|
چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388 |
|
اندر احوالات نمایشگاه کتاب با تاخیر |
 |
|
راستش از اینکه کتاب جدیدم هنوز تو پیچ و خم ارشاد گیر کرده و نتونسته به موقع برای نمایشگاه کتاب امسال برسه یه جورایی هم لجم گرفته بود و هم به ذوقم خورده بود و هم خستگی رو تو تنم نگه داشته بود و هم... و همه اینها بهانه ای شدند تا نخوام امسال رو برم نمایشگاه کتاب اما رسیدن چند فقره بن اهدایی و توفیق اجباری نزدیک بودن محل کار بنده به نمایشگاه همه و همه باز دست بدست هم دادن تا برم. این رفتن اگرچه اولش با ذوق و شوق نبود اما تبدیل شد به تجربه ای که ارزشش رو داشت چون به جز خرید چند کتاب برای نیما و خودم دید و بازدیدی شد با دو تا از کتابهام که سالهای گذشته چاپ شده بودند و خیلی دوست داشتم بدونم استقبال ازشون چقدره. شاید هیچ حسی نتونه خوشحالی یه مترجم رو وقتی که می بینه کتابش رو با تعریف و تمجید می خرن و از خریدشون راضی هستن توصیف کنه. وقتی رفتم غرفه نشر افق تا راجع به فروش ماجرای ماجرای عجیب سگی در شب بپرسم یکجور شوق کودکانه ته دلم وول می زد. دلم می خواست واکنش ها رو ببینم. بپرسم فروشش چقدر بوده. احتمال چاپ جدید هست؟ کیا می خرن؟ همین طوری می خرن یا کسی بهشون پیشنهاد می ده؟ و هزار تا سوال دیگه. من تجربه خوبی از کار با این ناشر داشتم. رفتار خوب با مترجم. قرارداد منصفانه. پرداخت منصفانه تر و مهم تر از همه احترام. نمی تونم حسم رو بگم اما بی اغراق هر کتابی که روش کار می کنم درست مثل بچه ای یه که براش زحمت کشیدم و وقتی می بینم ازش استقبال شده انگار که بچه ام خوشبخت شده و براش خوشحالی می کنم. بعد رفتم سراغ شرکت انتشارات علمی فرهنگی برای گرفتن سراغ از یک کودک دیگرم که سال ۸۳ از من جدا شد. کتابی به اسم اندی و تامیکا که قبل از داشتن نیما روش کار کرده بودم. سالها بود بی خبر مونده بودم از فروش این کتاب و موجود بودن اون تو بازار و همین که اونو پشت ویترینشون دیدم بازم مثل بچه ها ذوق کردم. رفتم و با کلی تخفیف چند نسخه دیگه از کتابم رو گرفتم تا بدم مهد نیما و چند تا از دوستای بچه دارم. دو ساعت بعد با چند کیسه خرید که پر بودند از کتابهایی برای نیما و بابای نیما از نمایشگاه بیرون اومدم. روحم سیراب شده بود و دیگه پیشمون نبودم از اومدن به نمایشگاه. هیچ چیزی شیرین تر از برداشت محصولی که براش زحمت کشیدی نیست. چه بچه خودت و چه کاری که براش زحمت کشیدی و بهش افتخار می کنی!
*این پست رو هیچ وقت به نیت تبلیغ و اینها ننوشتم. فقط یه جور ثبت حس خوب امروزم بود. |
|
|
|
|
|
| |