تبليغاتX
نیما شیر پسر
   
نیما شیر پسر
من و تویی که بزرگ می شوی
 
 
آرشيو مطالب

آبان 1388

مهر 1388

شهریور 1388

مرداد 1388

تیر 1388

خرداد 1388

اردیبهشت 1388

فروردین 1388

اسفند 1387

بهمن 1387

دی 1387

آذر 1387

آبان 1387

مهر 1387

شهریور 1387

مرداد 1387

تیر 1387

خرداد 1387

اردیبهشت 1387

فروردین 1387

اسفند 1386

بهمن 1386

دی 1386

آذر 1386

آبان 1386

مهر 1386

شهریور 1386

مرداد 1386

____________________
مطالب اخير

جمعه خوب

بهترین خبر

انسانی به نام مادر

29

mother

بتمن و دنیای پسربچه ها

کودک و خدا

روز جهانی کودک مبارک

اندر احوالات این روزهای ما

سپید زیبا

____________________
پیوندهای روزانه

اخبار ستارگان هالیوود

____________________
پیوند ها

آرش وروجك

مامان پرهام

مامان آنديا

مامان آرين

مامان ستايش

نونوش جان

مامان امير مهدي

مامان آرتا

مامان هيژا

مامان فراز

مامان شروين

آشپزخونه مامان شروين

مامان نازنين فاطمه

مامان ايليا توپولي

يه جاي دنج

مريم جون

دلنوشته هاي آيتك جون

نوشته هاي گل مريم

نيروانا جون

بهشت كوچك شيلا جون

من و يه آقاي شيك

گلپرخانم عزيز

مامان مهراد

مامان پرنيان

مامان ارشك

مامان ارشيا

مريم جون

آوات و هيوا

مامان آزاده

مادراني مثل من

يادداشتهاي يك زن

مامان هوچهر

آرزو جون

من و يك زندگي

فال حافظ! نیت کن!
انجمن گفتگو لیمونات
عکس بازیگران و مدل
نرم افزار
سایت تخصصی موبایل
قالب وبلاگ

____________________
امكانات جانبي

RSS 2.0

 
 
 

چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388

دعای والدین

۲۴ ساعت یک روز خوب را می سازند. هفت روز یک هفته دوست داشتنی و ۵۲ هفته یک سال به یاد ماندنی را اما به خاطر داشته باش که محبت و دعای پدر و مارد تضمین کننده یک عمر خوشبختی و سلامتی است.

*از این نوشته که اونو جایی خونده بودم خیلی خوشم اومد. دیدم قابل توجه کسانی یه که از پدر و مادرشون انتظاراتی دارند که به هیچ وجه اجازه نمی دن بچه هاشون هرگز ازشون داشته باشن. دیروز با دوستی حرف می زدم که می گفت بچه شیطونش از ۶ و نیم صبح تا ۷ شب و گاهی ۸ شب پیش مادرشه(مادر دوستم). بچه شون اتاقی پر از اسباب بازی و کمدی پر از لباسهای گرون و مارکدار داره. خود دوستم میگه مادرش معتقده اونا سعی می کنن با خریدن لباس و اسباب بازی برای بچه شون جبران محبتی رو که به بچه شون در ساعت های دور از خانه دارن بکنن. (این سناریو آشنا نیست؟!) و جالب اینجاست که وقتی از دوستم پرسیدم تو خودت حاضر بودی خونه دار بودی و بچه بازیگوشت رو ساعت ها تو خونه نگهداری گفت: اصلا من برای این کار می کنم که خونه نباشم. بچه ام رو دوست دارم اما اعصاب بچه داری ندارم. از خودم پرسیدم:پس مادر بیچاره تو با اون آرتروز دست و گردن چه گناهی داره که سر پیری باید بچه ای رو که تو با اراده خودت بدنیا آوردی رو نگه داره؟  حالا یکی هست که مجبوره بره سر کار و شاید هم خودش دوست نداشته باشه بره سر کار و کلی هم بیچاره عذاب وجدان داره از اینکه میره سر کار و بچه رو باید مامانش نگه داره اما اون که میگه میرم سر کار تا بچه نگه ندارم دیگه به نظر من خیلی کم لطفه نسبت به اول بچه اش و بعد اطرافیان بچه نگه دار. طفلکی بعضی مادران که باید زحمت دو نسل رو به دوش بکشند و طفلکی تر از اون بعضی مادربزرگ ها که دیگه باید زحمت چند نسل رو به دوش بکشند.

*کسی دکتر متخصص گوش و حلق و بینی اطفال که خیلی خوب باشه سراغ نداره؟

اینم عکس های نیمای گل ما در مهد کودکش. اصرار داشت که حتما لباس خرگوشی بپوشه ولی گویا لباس گرگی تنش کردن. کلی هم از اینکه به لبش رژ لب زده بودن و به قول خودش مثل مامانم شده بودم ذوق کرده بود.

عسل من

اينجا هم تن بچه لباس محلي كردن و با سفره هفت سين ازش عكس گرفتن.

عزيزك محلي من

 

 

 
 

شنبه بیست و دوم فروردین 1388

ثانیه های طلایی

من این ثانیه های طلایی را دوست دارم. ثانیه هایی که خوشحالی را بی بهانه و بی منت به تو هدیه می کنند. ثانیه هایی که در آن به داشته هایت فکر می کنی و حسی از غرور وجودت را پر می کند. ثانیه هایی که تنها با نگاه به کودک ات از همه عشقی که دنیا و کائنات می توانند به یک مادر ببخشند سیراب می شوی. ثانیه هایی که سکوت خانه را پر می کند و تو تنها به آینده ای روشن فکر می کنی که خیلی هم دور از دسترس نیست.من این ثانیه های طلایی را دوست دارم. ثانیه هایی که هدف زندگی ات را همچون سیبی سرخ در یک قدمی نگاهت قرار می دهد. از انرژی پر می شوی و سخت ترین کارها شیرین و لذت بخش می شوند. فقط اگر بتوانی برای همیشه این ثانیه های طلایی را در ذهنت حک کنی...

*پسرک ما باز هم مریض شده و این دفعه آقای دکتر مشکل رو از سینوزیت ها تشخیص داده اند. سری مفصلی از دکترها و درمان ها رو در پیش رو داریم....

 
 

دوشنبه هفدهم فروردین 1388

عشق یا...؟

دیشب یکی از قسمتهای سریال لاست رو دیدم که مرد کره ای یه متوجه خیانت زنش میشه و در حالی که همه انتظآر داشتن برای همیشه این دو نفر از هم جدا بشن گذشت می کنه و زنش رو می بخشه. زن که فکر می کنم اسمش سون بود دلایل خودش رو میاره که البته در طول قسمتهای قبلی به اون ها هم گذرا اشاره میشه اما تز من همیشه اینه که خیانت خیانته هر چند با دلایل موجه. درست مثل این می مونه که آدم بخواد کار اشتباهی رو که می دونه اشتباهه با یکسری توجیهاتی که حتی ممکنه موجه هم باشن انجام بده. خیلی از قتل ها هم همین طور اتفاق می افتن و قاتل در لحظه ارتکاب به فکر چیزی جز موجه بودن احساس یا عملش نیست. حالا قصدم اصلا مقایسه یا درست یا اشتباه دونستن نفس یک عمل که اسمش خیانت باشه نیست بلکه اشاره به گذشتی یه که بعضی آدمها می تونن در خودشون پیدا کنن و از سر عشق و علاقه نثار دیگری کنن. برام این عجیبه که عشق تا چه حد می تونه آستانه صبر و گذشت آدمها رو بالا ببره و اصولا برای عشق واقعی میشه معیار یا چوب خطی تعیین کرد که مثلا بشه گفت اگه فلانی حاضر شد فلان کار رو برام بکنه پس عاشقمه. یکبار یک بحث کلی راجع به این موضوع با آقای همسر داشتیم و نه لزوما عشق عاشق و معشوق بلکه عشق دو نفر خواه دو دوست و ... و بهم گفت اگه کسی بتونه از پولش برای دیگری بگذره می تونی نیمچه امیدواری باشه که دوستت داره چون برای خیلی ها حرص پول چیزی نیست که بتونن راحت ازش بگذرن اما من دیشب به این نتیجه رسیدم که عشق واقعی معیارها رو فراتر از پول و این حرفها می بره و گذشت از بزرگترین اشتباه کسی که دوستش داری می تونه بهترین معیار باشه. خیلی شنیدیم که عشق بی حد و حصر می تونه انسانها رو کور کنه اما به نظر من گاهی می تونه به آدم بینایی ای رو ببخشه که خیلی چیزها رو فراتر از اون چه که هستن ببینه. البته این باز به نظرم بزرگترین چالش درونی آدمهاست که همیشه از خودشون می پرسن من برای کسی که دوست دارم حاضرم تا چه حد قدم پیش بذارم یا چه فداکاری یا گذشت یا خوبی ای بکنم؟!

 
 

شنبه پانزدهم فروردین 1388

همه بدو بدو ها و هیجانهای آخر سال به یه لحظه طلایی ختم میشه و اون لحظه چیزی نیست جز بهانه ای برای نو شدن و متحول شدن. اینکه سعی کنی سالی متفاوت و موفق رو شروع کنی. تصمیم بگیری آدم بهتری باشی و اینکه نیتت برای هر کاری خیر باشه. این جمله طلایی من برای سال جدید خواهد بود و فکر می کنم همین نصف بیشتر دلگیری ها و ناراحتی ها و افسردگی ها رو کم کنه. هر عملی عکس العملی داره اما نه لزوما اونطور که تو انتظار داری یا میخواهی یا فکر می کنی. پس هر وقت کاری رو می کنی نیتت خیر باشه و به خدا توکل کن. حتما موفق میشی.

* تعطیلات ما به سفر گذشت و اونهم به دل کوه و دشت و باغ های پر شکوفه. هوشیاری و بزرگ شدن پسرم رو امسال بیشتر از هر سال دیگری دارم احساس می کنم. دیگه حالا ازت پاسخ های درست به سوالهای نه سخت اما هوشمندانه میخواد. چرا به کفشدوزک میگن کفشدوزک. کفشش کو؟ شغال همون گرگه؟ لاک پشت چرا از آب بیاد بیرون می میره؟ به همه هم از دم عیدی داده. اونم یه مشت آجیل که تو کاغذ کادو می پیچید و می گفت اینم عیدی من به شما. حالا بگو مرسی. بعدم بگو دستت درد نکنهاز بازی هم نگو که دیگه سیرمونی نداره.بچه عمه ام بی سیم اسباب بازی اش رو جا گذاشته خونه مون و دیگه من این روزها شدم از مامان به مرکز یا از مامان به برج مراقبت. گاهی هم برج مراقبت اشتباهی میشه برج میلادخلاصه که فعلا دور دور بی سیم بازی و ماشین شارژی سواری یه. یکی دو روز پیش داشت تو حیاط با ماشین شارژی اش بازی می کرد که گربه مون هی جلوی ماشینش تو آفتاب ولو می شد و نیما هم مجبور بود هی مسیر ماشین بازی اش رو کج کنه چون می ترسید دم گربه بره زیر چرخ ماشین. آخر سر دیدم لجش گرفته و به گربه میگه: تمبل مگه نمی بینی من دارم بازی می کنم؟ بعد هم دم گربه رو خیلی شیک برداشت و بلند کرد گذاشت اون ور. خدا رحم کرد که گربه هه  انقدر غرق خواب بود که اصلا متوجه جابجابیی استراتژیک دمش نشد.

موزه صنايع دستي اصفهان

نيما و نگين در زيارتگاه آقا علي عباس(بادرود)

نيما و كادوي عيدش از ما و مامان بزرگ و بابابزرگ غايبش

اقا نيماي خوشحال در محل كار مامان

 
 

Weblog Themes By Pars Theme