|
سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388 |
|
در این روزها |
 |
|
کمتر زمانی بود که انقدر بترسم. ترس را با گوشت و پوستم حس کنم. آن حس سردی را که انگار سالهاست ته یک اقیانوس بی کران افتاده ای و کسی نیست که نجاتت دهد. کمتر زمانی بود که حتی آغوش عزیزانم نمی توانست آرامم کند. این روزها وقتی کودکم را می بویم جز ترس چیزی در چشمانم نمی بیند. باید شجاع باشم. این نیز بگذرد. این روزها نیز بگذرد. این ترسها نیز بگذرد اما زخم ها خواهند ماند. خاطره این ترس خواهد ماند و این نگاه فراموش نخواهد کرد رنگ خون را و هزاران رنگ دیگر را در این روزها. |
|
|
|
|
|
| |
|
دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388 |
|
خوابزده |
 |
|
سایت ها را بالا و پایین می کنم. سایت هایی که ذهنم را از این فضا دور کنند. بچه داری. باغبانی. آشپزی. کتاب های رمانس. وبلاگ های مادران.انگار سر جلسه کنکور نشسته ام.نمی توانم تمرکز کنم. سوالها سخت است. سوالها جواب ندارند. جواب ها مغشوش شده. جواب ها شبیه همند. سرم دوران می رود. چطور کودک شادی تربیت کنیم؟ آفت های رایج گلدان های زینتی. کوفته چطور وا نرود؟ عشق بهتر است یا ثروت. مهد کودک خوب سراع ندارید؟ باز هم سرم دوران می رود. سایت ها را می بندم. خیلی هاشان از همان اول باز نشده اند. سرعت آنقدر کند است که مرایاد قیژ قیژ دور کند کولرهای کهنه در ظهر گرم تابستان می اندازد. یاد کسالت. یاد خمیازه و شربت گرمی که فقط بیشتر تشنه ات می کند. دستت به هیچ کاری نمی رود. نه شستن ظرف های تلمبار شده. نه خواندن. نه نوشتن. نه با بچه بازی کردن. نه از زندگی خوب حرف زدن. نه از زندگی بد غر زدن. چشمهایم را می بندم. پرنده خیال را رها می کنم تا ببینم مرا به کجا می برد. یک جای افتابی و ارام؟ گوشه دنج یک کتابخانه؟ فیلمی که دو ماه پیش آنرا دیده ام؟ ارامش تماشای ابرها؟ من خوابم یا بیدار؟
|
|
|
|
|
|
| |
|
یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388 |
|
روز مادر |
 |
|
موبایل ها قطعه. اس ام اس ها قطعه. ظاهرا تبریک های امسال رو باید باید فقط تو دلمون بگیم.
*این روزها نخواهم نوشت. فقط خواهم خواند. |
|
|
|
|
|
| |
|
|
گل در گل |
 |


عكسها مربوط به نمايشگاه گل و گياهه كه چند وقت پيش برگزار شده بود. بسي فيض برديم بصورت بصري و بويايي. در يكي از اين غرفه ها فروشنده به نيما يه دونه شكلات داد و من به او گفتم: آقا در نمايشگاه گل كه شكلات نمي دن.گل ميدن به بچه و اين شد كه آقا نيما صاحب يه دسته بزرگ گل اركيده هلندي شد اما دريغ از سالم رسيدن حتي يه دونه از اون گلهاي خوشگل به منزل اين هم تجربه من: بچه ها خودشون گل اند ديگه گل دستشون نديد! وگرنه دسته گل به آب ميدن و گلهاي بيچاره سر از جوي آب و زير پاي عابران و جيب خودشون و داخل پفك و اماكن نامعلوم ديگه در ميارن.
*عكس دوم رو هم كه مشاهده مي كنيد شاهكار هنرمند نيماي داوينچي است كه ديده دمپايي مامانش كاربرد بهتري هم به عنوان وسيله اي براي نگهداري از مدادها مي تونه داشته باشه. اينجورياس كه ميگن بچه به مال و اموال آدم خسارت مي زنه ها! |
|
|
|
|
|
| |
|
|
زندگی ماشینی |
 |
|
صبح ها زودتر از نه و نیم موفق به کارت زدن نمی شوم. شبها زودتر از یک موفق به خوابیدن نمی شوم.در شبانه روز از ۲۴ ساعت ۳۶ ساعت کم می آورم و روزها آنچنان برایم با سرعت می گذرند که گویی لحظه هایم را دنبال کرده اند. وقتی به خانه می رسم مثل مشق شب بچه ها فهرستی از کارها بی صبرانه انتظارم را می کشند. گاهی می مانم که زندگی با من مسابقه گذاشته است یا من با زندگی؟ شاید هم هر دو یک روحیم در دو بدن؟ای زندگی شهری ماشینی کسالت بار پردود و غمگین هیچ به فکرت رسیده که من برای رسیدن به تو همه این راه را این روزها نه یک نفس بلکه لنگ لنگان می آیم؟کاش اجازه دهی که من هم نفسی تازه کنم. |
|
|
|
|
|
| |
|
|
اندر حکایات نیما |
 |
- یک وانت قراضه سبز کوچه را روی سرش گذاشته که آی باقالی!باقالی کاشان!آتیش زدیم به مالمون! بیا باقالی بخر! بیا باقالی ببر! هول هولکی روسری ام رو سرم می کنم و دست نیمارو می گیرم و میریم سر کوچه. میگم ۳ کیلو باقالی میدید؟ فروشنده که مرد سیه چرده و صدا کلفتی است انگار که از او صدقه می خواهم می گوید: ۱۰ کیلو کمتر نمی فروشیم. راهم را می کشم که برگردم خانه که نیما در دفاع از من به او می گوید: اقا باقالی!مامانم خسته میشه. منم خسته می شم(فکر کنم منظورش پاک کردن اون همه باقالی بود). آخه مامانم میره سر کار. امروز تعطیله. به ما کم باقالی بده!پنج تا دونه. بعد شروع می کند به شمردن انگشتهایش.
- نیما گیر داده که از این آدامس های تند اربیت بهش بدهم. میگم مامان خیلی تنده ها! میگه: من بزرگ شدم دیگه. می تونم آدامش سوزونی(سوزوندنی)بخورم دیگه!
- چند وقتی یه که نیما معنی جمله حقت بود رو خوب یاد گرفته. مثلا چند بار که روی مبل ها بپر بپر میکرد و پاش خورد به گوشه مبل و دردش گرفت گفتم از بس که شیطونی می کنی دیگه. حقت بود. یا موارد مشابه دیگه .دیروز بابای نیما کلی تو خواب عرق کرده بود از گرما(اصولا من سرمایی هستم اون گرمایی). صبح که اومد بره بیرون نیما بهش گفت: انقدر عرق کردی حقت بود. خب شب حموم نرفتی مثل من دیگه!
- چند وقت پیش که نیما رو برده بودم نمایشگاه گل و گیاه یه غرقه ای بیرون نمایشگاه بود که تجهیزات مربوط به پارک رو می فروختند و چند تا تاب سرسره ماکت خیلی کوچولو(قد عروسک های انگشتی) گذاشته بودن برای دیدن مردم. نیما تا اونا رو دید ذوقی کرد که نگو. بعد گفت مامان میدونی کیا سوار اینها میشن؟ گفتم کیا؟ گفت معلومه دیگه سوسک ها- پروانه ها- مورچه ها- تخمه ها(هر چیز ریزی که یادش بود رو اشاره می کرد)!
- نیما نمی دانست برای لباسی که به تنش کوچک می شود و می چسپد باید از واژه تنگ استفاده کند. امروز که یکی از تی شرت های سال پیشش را تنش کردم گفت: مامان چرا این پیرهنم انقدر به دنده ام سفت میشه!
|
|
|
|
|
|
| |
|
|
من و تویی که داری بزرگ میشی |
 |
- این روزها انقدر برای خودت عاقل شدی که دیگه می تونیم یه دیالوگ حسابی باهم داشته باشیم. اینکه کجا رفتم - با کی رفتم- روزم چطور بوده؟- خوشحالم - خسته ام؟ و گفت و شنودهایی که اگر چه باید سنجیده بهشون جواب داد اما منو غرق لذت می کنن و این یعنی اینکه بزرگ شدی و من ثاینه های رشدت رو مثل این گلی که دیشب در گلدانم کاشته ام دیده ام و بوییده ام اگرچه همیشه نه از نزدیک.
- این روزها انقدر خوب یاد گرفتی احساساتت رو نشون بدی که وقتی بهم میگی دوستم داری انگار تمام خوشبختی دنیا رو به یکباره به من هدیه می کنن و این یعنی اینکه بزرگ شدی و می فهمی محبت رو باید با محبت جواب داد.
- این روزها وقتی هدیه ای می گیری یا کسی چیزی بهت می ده دیگه فراموش نمی کنی ازش تشکر کنی و خوشحالی ات رو چندین و چند بار گفتن دستت درد نکنه ابراز کنی و این یعنی اینکه انقدر بزرگ شدی که زندگی اجتماعی و مناسباتش رو درک کنی.
- این روزها ادب و تربیت خوبت انقدر منو در حضور مربی هات ودوستان و اقوام سربلند کرده که با خودم فکر می کنم بچه صالح چه نعمت بزرگی یه و این یعنی شکر.
- این روزها اگرچه سخت اما انقدر شیرین دارن برام می گذرن که رویا پردازی هام هم رنگ دیگه ای به خودشون گرفتن.کاش می تونستم تو رو برای همیشه همینجوری برای خودم داشته باشم. کاش بزرگ نمی شدی تا این روزها را از دست بدهم یا نه کاش زودتر بزرگ شوی تا از دیدن موفقیت هات بیشتر به خودم ببالم.
مادر بودن سخت ترین اما لذت بخش ترین تجربه دنیاست! |
|
|
|
|
|
| |