تبليغاتX
نیما شیر پسر
   
نیما شیر پسر
من و تویی که بزرگ می شوی
 
 
آرشيو مطالب

دی 1388

آذر 1388

آبان 1388

مهر 1388

شهریور 1388

مرداد 1388

تیر 1388

خرداد 1388

اردیبهشت 1388

فروردین 1388

اسفند 1387

بهمن 1387

دی 1387

آذر 1387

آبان 1387

مهر 1387

شهریور 1387

مرداد 1387

تیر 1387

خرداد 1387

اردیبهشت 1387

فروردین 1387

اسفند 1386

بهمن 1386

دی 1386

آذر 1386

آبان 1386

مهر 1386

شهریور 1386

مرداد 1386

____________________
مطالب اخير

خدای نیما

راه من

خوب بودن

كريسمس و بادكنك

آشیانه عشق

عطر صد خاطره

من و تو

جمعه خوب

بهترین خبر

انسانی به نام مادر

____________________
پیوندهای روزانه

اخبار ستارگان هالیوود

____________________
پیوند ها

آرش وروجك

مامان پرهام

مامان آنديا

مامان آرين

مامان ستايش

نونوش جان

مامان امير مهدي

مامان آرتا

مامان هيژا

مامان فراز

مامان شروين

آشپزخونه مامان شروين

مامان نازنين فاطمه

مامان ايليا توپولي

يه جاي دنج

مريم جون

دلنوشته هاي آيتك جون

نوشته هاي گل مريم

نيروانا جون

بهشت كوچك شيلا جون

من و يه آقاي شيك

گلپرخانم عزيز

مامان مهراد

مامان پرنيان

مامان ارشك

مامان ارشيا

مريم جون

آوات و هيوا

مامان آزاده

مادراني مثل من

يادداشتهاي يك زن

مامان هوچهر

آرزو جون

من و يك زندگي

فال حافظ! نیت کن!
انجمن گفتگو لیمونات
عکس بازیگران و مدل
نرم افزار
سایت تخصصی موبایل
قالب وبلاگ

____________________
امكانات جانبي

RSS 2.0

 
 
 

سه شنبه سی ام تیر 1388

مادری که من هستم و مادری که آنها هستند

لحظه هایی هست که مادر بودن برام خیلی سخت می شه. بی گمان برای هر کسی هست این لحظه ها. لحظه هایی که خیلی خسته ای. لحظه هایی که خیلی افسرده ای. لحظه هایی که از دست دیگر عزیزانت دل گرفته ای. لحظه هایی که سنگینی مسئولیتی که بر دوش داری یکدفعه ملموس تر میشه و در نهایت لحظه هایی که احساس می کنی خیلی دست تنهایی. من در اینجور لحظه ها بیش از هر چیز یاد مادران تک سرپرست یا مادران مطلقه می افتم. نمیدونم چرا ولی به نظرم اگر اونها یک چیزی داشته باشند که مورد حسرت خیلی هاست اون چیز قدرت مضاعفشونه. ما همیشه برای تربیت بچه هامون به همسرمون مادرمون مادر همسرمون و خیلی های دیگه پناه آوردیم. نمیتونیم یا نتونستیم یا نخواستیم که بتونیم اما همیشه فکر می کنم اونها چی؟ اونها کی رو دارن جز خدا؟ حالا تو ایران کمتره ولی وقتی خواننده پر و پا قرص چند مادر وبلاگی خارجی باشی اونوقت می بینی که اون ها چقدر از تو شجاع ترند. دل قرص ترند. با ایمان تر اند و حتی مادرتراند. وقتی وبلاگ اونا رو می خونم که به هر دلیلی همسری ندارند یا همسری کنارشون نیست در این راهی که طبیعتا باید دو نفره طی کنند امیدوار تر میشم به آینده و اینکه خواستن توانستن است. دست تنها بزرگ کردن دو بچه قد و نیم قد بدون کمک مادر و بدون داشتن همسر در حالی که خودت کار می کنی و مجبوری از حقوقت ماه به ماه پولی رو به پرستار یا مهد بچه هات بدی کار راحتی نیست. وقتی میای خونه و می بینی تکیه گاهی نداری که سر رو شونه اش بذاری و ازش یه خسته نباشید بشنوی یا صرفا فقط غر بزنی از این همه مسئولیت و بدونی این شکوه ها و غرها به دیوار نمی خورن و گوشی برای شنیدنشون هست برای خیلی ها یه آرزوست که ما درک نمی کنیم. کی بود که می گفت شکم گرسنه از شکم سیر خبر نداره؟اگر ما با هر زحمتی که برای بچه هامون می کشیم کلی به خودمون دلداری میدیم که بهشت زیر پای ماست واقعا به بهشتی که زیر پای اونها هم می تونه باشه فکر کردیم؟ به نظر من این دسته مادران هستن که الگو اند. الگوی شجاعت. قدرت. امید. توانایی. مهارت و در نهایت یک مادر موفق. وقتی حرفهای ناگفته و درددل های این مادران را می شنوم من هم مادر بهتری می شوم. صبورتر. خستگی ناپذیرتر. مهربان تر. امیدوارتر و در نهایت قدردان تر.

پ.ن: قابل توجه دوست عزیزی که آدرس برخی از این وبلاگ ها رو می خواست:

این و این یکی  و یا این آخری 

 
 

سه شنبه بیست و سوم تیر 1388

خونه مادربزرگه

  • چند روز پیش با نیما خونه مادر بزرگ من بودیم. نیما رفته بود دستشویی که دستش رو بشوره که دیدیم تند تند اومده به مادر بزرگم میگه: شما چرا شیر آب دستشویی تون آتیش گرفته. داره ازش دود بلند میشه. بگید بیان آتیشش رو خاموش کنن! (این هم حکایت باز کردن آب داغ!)
  • در مهد نیما وقتی به بچه ها خوراکی هاشون رو میدن بهشون میگن بچه ها بیایید تغذیه بخورید. چند بار نیما هم نیما به ما گفته بود برام تغذیه بخرید که بعد ما دوزاریمون افتاد که منظورش از تغذیه همون خوراکی یه. عصر همون روز آقا نیما هوس کیک کرده بود و به مادربزرگ من گفته بود؟ تغذیه تون رو کجا می ذارید من برم بردارم. مادر بزرگ من هم!
  • همین روزها باید همت کنم مادربزرگم رو ببرم آتلیه عکاسی تا با نیما یه عکس درست حسابی بگیرن. عاشق این جور عسکهام. عکسی که گذر نسل ها رو نشون بده و چه عکسی شیرین تر و دلپذیرتر از مادربزرگم در کنار نتیجه اش.

اينم آقا نیما که قدش بلند شده اما خودش لاغر. بقول معروف داره قد میکشه

 عسلك من

 
 

یکشنبه بیست و یکم تیر 1388

برای دوست نادیده ام

امروز خیلی دلم شکست. از خوندن کامنتی که عجولانه و غیر منصفانه راجع به من قضاوت کرده بود. سر نزدن به خیلی از وبلاگهای دوستان یا حتی کامنت نذاشتن برای کسی دلیل بی احترامی یا بی ادبی نیست. اینجا یه دنیای مجازی ای. به نظرم نباید گله کنی از اینکه چرا تو که دو بار رفتی وبلاگ فلانی چرا اون نمی یاد وبلاگ تو. البته منظورم این نیست که لطف افراد رو باید بی پاسخ گذاشت اما قعطا سر زدن و بالا بردن آمار کامنت های طرف تنها شیوه نشون دادن محبتت هم نیست. من اینجا دوستایی دارم که همیشه به وبلاگشون سر می زنم براشون کامنت می ذارم ولی اونا نمی یان. هیچوقت نشده گله گی ای بکنم یا طرف رو متهم کنم به بی لطفی. خیلی ها سرعت اینترنت خوبی ندارن. خیلی ها محدودیت دارن. خیلی ها هزار مشکل دارن در اون لحظه. خیلی ها نمیخوان جواب بدن. دوست دارن بخونن. کاش شما هم اینو درک می کردی.من از حفظ ظاهر بدم میاد. من از چشم و هم چشمی بدم میاد. من از تعریف کردن های بی پایه و اساس بدم میاد. من از اینکه برای هر محبتی منتی بر سرم باشه یا منتی بر سر کسی بذارم بدم میاد. اینجا دوستی داشتم که کاری براش انجام دادم. کاری شاید نه بزرگ اما مهم برای موفقیتش. کاری که هیچکس برای خود من انجام نداد ولی هیچوقت منتی نذاشتم. نگفتم چرا نمی یای به دیدن وبلاگم؟ جواب خیلی ها رو دادم ولی باز نخواستم حتما جواب منو بدن. اگر می دادن لطف می کردن. بین لطف و اجبار دیوار خیلی نازکی هست. خلاصه که دوستم دلم رو شکوندی. تا حالا نشده بود که از خوندن کامنتی اشک تو چشمام جمع بشه که شد. اینجا برای من نه تریبونی هست و نه جایی برای اثبات چیزی یا ادعایی یا ... فقط ثبت خاطره است و روزهایم. روزهایی که گاه خودم اینجا هستم و گاه با پسرکم.

 
 

یکشنبه چهاردهم تیر 1388

ظهر تابستون

از صبح عزمم را جزم کرده ام استخر بزرگ بادی پسرک را باد کنم و آنرا در این گرمای بی امان ظهر تابستان بسپارم به دست خنکای آب.پسرك از ذوق آب بازي هر چه حرف شنوي در خودش سراغ دارد براي تشويق كردن من و سرحال آوردن مادري كه دو هفته اي بدجور كسل بود بكار مي گيرد. مايو اش را از بالاي سرش مي پوشد و كلاه پشمي اش را به سر مي كند و براي من ژست خواننده ها را مي گيرد. از شيرين كاري هايش به خنده مي افتم و كودكي خودم را دوره مي كنم.تابستان ها. آب بازي ها.استخر رفتن ها....استخر بادي آماده است و گوشه حياط لنگر انداخته. پسرك با برق شوقي كه در چشمانش مي درخشد مي پرد توي آن و بعد گويي كه دنيا را به او داده باشند مستانه مي خندد. مي روم داخل ماشين مي نشينم و پشتي آنرا صاف مي كنم. خنده هاي او با خاطره ها مي آميزند و خاطره ها با صداي خواننده هايي كه دوستشان دارم. مطمئنم نه نيما لذت اين ظهر تابستان را فراموش خواهد كرد و نه من نوستالژي اين روز را.

.فروغي:

تن تو ظهر تابستون به یادم میاره

رنگ چشمای تو بارون به یادم میاره

وقتی نیستی زندگیم فرقی با زندون نداره

قهر تو تلخی زندون به یادم میاره

                                                                   من نیازم تو رو هر روز دیدنه

                                                                   از لبت دوست دارم شنیدنه

تو بزرگی مثه اون لحظه که بارون میزنه

تو همون خونی که هر لحظه تو رگهای منه

تومثه خواب گل سرخی لطیفی مثه خواب

من همونم که اگه بی تو باشه جون می کنه

                                                                   من نیازم تو رو هر روز دیدنه

                                                                   از لبت دوست دارم شنیدنه

تو مثه وسوسه شکار یک شاپرکی

تو مثه شوق رها کردن یک بادبادکی

تو همیشه مثه یک قصه پر از حادثه ای

تو مثه شادی خواب کردن یک عروسکی

                                                                   من نیازم تو رو هر روز دیدنه

                                                                   از لبت دوست دارم شنیدنه

تو قشنگی مثه شکلایی که ابرا می سازن

گلای اطلسی از دیدن تو رنگ می بازن

اگه مردای تو قصه بدونن که اینجایی

برای بردن تو با اسب بالدار می تازن

                                                                   من نیازم تو رو هر روز دیدنه

                                                                   از لبت دوست دارم شنیدنه

 يا

نامجو:

زلف بر باد مده، تا ندهی بر بادم
ناز بنیاد مکن، تا نکنی بنیادم
مي مخور با همه کس، تا نخورم خون جگر
سر مکش، تا نکشد سر به فلک فریادم
زلف را حلقه مکن، تا نکنی در بندم
طره را تاب مده، تا ندهی بر بادم
یار بیگانه مشو، تا نبُری از خویشم
غم اغیار مخور، تا نکنی نا شادم
رخ برافروز که فارغ کنی از برگ گلم
قد برافراز که از سرو کنی آزادم
شمع هر جمع مشو ورنه بسوزی مارا
یاد هر قوم مکن تا نروی از یادم
شهره شهر مشو، تا ننهم سر در کوه
شور شیرین منما، تا نکنی فرهادم
رحم کن بر من مسکین و به فریادم رس
تا به خاک در آصف نرسد فریادم
حافظ از جور تو، حاشا که بگرداند روی
من از آن روز که در بند توام، آزادم

 

 

 
 

شنبه ششم تیر 1388

شش شنبه

دست و دلم به نوشتن نمیره. دست و دلم به هیچ کار نمی ره. وقتی به کارهای با مزه پسرکم فکر می کنم به اینکه دیروز بهم گفت امروز(جمعه) شش شنبه است و نه جمعه و کلی استدلال آورد که ببین شنبه یک شنبه دو شنبه سه شنبه ...پس این هم شش شنبه !یا ناراحتی از اینکه چرا تولدش نمی شه و چرا تولد همه میشه  و چرا تولد او باز هم نمی شه  آرزو می کنم کاش می شد دوباره بچه شوم. بچه ای که نه سردرد می گرفت. نه غصه دوری عزیزانش را می خورد. نه نگران آینده عزیزانش می شد. نه شبها بیخوابی می آمد به سراغش و نه روزها اظطراب. ای کاش می شد فقط یک روز فقط یک روز باز هم بچه شد.

 
 

Weblog Themes By Pars Theme