مادر بی احساسی و اگه نذارم ته دل خودم می مونه. حقیقت ا ینه که بله!!!!! من بر خلاف همه مادران وبلاگی دوست داشتنی که همیشه قربون صدقه دست و پای بلوری بچه شون می رن و هیچوقت خسته نمی شن نمی تونم این طوری باشم. یعنی کلا نمی تونم اینجوری باشم چه نسبت به بچه ام که از جونم عزیزتره یا بقیه اعم از شوهر و مادر و مادر شوهر و خواهر شوهر و دوست و فک و فامیل! اگه چیزی برام سخت باشه میگم سخته و ابایی ندارم از اینکه ته دلم بر خلاف همه فکر می کنم. حقیقت اینه که نیما علی رغم همه شیرینی ای که به زندگی ام آورده و عشقی که یه مادر می تونه به بچه اش داشته باشه منو از اون ابعاد شناخته شده ای که از زندگی می دونستم دور کرده. سالهاست که یه سینمای دو نفری نرفتیم و فیلمی رو با شوق و ذوق از ته دل سیر ندیدیم بدون اینکه وسطش نگران پرت شدن لنگه دمپایی به سر و صورتمون یا اصابت ماشین اسباب بازی و شمشیر به دست و پامون باشیم. چند سالیه که دلم برای کوچکترین لذت ها مثل یه دوش آب گرم طولانی تا هر زمان که خواستم و هر موقع از روز که خواستم تنگ شده و چند ساله که آشپزخونه ام رنگ پختن غذاهای فانتزی و کیک و شیرینی رو که دوست دارم به خودش نگرفته. چند سالیه که خرید درست و حسابی بدون نگرانی از اینکه الان دیر شده و یا اینکه اصلا خودم نخرم و فقط برای پسر دردونه ام بخرم رو نکردم و چند سالیه که به معنای واقعی وقت نکردم دو کلمه درست و حسابی و بدون وقفه با همسرم حرف بزنم چه برسه به درد دل های طولانی. چند سالیه که خواب خوب و بی دغدغه کنار رفتن پتو از روی بچه و بیدار شدن و چک کردنش رو فراموش کردم و چند سالیه که ...بچه تمام زندگی زناشویی رو تحت تاثیر قرار می ده و این تحت تاثیر قرار دادن ها حقیقتا همیشه خوب نیست. گریه بی امان بچه اعصابی برای یه گفتگوی عاشقانه نمی ذاره و بهونه گیری های اون گاهی باعث می شه که آدم از خودش هم غافل بشه. نمیدونم چرا یاد اون حرف معروف افتادم که میگن زن بلاست ولی خدا هیچ خونه ای رو بی بلا نکنه. بچه چراغ خونه است و  لذت و شیرینی خودش رو داره مثل موقعی که خسته از سر کار میای و می پره بغلت و تمام خستگی ات رو ذره به ذره از تنت به در می کنه یا شیرینی بوسه کوچکی که حاضر نیستی با دنیا عوضش کنی اما این باعث نمیشه مادر بودن متراادف با افسوس روزهای تنهایی رو نخوردن باشه یا اینکه چون مادری پس هیچوقت نباید از دست یه بچه بازیگوش غر بزنی پیش این و آن و یا گاهی ته دلت آروز کنی کاش می شد یک مرخصی چند روزه یا چند ساعته گرفت از شغل مادری. باز این به معنی پشیمون شدن از بچه دار شدن یا نخواستن و ... اینها نیست چون بچه پاره تن آدم است و مگر می شود آدم بچه اش را که اندازه خودش دوست دارد دوست نداشته باشد ولی گاها شده که آدم حوصله خودش را هم نداشته باشد. این یعنی اینکه برای همیشه از خودت متنفری؟ هیچوقت دوست نداشتی در این دنیا باشی؟ مسلما نه! مشکل من با تظاهر است و این چیزی که که خیلی ها در خودشان سرکوب می کنند. نیاز به گاهی خود بودن بدون هیچگونه وابستگی به کسی یا چیزی. تنها بودن. خلوت کردن.بارها گفته ام مادر بودن جمع اضداد است. یک مادر حتی تکلیفش هم با خودش ممکن است روشن نباشد و لازم باشد نقش کسی را بازی کند که همه فن حریف است و هیچوقت نه دچار خستگی می شود و نه افسردگی. مادر یک انسان هم هست و می تواند و حق دارد که غر بزند گاهی که فقط می خواهم خودم باشم و بروم به غار تنهایی ام بدون عذاب وجدان و منت و اکراه و ....من کودکم را عاشقانه دوست دارم و می پرستم و هیچوقت سعی نکرده ام مادر بدی برایش باشم و یا یک لحظه جدایی اش را تحمل کنم اما دوست دارم با احساساتم رو راست باشم. گاهی می شود که از مادر بودن خسته می شوم و این جور مواقع است که دوست دارم چهار تا وبلاگ دیگر را هم بخوانم که بجز تعریف از بچه هایشان گاهی بخاطر آنها از کوره در می روند و  مثل مادر ارشک جرات دارند که بگویند زندگی ما قبل از به دنیا آمدن پسرم هم خوب بود .

* پسرکم دوستت دارم. این درد دل های مادرت بود تا بعدا این ها نشود عقده و وقتی بزرگ شوی به رخت بکشد که این کار را برایت کردم و آن یکی کار را برایت کردم. همه لحظه های من از آن توست و بدان که تک تک سلولهای وجودم عاشق وجودت هستند.

 
 

Weblog Themes By Pars Theme