|
|
29 |
 |
|
وارد آخرین سال دهه بیست زندگی ام شدم. دهه ای که برایم پر از تجربه های متفاوت و شیرین بود. دهه ای که من انسان متفاوتی ساخت. مرا مادر کرد. مرا مترجم کرد. مرا همسر کرد. مرا دگرگون کرد آنطور که بیشترین خاطرات خود را از این دهه دارم. بیست و نه سالگی حس شیرین و در عین حال پرهیجانی را برایم به ارمغان آورده. می دانم که همین روزها فصل تازه ای از زندگیم آغاز خواهد شد که بسیار متفاوت خواهد بود از همه روزهایی که تا بحال داشته ام. هیجان من برای این آغاز تازه است و فصلی که نمی دانی چه تقدیری برای تو در آن رقم خورده است. در بیست و نه سالگی در آستانه گرفتن مهمترین تصمیم زندگیم هستم. به روزهای روشن فکر می کنم. به پشت سر گذاشتن فصل شکوفایی و آغاز برداشت. به تکامل. به دگردیسی روحی. به تغییری که می دانم سخت خواهد بود اما باید دیر یا زود از راه برسد. شهامت می خواهم و می دانم که برای این آغاز تازه بیش از هر چیز به آن احتیاج خواهم داشت.دلم را قرص می کنم و می دانم که می توانم. بیست و نه سالگی سکوی پرتاب من خواهد بود. من ایمان دارم! |
|
|
|
|
|
| |