|
|
زندگی ماشینی |
 |
|
صبح ها زودتر از نه و نیم موفق به کارت زدن نمی شوم. شبها زودتر از یک موفق به خوابیدن نمی شوم.در شبانه روز از ۲۴ ساعت ۳۶ ساعت کم می آورم و روزها آنچنان برایم با سرعت می گذرند که گویی لحظه هایم را دنبال کرده اند. وقتی به خانه می رسم مثل مشق شب بچه ها فهرستی از کارها بی صبرانه انتظارم را می کشند. گاهی می مانم که زندگی با من مسابقه گذاشته است یا من با زندگی؟ شاید هم هر دو یک روحیم در دو بدن؟ای زندگی شهری ماشینی کسالت بار پردود و غمگین هیچ به فکرت رسیده که من برای رسیدن به تو همه این راه را این روزها نه یک نفس بلکه لنگ لنگان می آیم؟کاش اجازه دهی که من هم نفسی تازه کنم. |
|
|
|
|
|
| |