تبليغاتX
نیما شیر پسر
   
نیما شیر پسر
من و تویی که بزرگ می شوی
 
 
آرشيو مطالب

آذر 1388

آبان 1388

مهر 1388

شهریور 1388

مرداد 1388

تیر 1388

خرداد 1388

اردیبهشت 1388

فروردین 1388

اسفند 1387

بهمن 1387

دی 1387

آذر 1387

آبان 1387

مهر 1387

شهریور 1387

مرداد 1387

تیر 1387

خرداد 1387

اردیبهشت 1387

فروردین 1387

اسفند 1386

بهمن 1386

دی 1386

آذر 1386

آبان 1386

مهر 1386

شهریور 1386

مرداد 1386

____________________
مطالب اخير

من و تو

جمعه خوب

بهترین خبر

انسانی به نام مادر

29

mother

بتمن و دنیای پسربچه ها

کودک و خدا

روز جهانی کودک مبارک

اندر احوالات این روزهای ما

____________________
پیوندهای روزانه

اخبار ستارگان هالیوود

____________________
پیوند ها

آرش وروجك

مامان پرهام

مامان آنديا

مامان آرين

مامان ستايش

نونوش جان

مامان امير مهدي

مامان آرتا

مامان هيژا

مامان فراز

مامان شروين

آشپزخونه مامان شروين

مامان نازنين فاطمه

مامان ايليا توپولي

يه جاي دنج

مريم جون

دلنوشته هاي آيتك جون

نوشته هاي گل مريم

نيروانا جون

بهشت كوچك شيلا جون

من و يه آقاي شيك

گلپرخانم عزيز

مامان مهراد

مامان پرنيان

مامان ارشك

مامان ارشيا

مريم جون

آوات و هيوا

مامان آزاده

مادراني مثل من

يادداشتهاي يك زن

مامان هوچهر

آرزو جون

من و يك زندگي

فال حافظ! نیت کن!
انجمن گفتگو لیمونات
عکس بازیگران و مدل
نرم افزار
سایت تخصصی موبایل
قالب وبلاگ

____________________
امكانات جانبي

RSS 2.0

 
 
 

چهارشنبه پانزدهم مهر 1388

اندر احوالات این روزهای ما

دقیقا ده روزی است که زنجیره ای از بیماریها همه مون رو گرفتار کرده. اول با آنفولانزای بنده شروع شد که خوشبختانه از نوع انسانی اش بوده و بعد به آقا نیما رسید و بعد هم آقای همسر. بعد سرفه های وحشتناک من شروع شد و بعد دیگه خدا رو شکر این یه مورد به نیما نرسید اما چیز بدتری به سراغش اومد و اونم کهیر از نوع خیلی وحشتناکش بود. از همین جا به همه اعلام می کنم و توصیه می کنم به هیچ وجه از مواد غذایی یا آدامس های داخل این بسته های اسباب بازی سک سک یا مشابه رو که فاقد لیبل وزارت بهداشت هست به بچه ها ندید چون بدبختی ما با همین آدامس ها شروع شد. جمعه عصر نیما آدامس های اونا رو خورد و دو ساعت بعد بدنش شروع کرد به جوش زدن. اول فکر کردیم چیز خاصی نیست بعد دیدیم زیاد شد طوری که خارش هم بهش اضافه شد و مجبور شدیم ببریم دکتر که تشخیص حساسیت دادند. تا دو روز پیش این حساسیت می رفت و می اومد اما دقیقا یک دفعه واکنش بدنش شدید تر شد بطوریکه همه بدنش یکدست قرمز شد و مجبور شدیم در یه روز سه تا آمپول بزنیم. خدا رو شکر الان بهتره و طوری از خوردن آدامس ترسیده که فکر کنم تا چند وقت دیگه سراغش نره. دکترها هم که چشم نخورن یا تشخیص نمی دن یا انقدر پولکی شدن که برای نوشتن یه استعلاجی برای بنده برای اینکه بتونم مواظب نیما باشم پول یک ویزیت کامل رو از من گرفتن! دیروز هم جشن روز جهانی کودک تو مهد نیما بود و چون خیلی دوست داشتم شرکت کنه با همون حال که نسبتا بهتر شده بود بردمش(به هیچ وجه واگیر نداره) و طفلک یه دستش به سر و گوش و کمرش بود و داشت خودش رو می خارید و یه دست دیگه اش هم به بادکنک و ...ولی در کل بهش خوش گذشت. حالا اصل روز جهانی کودک مثل اینکه پنجشنبه یا جمعه است که اگه خدا بخواد و تا اون موقع خوب خوب شده باشه ببریمش گردشی یا جایی تا بهش خوش بگذره.

*نیما انقدر این چند روزه آمپول زده و ترسیده که دیدم دیشب دو تا از آمپول هاش رو نگو انداخته تو سطل آشغال و بقیه رو هم گم و گور کرده تا مبادا پیداشون کنیم.از یه طرف هم خیلی دلم سوخت و از طرف دیگه می بینم چاره ای نیست.خدا کنه زود زود خوب بشه.

 
 

Weblog Themes By Pars Theme