|
سه شنبه سی و یکم شهریور 1388 |
|
آنها که می روند... |
 |
|
وقتی دوست دیگری از میان معدود دوستان باقی مانده ات پر می کشد و از این مملکت می رود باز هم دلت به درد می آید. این بار بیشتر. شاید هم کمتر چون دارد عادت می شود. از اینکه همه زندگی چندین و چند ساله و هزاران هزار خاطره خوب و فراموش نشدنی را در دو چمدان جمع می کند و با خودش می برد برای هزارمین بار غصه می خوری اما دیگر به تسلیم شدن در برابرش عادت کرده ای.گاهی رفتن سخت است اما نرفتن سخت تر. گاهی خداحافظی می تواند امید تازه ای را زنده کند. گاهی زندگی خیلی ها همانی می شود که آن شعر معروف گفته بود: دل من گرفته زینجا....هوس سفر نداری... زغبار این بیابان.... همیشه فکر می کنم آنها که می روند در روز چقدر دلشان برای شلوغی خیابان انقلاب و ولیعصر خیابانهای پر چاله چوله اینجا و حتی بوهای ساده ای مثل صابون نخل * داروگر تنگ میشود؟یادم می آید چند سال پیش که به سفری رفته بودم و بعد از یکماه هیچ حتی یک هم وطن هم آنجا ندیده بودم چقدر دلم برای یک سلام ساده تنگ شده بود. اینکه یک نفر از در تو بیاید و به من بگوید: سلام!همین یک واژه و نه چیزی بیشتر و چند روز بعدش با دیدن یک عمانی با چشم و ابروی مشکی خوشحال شده بودم. اصلا نه مساله جنسیت مطرح است و نه خوب و بد بودن آن طرف. گاهی فقط دلت می خواهد کسی را ببینی که شبیه آدمهای جایی است که یک عمر با آنها بزرگ شده ای. چهارشانه و سبزه و نه چشم بادامی و ریزه میزه.بعد از اینکه طرف از کشوری می آید که نزدیک ایران است خوشحال شوی و بگویی چه جالب که شما هم مال خاورمیانه هستید. اصلا کسی باشد که بداند ایران کجاست هر چند که حالا دیگر همه دنیا می داند کجاست. گاهی دچار تناقض عجیبی می شوم. رفتن دوستانم باعث خوشحالی و بعد ناراحتی من می شوند و شاید هم برعکس! |
|
|
|
|
|
| |
|
|
کودک و باران |
 |
|
نمیخوام راجع به بارون و حال وهوای رمانتیک اون و شعر معروف و نوستالژی بخش باز باران با ترانه بنویسم اما این چند روز بارونی یه حس خیلی خوب و لذت بخش بهم داد. به نظرم یکی از بزرگترین لذت های مادری شنیدن نفس های گرم بچه ات هست و قتی که خوابه و تو یه روز ابری بارونی لحاف رو تا زیر چونه اش بالا کشیدی . وقتی صدای این نفسها با چک چک بارون و هوای مرطوب اتاق و بوی خاک خیس خورده ای که از لای پنجره باز به داخل میاد قاطی میشه دیگه نمی تونی جلوی مستی ات رو بگیری. مستی از لذت مادری. مستی از شنیدن قشنگ ترین صداهای عالم و لذت بردن از بهترین و متفاوت ترین تجربه زندگی ات!
بعدا نوشت: نیما دیروز یکی از خنده دار ترین حرفهای این مدتش را زد. اومد بگه شیطون منو گول زد گفت مامان اگه بدونی امروز شیطون رفت تو گولم!!! |
|
|
|
|
|
| |
|
یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388 |
|
سخت تر میشه که راحت تر نمیشه |
 |
|
وقتی از سختی بزرگ کردن پسربچه های چهار ساله و لجبازی و خودمختاری این سنشون با مادرهایی که بچه های کلاس اولی دارند حرف می زنم میگن صبر کن. حالا دوره خوش خوشانته. بذار بره کلاس اول. اونوقته که تازه می فهمی بچه داری یعنی چی. پا به پای بچه باید درس بخونی و مشق بگی و ریاضی کار کنی. کارت صد برابر حالا میشه. حالا تازه اول راهی. بذار پسرت کلاس اولی بشه....
وقتی از سختی بزرگ کردن پسربچه های چهارساله و لجبازی و خودمختاری این سنشون با مادری که چند تا بچه داره حرف می زنی میگه صبر کن. بذار بزرگ بشه. تازه دردسرهاش شروع میشه. برو کیف دنیا رو بکن که تا چند سال دیگه از این خبرا نیس. تازه تو یه دونه داری. ما رو چی میگی که این همه بچه رو بزرگ کردیم و پوستمون کنده شده
وقتی از سختی بزرگ کردن پسربچه های چهار ساله و لجبازی و خودمختاری این سنشون با مادری که الان مادربزرگ شده حرف می زنی میگه صبر کن. تازه اول راهی. این بچه بزرگ میشه و تو هم پیر میش و فقط کاش که قدر این همه زحمت تو رو بدونه. حالا حالا ها کار داری...
و من می مونم که با این همه هشدارها و اخطارها و ....چه کنم و تا دیدن فردا و فرداهای دیگر که هنوز نرسیده اند و نمی دانم از پسرم چه جور آدمی می سازند چه طور صبر کنم؟ به این فکر می کنم که اگر بخواهم به آنها که بچه ندارند از این هشدارها و اخطارها بدهم چه باید بگویم؟ فکر کنم بهترین چیز این است که بگویم صبر کن تا بچه داری شوی تازه می فهمی دنیا دست کیست. |
|
|
|
|
|
| |
|
چهارشنبه هجدهم شهریور 1388 |
|
زن |
 |
|
من واقعا درک نمی کنم روابط این دنیای مدرن را. اینکه ده سال زیر یک سقف با یک نفر زندگی کنی و بعد طلاق حتی یادت هم نیفتد آدمی هم به اسم شوهر در زندگی تو بوده که حالا نیست. دیروز خاله آقای همسر می گفت انقدر عمر ازدواج ها کم شده که وقتی دو دوست دختر یکی متاهل و یکی مجرد به هم می رسند اولین سوال مجرده از متاهله اینه که هنوز با فلانی هستی؟(یعنی فلانی هنوز شوهرته؟). وقتی این چیزها را می شنوم ناخودآگاه می ترسم از آینده. از آدمهای این دوره و زمان که فلسفه زندگی مشترک را درک نکرده اند و نمی دانند در زندگی اگر گذشت و تفاهم نباشد چیزی به اسم عشق دوام نمی آورد. پول ضامن خوشبختی نیست بلکه صرفا وسیله ای است در راه خوشبخت شدن و پول زیاد در کنار عشق صد البته فساد هم می آورد. دوستی که سر و کارش با دادگاه خانواده و اخبار مربوط به آن است می گفت زنها زیاده خواه شده اند و درک نمی کنند شوهری که از صبح تا شب سه شیفت کار می کند نمی تواند ماه به ماه برایش لباس و مانتو و کیف و کفش بخرد یا زیر پای زنش یک ماشین آخرین مدل بیندازد. می گفت علت بیشتر طلاقها عدم تفاهم بر سر مسائل مالی است. حالا می دانید جالب کجاست؟ اینکه همین دوست می گفت مادرم شرط کرده من و همسرم بعد از ازدواج هر چه را که خرید به نام من کند. شاید من یک جای کار را اشتباه می کنم و شاید من مثل خیلی های دیگر زرنگ نیستم اما می خواهم بدانم عشق مردی که «مستلزم» است همه داشته و نداشته خود را بعد از ازدواج به نام زنش بکند و چیزی از آن خودش نداشته باشد به همسرش بیشتر است و «پایدارتر» می ماند یا عشق مردی که مطمئن است زنش برای مال و اموالش چرتکه نمی اندازد؟ به نظر من ازدواج تجارت نیست و همه چیز هم پول نیست. زنی که می رود یواشکی طلا می خرد و به شوهرش می گوید بدل هستند. زنی که فیش حقوقش را پنهان می کند. زنی که تمام جیک و پوک شوهرش را به خانواده اش لو می دهد و آبرویی برای او نمی گذارد. زنی که هر روز خودش یک شکل و یک مدل روز می گردد اما شوهرش ماههاست با همان کفش کهنه به مهمانی و عروسی می رود. زنی که برای خودش بلوز می خرد ده هزار تومان اما به شوهرش می گوید شد پنجاه تومن. زنی که می گوید چشمش کور باید پول بیاورد و خودش تا لنگ ظهر می خوابد و عصر به عصر باشگاه و رفیق بازی اش به راه است. زنی که همه پول خودش برای خودش است و همه پول شوهرش هم باز مالخودش(زن)است و اگر ته اش چیزی بماند به شوهر می رسد. زنی که حاضر است شوهرش سه شیفت کار کند تا خودش در رفاه باشد. زنی که به فصل لباس می پوشد و آخرین تیپ روز را می زند اما همیشه خانه اش کثیف و فریزش خالی است. زنی که فکر می کند با ازدواج منتی بر سر شوهرش گذاشته..... گاهی من این جنس زنها را درک نمی کنم.
* پ.ن.۱: من نه فمنیست هستم و نه مدافع حقوق مردها. فقط به یک جمله معتقدم چه درباره مرد نسبت به زن و چه زن نسبت به مرد: هر چیزی را که برای خودت دوست داری برای دیگری هم دوست داشته باش. |
|
|
|
|
|
| |
|
یکشنبه پانزدهم شهریور 1388 |
|
میازار موری را که.... |
 |
|
نیما رو می برم پارک. اون گوشه موشه ها یه جوجه اردک خیس داره لنگون لنگون راه میره. گویا یه پاش آسیب دیده و حالا هم اومده تو خشکی تا بالهای کوچیک و خیسش رو خشک کنه. نیما رو می برم تا نگاش کنه و کمی هم اگه خواست باهاش بازی کنه. نیما ازم می پرسه این همون جوجه اردک زشته؟ میگم نه مامان جون. این جوجه اردکه ولی زشت نیست. اون جوجه اردک زشت تو کارتونه. ببین طفلکی پاش اوخ شده نمی تونه خوب راه بره. همین طور مشغول نگاه کردن به جوجه هستیم که دو پسربچه دیگه از راه می رسند. تقریبا هم سن نیمااند. یکی شون میگه اردکه مال شماست؟ میگم نه. فورا در یک چشم بهم زدن برش می داره و دور میشه. دنبال پسربچه ها می دویم تا ببینم اردک کوچولو رو چکار می کنن. همون پسربچه ای که ازم سوال کرده بود از بلندی اردک بینوا رو پرت می کنه می اندازه زمین. برای لحظه ای از عصبانیت نمی دونم چی بگم. هیچوقت هم به خودم اجازه ندادم بچه کسی رو دعوا کنم وقتی پدر یا مادرش حاضرن. مادر پسربچه صداش می زنه: پیمان بدو بیا اینجا بریم خونه. انگار نه انگار! با خودم فکر می کنم بچه ها قطعا حیوان دوستی و بعد نوعدوستی رو از ما یاد می گیرن. گاهی می مونم که آیا همه بچه ها فرشته اند؟ آیا تو بچه ها چیزی به اسم ذات و بدذاتی و خوش ذاتی معنا پیدا کنه؟ یا ذات نتیجه تربیت غلط و درست ماست؟ چرا بعضی بچه ها از همون بچگی هیچوقت در پی آزار هیچ موجودی بر نمی یان و یا اگه یکی بهشون تذکر بده دیگه هیچوقت اون کار رو تکرار نمی کنن اما بعضی های دیگه با دیدن یه مورچه لهش می کنن و یا با دیدن یه گربه گوش یا دمش رو می کشن؟در همین فکر هستم که همون پسربچه رو دوباره می بینم که این بار داره دم یه بچه گربه رو می کشه و مادرش هم دنبالش که بدو می خواییم بریم! دیر شده! می خوام چیزی به مادرش بگم ولی حرف ها تو زبونم نمی چرخه. فقط از دور صدای خودم و نیما رو می شنویم که داریم داد می زنیم: آخه گناه داره! گناه داره. |
|
|
|
|
|
| |
|
|
تنفس در خانواده |
 |
|
شاید خنده دار باشه. شاید نامفهوم و غیر قابل درک و شاید هم بی معنی اما من دقیقا عاشق این لحظه ام: لحظه ای که بعد یه روز خسته کننده کاری میرسم خونه و بخاطر زود خوابیدن بچه- شام داشتن اهالی خانه- تمیزماندن منزل از دیروز تا امروز- به گوش نیامدن صدای جگرخراش و اعصاب خراش و فسیل کننده گریه بچه وامثال آن مثل اخبار و فوتبال تلویزیون- و در نهایت نبودن حتی یک عدد استکان در ظرفشویی برای شستن با موهای خیس بعد یه حموم آب داغ برای خودم یه فنجون قهوه داغ می ریزیم و می گم: آخیش. حالا یه نفسی بکشم! |
|
|
|
|
|
| |
|
|
سفر |
 |
|
خیلی وقت بود یه دل سیر صدای جیرجیرک نشنیده بودم که شنیدم. خیلی وقت بود یه دل سیر اسمون پر ستاره تماشا نکرده بودم که کردم. خیلی وقت بود یه دل سیر با همبازی کودکی ام و کسی که با او صدها خاطره از برف بازی و چهارشنبه سوری و استخر رفتن ها و عید شدن ها داشتم حرف نزده بودم که زدم. خیلی وقت بود از آش پختن به مقدار زیاد لذت نبرده بودم که بردم. خیلی وقت بود از دار و درخت بالا نرفته بودم که رفتم. خیلی وقت بود لذت گردو شکستن و گردو چیدن و غذا خوردن غیر رژیمی رو نچشیده بودم که چشیدم. خیلی وقت بود از سکوت جاده لذت نبرده بودم که بردم. خیلی وقت بود بی شوهر سفر نکرده بودم که کردم. خیلی وقت بود که اصلا زندگی نکرده بودم که این چهار روز کردم!

گاهي سفر لازمه. سفرهايي كه مجبور نباشي تيپ بزني و راه بيفتي تو كوچه خيابون ها يا شاپينگ سنترهاي شيك و پيك. سفرهايي كه وقت كني نفس بكشي از زير بار مسئوليت.سفرهايي كه ساده اند و بي توقع. فقط بايد اين لباس پرمسووليت و پرطمطراق زندگي شهري رو در بياري و ياد بگيري زندگي كني نه اينكه فقط زنده باشي. |
|
|
|
|
|
| |
|
|
دلتنگی برای این خاک |
 |
|
دلم هواي تو را كرده است. هواي هواي هميشه شرجي ات را. بوي نيسم دريا ات را و بوي ظهر گرم و آفتابي تابستانت را. بندبند تنم و تمام سلولهايم گويي كه اين روزها از بوي تو پر شده. عطرهايم نيز گويي كه بوي خاطره ها و هواي تو را مي دهند. دفعه اول كه ديدمت بعد از بيست سال بود. چقدر عوض شده بودي. چقدر بزرگ شده بودي. چقدر از خاطرات كودكيم فاصله گرفته بودي. ديگر نمي شناختمت اما وقتي از آن بالا سبزي ات را ديدم فهميدم فرقي نكردي. هنوز گرم هستي. هنوز شرجي و گرگرفته. هنوز زيبا و بكر. هنوز مي توانم كودكي هايم را در تو جستجو كنم. خيلي دور نشده بودم. فقط بايد بو مي كشيدم. خاك تنت هنوز بوي كودكي هايم را مي داد. يادش به خير.چقدر در تو دويده بودم و اين بار هم دويدم. گاهي دو ساعت يا حتي بيشتر. به خانه هايي مي رسيدم كه بوي ماهي سرخ كرده شان مستم مي كرد. گاز زدن به آن پيراشكي هاي گوشتي چه لذتي داشت و غروب ها همه چه نوستالژي شيريني داشتيم. خورشيد با تو معني پيدا مي كند. تو كه انقدر گرمي كه من عشق به آفتاب را از تو به ارث برده ام. گرماي تو در رگهاي من است و من هنوز هم دوستت دارم اگر چه هيچوقت درست نشناختمت. اين روزها بدجور دلم هواي تو را كرده. هواي آن آسمان پاك و آفتابي كه آنقدر با چشم ابرهايش را دنبال مي كردم كه جز آبي آب و آسمان ديگر جايي و چيزي را نمي ديدم. فكر مي كردم پشت اين ابرها كجاست؟ ايران كجاست؟ الان در آنجا چه مي گذرد؟ دلم باز هوايت را كرده است. چشمانم را مي بندم تا تو را استشمام كنم. بوي دريا. بوي نم باران شش ماه ابري و باراني ات را. بوي خاكت را. دلم این روزها بد جور هوای تو را کرده است





|
|
|
|
|
|
| |