|
سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388 |
|
در این روزها |
 |
|
کمتر زمانی بود که انقدر بترسم. ترس را با گوشت و پوستم حس کنم. آن حس سردی را که انگار سالهاست ته یک اقیانوس بی کران افتاده ای و کسی نیست که نجاتت دهد. کمتر زمانی بود که حتی آغوش عزیزانم نمی توانست آرامم کند. این روزها وقتی کودکم را می بویم جز ترس چیزی در چشمانم نمی بیند. باید شجاع باشم. این نیز بگذرد. این روزها نیز بگذرد. این ترسها نیز بگذرد اما زخم ها خواهند ماند. خاطره این ترس خواهد ماند و این نگاه فراموش نخواهد کرد رنگ خون را و هزاران رنگ دیگر را در این روزها. |
|
|
|
|
|
| |