|
چهارشنبه پانزدهم مهر 1388 |
|
اندر احوالات این روزهای ما |
 |
|
دقیقا ده روزی است که زنجیره ای از بیماریها همه مون رو گرفتار کرده. اول با آنفولانزای بنده شروع شد که خوشبختانه از نوع انسانی اش بوده و بعد به آقا نیما رسید و بعد هم آقای همسر. بعد سرفه های وحشتناک من شروع شد و بعد دیگه خدا رو شکر این یه مورد به نیما نرسید اما چیز بدتری به سراغش اومد و اونم کهیر از نوع خیلی وحشتناکش بود. از همین جا به همه اعلام می کنم و توصیه می کنم به هیچ وجه از مواد غذایی یا آدامس های داخل این بسته های اسباب بازی سک سک یا مشابه رو که فاقد لیبل وزارت بهداشت هست به بچه ها ندید چون بدبختی ما با همین آدامس ها شروع شد. جمعه عصر نیما آدامس های اونا رو خورد و دو ساعت بعد بدنش شروع کرد به جوش زدن. اول فکر کردیم چیز خاصی نیست بعد دیدیم زیاد شد طوری که خارش هم بهش اضافه شد و مجبور شدیم ببریم دکتر که تشخیص حساسیت دادند. تا دو روز پیش این حساسیت می رفت و می اومد اما دقیقا یک دفعه واکنش بدنش شدید تر شد بطوریکه همه بدنش یکدست قرمز شد و مجبور شدیم در یه روز سه تا آمپول بزنیم. خدا رو شکر الان بهتره و طوری از خوردن آدامس ترسیده که فکر کنم تا چند وقت دیگه سراغش نره. دکترها هم که چشم نخورن یا تشخیص نمی دن یا انقدر پولکی شدن که برای نوشتن یه استعلاجی برای بنده برای اینکه بتونم مواظب نیما باشم پول یک ویزیت کامل رو از من گرفتن! دیروز هم جشن روز جهانی کودک تو مهد نیما بود و چون خیلی دوست داشتم شرکت کنه با همون حال که نسبتا بهتر شده بود بردمش(به هیچ وجه واگیر نداره) و طفلک یه دستش به سر و گوش و کمرش بود و داشت خودش رو می خارید و یه دست دیگه اش هم به بادکنک و ...ولی در کل بهش خوش گذشت. حالا اصل روز جهانی کودک مثل اینکه پنجشنبه یا جمعه است که اگه خدا بخواد و تا اون موقع خوب خوب شده باشه ببریمش گردشی یا جایی تا بهش خوش بگذره.
*نیما انقدر این چند روزه آمپول زده و ترسیده که دیدم دیشب دو تا از آمپول هاش رو نگو انداخته تو سطل آشغال و بقیه رو هم گم و گور کرده تا مبادا پیداشون کنیم.از یه طرف هم خیلی دلم سوخت و از طرف دیگه می بینم چاره ای نیست.خدا کنه زود زود خوب بشه. |
|
|
|
|
|
| |