|
|
اندر حکایات نیما |
 |
- یک وانت قراضه سبز کوچه را روی سرش گذاشته که آی باقالی!باقالی کاشان!آتیش زدیم به مالمون! بیا باقالی بخر! بیا باقالی ببر! هول هولکی روسری ام رو سرم می کنم و دست نیمارو می گیرم و میریم سر کوچه. میگم ۳ کیلو باقالی میدید؟ فروشنده که مرد سیه چرده و صدا کلفتی است انگار که از او صدقه می خواهم می گوید: ۱۰ کیلو کمتر نمی فروشیم. راهم را می کشم که برگردم خانه که نیما در دفاع از من به او می گوید: اقا باقالی!مامانم خسته میشه. منم خسته می شم(فکر کنم منظورش پاک کردن اون همه باقالی بود). آخه مامانم میره سر کار. امروز تعطیله. به ما کم باقالی بده!پنج تا دونه. بعد شروع می کند به شمردن انگشتهایش.
- نیما گیر داده که از این آدامس های تند اربیت بهش بدهم. میگم مامان خیلی تنده ها! میگه: من بزرگ شدم دیگه. می تونم آدامش سوزونی(سوزوندنی)بخورم دیگه!
- چند وقتی یه که نیما معنی جمله حقت بود رو خوب یاد گرفته. مثلا چند بار که روی مبل ها بپر بپر میکرد و پاش خورد به گوشه مبل و دردش گرفت گفتم از بس که شیطونی می کنی دیگه. حقت بود. یا موارد مشابه دیگه .دیروز بابای نیما کلی تو خواب عرق کرده بود از گرما(اصولا من سرمایی هستم اون گرمایی). صبح که اومد بره بیرون نیما بهش گفت: انقدر عرق کردی حقت بود. خب شب حموم نرفتی مثل من دیگه!
- چند وقت پیش که نیما رو برده بودم نمایشگاه گل و گیاه یه غرقه ای بیرون نمایشگاه بود که تجهیزات مربوط به پارک رو می فروختند و چند تا تاب سرسره ماکت خیلی کوچولو(قد عروسک های انگشتی) گذاشته بودن برای دیدن مردم. نیما تا اونا رو دید ذوقی کرد که نگو. بعد گفت مامان میدونی کیا سوار اینها میشن؟ گفتم کیا؟ گفت معلومه دیگه سوسک ها- پروانه ها- مورچه ها- تخمه ها(هر چیز ریزی که یادش بود رو اشاره می کرد)!
- نیما نمی دانست برای لباسی که به تنش کوچک می شود و می چسپد باید از واژه تنگ استفاده کند. امروز که یکی از تی شرت های سال پیشش را تنش کردم گفت: مامان چرا این پیرهنم انقدر به دنده ام سفت میشه!
|
|
|
|
|
|
| |