|
سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388 |
|
ارزش کار مادران |
 |
چند وقت پیش یکی از سایت های خارجی به مناسبت روز جهانی مادر یه مطلب خیلی خیلی جالب از نظر من گذاشته بود. مطلب مقاله ای بود نسبتا علمی- آماری از طرف یه شرکت آماری درباره ارزش کار مادران(شاغل و خانه دار)و اینکه اگه بخوان برای کار مادر(مثل هر کار دیگه ای در دنیا که در اجتماع براش دستمزدی تعیین و پولی پرداخت میشه) رقمی رو بعنوان دستمزد تعیین کنن این رقم چقدر خواهد بود. برای تعیین این رقم هم چیزهای مختلفی ملاک قرار داده میشد. مثلا تعداد بچه ها. سن بچه ها. شاغل بودن یا خانه دار بودن آن مادر و در نهایت بر اساس فاکتورهایی مثل دستمزد مشاغل مختلف در جامعه که خیلی شبیه شغل مادری هستند رقمی به افرادی که مشخصات خودشون رو می دادن تعیین می شد. البته لازم به ذکره که برای تعیین دستمزد واقعی شغل مادری برایندی از دستمزد مشاغل دیگه که مادر بودن و مادر شدن همه اونها رو در بر می گیره مثل آشپز(درست کردن غذا و فرنی و کیک و چیزهای خوشمزه و البته خوش رنگ و لعاب برای بچه که یادتونه؟)-روان شناس(سر و کله زدن با مسائل تربیتی بچه ها که معرف حضورتون هست؟)- راننده سرویس(بردن و آوردن بچه ها به مقصدهای مختلف مثل مهد و کلاسهای مختلف رو هم که در جریانید؟)-نظافتچی(با عرض معذرت شستشو و تمیزی ریخت و پاداش این وروجک ها رو هم که قبول دارید؟)و .... تعیین و دستمزد واقعی شغل مادر رو بر اساس اون تعیین می کنن. البته این مقاله مخالفان و موافقان خودش رو داشت از جمله خود خواننده های خارجی که انواع فحش ها (بخاطر ارزش گذاری مالی بر کاری معنوی )و تقدیر ها(بخاطر اینکه سرانجام یک بنده خدای حقوقی پیدا شده تا مزد معوقه شون رو حداقل محاسبه کنه)رو نثار این مطلب کردند تا انتقاد همسر خود بنده که پس چرا برای کار پدرها دستمزدی تعیین نمی کنن؟!!!!!(حالا جالبه که چون نویسنده مطلب اینجای کار رو هم پیش بینی می کرده دستمزد پدرها رو هم تعیین کرده که در روز پدر بهش پرداخته میشه) رو بهمراه داشت اما برای من نفس خود مقاله جالب بود و اینکه واقعا مادر بودن از هر جهت میتونه یه شغل تمام وقت محسوب بشه و دیگه اون دوره(حداقل برای ما و امثال ما)تموم شده که بچه رو رو هوا بزرگ کنن و نه فکر حال اش باشن و نه آینده. نه دنیا و نه آخرت. به نظر من نسل مادران امروزی همه جوره بچه اش رو حمایت می کنه و این مستلزم زحمت و انرژی زیادی یه که اگر چه البتی منتی نیست اما حداقل به رسمیت شناختن اون جای شکر دارد چون همین رو هم خیلی ها قبول ندارن. نشنیدید شوهرایی رو که به زناشون میگن:مگه از صبح که خونه بودی با بچه چی کار کردی ؟ شاخ غول شکوندی؟ این مقاله و اعداد و ارقام اون نشون میده که بله! خانم یا همان مادر نه هر روز بلکه یک عمر شاخ غول می شکند ولی دریغ از یه قدر شناسی یا حداقل اذعان به زحمات شبانه روزی او. من مشخصات خودم رو به جدول محاسبه ارزش مالی کارم بعنوان مادر کارمند یه بچه -پسر -۴ ساله دادم و دستمزد سالانه بنده بین حداقل ۴۰ تا ۱۱۶ هزار دلار(بطور متوسط ۷۰ هزار دلار)تعیین شده بود!!!! فکر کنم همین روزها از زور خوشی برای پولی که نه داده و نه گرفته شده(چیزی تو مایه های مهریه خودمون)برم استعفا بدم بشینم نه فقط بچه خودم بچه های مردم رو هم نگه دارم. |
|
|
|
|
|
| |
|
چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388 |
|
اندر احوالات نمایشگاه کتاب با تاخیر |
 |
|
راستش از اینکه کتاب جدیدم هنوز تو پیچ و خم ارشاد گیر کرده و نتونسته به موقع برای نمایشگاه کتاب امسال برسه یه جورایی هم لجم گرفته بود و هم به ذوقم خورده بود و هم خستگی رو تو تنم نگه داشته بود و هم... و همه اینها بهانه ای شدند تا نخوام امسال رو برم نمایشگاه کتاب اما رسیدن چند فقره بن اهدایی و توفیق اجباری نزدیک بودن محل کار بنده به نمایشگاه همه و همه باز دست بدست هم دادن تا برم. این رفتن اگرچه اولش با ذوق و شوق نبود اما تبدیل شد به تجربه ای که ارزشش رو داشت چون به جز خرید چند کتاب برای نیما و خودم دید و بازدیدی شد با دو تا از کتابهام که سالهای گذشته چاپ شده بودند و خیلی دوست داشتم بدونم استقبال ازشون چقدره. شاید هیچ حسی نتونه خوشحالی یه مترجم رو وقتی که می بینه کتابش رو با تعریف و تمجید می خرن و از خریدشون راضی هستن توصیف کنه. وقتی رفتم غرفه نشر افق تا راجع به فروش ماجرای ماجرای عجیب سگی در شب بپرسم یکجور شوق کودکانه ته دلم وول می زد. دلم می خواست واکنش ها رو ببینم. بپرسم فروشش چقدر بوده. احتمال چاپ جدید هست؟ کیا می خرن؟ همین طوری می خرن یا کسی بهشون پیشنهاد می ده؟ و هزار تا سوال دیگه. من تجربه خوبی از کار با این ناشر داشتم. رفتار خوب با مترجم. قرارداد منصفانه. پرداخت منصفانه تر و مهم تر از همه احترام. نمی تونم حسم رو بگم اما بی اغراق هر کتابی که روش کار می کنم درست مثل بچه ای یه که براش زحمت کشیدم و وقتی می بینم ازش استقبال شده انگار که بچه ام خوشبخت شده و براش خوشحالی می کنم. بعد رفتم سراغ شرکت انتشارات علمی فرهنگی برای گرفتن سراغ از یک کودک دیگرم که سال ۸۳ از من جدا شد. کتابی به اسم اندی و تامیکا که قبل از داشتن نیما روش کار کرده بودم. سالها بود بی خبر مونده بودم از فروش این کتاب و موجود بودن اون تو بازار و همین که اونو پشت ویترینشون دیدم بازم مثل بچه ها ذوق کردم. رفتم و با کلی تخفیف چند نسخه دیگه از کتابم رو گرفتم تا بدم مهد نیما و چند تا از دوستای بچه دارم. دو ساعت بعد با چند کیسه خرید که پر بودند از کتابهایی برای نیما و بابای نیما از نمایشگاه بیرون اومدم. روحم سیراب شده بود و دیگه پیشمون نبودم از اومدن به نمایشگاه. هیچ چیزی شیرین تر از برداشت محصولی که براش زحمت کشیدی نیست. چه بچه خودت و چه کاری که براش زحمت کشیدی و بهش افتخار می کنی!
*این پست رو هیچ وقت به نیت تبلیغ و اینها ننوشتم. فقط یه جور ثبت حس خوب امروزم بود. |
|
|
|
|
|
| |
|
سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388 |
|
اینکه... |
 |
- اینکه بتونی صبح ها تا لنگ ظهر بخوابی و شب ها بدون التماس به این و آن برای زودتر خوابیدن خودت هم یه خواب راحت داشته باشی
- اینکه بتونی خواسته هات رو بدون توضیح و توجیه بیان کنی و حرف دل ات رو بدون ترس از بر خوردن به این و اون بزنی
- اینکه خلوتی برای خودت داشته باشی که فقط بتونی فکر کنی و افکارت رو سر و سامون بدی
- اینکه نترسی از بد قضاوت شدن یا پر توقع دونسته شدن
- اینکه مجبور نباشی گریه بچه رو موقعی که حتی حوصله خودت رو هم نداری تحمل کنی و ناز بکشی و دلجویی کنی موقعی که خودت از همه بیشتر به اون احتیاج داری
- اینکه بتونی یه دل سیر بخندی یا گریه کنی بدون اینکه ملاحظه کسی رو بکنی
- اینکه جوابگو نباشی برای اینکه چرا تلفن رو جواب ندادی؟ چرا موبایلت خاموش بود؟ چرا دمغی؟ چرا تو فکری؟چرا دقت نمی کنی؟ چرا پرخوابی؟ چرا کم خوابی؟ چرا کم اشتهایی؟چرا به فلانی اون حرف رو زدی؟ چرا به فلانی اون حرف رو نزدی؟چرا و چرا و چرا؟
- اینکه بتونی وقتی داشته باشی برای رویاپردازی بدون اینکه عذاب وجدان داشته باشی که داری وقتت رو به بطالت می گذرونی بدون اینکه هزار کار عقب افتاده ات رو انجام بدی.
- اینکه سه ماه تابستون رو بخوری و بخوابی و کیف دنیا رو بکنی و تنها نگرانی ات این باشه که سرم رو چجوری گرم کنم که حوصله ام سر نره؟
- اینکه حقوق سر برج ات فقط و فقط خرج خودت بشه و هر چی که عشقت بکشه.
- اینکه غر بزنی و کسی به تو نگه چرا انقدر غر می زنی
- اینکه فکرت آسوده باشه از مسئولیت بچه داری و اینکه بچه ات می خواد چی کار کنه و چی کاره بشه و هزار و یک دغدغه ریز و درشت راجع به اون
- اینکه فقط و فقط مال خودت باشی
نعمت هایی یه که تا وقتی خونه بابات هستی قدرش رو نمی دونی. |
|
|
|
|
|
| |
|
یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388 |
|
شادترین ملت ها |
 |
|
امروز سگرمه هام تو هم بود.به دلیل موجهی ناراحت بودم. به دلیل موجهی دلتنگ بودم و باز به دلیل موجهی مجبور بودم بیام سر کار. صفحه اول یاهو رو باز می کنم و چشمم می خوره به این خبر: شادترین کشورهای دنیا کدامند؟ مقاله ای است مفصل راجع به شادی و اینکه چه کار کنیم که شاد باشیم و شادها کیا هستند و چه جوری میشه واقعا خوش یا حتی الکی خوش بود. کشورهای اروپاي شمالي ظاهرا خيلي شادن. دانمارك- هلند-بلژيك و رده هاي بعد نيوزيلند- كانادا- و ....از اون كشوري كه دنبالش مي گردم ا ثري در اين نقشه شادي نيست. نه حتي از كشور خودم. ما به چي شاديم؟ درسته كه بايد شادي رو آفريد اما لوازم اوليه آفريدن اين شادي هست؟ شايد براي عده خاصي هست؟ وقتي با هر كي صحبت مي كني مي بيني يه غمي به بزرگي صخره تو دلش هست اصلا روت ميشه كه از شادي باهاش صحبت كني؟ وقتي بقول معروف مي دوني براي اين آدم شادي نون و آب نميشه؟وقتي كنار هم نيستيد تا شادي هاتون رو با هم قسمت كنيد؟يا وقتي كه هستيد و ديگران ترجيح مي دن شما رو فقط در جريان غصه هاشون بذارن و در تقسيم شادي هاشون هم با شما امساك مي كنن؟ دل كسي رو شاد كردن هم گشاده دستي مي خواد. يعني اينكه گاهي از شادي خودت يه خورده بزني تا بخشي اش رو به كسي ديگه هم هديه بدي. كاري كه متاسفانه خيلي از ماها هنوز ياد نگرفتيم.در بخشي از اين مقاله سوالهايي كه براي سنجش ميزان شادي مردم ازشون پرسيده بودن اين بود: آيا ديروز رفتاري با تو شد كه تو رو شاد كرد؟ آيا ديروز كاري كردي كه حس خوبي بهت داد؟ واقعا اين روزها شاد كردن ديگران و شاد كردن دل خودت هنر است. |
|
|
|
|
|
| |
|
چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388 |
|
قلک محک |
 |
|
با مناسبت یا بی مناسبت این آگهی موسسه خیریه حمایت از کودکان مبتلا به سرطان (محک)در یکی از روزنامه ها رو اینجا می ذارم تا هر کی دوست داشت تماس بگیره و دلی رو خوشحال کنه.خدایا روزی صد هزار بار شکر برای سلامتی ای که به پسرم و خودم و خانواده ام و عزیزانم دادی.
از دست من کارهای زیادی بر میاد اگه پر بشم. میتونم بیمارستان بسازم.دارو و تجهیزات پزشکی بخرم. تحقیقات علمی انجام بدم. هزینه های درمان تهیه کنم. به خیلی از مادرپدرها امید بدم. من میتونم کمک کنم که کودکان مبتلا به سرطان نجات پیدا کنن.
فقط با یک تماس با شماره ۲۲۴۵۱۴۱۴ یا یکی از دفاتر محک قلک ها بصورت رایگان در محل به شما تحویل داده خواهد شد و پس از پر شدن نیز با یک تماس تحویل گرفته می شود.
دفتر ستارخان:۶۶۵۰۴۱۳۶
دفتر ملت: ۲۲۰۳۷۴۷۳-۴
دفتر چیذر: ۲۲۲۰۱۳۱۲
*دیروز داشتم سر به سر نیما می گذاشتم که اگه تو بزرگ بشی من دلم واسه این کوچیکی هات تنگ میشه و بزرگ نشو و من تنها میشم و این حرفها. حالا دلیل محکمه پسند پسر ما برای بزرگ شدن می دونید چی بود؟ "که مثل مامان دستم به ساعت برسه." |
|
|
|
|
|
| |
|
یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388 |
|
دوستی تمام شده |
 |
|
بعضی دوستیها تاریخ مصرف دارن. وقتی از اون تاریخ مصرفشون می گذره واقعا می گندند. نه حرفی برای گفتن هست و نه بهانه ای برای باهم بودن. انگار منتظری یه اتفاقی بیفته که نه تو دیگه به اون زنگ بزنی و اون نه دیگه به تو. دیگه حال نمی کنه از لحظه لحظه باهم بودنتون و عذاب آورترین بخش ماجرا خاطرات مشترکی یه که باهم داشتید و حالا با خودت فکر می کنی من اصلا چطور تونستم با همچین آدمی صمیمی بشم. از تصمیمت برای دوستی با چنین کسی تعجب می کنی و مبهوت می مونی که الان چی تون شبیه همه؟ اون که سر و کارش الان با پنس و انبر و اتاق عمله یا تو که دستت فقط و فقط به قلم میره. واقعا چی تون؟ اصلا عجیبه. یا تو راه رو اشتباه اومدی یا اون. شاید هم نه تو دیگه اون آدم سابقی و نه اون. فقط اینو می دونی که دیگه باید تمومش کرد. یه زمانی نه خیلی دور که حسرت بخوری بابت همین وقتی که در کنار هم صرف کردید و حس کردی اصلا مفید نبوده و نه اونقدر نزدیک که حرمت دوستی چند ساله تون رو یک دفعه زیر پا بذاری. باید وقتش برسه. حالا دیگه نه تو به من زنگ می زنی و نه من به تو. فکر کنم خوشحالی که "بالاخره" تموم شد. نازک ترین رشته ارتباط من و تو که یه تلفن ساده بود هم پاره شده و حالا دیگه هم تو خلاص شدی و هم من. مرسی که کار منو راحت کردی. بذار رک باشیم باهم. دوستی ما خیلی وقت بود که تاریخ مصرفش گذشته بود و دیگه بوی گندش در اومده بود. اینجوری حداقل آبرومندانه جنازه این دوستی رو به موت رو دفن کردیم. |
|
|
|
|
|
| |
|
سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388 |
|
رویای آشپزی |
 |
|
پنج جلد از مجله های آشپزی ساناز و سانیا را جلوی رویم گذاشته ام. تصاویرشان انقدر اشتها برانگیز است که مجبور می شوم مجله ها را لای روزنامه ای بپیچم و دستور غذاهای مختلف در آنها را با ولع بخوانم. آنقدر عاشق آشپزی و تجربه پخت غذاهای جدیدم که برای یک لحظه رویایی متفاوت از نوع غذایی به سراغم می آید. یک آشپزخانه خیلی شیک و نورگیر که تراس خیلی خوشگلی داشته باشد. کابینت های خوشرنگ نارنجی یا قرمز که رنگ مورد علاقه ام است. سرویس ماهیتابه و قابلامه های شیک و نو. وسایل آشپزخانه تر و تمیز که تازه می خواهم افتتاحشان کنم. یک زنبیل حصیری پر از سبزیجات تازه و گوشت و مرغ خوشرنگ که به آدم چشمک می زنند. یک پیشبند خوشگل گلدوزی شده و آخر سر یک ضبط صوت کوچک نقلی که آن گوشه بغل تراس یک آهنگ ملایم را پخش می کند. چقدر آشپزی کردن در این گونه فضاها را دوست دارم. بدون ترس از دیر پختن شام. بدون سبزیجات فریززی. بدون یخ زدایی کردن هول هولکی گوشت و مرغ ها. بدون شنیدن صدای تلویزیونی که سرم را می برد از بس یا اخبار پخش می کند و یا فوتبال. بدون فکر کردن به ترجمه جمله های پیچیده ای که تا فردا که روی کاغذ بیاورمشان روی مخم رژه می روند. یکی از غذاهای این مجله ها را در ذهنم می پزم. عجب رنگ و بویی پیدا کرده. عجب مزه عالی ای! بوی کاری تمام فضای ذهنم را پر می کند. ترجمه ها می پرنآو آن میز خوشگل و رویایی با رومیزی سفید گلدوزی شده از جنس حریر و گلدان پر از گل نرگس در وسط میز جای آنها می نشینند.غذا را در یک دیس سفید با حاشیه های لیمویی می چینم و خیلی هم خوشگل تزئینش می کنم. کاری که خیلی در آن مهارت ندارم. حالا منتظرم تا که همسر و پسرکم از در وارد شوند و سورپریز شوند از این همه سلیقه و کدبانویی. چه لذتی دارد وقتی کاری را با دل و جان انجام دهی.اشپزی در خیال هم لذت بخش است. !!! |
|
|
|
|
|
| |
|
|
من و دو دلی |
 |
|
*چند وقتیه که خیلی دو دلم. دو دل در مورد ادامه تحصیل. دارم فکر می کنم که این روزها دیگه لیسانس هیچ ارزشی نداره و باید به فکر خوندن فوق باشم اما از یه طرف دیگه هم با توجه به حجم زیاد کارهام نمیدونم اصلا درست هست که جسارت فکر کردن به همچین چیزی رو به خودم بدم یا نه. نمیدونم بقیه مادرایی که فوق می خونن با بچه چی کار می کنن و اصولا بچه اجازه درس خوندن رو به آدم میده یا نه. این روزها دارم دو دو تا چهار تا می کنم تا بهترین تصمیم رو بگیرم و نه راحت ترین رو.
*دیشب کمد تکونی آقا نیما رو داشتیم. گفتم یه سری از کتابهایی رو که دیگه به سن و سالش نمی خوره و همش راجع به نی نی و تاتی و اصوات حیواناته بریزم دور تا از نمایشگاه امسال کتابهایی براش بگیرم که متناسب تر با سنش باشه. لابلای کتابها چشمم به یه کتاب شعر انگلیسی قدیمی افتاد و لای اون کتاب چه خاطره ها بود که پنهان نبودند. شعرهاش نوستالژی کودکی رو برام زنده کردن و اينكه شعرها چقدر عوض شدن. يادش به خير.
*از فردا آقا نيما كلاس فوق العاده موسيقي مهدشون رو قراره برن كه آموزش بلز هست. ببينيم باخي يا موتزارتي چيزي تحويلمون ميدن يا نه؟
*اين خواب بهار هم كه امانم رو بريده. همش تو چرتم اين روزها. عجب بد دردي اين لالايي كه اصولا نه براش وقتي دارم و نه آقا نيما ميذاره عصرها يه لحظه به حال خودمون باشيم. چند روزه نيما گير داده كه چرا منو تولد تام و جري نمي بري. يكي از بچه هاي وبلاگي كه اسمش سامه تولدشه و به نيما كه گفتم با خوشحالي گفت: آخ جون ميريم تولد سام آتشنشان(با اقتباس از كارتون سام آتش نشان).!البته فكر كنم خود سام گل پسر هم خيلي اين كارتون رو دوست داشته باشن ولي خلاصه اينكه جايي ديديد تام و جري يا پلنگ صورتي يا مرد عنكبوتي تولد گرفتن ما رو هم خبر كنيد. |
|
|
|
|
|
| |
|
چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388 |
|
حال را درياب |
 |
|
یکی از روزهای آفتابی اما خنک بهاره. میری دنبال پسرک ات تا از مهد بیاریش خونه. امروز شیفت توئه که این کار رو بکنی و تصمیم می گیری یه سر کوچیک ببریش پارک. طبق معمول پارک رفتن با استقبال زیادی از طرف اون مواجه میشه. هوس کردی دلمه برگ درست کنی. غذایی که خیلی دوست داری و کاری که یه جورهایی بهت آرامش میدی. باهم شاد و شنگول میرید پارک و یه نیم ساعتی سرش با وسایل بازی اونجا و همین طور وسایل ورزش بزرگسالان گرم میشه. گذشت ثانیه ها یعنی نزدیک شدن به هزار و یک کار دیگه که بی صبرانه در خانه منتظر شما هستند. حمام بردن پسرک بازیگوش. درست کردن دلمه ها. شستن یک سری لباس ها و ...پسرک ات انقدر خوشحاله که دلت نمی یاد از پارک بیاریش بیرون. بیهوده داری بهش میگی زود باش. دیر شو. بریم. شب شد. کار داریم.... مادربزرگ یک بچه سه ساله دیگه کنار دستت نشسته. دلت پر می کشه واسه مامان بابای خودت و تو دلت میگی اگه اینجا بودند همین الان میرفتی خونه شون. نوه سه ساله مادر بزرگ با اشتها مشغول خوردن بستنی شه و هیچکدوم عجله ای برای رفتن ندارن. گربه ای اون حوالی زیر آفتاب ولرم عصر بهاری لم داده و بی خیال جیغ و شادی بچه ها برای خودش چرت می زنه. تو به شام فکر می کني و حمام بردن پسرک و خرید و ... و مادر بزرگ بهت میگه: میدونی فرق نسل من با نسل شما چیه؟ ما از لحظه لحظه مون لذت می بردیم.چرا لذت بردن از الان رو به آینده موكول مي كني.؟ ببين همه درختها شكوفه زدند. ببين پسرك ات چه خوشحاله. ببين سبزه ها رو كه از خنكاي نسيم سرمست شدن و مي رقصن. ببين... ببين... همه اينها شكر داره. همه اينها براي اينه كه تو لذت ببري از حال.نسل شما پر توقعه. شايد ما نمي فهميديم و عامي بوديم اما شما ها كه مثل ما نيستيد و براي خودتون تحصيلاتي و دك و پزي داريد شايد به اندازه نصف ما هم از زندگي تون لذت نمي بريد. لذت بردن از زندگي رو ياد نگرفتيد. همين چيزها براي ما دلخوشي اما براي شما نه. اون مادر بزرگ و نوه اش ميرن. بدون هيچ عجله اي. بدون ذره اي مقاومت از طرف نوه اش براي اينكه بيشتر تو پارك بمونن چون سير بازي كرده بود. دير مي رسيم خونه. نه غذايي پخته شده و نه خونه اي تميز شده اما دلمون شاده و اين شادي مي ارزه به يه سفره رنگين و يه خونه اي كه از تميزي برق بزنه!!! |
|
|
|
|
|
| |