<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>نیما شیر پسر</title>
<link>http://wyse.blogfa.com/</link>
<description>من و تویی که بزرگ می شوی</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 23 Dec 2009 07:31:10 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>خدای نیما</title>
<link>http://wyse.blogfa.com/post-223.aspx</link>
<description>نیما چند روز پیش نمی دانم از کجا قاب یک دی وی دی مذهبی را پیدا کرده بود که رویش عکس فردی در حال سجده بود. فورا دوید طرف من و گفت: مامان خیلی مواظب این فیلم  من باش. آخه خدا داده. ببین روش عکس خداست. داره نماز می خونه. خدا نماز می خونه. خدا خیلی بچه ها رو دوست داره. خدا مامان باباها رو هم دوست داره. اون مامان باباهایی که بچه هاشون دروغ نمیگن. شامشون رو سر موقع می خورن. اذیت نمی کنن. ظهرها می خوابن. زود از اداره بر می گردن...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;* این حرف های نیما منو یاد خاطره ای از پدرم انداخت. گویا خیلی کوچک بوده و یکبار از مادرش راجع به خدا و چیستی او می پرسد. مادرش در کنار بقیه توضیحات می گوید خدا خیلی مقدسه... نه دست داره و نه پا....چند وقت بعد پدر کوچک من گدایی را سر کوچه می بیند و چون دست و پا نداشته بدو بدو می آید خانه و به مادرش می گوید: امروز خدا را دیدم که سر کوچه نشسته بود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این روزها نیما عاشق خدا شده. نمی دانم چه تصوری از او دارد و چه تصویری از محبت الهی در دلش یا ذهنش نقش می بندد فقط می دانم که باید از همین سنین کودکی ارتباط هر انسانی با خدایش شکل بگیرد. ارتباطی که اگر درست باشد در بزرگسالی و همه حال آرامش واقعی را برایش به ارمغان خواهد آورد. آرامشی که در هیچ چیز یا رابطه دنیوی ای یافت نمی شود.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 23 Dec 2009 07:31:10 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=wyse&amp;postid=223</comments>
<dc:creator>wyse</dc:creator>
<guid>http://wyse.blogfa.com/post-223.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>راه من</title>
<link>http://wyse.blogfa.com/post-222.aspx</link>
<description>مهم نیست کجا زندگی می کنی چطور زندگی می کنی و با کی زندگی می کنی چون تا وقتی نفهمی هدفت از زندگیت چیه همیشه حس یه آدم خونه به دوش و آواره رو داری. وقتی می فهمی چی میخوای و از این به بعد چطور می خوای زندگی کنی ذهنت میشه دنیای تو. بعدش دیگه مهم نیست کجا باشی چون دنیای خودت رو داری. تو دنیای خودت احساس خوشبختی می کنی چون خودت ساختی اش و دقیقا مطابق آرزوها یا حداقل خواسته هاته. دقیقا یه چیزی مثل همون چهار دیواری خونه واقعی ات.اینجاست که دیگه مرزهای جغرافیایی معنا و مفهوم و اهمیتشون رو از دست میدن. دنیای تو توی ذهنته و همیشه با خودت به همراه داری. دیگه می دونی چی از زندگی می خوای.ممکنه هدفت رو از همون بچگی شناخته باشی یا از یه مقطع خاص از زندگی ات مثل بیست سی یا چهل. برای شناختنش یه جرقه کوچیک لازمه. یه الهام. یه امید. یه تلنگر ذهنی یا قلبی یا حتی عاطفی. خیلی وقت بود که هدفم رو گم کرده بودم. اسیر راههای کوتاه و پرپیچ و خمی شده بودم که هیچکدوم منو به جاده اصلی نمی رسوندن. حالا دوباره پیداش کردم. قطب نمای زندگیم داره دوباره کار می کنه و من خوشحالم که از این آوارگی ذهنی نجات پیدا کردم.راهی بلندی در پیش رو دارم اما صد در صد درست. راهی که می دانم از این دنیای تازه ذهنی ام منشعب شده.</description>
<pubDate>Sat, 19 Dec 2009 06:44:44 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=wyse&amp;postid=222</comments>
<dc:creator>wyse</dc:creator>
<guid>http://wyse.blogfa.com/post-222.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خوب بودن</title>
<link>http://wyse.blogfa.com/post-221.aspx</link>
<description>اگر تو برای خودت خوب نباشی چطور می توانی برای دیگران خوب باشی؟(یک ضرب المثل اسپانیایی)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;*این روزها به انرژی مثبت خوب بودن ایمان آورده ام. واکنش دیگران به خوبی تو همیشه متقابلا خوبی نیست اما تو محض خاطر دل خودت خوب باش!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 16 Dec 2009 07:44:10 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=wyse&amp;postid=221</comments>
<dc:creator>wyse</dc:creator>
<guid>http://wyse.blogfa.com/post-221.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>كريسمس و بادكنك</title>
<link>http://wyse.blogfa.com/post-220.aspx</link>
<description>عکس هایی که از نیما تو مهدشون انداختن و سلیقه به خرج دادن و کت شلوار تن پسرکم کردن. به قول یکی از بچه ها یه سیگار برگ هم می دادن دستش دیگه ژستش تکمیل می شد:
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;آقا پسر مودب مامان&quot; hspace=1 src=&quot;http://pic70.picturetrail.com/VOL1887/9635893/17522218/379436324.jpg&quot; align=baseline vspace=1 border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;گل من&quot; hspace=1 src=&quot;http://pic70.picturetrail.com/VOL1887/9635893/17522218/379436303.jpg&quot; align=baseline vspace=1 border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و اينجا هم با كت شلوار اسپرت خودش كه بابابزرگش براش سوغاتي آورده بود:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;عشق من&quot; hspace=1 src=&quot;http://pic70.picturetrail.com/VOL1887/9635893/17522218/379436308.jpg&quot; align=baseline vspace=1 border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعضي وقتا ديديد عكس بچه ها شبيه خودشون نميشه. منم در مورد عكسهاي بالا البته به جز همين آخري يه همين حس رو داشتم. پسركم ديگه انگار خيلي بچه مثبت شده بود تو اين عكسها و براي ما كه عادت نداريم همچين عكسهاي مرتب و شسته رفته اي رو با دوربين خودمون ازش بگيرم يه خورده عجيب و دور از باور بود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ديروز نيما رو برديم يه جا كه جشن كريسمس داشتند و خيلي بهش خوش گذشت. از بابانوئل خبري نبود ولي عوضش يه گروه كر از زنهايي بودند كه با لباسهاي كريسمسي قرمز و سفيد با همان شال و كلاه بابانوئل آهنگ مي خوندند. نيما اسمشون رو گذاشته بود مامان نوئل! بعد هم نوبت يك سري بازي شد كه براي بچه ها تدارك ديده بودند و يكي از بازيها اين بود كه بايد روي بادكنك ها مي نشستند تا بتركه و هر كي از توي بادكنك تركيده شده يه شماره اي در مي آورد و به هر كي كه شماره بيشتري جمع مي كرد جايزه مي دادند. نيماي ما كه اصلا حاضر نشد بره رو بادكنك ها بشينه چون به قول خودش: زشته! ميگن چه بچه بي تربيتي يه از خودش صدا در مي آره. من دوست ندارم رو بادكنك بشينم. پس صندلي واسه چيه؟ اصلا به اين ميگن بازي؟!(و با افتخار نه تو اين بازي شركت كرد و نه چشمش به جايزه شون بود).&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هديه كريسمسش هم بازي منوپولي و مار و پله بود كه هيچ وقت فكر نمي كردم تو اين سن ياد بگيره اما ياد گرفت و ديشب اگرچه با كمي اشتباه اما بازي كرديم و كيف كرديم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا اين هم از نيماي مامان كه اينجا به نظرم قيافه اش خودش شده:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=1 src=&quot;http://pic70.picturetrail.com/VOL1887/9635893/17522218/379436315.jpg&quot; align=baseline vspace=1 border=0&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 12 Dec 2009 06:23:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=wyse&amp;postid=220</comments>
<dc:creator>wyse</dc:creator>
<guid>http://wyse.blogfa.com/post-220.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آشیانه عشق</title>
<link>http://wyse.blogfa.com/post-219.aspx</link>
<description>وقتی مادر می شوی همه زندگی ات و برنامه ریزی هایت بر محور خوشبختی و خوشحالی موجود دیگری خواهد چرخید. از خودت کنده می شوی و به موجود دیگری می چسپی که همانا پاره تنت است. دوستش داری آنقدر که وابستگی اش برای تو شیرین ترین لذت دنیاست. به گمانم این همان چیزی است که لذت مادری اطلاق می شود. خوشبختی اش خوشبختی توست و ناکامی اش بدبختی تو. این انسان کوچک بزرگ می شود و برای خودش کاره ای اما تو همیشه همان مادر دل نگران از آینده کودکت باقی می مانی. باز هم سعادت او را می خواهی اما این بار این آرزویی می شود که باید آنرا با « دیگرانی» که در زندگی اش مهم هستند قسمت کنی: همسرش. بچه هایش. روزها به سرعت برق و باد می گذرند. کودکت بزرگ شده و تو باور نداری. جوجه ها آشیانه شان را ترک کردند و تو همچنان از جیک جیک مستون آنها سرمستی!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;* چند روز پیش مردی میانسال را دیدم که شبیه بزرگی های نیما بود یا بهتر بگویم نیما اگر بزرگ شود به گمانم شبیه او خواهد شد. برایتان پیش آمده؟واکنشتان چه بود؟ واکنش من تعجب نبود بلکه دلتنگی بود. برای همه ثانیه هایی که رفتند و من پیش پسرکم نبودم و همه ثانیه هایی که می دانم خواهند رفت تا به تصویر آن آشیانه خالی نزدیک شوم.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 01 Dec 2009 12:49:10 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=wyse&amp;postid=219</comments>
<dc:creator>wyse</dc:creator>
<guid>http://wyse.blogfa.com/post-219.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>عطر صد خاطره</title>
<link>http://wyse.blogfa.com/post-218.aspx</link>
<description>وقتهایی که خلوتی برای خلوت کردن با دلت نمی یابی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وقتهایی که محرمی برای دل دلتنگ ات نمی یابی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وقتهایی که فرصتی برای زندگی کردن و نه زنده ماندن نمی بابی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دلت پر می کشد به خانه پدری&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به روزهای تنهایی  یک نفره ات&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به اتاقت&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به روزهای آفتابی و بارانی آن ایام&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به عطر خیال&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به کودکی و بی فکری&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و بعد سبک میشوی از بغض دلتنگی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و روحت سیراب می شود از خاطره روزهای آفتابی&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 29 Nov 2009 08:04:05 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=wyse&amp;postid=218</comments>
<dc:creator>wyse</dc:creator>
<guid>http://wyse.blogfa.com/post-218.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>من و تو</title>
<link>http://wyse.blogfa.com/post-217.aspx</link>
<description>خیلی چیزاس که تو داری و من به اینکه این خصوصیات رو در تو می بینم اول غبطه می خورم و بعد از اینکه تو اونها رو داری و موفقیت تو موفقیت من هم هست افتخار می کنم. می دونی مهمترینشون یا مهم ترین هاشون چیه؟ یکی شهامت و یکی دیگه روحیه خستگی ناپذیرت و اینکه هیچوقت از تلاش خسته نمی شی و میدون رو خالی نمی کنی. یادته دیروز چی بهت گفتم؟ گفتم من آدم شجاعی نیستم. من آدم خیلی با ایمانی نیستم. من آدم خیلی قوی ای نیستم در مواجهه با استرس و شرایط دشوار یا سرخوردگی ها. یادته چی بهم گفتی؟ گفتی این انتخاب خود ماست که شجاع و قوی باشیم و میدون رو خالی نکنیم یا اینکه بترسیم و ضعیف باشیم. بهت گفتم: من نمی تونم باشم و تو گفتی:  تو می تونی و گاهی نمی خوای باشی برای اینکه باید براش تلاش کنی. حرفت اصلا ناراحتم نکرد. حرفت درست بود و چون نمی خواستم زیر بار قبول کردنش برم استدلال آوردم. استدلال هایی که می دونم بهانه هایی بیش نیستند. این روزها خیلی دوست دارم بتونم مثل تو باشم. نترسم. از هیچ کس. از هیچ چیز. جز خدا.</description>
<pubDate>Sun, 22 Nov 2009 08:52:44 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=wyse&amp;postid=217</comments>
<dc:creator>wyse</dc:creator>
<guid>http://wyse.blogfa.com/post-217.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>جمعه خوب </title>
<link>http://wyse.blogfa.com/post-216.aspx</link>
<description>جمعه ظهر با نسیم ملایمی که می وزید دیدیم بهترین روز برای بادبادک بازی یه. همین شد که ناهارمون رو سه تا ساندویچ کردم و با سه تا نوشابه و یه ظرف سالاد و یه بسته بزرگ چیپس و البته کلی اسمارتیز رفتیم پارک پردیسان که برای بادبادک بازی جون میده. وقتی رسیدیم اونجا دیدیم نه فقط ما بلکه یک ملت یاد بادبادک بازی تو اون روز بودن و ما هم با خریدن یه بادبادک که مطمئنا باید شبیه مرد عنکبوتی یا  بت من می شد تا رضایت آقا نیما رو جلب می کرد به اونها پیوستیم. بابای نیما بادبادکش رو هوا کرد و فکر کنم نیما اولین بادبادک بازی حرفه ای عمرش رو تجربه کرد و واقعا لذت برد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=1 src=&quot;http://pic70.picturetrail.com/VOL1887/9635893/17522218/377628028.jpg&quot; align=baseline vspace=1 border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نیما که پشت سر باباش ایستاده:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=1 src=&quot;http://pic70.picturetrail.com/VOL1887/9635893/17522218/377628031.jpg&quot; align=baseline vspace=1 border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعد نوبت دیدن صحنه واقعی پهلوان بازی شد. ماجرا از این قرار بود که دو تا از این پهوان قدیمی ها اومده بودن تو محوطه پارک و برای خودشون معرکه گرفته بودن. از زنجیر پاره کردن گرفته تا شکستن سنگ با مشتشون و البته مبارزه با مار. کار اونها هم برای نیما خیلی جالب بود و نیما یک سره می گفت: مامان اینها چقدر زورشون قوی یه!یا مامان این آقاهه چقدر بازوش کلفته!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/05.gif&quot;&gt;فرداش هم رفته بود و کل ماجرای پهلوان دیدنش رو توی مهد برای همه تعریف کرده بود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=1 src=&quot;http://pic70.picturetrail.com/VOL1887/9635893/17522218/377628029.jpg&quot; align=baseline vspace=1 border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و بعد نوبت رسید به فکر کنم اصل ماجرا که دیدن مسابقه اتوموبیل رانی ماشین های کوچک و حرفه ای کنترلی در قسمت تپه های کوچک و خاکریز پارک پردیسان بود. این ماشین ها که توسط آدم های حرفه ای این کار هدایت می شدن چیزی حدود ۶۰۰ هزار تومان قیمت داشتن و مسابقه شون خیلی دیدنی بود. نکته جالب اینه سرعت این ماشین ها به ۸۰ کیلومتر هم می رسه و کم و بیش مثل یه ماشین واقعی با صدای ماشین های مسابقه باهم کورس گذاشته بودند و از روی تپه ها می پریدند و ماشین حریفشون رو واژگون می کردند. قیافه همه بچه ها که این مسابقه رو از نزدیک می دیدند واقعا دیدنی بود و نیما که جای خود! مگه حاضر می شد بعد از یک ساعت تماشا از اونجا بریم.! این شد که تیک تیک لرزیدیم و ساندویچ خوردیم و مسابقه اتوموبیل رانی نگاه کردیم.نیما البته تو این عکس نیست.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=1 src=&quot;http://pic70.picturetrail.com/VOL1887/9635893/17522218/377628034.jpg&quot; align=baseline vspace=1 border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نیما و دوستش آرش :&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=1 src=&quot;http://pic70.picturetrail.com/VOL1887/9635893/17522218/377628032.jpg&quot; align=baseline vspace=1 border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و این هم جمعه خوب و خانوادگی ما!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 10 Nov 2009 06:42:13 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=wyse&amp;postid=216</comments>
<dc:creator>wyse</dc:creator>
<guid>http://wyse.blogfa.com/post-216.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بهترین خبر</title>
<link>http://wyse.blogfa.com/post-215.aspx</link>
<description>این موج تازه آنفولانزاها خانواده ما رو هم بی نصیب نگذاشت و حاصلش یک هفته خونه نشینی در کنار همسر و آقا نیما بود. پریروز ویروس این آنفولانزا باعث پادرد وحشتناکی در نیما شده بود بطوری حتی نمی تونست راه بره و من از ترس یک سکته کامل زدم.وقتی بردیمش دکتر گفت عضله های پاش حساس شده ولی سه چهار روزه خوب میشه و براش شربت کلسیم تجویز کرد. تقریبا دیشب بود که درد پاش خیلی کم شد و من از ته دل خدا رو شکر کردم. من این چند روز انقدر مضطرب بودم که نیما همین دیشب اومده به من میگه: مامان یه چیزی بگم که خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی عالمه عالمه عالمه عالمه زیاد زیاد زیاد زیاد خوشحال خوشحالترت کنه؟ و من در کمال تعجب گفتم:&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/26.gif&quot;&gt;چی می خوای بگی عزیز دلم که منو بتونه انقدر که خودت گفتی خوشحال خوشحالتر کنه؟ و نیما گفت: پام همین الان دیگه خوب شده. من:&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/28.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/01.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/01.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/01.gif&quot;&gt;این بهترین خبر دنیا بود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;عشق من&quot; hspace=1 src=&quot;http://pic70.picturetrail.com/VOL1887/9635893/17522218/377269127.jpg&quot; align=middle vspace=1 border=0&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 04 Nov 2009 05:47:15 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=wyse&amp;postid=215</comments>
<dc:creator>wyse</dc:creator>
<guid>http://wyse.blogfa.com/post-215.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>انسانی به نام مادر</title>
<link>http://wyse.blogfa.com/post-214.aspx</link>
<description>بچه که بودم فکر می کردم مادر یعنی تمام زندگی من. یعنی کسی که همیشه می بایست می بود تا من احساس تنهایی نکنم. مریض نشوم. زندگی کردن را بیاموزم. کسی که می بایست دربست در اختیار من و نیازهای من باشد. غذایم دهد. لباس هایم را بشورد. با من بازی کند. مرا به گردش ببرد.مرا بخواباند و مهمتر از همه اینها اینکه خسته نشود. خستگی مادر برای بچه چیزی نیست جز نداشتن همبازی و محروم شدن از تک تک نیازهایی که بر شمردم. بچه که بودم فکر می کردم که مادر یعنی زنی با انرژی تمام ناپذیر که می تواند و می باید همیشه به خانواده رسیدگی کند. کسی که همیشه از جایی بالاخره این انرژی را می آورد. هیچ وقت لنگ مان نمی گذارد. هیچ وقت خدای نکرده بیماری سختی نخواهد گرفت  که مجبور شویم خودمان روی پای خودمان بایستیم. کسی که غزهایش را از خستگی کار و خانه داری نمی فهمیدیم.حرف هایش را درک نمی کردیم. کسی که فکر می کردیم جز کار و خانه داری و بچه داری چه کار دیگری می تواند برای خودش داشته باشد؟ اصلا حق آنرا داشت؟ اصلا نیاز آنرا حس می کرد؟ اصلا به فکر آن می افتاد؟کسی که اگر به سفری می رفت از دستش دلخور می شدیم و اگر ابراز خستگی می کرد باور نمی کردیم.
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و حالا که بزرگ شده ام و مادر شده ام می فهمم که...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مادر نیز موجودی  است دو پا که گاهی واقعا خسته می شود اما به روی خودش نمی آورد. انرژی اش پایان ناپذیر نیست. تواناییهایش نامحدود نیست. خستگی هایش بی دلیل نیست. مادر یعنی موجودی که در از خودگذشتگی اش بی مثال است اما برای خودش هم گوشه خلوتی می خواهد. برای خودش آرزوهایی دارد. آرزو هایی که فقط و فقط مال خودش باشند. خانوادگی نباشند و مربوط به بچه و همسرش هم نباشند. مادر هم حق دارد اشبتاه کند. غر بزند. گاهی از زندگیخالی و گاهی از آن اشباع شود. مادر هم انسان است و نه بت نمونه بودن و بی عیب و نقص بودن.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 28 Oct 2009 13:08:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=wyse&amp;postid=214</comments>
<dc:creator>wyse</dc:creator>
<guid>http://wyse.blogfa.com/post-214.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
