|
|
انسانی به نام مادر |
 |
|
بچه که بودم فکر می کردم مادر یعنی تمام زندگی من. یعنی کسی که همیشه می بایست می بود تا من احساس تنهایی نکنم. مریض نشوم. زندگی کردن را بیاموزم. کسی که می بایست دربست در اختیار من و نیازهای من باشد. غذایم دهد. لباس هایم را بشورد. با من بازی کند. مرا به گردش ببرد.مرا بخواباند و مهمتر از همه اینها اینکه خسته نشود. خستگی مادر برای بچه چیزی نیست جز نداشتن همبازی و محروم شدن از تک تک نیازهایی که بر شمردم. بچه که بودم فکر می کردم که مادر یعنی زنی با انرژی تمام ناپذیر که می تواند و می باید همیشه به خانواده رسیدگی کند. کسی که همیشه از جایی بالاخره این انرژی را می آورد. هیچ وقت لنگ مان نمی گذارد. هیچ وقت خدای نکرده بیماری سختی نخواهد گرفت که مجبور شویم خودمان روی پای خودمان بایستیم. کسی که غزهایش را از خستگی کار و خانه داری نمی فهمیدیم.حرف هایش را درک نمی کردیم. کسی که فکر می کردیم جز کار و خانه داری و بچه داری چه کار دیگری می تواند برای خودش داشته باشد؟ اصلا حق آنرا داشت؟ اصلا نیاز آنرا حس می کرد؟ اصلا به فکر آن می افتاد؟کسی که اگر به سفری می رفت از دستش دلخور می شدیم و اگر ابراز خستگی می کرد باور نمی کردیم.
و حالا که بزرگ شده ام و مادر شده ام می فهمم که...
مادر نیز موجودی است دو پا که گاهی واقعا خسته می شود اما به روی خودش نمی آورد. انرژی اش پایان ناپذیر نیست. تواناییهایش نامحدود نیست. خستگی هایش بی دلیل نیست. مادر یعنی موجودی که در از خودگذشتگی اش بی مثال است اما برای خودش هم گوشه خلوتی می خواهد. برای خودش آرزوهایی دارد. آرزو هایی که فقط و فقط مال خودش باشند. خانوادگی نباشند و مربوط به بچه و همسرش هم نباشند. مادر هم حق دارد اشبتاه کند. غر بزند. گاهی از زندگیخالی و گاهی از آن اشباع شود. مادر هم انسان است و نه بت نمونه بودن و بی عیب و نقص بودن. |
|
|
|
|
|
| |