تبليغاتX
نیما شیر پسر
   
نیما شیر پسر
من و تویی که بزرگ می شوی
 
 
آرشيو مطالب

دی 1388

آذر 1388

آبان 1388

مهر 1388

شهریور 1388

مرداد 1388

تیر 1388

خرداد 1388

اردیبهشت 1388

فروردین 1388

اسفند 1387

بهمن 1387

دی 1387

آذر 1387

آبان 1387

مهر 1387

شهریور 1387

مرداد 1387

تیر 1387

خرداد 1387

اردیبهشت 1387

فروردین 1387

اسفند 1386

بهمن 1386

دی 1386

آذر 1386

آبان 1386

مهر 1386

شهریور 1386

مرداد 1386

____________________
مطالب اخير

خدای نیما

راه من

خوب بودن

كريسمس و بادكنك

آشیانه عشق

عطر صد خاطره

من و تو

جمعه خوب

بهترین خبر

انسانی به نام مادر

____________________
پیوندهای روزانه

اخبار ستارگان هالیوود

____________________
پیوند ها

آرش وروجك

مامان پرهام

مامان آنديا

مامان آرين

مامان ستايش

نونوش جان

مامان امير مهدي

مامان آرتا

مامان هيژا

مامان فراز

مامان شروين

آشپزخونه مامان شروين

مامان نازنين فاطمه

مامان ايليا توپولي

يه جاي دنج

مريم جون

دلنوشته هاي آيتك جون

نوشته هاي گل مريم

نيروانا جون

بهشت كوچك شيلا جون

من و يه آقاي شيك

گلپرخانم عزيز

مامان مهراد

مامان پرنيان

مامان ارشك

مامان ارشيا

مريم جون

آوات و هيوا

مامان آزاده

مادراني مثل من

يادداشتهاي يك زن

مامان هوچهر

آرزو جون

من و يك زندگي

فال حافظ! نیت کن!
انجمن گفتگو لیمونات
عکس بازیگران و مدل
نرم افزار
سایت تخصصی موبایل
قالب وبلاگ

____________________
امكانات جانبي

RSS 2.0

 
 
 

سه شنبه نوزدهم آبان 1388

جمعه خوب

جمعه ظهر با نسیم ملایمی که می وزید دیدیم بهترین روز برای بادبادک بازی یه. همین شد که ناهارمون رو سه تا ساندویچ کردم و با سه تا نوشابه و یه ظرف سالاد و یه بسته بزرگ چیپس و البته کلی اسمارتیز رفتیم پارک پردیسان که برای بادبادک بازی جون میده. وقتی رسیدیم اونجا دیدیم نه فقط ما بلکه یک ملت یاد بادبادک بازی تو اون روز بودن و ما هم با خریدن یه بادبادک که مطمئنا باید شبیه مرد عنکبوتی یا  بت من می شد تا رضایت آقا نیما رو جلب می کرد به اونها پیوستیم. بابای نیما بادبادکش رو هوا کرد و فکر کنم نیما اولین بادبادک بازی حرفه ای عمرش رو تجربه کرد و واقعا لذت برد.

نیما که پشت سر باباش ایستاده:

 

بعد نوبت دیدن صحنه واقعی پهلوان بازی شد. ماجرا از این قرار بود که دو تا از این پهوان قدیمی ها اومده بودن تو محوطه پارک و برای خودشون معرکه گرفته بودن. از زنجیر پاره کردن گرفته تا شکستن سنگ با مشتشون و البته مبارزه با مار. کار اونها هم برای نیما خیلی جالب بود و نیما یک سره می گفت: مامان اینها چقدر زورشون قوی یه!یا مامان این آقاهه چقدر بازوش کلفته!فرداش هم رفته بود و کل ماجرای پهلوان دیدنش رو توی مهد برای همه تعریف کرده بود.

و بعد نوبت رسید به فکر کنم اصل ماجرا که دیدن مسابقه اتوموبیل رانی ماشین های کوچک و حرفه ای کنترلی در قسمت تپه های کوچک و خاکریز پارک پردیسان بود. این ماشین ها که توسط آدم های حرفه ای این کار هدایت می شدن چیزی حدود ۶۰۰ هزار تومان قیمت داشتن و مسابقه شون خیلی دیدنی بود. نکته جالب اینه سرعت این ماشین ها به ۸۰ کیلومتر هم می رسه و کم و بیش مثل یه ماشین واقعی با صدای ماشین های مسابقه باهم کورس گذاشته بودند و از روی تپه ها می پریدند و ماشین حریفشون رو واژگون می کردند. قیافه همه بچه ها که این مسابقه رو از نزدیک می دیدند واقعا دیدنی بود و نیما که جای خود! مگه حاضر می شد بعد از یک ساعت تماشا از اونجا بریم.! این شد که تیک تیک لرزیدیم و ساندویچ خوردیم و مسابقه اتوموبیل رانی نگاه کردیم.نیما البته تو این عکس نیست.

نیما و دوستش آرش :

و این هم جمعه خوب و خانوادگی ما!

 
 

Weblog Themes By Pars Theme