تبليغاتX
نیما شیر پسر
   
نیما شیر پسر
من و تویی که بزرگ می شوی
 
 
آرشيو مطالب

آذر 1388

آبان 1388

مهر 1388

شهریور 1388

مرداد 1388

تیر 1388

خرداد 1388

اردیبهشت 1388

فروردین 1388

اسفند 1387

بهمن 1387

دی 1387

آذر 1387

آبان 1387

مهر 1387

شهریور 1387

مرداد 1387

تیر 1387

خرداد 1387

اردیبهشت 1387

فروردین 1387

اسفند 1386

بهمن 1386

دی 1386

آذر 1386

آبان 1386

مهر 1386

شهریور 1386

مرداد 1386

____________________
مطالب اخير

من و تو

جمعه خوب

بهترین خبر

انسانی به نام مادر

29

mother

بتمن و دنیای پسربچه ها

کودک و خدا

روز جهانی کودک مبارک

اندر احوالات این روزهای ما

____________________
پیوندهای روزانه

اخبار ستارگان هالیوود

____________________
پیوند ها

آرش وروجك

مامان پرهام

مامان آنديا

مامان آرين

مامان ستايش

نونوش جان

مامان امير مهدي

مامان آرتا

مامان هيژا

مامان فراز

مامان شروين

آشپزخونه مامان شروين

مامان نازنين فاطمه

مامان ايليا توپولي

يه جاي دنج

مريم جون

دلنوشته هاي آيتك جون

نوشته هاي گل مريم

نيروانا جون

بهشت كوچك شيلا جون

من و يه آقاي شيك

گلپرخانم عزيز

مامان مهراد

مامان پرنيان

مامان ارشك

مامان ارشيا

مريم جون

آوات و هيوا

مامان آزاده

مادراني مثل من

يادداشتهاي يك زن

مامان هوچهر

آرزو جون

من و يك زندگي

فال حافظ! نیت کن!
انجمن گفتگو لیمونات
عکس بازیگران و مدل
نرم افزار
سایت تخصصی موبایل
قالب وبلاگ

____________________
امكانات جانبي

RSS 2.0

 
 
 

دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388

راهنمای کتاب

امروز کتاب جالبی به دستم رسید که معرفی اش ممکنه به درد همه بخوره بخصوص اونهایی که بچه های کنجکاوی با سوالهای اصولا بی پایان دارن. اسم کتاب هست:پرسش های کودکانه و پاسخ آنها - تالیف: دکتر میریام استاپرد و با ترجمه دکتر فرهاد سوری. . به نظرم این کتاب اثر جامعی برای مادران و نحوه صحیح پاسخ گفتن به پرسش های بچه ها از شیر مرغ تا جون آدمیزاد است(البته خود کتاب تا این حد جامع نیست ولی راهنمایی جامعی هست برای طرز صحیح پاسخ دادن به بیشتر سوالهایی که بچه ها می پرسند)

فصل بندی کتاب هم اینگونه است: پرسش هایی درباره جنسیت و تولد- پرسش هایی درباره ناشناخته ها(هنگام مرگ چه اتفاقی می افتد؟ - آیا در تاریکی در امان هستم؟...)- پرسش هایی درباره رابطه با دیگران(جرا باید به مدرسه بروم؟...) - پرسش هایی درباره تفاوت ها- پرسش هایی درباره ایمنی و بهداشت-

* نیما خیلی به لگو و لگو سازی علاقه داره. چند روز پیش خبری ترجمه کردم( که البته اونو برای نمایندگی لگو در ایران هم ای میل کردم اما دریغ از اینکه حتی بخوان اجازه بدن با مدیر عامل شرکتشون تو ایران حرف بزنم راجع به این خبر) که اولین فیلم بلند سینمایی داره از سوی کمپانی برادارن وارنر درباره لگو ها ساخته میشه. ظاهرا هالیوود از مدت ها پیش به ساخت فیلمی درباره لگو و موضوع لگو علاقه مند بوده اما شرکت لگو در دانمارک بخاطر حفظ منافع نام تجاری خودش این اجازه رو به هیچ کمپانی فیلمسازی ای نمی داده و حالا این اتفاق بعد از ده سال افتاده. شرکت لگو فقط اجازه ساخت مجموعه فیلمهایی بر اساس خط تولید محصولات بیونیکل خودش رو داده بود که اون هم بصورت دی وی دی پخش شد و اصلا اکران گسترده نشد و حالا این فیلم جدید قراره برای بازار فیلم جهانی ساخته بشه و اکران گسترده هم بشه. البته اینو هم بگم که تا حالا شرکت لگو خیلی مدیون دنیای سینما است چون فروش کلی از محصولات این شرکت مدیون شخصیت های معروف سینمایی و یا فیلمهای معروفی مثل هری پاتر و جنگ ستارگان و ... بوده که لگو همگی شون ساخته شده و ظاهرا با قیمت هایی نجومی تو ایران هم هست. در هر حال این هم خبری بود از بین خبرها. گفتم شاید جالب باشه برای مادرایی که بچه هایی مثل نیمای من دارند که شب و روزش داره میشه لگو. بچه ها همه پارک رو دوست دارن اما ببینید چه عشقی به لگو داشته که حاضر شده قید پارک رو بزنه تا زودتر برسیم خونه و لگوهای جدیدش رو که تولدش کادو گرفته بود رو باهم بسازیم.

 
 

شنبه بیست و چهارم مرداد 1388

حرف های من و نیما خان

  • (موقعیت جغرافیایی: در حال عبور از یکی از این اتوبانهای نزدیک ساوه که  طبق معمول بوی کود حیوانیمی داد)

- نیما: مامان تو ماشین مون چرا بوی گوساله میاد؟

من:چی؟

نیما: حالا چی کار کنم؟

من: خب با بینی ات نفس نکش؟

نیما: پس خفه شم؟

من: نه عزیزم. خفه نشو

نیما: باز حرف زشت زدی؟

من: نه عزیزم. منظورم این بود که با دهنت نفس بکش اذیت نشی

نیما: یعنی بوی گوساله رو بخورم؟

من: نه. اصلا این دستمال رو بگیر جلوی بینی ات الان میره

بعد از چند دقیق...

نیما: خسته شدم. دستم درد گرفت. ای گوساله بزغاله!

* فحش مودبانه آقا نیما بزغاله است. از هر کی بدش میاد یا هر کاری که بدش میاد میگه.

  • ترکیب دو جمله :۱- من از خنده غش کردم۲- من از خنده مردم

که نیما تا حالا خیلی از زبون ما شنیده از زبون خودش اینطوری شده: مامان من و عرشیا(دوستش تو مهد کودک)امروز از مردگی غش کردیم!!!

  • نیما منو با یک تی شرت نو دیده و بعد کلی ذوق میگه

نیما: مامان چه خوشگل شدی. مبارکت باشه.

من: مرسی عزیزم

نیما: تو هم به من بگو مبارکت باشه.

من: چی رو؟

نیما: خب تولد هفته پیشم رو دیگه!!!

 
 

یکشنبه هجدهم مرداد 1388

پس تولد

  • تولد نیما رو به خیر و خوشی گرفتیم و بالاخره روز شماری های پسرک ما برای رسیدن روز ویژه اش تموم شد. از همه دوستای خوبی که زحمت کشیده بودن و اومده بودن هم ممنون. بعلت مشغله فراوان این روزها که مصادف شده با عوض شدن مهد نیما و رفتنش به اون آموزشگاه زبانی که گفته بودم و بالطبع بدقلقی های روزهای اول و همچنین سرعت کند اینترنت تو خونه هنوز نتونستم عکسی از تولد نیما بذارم. در ضمن تو تولد انقدر سرم شلوغ بود که خیلی چیزها رو فراموش کردم مثل اون کلاه های تولد یا برف شادی یا چه میدونم اون بسته کاغذ رنگی ها. یه بخش این فراموشی هم البته به حال گیری شمعی بر می گشت که قرار بود مثل غنچه وا بشه و آواز بخونه اما حسرت وا شدن رو به دلمون گذاشت و به یه ناله خفیف بسنده کرد. در هر حال علی رغم تمام شیطنت های صورت گرفته و فراموشکاری های همیشگی تولد خوبی بود. پسر گلم انشالله که صد و بیست ساله بشی.
  • امروز مامانم برای تولد نیما یه ایمیل برام فرستاد که از خوندنش لذت بردم. ازم خواست تا برای نیما ترجمه اش کنم. (نیما مامان منو مامی صدا می زنه و به من میگن مامان چون من از بچگی مامانم رو مامی صدا می زدم و فکر می کنه اسم مامانم اینه). اینم متن اون ایمیل:

Mommy wants to see you a grown-up man, you know. She is so in a hurry to see you finish your schooling & be a success in your chosen field. What do you want to be when you are big? Do you want to be an astronaught & fly in outer space like batman? Or would you rather be a pianist & have a concert like Elton John? Anyway, whatever you choose to be you should be top & be the best. This world is for the fittest & little as you are now you probably have already experienced competition. I raised your maman to walk on stormy seas & now she's so strong to face life's greatest difficulties. Don't be a "mama's boy", okay? Be strong & courageous. We will always be around to help you. So, good luck & a thousand kisses to you on your 4th b-day? Hope to see you a hundred years more!  

مامی دوست داره تو رو زودتر یه مرد بزرگ ببینه. اون عجله داره تا زودتر تحصیلاتت رو تموم کنی و تو شغلی که دوست داری آدم موفقی بشی. بزرگ که شدی دوست داری چی کاره شی؟ می خوای فضانورد بشی و مثل بتمن پرواز کنی به کهکشون ها یا ترجیح می دی پیانیست بشی و مثل التون جان کنسرت بذاری. بهرحال هر شغلی که انتخاب کنی باید بهترین و سرآمدترین باشی. این دنیا مال سرآمدترین هاست و تو هم اگرچه هنوز کوچولویی اما حتما رقابت رو تجربه کردی. من مامان تو رو طوری بار آوردم که از پس طوفانی ترین امواج زندگی بر بیاد و اون حالا اونقدر قوی یه که می تونه با مشکلات بزرگ زندگی رو در رو بشه. پس بچه ننه نشو باشه؟ قوی و شجاع باش. ما همیشه کنارت خواهیم بود تا به تو کمک کنیم. پس موفق باشی و هزاران بوسه برای تو در چهارمین سالگرد تولدت. انشالله که صد سال دیگه ببینیمت.

این ترجمه البته همین طوری و دست و پا شکسته بود. 

  • فعلا این عکس نیما رو داشته باشید تا بعدا که سر فرصت بیام چند تا عکس تولد رو بذارم. البته در این راه شدیدا از عکسهای دوستان حاضر در تولد هم استقبال می کنم چون عکسهای دوربین خودم خیلی خوب نشدند.

تولدت مبارك گل مامان

اینم چند تا عکس از خود تولد:

تولدت مبارك

بچه ها به ترتيب از راست به چپ: آنديا جون- نيما جون- ارشك جون و سام عزيز

تولدت مبارك

و خود كيك نيما:

تولدت مبارك

 
 

چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388

تولدت مبارک

پسرکم شیرین جانم

همین روزها چهار ساله می شوی. تولدت مبارک. این تبریک از طرف کسی است که پاره تن اویی و او عزیزتر و دل بندتر از تو در دلش سراغ ندارد. این به معنای دوست داشتن پدرت یا پدر و مادر خودش نیست اما عشق تو چیز دیگری است. حس دیگری است. از جنس و شیرینی دیگری است. چهار سال گذشت از آن روزی که با آمدنت زندگی من و پدرت و شاید بیش از او مرا متحول کرده ای. هر تحولی بی زحمت نیست و صد البته که بی اجر هم نخواهد بود. اجر من همان یک لبخند توست. همان سعادت و بهروزی تو و اطمینان از اینکه توانسته ام تا جایی که در توان دارم از عهده تربیت خوب تو برآیم. دنیای شیرین و با صفایی داری عزیزکم. دنیایی که نه این گرفتاریهای مسخره ما آدم بزرگ ها به آن راهی است و نه دورنگی و ریای ما بزرگ شده ها. براستی که من از دنیای بی کودک می ترسم.

پسرکم شیرین جانم

تولد تو برای من و تولد هر کودکی برای مادرش بی گمان بزرگترین اتفاق اوست. اتفاقی که برای من در حد یک معجزه بود و زندگی مرا بی اغراق به عظمت یک معجزه تکان داد. وجود تو درس ها به من آموخت. شبهای بی خوابی و روزهای خستگی مرا با صبر و عشق مادرانه آشنا کرد و شیطنت ها و شیرین کاری هایت آینه ای بود بر اینکه در روزهایی که زندگی را راکد و کسالت بار می یافتم جوشش زندگی را در تو ببینم و از نو با تو تجربه کنم. تو تمثال خود زندگی ای. تو جوش و خروش یک رودخانه ای سرسبزی و رهایی یک برگ رقصان یا شاید هم آن نبض تپنده گل سرخ. تا تو را دارم از زندگی لبریز خواهم بود. تا تو را دارم چه غمی دارم؟ تو بهترین بهانه برای شادی این دل کوچکم هستی. فرقی نمی کند کجا باشم. چکاره باشم و یا چطور باشم چون با تو یک بغل پر زندگی دارم. خوشبختی دارم. عشق دارم.

پسرکم شیرین جانم

دوستت دارم. دوست دارم تمام لحظه هایت را از خاطره های خوب پر کنم. دوست دارم بهترین تجربه ها را از خوشه های زندگی برای تو دست چین کنم. دوست دارم همیشه دلت شاد باشد و تنت سالم. دوست دارم بزرگ که شدی از کودکی ات بعنوان دوران طلایی عمرت یاد کنی و لذت آنرا گاه و بیگاه در عالم خیال و رویا در آن گوشه ذهنت مرور کنی.

پسرکم شیرین جانم

هر چند هدیه خودت را در روز میلادت از من و پدرت خواهی گرفت اما دوست دارم هدیه ویژه ام به تو نه فقط در این روز بلکه در همه روزهای عمرت یک حس زیبا باشد و آن حس چیزی نیست جز حس امنیت. حسی که بی تردید بزرگترین نیاز هر کودک یا شاید هر آدمی باشد. امنیت داشتن آغوشی برای گریستن به وقت غم و یا قسمت کردن شادی هایت به وقت خوشحالی. امنیت خانواده سرپناهی است برای همه روزهای آفتابی و خدای ناکرده بارانی زندگی ات. من و پدرت همیشه برای تو خواهیم بود. در سختیها. در شادیها و در لحظه لحظه های زندگی ات. تو همیشه نیما کوچولوی من هستی. همان فرشته ای که خدا در چنین روزی به من هدیه کرد.

پسرکم شیرین جانم

تولدت مبارک.

 

 
 

سه شنبه سیزدهم مرداد 1388

هوا را از من بگیر خنده ات را نه

هوا را از من بگیر ، خندته ات را نه

 نان را از من بگير
اگر مي خواهي ،
هوا را از من بگير
اما ،
خنده ات را نه
گل سرخ را از من مگير
سوسني كه مي كاري
آبي را كه به ناگاه
در شادي تو سر ريزمي كند
موجي ناگهاني از نقره را
كه در تو مي زايد
از پس نبردي سخت باز مي گردم
با چشماني خسته
كه دنيا را ديده است
بي هيچ دگرگوني،
اما
خنده ات كه رها مي شود
و پرواز كنان در آسمان مرا مي جويد
تمامي در هاي زندگي را
به سويم مي گشايد
عشق من،
خنده ي تو
در تاريك ترين لحظه ها مي شكفد
و اگر ديدي ، به ناگاه
خون من بر سنگفرش خيابان جاري ست،
بخند ،
زيرا خنده ي تو
براي دستان من شمشيري است آخته .
خنده ي تو ، در پاييز
در كناره ي دريا
موج كف آلودش را
بايد بر فرازد ،
و در بهاران ، عشق من،
خنده ات را مي خواهم
چون گلي كه در انتظارش بودم ،
گل آبي ، گل سرخ
كشورم كه مرا مي خواند .
بخند بر شب
بر روز ، بر ماه
بخند بر پيچاپيچ خيابان هاي جزيره
بر اين پسر بچه ي كمرو
كه دوستت دارد ،
اما آنگاه كه چشم مي گشايم و مي بندم ،
آنگاه كه پاهايم مي روند و باز مي گردند ،
نان را
هوا را
روشني را
بهار را
از من بگير
اما خنده ات را هرگز
تا چشم از دنيا نبندم .
                                                     پابلو نرودا
*همیشه این شعر رو دوست داشتم و ازش خاطره ها دارم.

 
 

یکشنبه یازدهم مرداد 1388

عاقبت حب به سریال

دنیای مسخره ای داریم نه؟ خبر رسیده پدر و مادری به همراه دیگر بستگانشان برای پیک نیک به یکی از مناطق اطراف شیراز میرن. عصر میشه و یادشون می افته سریال محبوب جو*مو*نگ میخواد شروع بشه. برای هر چه سریعتر دیدن سریال هول می زنن و بار و بنه رو می بندن و سوار ماشین میشن میرن غافل از اینکه دختر بچه شون رو همونجا تو بیابون جا می ذارن. سریال دیدن به خیر و خوشی تموم میشه و بعد چون فکر می کنن دختربچه تو ماشین بستگانشون بوده و لابد با اونا سوار شده زنگ می زنن که برن دنبالش. بستگان میگن ما بچه رو نیاوردیم. اینجاست که فاجعه رو میشه. میرن محل پیک نیک و می بینن دختربچه از ترس یه گوشه مچاله شده و مرده!

مادری چند وقت پیش انقدر بچه اش نق می زنه و گریه می کنه که میاد دستش رو می ذاره جلوی دهنش تا مثلا ساکتش کنه بی خبر از اینکه برای همیشه ساکتش کرده. دختربچه چهارساله که اسمش فکر کنم بهار بود خفه میشه و می میره.

اونوقت خبر می رسه که هزینه هر سیکل درمان ناباروری ۸ میلیون تومانه. تازه اگه جواب بده. دنیای مسخره و بی رحمی نداریم؟

 
 

یکشنبه چهارم مرداد 1388

سه نسل

این خانمهای محترم و صد البته مشهوری که ملاحظه می کنید متعلق به سه نسل هستند. ساده تر بگم: یکی مادربزرگه- یکی مادره و اون یکی هم نوه است. برای اینکه معما بیشتر از این سخت نشه یه راهنمایی هم می کنم: وسطي يه نوه است. دست راستي يه مادره است. دست چپي يه هم مادر بزرگه است. براي تفهيم بيشتر هم مي تونيد به توضيحات روي خود عكس مراجعه كنيد. همسر-دختر و نوه الویس* پرسلي.

خانوده پرسلي

اينجا چي ميگن؟ جل....

*اين عكس رو به طور اتفاقي پيدا كردم. در جريان گرفتن عكس براي مطلبي در مورد موسيقي كه تو گوگل بود.

* نيما از هفته بعد قراره مهدش عوض شه. مهد رو دارن به يه تيم ديگه واگذار مي كنن و از اونجائيكه خيلي مربي هاي قديمي شون ميرن نيما هم قراره بره. فعلا ثبت نامش كرديم تو يه آموزشگاه زباني كه حالت مهد رو داره. يعني بچه از ۸ و نيم صبح تا ۱ بعد از ظهر آموز انگليسي رو به صورت نيتيو در قالب بازي و سرگرمي و سفال و ... مي بينه طوري كه حالت آموزش صرف نباشه. البته مشكل بزرگمون اينه كه يك به بعد نيما رو كجا نگه داريم تا ۴ كه من برسم خونه. ياد حرف دوستي افتادم كه مي گفت بچه ها مشكلاتشون با خودشون بزرگ ميشه. بذار بچه ات بره مدرسه حالا روزاي خوشته.

 
 

Weblog Themes By Pars Theme