تبليغاتX
نیما شیر پسر
   
نیما شیر پسر
من و تویی که بزرگ می شوی
 
 
آرشيو مطالب

آبان 1388

مهر 1388

شهریور 1388

مرداد 1388

تیر 1388

خرداد 1388

اردیبهشت 1388

فروردین 1388

اسفند 1387

بهمن 1387

دی 1387

آذر 1387

آبان 1387

مهر 1387

شهریور 1387

مرداد 1387

تیر 1387

خرداد 1387

اردیبهشت 1387

فروردین 1387

اسفند 1386

بهمن 1386

دی 1386

آذر 1386

آبان 1386

مهر 1386

شهریور 1386

مرداد 1386

____________________
مطالب اخير

جمعه خوب

بهترین خبر

انسانی به نام مادر

29

mother

بتمن و دنیای پسربچه ها

کودک و خدا

روز جهانی کودک مبارک

اندر احوالات این روزهای ما

سپید زیبا

____________________
پیوندهای روزانه

اخبار ستارگان هالیوود

____________________
پیوند ها

آرش وروجك

مامان پرهام

مامان آنديا

مامان آرين

مامان ستايش

نونوش جان

مامان امير مهدي

مامان آرتا

مامان هيژا

مامان فراز

مامان شروين

آشپزخونه مامان شروين

مامان نازنين فاطمه

مامان ايليا توپولي

يه جاي دنج

مريم جون

دلنوشته هاي آيتك جون

نوشته هاي گل مريم

نيروانا جون

بهشت كوچك شيلا جون

من و يه آقاي شيك

گلپرخانم عزيز

مامان مهراد

مامان پرنيان

مامان ارشك

مامان ارشيا

مريم جون

آوات و هيوا

مامان آزاده

مادراني مثل من

يادداشتهاي يك زن

مامان هوچهر

آرزو جون

من و يك زندگي

فال حافظ! نیت کن!
انجمن گفتگو لیمونات
عکس بازیگران و مدل
نرم افزار
سایت تخصصی موبایل
قالب وبلاگ

____________________
امكانات جانبي

RSS 2.0

 
 
 

چهارشنبه ششم خرداد 1388

اندر حکایات نیما

  1. یک وانت قراضه سبز کوچه را روی سرش گذاشته که آی باقالی!باقالی کاشان!آتیش زدیم به مالمون! بیا باقالی بخر! بیا باقالی ببر! هول هولکی روسری ام رو سرم می کنم و دست نیمارو می گیرم و میریم سر کوچه. میگم ۳ کیلو باقالی میدید؟ فروشنده که مرد سیه چرده و صدا کلفتی است انگار که از او صدقه می خواهم می گوید: ۱۰ کیلو کمتر نمی فروشیم. راهم را می کشم که برگردم خانه که نیما در دفاع از من به او می گوید: اقا باقالی!مامانم خسته میشه. منم خسته می شم(فکر کنم منظورش پاک کردن اون همه باقالی بود). آخه مامانم میره سر کار. امروز تعطیله. به ما کم باقالی بده!پنج تا دونه. بعد شروع می کند به شمردن انگشتهایش.
  2. نیما گیر داده که از این آدامس های تند اربیت بهش بدهم. میگم مامان خیلی تنده ها! میگه: من بزرگ شدم دیگه. می تونم آدامش سوزونی(سوزوندنی)بخورم دیگه!
  3.  چند وقتی یه که نیما معنی جمله حقت بود رو خوب یاد گرفته. مثلا چند بار که روی مبل ها بپر بپر میکرد و پاش خورد به گوشه مبل و دردش گرفت گفتم از بس که شیطونی می کنی دیگه. حقت بود. یا موارد مشابه دیگه .دیروز بابای نیما کلی تو خواب عرق کرده بود از گرما(اصولا من سرمایی هستم اون گرمایی). صبح که اومد بره بیرون نیما بهش گفت: انقدر عرق کردی حقت بود. خب شب حموم نرفتی مثل من دیگه!
  4. چند وقت پیش که نیما رو برده بودم نمایشگاه گل و گیاه یه غرقه ای بیرون نمایشگاه بود که تجهیزات مربوط به پارک رو می فروختند و چند تا تاب سرسره ماکت خیلی کوچولو(قد عروسک های انگشتی) گذاشته بودن برای دیدن مردم. نیما تا اونا رو دید ذوقی کرد که نگو. بعد گفت مامان میدونی کیا سوار اینها میشن؟ گفتم کیا؟ گفت معلومه دیگه سوسک ها- پروانه ها- مورچه ها- تخمه ها(هر چیز ریزی که یادش بود رو اشاره می کرد)!
  5. نیما نمی دانست برای لباسی که به تنش کوچک می شود و می چسپد باید از واژه تنگ استفاده کند. امروز که یکی از تی شرت های سال پیشش را تنش کردم گفت: مامان چرا این پیرهنم انقدر به دنده ام سفت میشه!

 
 

Weblog Themes By Pars Theme