از صبح عزمم را جزم کرده ام استخر بزرگ بادی پسرک را باد کنم و آنرا در این گرمای بی امان ظهر تابستان بسپارم به دست خنکای آب.پسرك از ذوق آب بازي هر چه حرف شنوي در خودش سراغ دارد براي تشويق كردن من و سرحال آوردن مادري كه دو هفته اي بدجور كسل بود بكار مي گيرد. مايو اش را از بالاي سرش مي پوشد و كلاه پشمي اش را به سر مي كند و براي من ژست خواننده ها را مي گيرد. از شيرين كاري هايش به خنده مي افتم و كودكي خودم را دوره مي كنم.تابستان ها. آب بازي ها.استخر رفتن ها....استخر بادي آماده است و گوشه حياط لنگر انداخته. پسرك با برق شوقي كه در چشمانش مي درخشد مي پرد توي آن و بعد گويي كه دنيا را به او داده باشند مستانه مي خندد. مي روم داخل ماشين مي نشينم و پشتي آنرا صاف مي كنم. خنده هاي او با خاطره ها مي آميزند و خاطره ها با صداي خواننده هايي كه دوستشان دارم. مطمئنم نه نيما لذت اين ظهر تابستان را فراموش خواهد كرد و نه من نوستالژي اين روز را.
.فروغي:
تن تو ظهر تابستون به یادم میاره
رنگ چشمای تو بارون به یادم میاره
وقتی نیستی زندگیم فرقی با زندون نداره
قهر تو تلخی زندون به یادم میاره
من نیازم تو رو هر روز دیدنه
از لبت دوست دارم شنیدنه
تو بزرگی مثه اون لحظه که بارون میزنه
تو همون خونی که هر لحظه تو رگهای منه
تومثه خواب گل سرخی لطیفی مثه خواب
من همونم که اگه بی تو باشه جون می کنه
من نیازم تو رو هر روز دیدنه
از لبت دوست دارم شنیدنه
تو مثه وسوسه شکار یک شاپرکی
تو مثه شوق رها کردن یک بادبادکی
تو همیشه مثه یک قصه پر از حادثه ای
تو مثه شادی خواب کردن یک عروسکی
من نیازم تو رو هر روز دیدنه
از لبت دوست دارم شنیدنه
تو قشنگی مثه شکلایی که ابرا می سازن
گلای اطلسی از دیدن تو رنگ می بازن
اگه مردای تو قصه بدونن که اینجایی
برای بردن تو با اسب بالدار می تازن
من نیازم تو رو هر روز دیدنه
از لبت دوست دارم شنیدنه
يا
نامجو:
زلف بر باد مده، تا ندهی بر بادم
ناز بنیاد مکن، تا نکنی بنیادم
مي مخور با همه کس، تا نخورم خون جگر
سر مکش، تا نکشد سر به فلک فریادم
زلف را حلقه مکن، تا نکنی در بندم
طره را تاب مده، تا ندهی بر بادم
یار بیگانه مشو، تا نبُری از خویشم
غم اغیار مخور، تا نکنی نا شادم
رخ برافروز که فارغ کنی از برگ گلم
قد برافراز که از سرو کنی آزادم
شمع هر جمع مشو ورنه بسوزی مارا
یاد هر قوم مکن تا نروی از یادم
شهره شهر مشو، تا ننهم سر در کوه
شور شیرین منما، تا نکنی فرهادم
رحم کن بر من مسکین و به فریادم رس
تا به خاک در آصف نرسد فریادم
حافظ از جور تو، حاشا که بگرداند روی
من از آن روز که در بند توام، آزادم