تبليغاتX
نیما شیر پسر
   
نیما شیر پسر
من و تویی که بزرگ می شوی
 
 
آرشيو مطالب

آبان 1388

مهر 1388

شهریور 1388

مرداد 1388

تیر 1388

خرداد 1388

اردیبهشت 1388

فروردین 1388

اسفند 1387

بهمن 1387

دی 1387

آذر 1387

آبان 1387

مهر 1387

شهریور 1387

مرداد 1387

تیر 1387

خرداد 1387

اردیبهشت 1387

فروردین 1387

اسفند 1386

بهمن 1386

دی 1386

آذر 1386

آبان 1386

مهر 1386

شهریور 1386

مرداد 1386

____________________
مطالب اخير

جمعه خوب

بهترین خبر

انسانی به نام مادر

29

mother

بتمن و دنیای پسربچه ها

کودک و خدا

روز جهانی کودک مبارک

اندر احوالات این روزهای ما

سپید زیبا

____________________
پیوندهای روزانه

اخبار ستارگان هالیوود

____________________
پیوند ها

آرش وروجك

مامان پرهام

مامان آنديا

مامان آرين

مامان ستايش

نونوش جان

مامان امير مهدي

مامان آرتا

مامان هيژا

مامان فراز

مامان شروين

آشپزخونه مامان شروين

مامان نازنين فاطمه

مامان ايليا توپولي

يه جاي دنج

مريم جون

دلنوشته هاي آيتك جون

نوشته هاي گل مريم

نيروانا جون

بهشت كوچك شيلا جون

من و يه آقاي شيك

گلپرخانم عزيز

مامان مهراد

مامان پرنيان

مامان ارشك

مامان ارشيا

مريم جون

آوات و هيوا

مامان آزاده

مادراني مثل من

يادداشتهاي يك زن

مامان هوچهر

آرزو جون

من و يك زندگي

فال حافظ! نیت کن!
انجمن گفتگو لیمونات
عکس بازیگران و مدل
نرم افزار
سایت تخصصی موبایل
قالب وبلاگ

____________________
امكانات جانبي

RSS 2.0

 
 
 

چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388

اندر احوالات نمایشگاه کتاب با تاخیر

راستش از اینکه کتاب جدیدم هنوز تو پیچ و خم ارشاد گیر کرده و نتونسته به موقع برای نمایشگاه کتاب امسال برسه یه جورایی هم لجم گرفته بود و هم به ذوقم خورده بود و هم خستگی رو تو تنم نگه داشته بود و هم... و همه اینها بهانه ای شدند تا نخوام امسال رو برم نمایشگاه کتاب اما رسیدن چند فقره بن اهدایی و توفیق اجباری نزدیک بودن محل کار بنده به نمایشگاه همه و همه باز دست بدست هم دادن تا برم. این رفتن اگرچه اولش با ذوق و شوق نبود اما تبدیل شد به تجربه ای که ارزشش رو داشت چون به جز خرید چند کتاب برای نیما و خودم دید و بازدیدی شد با دو تا از کتابهام که سالهای گذشته چاپ شده بودند و خیلی دوست داشتم بدونم استقبال ازشون چقدره. شاید هیچ حسی نتونه خوشحالی یه مترجم رو وقتی که می بینه کتابش رو با تعریف و تمجید می خرن و از خریدشون راضی هستن توصیف کنه. وقتی رفتم غرفه نشر افق تا راجع به فروش ماجرای ماجرای عجیب سگی در شب بپرسم یکجور شوق کودکانه ته دلم وول می زد. دلم می خواست واکنش ها رو ببینم. بپرسم فروشش چقدر بوده. احتمال چاپ جدید هست؟ کیا می خرن؟ همین طوری می خرن یا کسی بهشون پیشنهاد می ده؟ و هزار تا سوال دیگه. من تجربه خوبی از کار با این ناشر داشتم. رفتار خوب با مترجم. قرارداد منصفانه. پرداخت منصفانه تر و مهم تر از همه احترام. نمی تونم حسم رو بگم اما بی اغراق هر کتابی که روش کار می کنم درست مثل بچه ای یه که براش زحمت کشیدم و وقتی می بینم ازش استقبال شده انگار که بچه ام خوشبخت شده و براش خوشحالی می کنم. بعد رفتم سراغ شرکت انتشارات علمی فرهنگی برای گرفتن سراغ از یک کودک دیگرم که سال ۸۳ از من جدا شد. کتابی به اسم اندی و تامیکا که قبل از داشتن نیما روش کار کرده بودم. سالها بود بی خبر مونده بودم از فروش این کتاب و موجود بودن اون تو بازار و همین که اونو پشت ویترینشون دیدم بازم مثل بچه ها ذوق کردم. رفتم و با کلی تخفیف چند نسخه دیگه از کتابم رو گرفتم تا بدم مهد نیما و چند تا از دوستای بچه دارم. دو ساعت بعد با چند کیسه خرید که پر بودند از کتابهایی برای نیما و بابای نیما از نمایشگاه بیرون اومدم. روحم سیراب شده بود و دیگه پیشمون نبودم از اومدن به نمایشگاه. هیچ چیزی شیرین تر از برداشت محصولی که براش زحمت کشیدی نیست. چه بچه خودت و چه کاری که براش زحمت کشیدی و بهش افتخار می کنی!

*این پست رو هیچ وقت به نیت تبلیغ و اینها ننوشتم. فقط یه جور ثبت حس خوب امروزم بود.

 
 

Weblog Themes By Pars Theme